بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

خودم را حبس کرده ام در خانه ، دور از همه باشم، دور از صداهاى آشنا، خنده ها و حتى طعنه ها.

حبس خانگى خوب است. براى من در ته کوچه پنجم. چهل کیلومتر دورتر از خانه پدرى.

دلم تنگ شده اما من آدم زندگى خانوادگى نبودم.

اگر با خودم بود الان تنهاى تنها در گوشه اى دیگرى از دنیا بودم. 



دلم گرفته است.

از همه چیز و همه کس.

نمی خواهم اینجا باشم. در اینجاى مکان و زمان. با این آدمها .

خسته شدم از آدمهایى که معیار سنجشان پول است.

دندان لق

وقتى اولین دندانت درآمد تب کردى، نوشته ام، بهمن سال نود و سه . و حالا همان دندان که اولین بار درآمده بود، لق شده. در همین ماه بهمن. دیروز که از خواب بیدار شدى ، وقتى خندیدى اولین چیزى که در صورتت دیدم لق شدگى دندانت بود. بقول خودت دندان وسط پایین سمت راست.  انگار که ترسیده باشم از این همه بزرگ بودنت. آخر تو هنوز شش ساله هم نشدى دخترکم. الان هم تب کرده اى. سرماخورده اى. تب درآوردن دندان و تب لق شدن دندان. 

اى هفت سالگى

اى لحظه شگرف عزیمت...

باید برایت این شعر فروغ را بخوانم.

کى  بشود با هم بنشینیم و شعر بخوانیم ؟

دلم را خوش مى کنم به برفهاى باریده و تمام بغضها را قورت مى دهم.

اینکه شاید جاى دیگر بودم یا زمان دیگر.

به خودم مى گویم الان همه همین برف تهران را مى خواهند. همین آفتابى که بعد از هزار کرور ابر بیرون آمد و دارد با برفها عشق بازى مى کند.

حسرت دیدن درختان خیابان ولى عصر را دارند که نمى دانى چقدر زیبا شده اند. صبح که از پارک وى مى گذشتم خیره مانده بودم به درختهاى چنار که مثل سایه بانى تمام خیابان را پوشانده اند و حالا سقفهایى سفید و پربرف.

مگر لندن این همه برف مى بارد؟

مگر مادرید اینگونه مى شود موقع زمستان؟

کجا باشم که بعد از کلاسم نان تازه بگیرم و بیایم و حلوا ارده و کره لقمه بگیرم براى بابا ؟

همین جا را دوست دارم، همین خانه سرد که هنوز با کلى لباس و پتو باز مى چسبم به گرماى شوفاژ.

پنج شنبه سوم بهمن

در زندگى آدمهایى هستند که خودشان را وقف بیخود کردن زندگى بقیه کرده اند. خودشان بدردبخور که نیستند هیچ  بقیه را هم مثل خودشان می خواهند ببینند.

حالم بهم می خورد از این جور آدمها. خودشان را خیلی خوب نشان می دهند اما مثل یک دندان پوسیده کرمو می مانند. پر از عفونت و بی خاصیتی.

خدایا من را نجات بده. خدایا نجاتم بده از شر همه شان.


همه راه ها به این ختم مى شود که زندگى من زندگى نیست. یک جور تحمل کردن بی رحمانه است که له ام مى کند. 

و هیچ کس اهمیتى نمى دهد.

سکوت کرده اى و من هیچ از  حالت خبر ندارم.

آنقدر برف باریده که مانده ام خانه. از پشت پنجره سه تا کاج را میبینم که پر از برف شده. عاشقشان شدم همین امروز. مثل وقتی که عاشق تو شدم.

دیشب خوابت را دیدم. انگار من مریض بودم و خانه دوستم مانده بودم منتظر تو که برایم دارو بیاوری. دلهره داشتم. خانه نزدیک سینما بود و همه اش یک اتاق بیشتر نبود. مثل مستفرخانه هاى نزدیک راه آهن. بعد تو آمدى. قیافه ات عوض شده بود. تو بودی اما نبودی. مهربان نبودی. عجله داشتی. در خواب ازت ترسیدم. توی دلم غوغا بود از دیدنت بعد این همه سال اما ترسیدم.

براى حامد اسماعیلیون

هفت روز شد که صداى پریسا و ری را نشنیدى. هر بار با دیدن عکسها دلم مى ریزد. چه روزهای سختی است خدایا.  نوشته ها فقط اشک مى آورد و درد بهتر که می نویسید آقای دکتر. بنویسید شاید که مرهم کوچکی باشد برای این مصیبت و دوری . درخت زیبای محبوبتان که از پنجره می دیدید

جای خالی دخترک در مدرسه، در خانه.

خدا به شما صبر بدهد. دکتر داتیس را شروع کردم به خواندن و هر چند صفحه یاد احوال این یک هفته تان می افتم و بغض می کنم.

هر چه بگویید بهتان حق می دهم اما شما چه صبور و باوقار درد می کشید.