بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

Hello snowy, foggy, rainy tehran

امروز سرد بود، خیلى سرد. انگار دلتنگى باعث مى شود آدمى همه اش احساس سرما بکند. دلش بخواهد که یکى بغلش کند و محکم به خودش بچسباند.

دوشنبه هایم پر از بدو بدو است و وقتى کلاس تمام مى شود و از مدرسه مى زنم بیرون یک آخیش بزرگ به خودم بدهکارم.

هوا مه گرفته است، آن پیاده روى نزدیک خانه نازى را رفتیم و برگهاى درخت چنار ریخته بود کف پیاده رو.

با دخترک چند تا عکس گرفتیم و چقدر همان چند لحظه احساس خوشبختى کردم، برگها را در جوى آب ریختیم، و بخار از آب بلند مى شد. 

هوا آنقدر مه گرفته بود که برج میلاد پیدا نبود. مثل لندن شده، من همین هواى سرد را دوست دارم،

اینجا هم برف مى بارد، هنوز هوا تاریک است و من نمى توانم کتاب بخوانم. راه افتادیم به سمت مدرسه، امیدوارم مدرسه ها را تا رسیدن ما تعطیل نکنند.

Make love to save me

امروز که در خانه بودم دو تا فیلم دیدم، فیلم محله چینى هاى رومن پولانسکى با بازى جک نیکلسون  که به نظرم خیلى قشنگ بود، اونقدر جذاب و معماگونه بود که هفت صبح خوابم حسابى پرید. از همان زنها که وقتى معشوقه شوهرشان را مى بینند کارگاه خصوصى مى گیرند ، اما این با همه فرق مى کرد. و آخرش دوباره با خاطره تلخ براى کارگاه خصوصى تمام شد.من قبلا هم بیتر مون پولانسکى را دیده بودم. من عاشق رومن پولانسکیم چون تو  هم عاشقش بودى.

و فیلم بعدى عجیب و غریب بود. اپیزودیک بود و زندگى دختر جوانى را نشان مى داد که به ظاهر احمق بود و مدتى در آسایشگاه روانى تحت درمان قرار گرفته چون احساساتش را پنهان نمى کرده.

عجیب بود از اینکه عاشق شد ، ازدواج کرد، شوهرش سر کار فلج شد، و به دختر گفت برو و میک لاو با هر کسى که دوست دارى ، من اینطورى حالم خوب مى شود و زنده مى مانم. و آنقدر دختر جلو رفت که قربانى شد و مرد و شوهرش روى پاهایش ایستاد. چرا باید اینطورى باشد؟؟؟

چرا باید زن قربانى مرد مى شد؟؟ آیا اگر وضعیت برعکس بود هم فیلم اینگونه جلو مى رفت؟ 

همیشه زنها قربانى  هستند!!

اسم فیلم شکست موجها بود. کارگردانش را نفهمیدم و نمى توانم سرچ کنم با این وضعیت نت.


دوباره زنده مى شوم

باورنکردنى است، فقط تو حال من را خوب مى فهمى و مى دانى من چه هستم.

دقیقا مى دانى براى کی و کجا دلتنگم. آنوقت باز مثل پانزده سال پیش مى گویی بروم و کتاب وضعیت آخر، بازیها و ماندن در وضعیت آخر را بخوانم.

و حالا مثل معتادى که در ترک است، با خودم در جنگم، در جدالم، در مکالمه ام.

و هى خودم را مى سنجم.

تو من را خوب شناختى، چطور مى شود؟ و آنقدر من را خوب نوازش مى کنی، چه کنم با این دل تنگ

چه کنم با این راه دور

چه کنم با این همه درد

و تو فقط درد من را خوب مى فهمی...

تنها راه ارتباطى این روزها حالا که اینستا و تلگرام و واتس اپ نیست، براى من همان وبلاگ است.

باید خوشحال باشم امروز روز خوبى بود اما نمى توانم جلوى اشکهایم را بگیرم. از این مدل احمقانه زیستن خسته شدم. لبخند بزنم انگار که چیزى نیست، انگار که اتفاقى نیفتاده، انگار که این زندگى آن زندگى نبود. 

بعد از مدتها بغضم تمام نمى شود. قبلا چگونه زندگى مى کردم؟ چرا تعجب مى کنند؟ مگر همین دوری و دوستى را نمى خواستند ؟ چرا بقیه اینهمه خوشبخترند؟ چرا بقیه خیالشان همیشه راحت است ؟

چرا بقیه خوشحالترند؟ چرا بقیه غدغه ای ندارند؟

 هیچ کس نمى فهمد آدمى در دلش چه خبر است، آدمى باید بمیرد و همه چیز را با خود به گور ببرد. فقط همین راهش است.

خواب مى بینم و مى خواهم خوابهایم را بنویسم.

اما یکهو الان فهمیدم بنزین گران شد و این براى ما یعنى سختى. راهمان که دور است و هر بار این مسیر را باید برویم و بیاییم. و کار بیشتر و درآمد کم و هرینه هاى زیاد و ...

خواب دیدم که اتفاق تلخى که برایم افتاده را برایت تعریف کردم و ازت خواستم که بهم راه حل بدى که برایم دیگر نیفتد.


دیدن هاله برایم زندگى دوباره بود.

دلم برایت تنگ شده یک دنیا و اشک می ریزم از اینکه در این دنیای به این بزرگى فقط جاى تو کم بود؟؟؟

آخ که راحت شدى عمو عباسم

دلم برایت خیلی تنگه. منم صدا کن قربون شکل ماهت.

هر وقت دلم مى گیرد با خودم با تو حرف مى زنم و تو را در موقعیت هاى زندگىم مى گذارم.

یعنى ما نمى توانستیم دوام بیاوریم؟

یعنى قلب من تاب نمى آورد

پس چگونه مى توانم اینهمه درد و رنج و نادانى را تحمل کنم؟؟؟ چرا اینطورى شد؟

تو هم همین را مى خواستى؟

عکس دونفره عقدم را برداشته و با خودش حرف مى زند:

چرا وقتى دو نفر عروسى مى کنند این قدر خوشگل مى شوند و تغییر می کنند؟

بعد یکهو بیهوا ازم مى پرسد: مامان

وقتى تو با بابا ازدواج کردى دوستش داشتى؟

بهش نگاه مى کنم و مى گویم : آره...