| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
آن شب ماه در مسیر جاده یک تکه قرمز قرمز بود، یک نیم دایره کج که سنگینیش به سمت چپ بود، هر چه جلو می رفتیم قشنگتر و قشنگ تر می شد،
باید سرچ کنم ببینم چه عاملی باعث می شود که ماه آن چنان قرمز و قشنگ یکهو می آید و به خط زمین هم نزدیک است اما بعد که بالا می آید همان نقره ای خودش می شود.
انگار که جاده گرد باشد، انگار که آنجا چه خوب گرد بودن زمین را درک مى کنی. و وقتی به خانه می رسی دیگر سربالایی خانه ماه نقره ای را پرتاب می کند آن گوشه بالا،
کتاب تازه اى که این روزها خواندمش خیلى جذاب و جالب بود:
هفته چهل و چند.
قصه هایى از زبان مامانهایى که از ابتدای باردارى نگران بودند . توجه شان خیلی فرق داشت با بقیه مادران.
مادرانی که فقط به فکر بیمارستان و مدل زایمانشان است، که حتما در بیمارستان خصوصی باشند ر ختما سزارین کنند.
اما مامانهایى که قصه ها را نوشته بودند دغدغه هایى متفاوت داشتند. و هر کدام را می خواندم می فهمیدم که منم به همین توجه کرده بودم. منم به این چیزها حساس بودم.
خیلی کتاب دوست داشتنی و مهربانی بود. و دلم می خواست تمام دو روزی که در چادگان سرسبز کنار زاینده رود بودم کش بیاید و تماما نشود.
کنار درختان سپیدار بلند نشستم و کتاب خواندم و دور شدم از همه چیز.
تصمیم گرفتم دیگر هرگز هرگز به هیچ چیزی قضاوت نکنم.
به نوشته ها و عکس ها کاری نداشته باشم و سرم توی کار خودم باشد.
تا دل جاده هاى دور و بیابانهاى تاریک رفتیم.
ستاره دیدیم کرور کرور و شهابهایی که مى باریدند.
انتظار داشتم بیشتر از اینها ببینم اما سهم من همینقدر بود.
حال خوب چگونه تعریفى دارد؟
دیدن طبیعت، شنیدن صداى طبیعت ، جنگل و درختانش، رودخانه و مه ، تمام این ها را در این دو روز دیدم و لذت بردم و سعى کردم به چیزى فکر نکنم و تمدد اعصاب کنم براى ادامه دادن ، براى زندگى .
چترهایى که پریده بودند، گلابى هاى کال، ستاره هاى پر نور، باد، صداى عو عوى سگها. بازى بچه ها. خندیدن.
تصاویرى که به یادم مانده.