| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
چقدر رویا و امید بود برای کل تابستان که تبدیل شده به تلاش برای رفتن. رفتن بهترین کار ممکن است. می دانم که برنخىاهم گشت حتی اگر بدترین حالت ممکن زندگیم باشد.
این طوری بهترین را انتخاب خواهم کرد.
آدمها غصه ای متفاوتی دارند. و وقتی تو آن درد را نداری درکش نمی کنی و نمیفهمی و هی می خواهی بگویی که این غصه نیست، درد نیست. اما درد هر چه باشد درد أسن و دردناک میکند قلب آدمی را.
من روزهایم را از دست نمی دهم. روزهای با دوستانم بودن، روزهای اینجا بودنم .
چقدر دلم گرفته،
وقتی در خانه خودت نیستی، هر جور حرفی را باید تحمل کنی. باید بشنوی که مزاحم تربیت بچه دیگری هستی. بچه تو مزاحم شده است. و هزار حرف از آدمهایی که همواره دروغ می گویند و تهمت می زنند. باید هزار حرف بشنوی از همه و همه و حرفی نزنی وگرنه غر زده ای و ناشکری کرده ای چون همه دارند برای تو و به تو لطف می کنند.
خدای من
قلبم شکست.
وقتی این حرفها را نزدیکترین آدم به تو می زند چاره ای نیست. و باید پرواز کرد و کوچ کرد و رفت.
پسر کوچکت که سوار ماشین بود آهسته به دخترک گفت بابات می دونه مامانی فوت کرده؟
دخترک با تاکید گفت بله باباجون، و پدر گفت خدا رحمتش کنه.
پسرک اصرار داشت برای ما تعریف کند که مامانی رفته آنطرف و ما این طرف مانده ایم. چه تعبیر جالبی. این ور خط، آن ور خط.
چند جمله معمول و کلیشه ای گفتم: مامانی ناراحت میشه وقتی تو گریه کنی. و سوال عجیبش : اون خانومه چرا اینقدر برای مامانی گریه می کرد؟
منم گفتم دلش تنگ شده.
بهت گل یاس دادم.
گل یاس یعنی مادربزرگ ، یعنی خانه آقاجون و روزهای خوش کودکی ، روزهای سرخوشی و بی خیالی.
روزهایی که فقط مختص به من بود. به ما بود.
توی حیاط آب می پاشیدیم و آویزان درختهای باغچه می شدیم.
توی باغ جابان می چرخیدیم و منتظر رسیدن آلوها و توت و بادام بودیم.
گل یاس بوی دلتنگی و مرگ می دهد.
یکبار که پدربزرگم مرد شعری نوشتم در همین باره.
همان زمانی که عاشق بودم و شاعر.
شعر گفتنم رفت. اما عاشقیتم هنوز کمی باقی مانده.
مادربزرگ تو هم جای خوبی خاک شده، باغ طوطی.
و چند باری که سر خاکش رفتم راحت پیدایش کردم چون حورا سادات را کنار علامه دفن کرده اند.
وقتی دلم برای تو تنگ می شد می رفتم و باهاش حرف می زدم و تو روزی نوشته بودی مادربزرگم ترکید و رفتیم خاکش کردیم.
همان نوشته هایی که پاکشان کردی.
مادربزرگ من هم از سرطان بدنش تکه تکه شد و مرد. من خیلی جوان بودم و چقدر زیاد گریه کردم.
چقدر امشب دلم گرفته. دلگرفتگی که فقط خودم می فهمم که از سر افسردگی نیست، از سر غمی عمیق است که از دوست داشتن و از دست دادن می آید. از انتهای جمعه و غروبش، وقتی صدایت را از ته تلفنت شنیدم که گوشه اتاقت کز کرده بودی و گذشته را مرور می کردی اما به حرفهای من می خندیدی.
ما چقدر می توانیم دلتنگی را پنهان کنیم؟ چقدر از خواستنهای نامعقولمان را و عشق هایی که سرانجام ندارند.
گل یاس فقط یک گل معمولی نیست.
در شب غنچه هایش برق می زنند و خنکی هوا آرام و آهسته هشت پرشان را باز می کنند مثل مناسک مقدس یک مذهب.
وبویی عمیق و جانکاه که تا عمق قلبت نفوذ می کند، دارند.
مادر عزت تو امشب راحت خوابیده، مادر عزت تو شبیه مادر عزت من مادر یک شهید بوده، و حال سرانجام شب غمناک ما چه خواهد شد؟ داستانی است که دلم نمی خواهد هیچگاه وقت نوشتنش برسد!
دوستی ما چیزی فرأی این اتفاقات امروزی ها بود. حالا بیایم خوب به گذشته فکر کنم و ببینم کجاها بوده که شما دو تا بوده اید و من نبودم یا مدل دوستی من چقدر متفاوت بوده. من همیشه بیش از خد دوست داشتم. و این برایم خطرناک بود.
اما حالا از آن دوست اشتن آتشین خاکستری باقی نمانده.
باور کن که من بغض کردم و این بغض برای اولین بار چقدر دردآور بود. ما خاطرات مشترک زیادی داشتیم.
اما حالا شماها کجایید؟
من زن سی و هشت ساله ای هستم که هنوز پر از آرزو هستم.
مگر می شود رویا دست از سرم بر دارد؟
مگر می شود برای خودم خیال نبافم هنوز؟
بیست و پنج اردی بهشت های زیادی گذرانده ام.
روزهای عجیبی که هر کدام خاطره ای برایم است. پر از پیغامها و پیامهای تبریک و دوست داشتن و مهربانی که اینهمه خوب نبوده ام هیچگاه.
اما ته قلبم به همه این پیامهای کوتاه و قلبها و استیکرها محتاجم.
نیاز دارم که ازم تعریف کنند و بهم تبریک بگویند.
در اینجای روزگار که ایستاده ام خیلی چیزهای لازم زندگی را ندارم. اما کفه دیگر باز هم سنگین تر است.
کفه داشتنها و علاقه مندیها و انگیزه های زندگی.
کی می دانستم وقتی برسم به امروز
مادربزرگم روز تولدم را فراموش کرده باشد؟
عموی نازنینم دیگر پیامی برایم نفرستد!
دوستم را ده سال ندیده باشم.
خانه ای برای خودم نداشته باشم.
مدرک ارشد و دکترا نداشته باشم.
داستانی چاپ نکرده باشم.
فیلمی نساخته باشم.
حالا به امروز رسیده ام. به سی و هشتمین باری که دور خورشید می چرخم.
به عالم و آدم وابسته ام.
به بودنشان محتاجم.
به داشتنشان نیازمندم.
به خانواده ام،
به تک تک أعضایی که با من همخون و هم خانه هستند.
به آنها وابسته ام.
اگر نباشند شاد نخواهم بود.
به فامیل های دور و نزدیک.
به لغاتی که بهم می رسند و می گویند. به معاشرتهای کوتاه در کنارشان.
به لبخند همسایه ها، به سلام نگهبانان شهرک.
من محتاج مهربانی همکارانم هستم. به بازی با بچه ها و شاگردانم عشق می ورزم.
به یاد دادن علاقه دارم. به یاد گرفتن از آنها مشتاقم.
به دوستانم، صمیمی و نزدیک، قدیمی و دور، به همه دوستانم احتیاج دارم.
مگر بی رفیق می شود گذراند؟
من به درختها و گلها وابسته ام.
به گلدانهایم.
به دیوار آبی
به بشقابهایش،
به طاقچه اش
به فرشته هایش.
من به کسانی که نوشته هائم را می خوانم احترام می گذارم. و بهشان وابسته ام.
من به کتاب خواندن و دیدن فیلم احتیاج دارم.
به خیابانها، موزه ها و شهرهای زیبا علاقه دارم و محتاج دیدنشان هستم.
من به نوشتن معتادم.
و
در این همه وابستگی
و همه دوست داشتنهایم زندگی می کنم و به سی و هشت رسیدم.
در همه این نیازها سعی می کنم مستقل فکر کنم و زندگی و رویای شخصی خودم را بسازم.
برای رسیدن به نداشته هایم تلاش می کنم.
و همواره امیدوارم.