| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
احساس پیری می کنم، کمی شکم درآورده ام، بعضی چیزها یادم می رود و باید به ذهنم فشار بیاورم. مثل کتابها و فیلمها
یا مثلا می روم بالا بعد یادم می رود چه میخواستم.
یا به هر چه فکر می کنم یکهو وسط حرف زدنم باشد اشتباهی به زبان می آورم. مثلا اسم آدمها را اشتباه می گویم.
امروز در مجموع به این نتیجه رسیدم اما بعد به خودم امیدواری دادم که سن فقط یک عدد است. و مهم چیز دیگری است.
ها ها ها
همه اش خیال می کردم اگر در نمایشگاه دیدمت چی ؟ اما خیال خامی نیست می دانم.
خب خیلی خنده دار است بعد از این همه سال یکی از بچه های دانشگاه را ببینم که دوست تو هم است و من دنبال تو می گشتم ، شاید که زودتر یا دیرتر رد شده ای اما نه ، باز هم انتظار بیهوده ای بود.
نمایشگاه کتاب امسال هم با یک عالم کتاب تمام شد برایم.
باورم نمی شود که هنوز در هوای همدیگریم، که چند شب پیش که پنج شنبه بود که بعد از انجمن طراحان لباس و آن همه داستانهای زینب ، دنبال خانه موزه بتهوون بگردیم و بعد از گذشتن از خیابان سنایی و خاطراتش و بعد مغازه ها و کافه هایش، تو هم آنجا بوده باشی . چه فرقی دارد با دو سه روز فاصله قبل یا بعد، از محله ارمنی نشینی که تزیین شده برای نیمه شعبان.
یکهو دلم ریخت.
دلم برایت تنگ شده، وقتی عکس می گذاری یک نفس عمیق می کشم.
هنوز همانطوری هستی. از هزاران زنگی که بهت می زدم شاید یکی دو تا را جواب می دادی و من گیج و مضطرب دلم فقط می خواست باهام حرف بزنی. حرف بزنی و حرف بزنی.
توی عید هم کنار ساحل فقط صدای تو بود که می گفت برو توی آب ، جلو و جلوتر. می رفتم لابه لای آبهای اقیانوس و دلم می خواست برنگردم.
دلم گرفته، می خواهم منفجر شوم. چقدر می توانم بدبخت باشم. من کلکسیونی از دردها و رنجهای آدمیم.
زورگویی همه افراد در زندگیم کاملا قابل دیدن است حتی دخترم. مانده ام وسط بی رحمانه ترین لحظه تاریخی زندگیم و فقط التماس می کنم این بار دیگر نه. خسته شده ام از این همه بیخودی جنگیدن برای هیچ و پوچ. چرا تمام نمی شود این کابوس بی انتها؟