بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

چقدر رویا و امید بود برای کل تابستان که تبدیل شده به تلاش برای رفتن. رفتن بهترین کار ممکن است. می دانم که برنخىاهم گشت حتی اگر بدترین حالت ممکن زندگیم باشد.

این طوری بهترین را انتخاب خواهم کرد.

آدمها غصه ای متفاوتی دارند. و وقتی تو آن درد را نداری درکش نمی کنی و نمیفهمی و هی می خواهی بگویی که این غصه نیست، درد نیست. اما درد هر چه باشد درد أسن و دردناک میکند قلب آدمی را.

من روزهایم را از دست نمی دهم. روزهای با دوستانم بودن، روزهای اینجا بودنم .


تمام تلاشم را می کنم که هر چه زودتر به خانه خودم برگردم. بروم و کمی دور باشم از همه.

چقدر دلم گرفته،

وقتی در خانه خودت نیستی، هر جور حرفی را باید تحمل کنی. باید بشنوی که مزاحم تربیت بچه دیگری هستی. بچه تو مزاحم شده است. و هزار حرف از آدمهایی که همواره دروغ می گویند و تهمت می زنند. باید هزار حرف بشنوی از همه و همه و حرفی نزنی وگرنه غر زده ای و ناشکری کرده ای چون همه دارند برای تو و به تو لطف می کنند.

خدای من

قلبم شکست.

وقتی این حرفها را نزدیکترین آدم به تو می زند چاره ای نیست. و باید پرواز کرد و کوچ کرد و رفت.

من هنوز هم رویا دارم اگر به تمام دنیا بدهکار باشم

مرگ

پسر کوچکت که سوار ماشین بود آهسته به دخترک گفت بابات می دونه مامانی فوت کرده؟

دخترک با تاکید گفت بله باباجون، و پدر گفت خدا رحمتش کنه.

پسرک اصرار داشت برای ما تعریف کند که مامانی رفته آنطرف و ما این طرف مانده ایم. چه تعبیر جالبی. این ور خط، آن ور خط.

چند جمله معمول و کلیشه ای گفتم: مامانی ناراحت میشه وقتی تو گریه کنی. و سوال عجیبش : اون خانومه چرا اینقدر برای مامانی گریه می کرد؟

منم گفتم دلش تنگ شده.


بهت گل یاس دادم.

گل یاس یعنی مادربزرگ ، یعنی خانه آقاجون و روزهای خوش کودکی ، روزهای سرخوشی و بی خیالی.

روزهایی که فقط مختص به من بود. به ما بود.

توی حیاط آب می پاشیدیم و آویزان درختهای باغچه می شدیم.

توی باغ جابان می چرخیدیم و منتظر رسیدن آلوها و توت و بادام بودیم.

گل یاس بوی دلتنگی و مرگ می دهد.

یکبار که پدربزرگم مرد شعری نوشتم در همین باره.

همان زمانی که عاشق بودم و شاعر.

شعر گفتنم رفت. اما عاشقیتم هنوز کمی باقی مانده.

مادربزرگ تو هم جای خوبی خاک شده، باغ طوطی.

و چند باری که سر خاکش رفتم راحت پیدایش کردم چون حورا سادات را کنار علامه دفن کرده اند.

وقتی دلم برای تو تنگ می شد می رفتم و باهاش حرف می زدم و تو روزی نوشته بودی مادربزرگم ترکید و رفتیم خاکش کردیم.

همان نوشته هایی که پاکشان کردی.

مادربزرگ من هم از سرطان بدنش تکه تکه شد و مرد. من خیلی جوان بودم و چقدر زیاد گریه کردم.

چقدر امشب دلم گرفته. دلگرفتگی که فقط خودم می فهمم که از سر افسردگی نیست، از سر غمی عمیق است که از دوست داشتن و از دست دادن می آید. از انتهای جمعه و غروبش، وقتی صدایت را از ته تلفنت شنیدم که گوشه اتاقت کز کرده بودی و گذشته را مرور می کردی اما به حرفهای من می خندیدی.

ما چقدر می توانیم دلتنگی را پنهان کنیم؟ چقدر از خواستنهای نامعقولمان را و عشق هایی که سرانجام ندارند.

گل یاس فقط یک گل معمولی نیست.

در شب غنچه هایش برق می زنند و خنکی هوا آرام و آهسته هشت پرشان را باز می کنند مثل مناسک مقدس یک مذهب.

وبویی عمیق و جانکاه که تا عمق قلبت نفوذ می کند، دارند.

مادر عزت تو امشب راحت خوابیده، مادر عزت تو شبیه مادر عزت من مادر یک شهید بوده، و حال سرانجام شب غمناک ما چه خواهد شد؟ داستانی است که دلم نمی خواهد هیچگاه وقت نوشتنش برسد!


دوستی ما چیزی فرأی این اتفاقات امروزی ها بود. حالا بیایم خوب به گذشته فکر کنم و ببینم کجاها بوده که شما دو تا بوده اید و من نبودم یا مدل دوستی من چقدر متفاوت بوده. من همیشه بیش از خد دوست داشتم. و این برایم خطرناک بود. 

اما حالا از آن دوست اشتن آتشین خاکستری باقی نمانده.

باور کن که من بغض کردم و این بغض برای اولین بار چقدر دردآور بود. ما خاطرات مشترک زیادی داشتیم.

اما حالا شماها کجایید؟

از همان ابتدا در میدان فاطمی که با عجله ازش عبور می کردم دلم رفت پیش گذشته ها و سرم را برگرداندم که رسیدم به ولی عصر.
رسیده و نرسیده بغض می کنم و بعد می رویم و وارد گذشته می شویم.
چیزی که هر لحظه در رفت و آمد است و اجتنابی از آن نیست.
زمان عشق های ما، گوگل مپ نبود و با یاهو مسنجر حرف می زدیم ،
یعنی اینقدر دور و قدیمی،
امروز به خودم گفتم دیگر بیست و هشت ساله نیستی که میدان فاطمی بلرزانت ،
یک دختر داری.
اما خانه فاموری می توانست جایی باشد برای شروع دوباره، برای گذر کردن، شجاع بودن. برای برگشتن به آن چهار سال طلایی لعنتی که هیچگاه بازنگشتند.
آه خدای من
بغض می کنم.
من مثل یک بت که سالیان سال برایش میوه و قربانی می برند
عاشقانه دوستت دارم. و هیچ چیز دردناکی نمی تواند تو را برای من بدنام کند.
من آنقدر ساده و مثبت به مسایل نگاه می کنم که باز هم عاشقانه دوستت دارم.
از خیابانهای مشترک عبور می کنیم
از خاطرات مشترک
از اولین شور و شیرینهای مشترک
که تو خوردی و من نخوردم
از برف های سرد زمستانی که سر باز ایستادن ندارد :
"زمستان در راهه"
از گرمای تابستانی که من را عاشق کرد
از عیدی که تو را در میانه راه رها کرد.
و ما همچنان دوره می کنیم 
روز را و شب را
هنوز را.
 آخرش چی؟
من رویاهای قشنگی دارم که هیچگاه نمی توانم از آنها دست بردارم.
برای خودت رویا بساز!
و بیا با هم رویا بسازیم و ادامه اش ساختن رویاهایمان باشد.
بهتر از عشق مگر در دنیا چیزی هست؟
عشق به زندگی و داشتن رویا و امید
و دنبال کردن رویا

من زن سی و هشت ساله ای هستم که هنوز پر از آرزو هستم.

مگر می شود رویا دست از سرم بر دارد؟

مگر می شود برای خودم خیال نبافم هنوز؟

بیست و پنج اردی بهشت های زیادی گذرانده ام.

روزهای عجیبی که هر کدام خاطره ای برایم است. پر از پیغامها و پیامهای تبریک و دوست داشتن و مهربانی که اینهمه خوب نبوده ام هیچگاه.

اما ته قلبم به همه این پیامهای کوتاه و قلبها و استیکرها محتاجم.

نیاز دارم که ازم تعریف کنند و بهم تبریک بگویند.

در اینجای روزگار که ایستاده ام خیلی چیزهای لازم زندگی را ندارم. اما کفه دیگر باز هم سنگین تر است.

کفه داشتنها و علاقه مندیها و انگیزه های زندگی.

کی می دانستم وقتی برسم به امروز

مادربزرگم روز تولدم را فراموش کرده باشد؟

عموی نازنینم دیگر پیامی برایم نفرستد!

دوستم را ده سال ندیده باشم.

خانه ای برای خودم نداشته باشم.

مدرک ارشد و دکترا نداشته باشم.

داستانی چاپ نکرده باشم.

فیلمی نساخته باشم.


حالا به امروز رسیده ام. به سی و هشتمین باری که دور خورشید می چرخم.

به عالم و آدم وابسته ام.

به بودنشان محتاجم.

به داشتنشان نیازمندم.

به خانواده ام،

به تک تک أعضایی که با من همخون و هم خانه هستند.

به آنها وابسته ام.

اگر نباشند شاد نخواهم بود.

به فامیل های دور و نزدیک.

به لغاتی که بهم می رسند و می گویند. به معاشرتهای کوتاه در کنارشان.

به لبخند همسایه ها، به سلام نگهبانان شهرک.

من محتاج مهربانی همکارانم هستم. به بازی با بچه ها و شاگردانم عشق می ورزم.

به یاد دادن علاقه دارم. به یاد گرفتن از آنها مشتاقم.


به دوستانم، صمیمی و نزدیک، قدیمی و دور، به همه دوستانم احتیاج دارم.

مگر بی رفیق می شود گذراند؟


من به درختها و گلها وابسته ام.

به گلدانهایم.

به دیوار آبی

به بشقابهایش،

به طاقچه اش

به فرشته هایش.


من به کسانی که نوشته هائم را می خوانم احترام می گذارم. و بهشان وابسته ام.

من به کتاب خواندن و دیدن فیلم احتیاج دارم.


به خیابانها، موزه ها و شهرهای زیبا علاقه دارم و محتاج دیدنشان هستم.


من به نوشتن معتادم.

و

در این همه وابستگی

و همه دوست داشتنهایم زندگی می کنم و به سی و هشت رسیدم.


در همه این نیازها سعی می کنم مستقل فکر کنم و زندگی و رویای شخصی خودم را بسازم.


برای رسیدن به نداشته هایم تلاش می کنم.

و همواره امیدوارم.


بی خوابم می کند. غصه ندیدنت. غصه اینکه ده سال دارد می شود و من همچنان پاکت خالی را باز می کنم. نفس عمیق می کشم و می دانم که همه اینها خاطراتی دورتر خواهند شد. 

اما من باز هم بلند می شوم و ایستم. 

چرا تا قبل از این بازی تاج و تخت را نمی دیدم؟

به نظرم وارد تعطیلاتی طوفانی شده ام. یواش یواش مدرسه ها تعطیل شوند من هم بیکار و یک عالم برنامه دارم.

هورا