بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

گاهی بد شانسی ها پشت سر هم برای تو ردیف می شوند. بدشانسی یا بی دقتی یا وسواسی بودن .

هر چه که اسمش را می شود گذاشت.

کل زندگیم همین بوده. این را می شود به وضوح دید.

اولین اتفاقی  که بخواهد امسال برایم بیفتد مشخص است. اینکه باید دوباره تمام مراحل اداری را طی کنم. پر از کپی و عکس و مدرک . و از همه استرس زا تر همان  پرینت کذایی است که باید نشان دهد من می توانم.

من تمام تلاشم را کرده ام. تمام پولهایم را جمع کرده ام و حالا باز هم احتیاج به گردش حساب دارم. فقط گردشی که به آنها ثابت کند.

از همان موقع که به سفر آمدم روزم را مشخص کرده اند. چقدر زود بود. آنقدر که اضطراب گرفتم.  باز می خواهم گردشم را بیشتر کنم. راه حلها را بررسی می کنم. خیلی کند پیش می رود. خیلی سخت است. نمی دانم چه راهی بهتر است ؟ چه چیزی نجات دهنده است؟  باز هم دعا می کنم همین چند کار کوچک بتواند برایم نتیجه آور باشد. تنها کاری که محکم انجام می دهم دعاست.

حالا الان از دندان درد و خروپف هم اتاقی بی خواب شده ام و خوابم نمی برد.

تنها کاری که بلدم خودم را آرام کنم نوشتن است.

دیشب با ریحانه رفتیم جاده جهان و کل جزیره را چرخیدیم . کنار دریا رفتیم جایی که تمام ستاره ها پیدا بود. من تا به حال اینهمه ستاره در کیش ندیده بودم. دلم می خواست می شد ساعتها روی شنها دراز بکشم و فقط به صدای دریا گوش بدهم و به ستاره ها زل بزنم. 

باز اینجا هم در آرامش بیشتریم تا تهران.


حرفی برای نوشتن ندارم.

کتاب می خوانم. بهترین راه که دیگر به چیزی فکر نکنم.

می دانم تو هم حتما کتاب می خوانی و می نویسی.

مزاحمت نمی شوم.

چراغ را خاموش می کنم و می خوابم.

وقتی شنیدم که در بخش بین الملل اینهمه کاندید شدید باز دلم قنج رفت.


اگر ما هم با هم بودیم، پانزده سال شده بود.

وقتی به رویم می آورید که من خیلی بهتر از اینها بوده ام یا شادتر بوده ام. بغض می کنم. بغض راه حرف را می بندد و احساس خفگی می کنم.

من نه راه پیش دارم نه راه پس. من مثل کسی که مجبور است کل زندگیم را مجبور بوده ام و هستم.

حالا چه اهمیتی دارد؟ که شادتر باشم که پر انرژی تر باشم!!

امروز توی اتوبوس موقع برگشتن دلم می خواست گریه کنم. بعد از مدتها سوار اتوبوس شدم و بعد از چند صفحه آنگاه خواندن خوابم گرفت. باورنکردنی بود. چرت می زدم مثل یک آدم معتاد. از غم خوابیدم. مثل قدیم ها. بعد به خانه هم که آمدم باز هم خوابیدم.

دلم نمی خواست بهش فکر کنم. به این زندگی. به این بهم ریختگی. به این نارضایتی و عصبانیت.

دوازده بهمن

در سکوت خانه به شوفاژ تکیه داده ام.

بچه دوم دیوانه و ناتوردشت بدنیا آمده ، یک دختر.

چه خوب که حالا یک پسر و یک دختر دارند. چه خوب که ایران نیستند.

من زنده ام، زندگی می کنم، در زندگیم تحمل می کنم، و این صبوری ادامه دارد و امیدوارم .روزهای خوب من هم خواهد رسید.

گفتن از تو خوشحالم می کند. سه هفته است خوابم بهم ریخته، نیمه های شب بیدار می شوم و انگار تله پاتی داریم...

پرومته/طاعون

نشسته ام و با دور تند همه خاطراتمان را زیر و رو می کنم.

تو کجای اینهمه سال و ماه هستی؟

قرار بود من کنار تو در ردیف آخر نشسته باشم،

اما من ردیف سه صندلی هفت نشستم و در طول اجرا سعی کردم جلوی گریه ام را بگیرم.

آخ قلبم

اینها را تو کنار هم نوشته بودی

سه درخت کاج من، که تو بودی

چقدر دلم برایت تنگ شده بود.

انگار،

لابد،

تو را شانزده آذر سال هشتاد و هفت دیده بودم.

قبل از اینکه تو در سال بعد دو پاره شوی.

ده سال بعد

نوزده آذر سال نود و هفت.

دیدی،کوه به کوه نرسید اما من به تو رسیدم.

تو ردیف آخر

من ردیف سه.

از دور چشمت به من افتاد.

می پرسد: پیر شده بود؟

تو همان بودی. همانی که من عاشقت مانده بودم.

عشقِ مانده ای که تو را شوکه کرد.

هزار حرف نگفته داشتم.

با خودم قرار گذاشته بودم که اگر دیدمت بگویم.

بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

اما زبانم بند آمد و هیچ .

سه بار گریه کردم

سه بار همه خاطراتمان را در طول اجرا مرور کردم.

سه بار جملات عاشقانه متن را به خودم گرفتم و گفتم برای من نوشتی.

و دلم را خوش کردم به پرومته/طاعون ِ تو.

آخ نویسنده دوست داشتنی من،

کاش می توانستم بهت لبخند بزنم.

کاش می توانستم باهات حرف بزنم.

چه شد؟

تمام آن شب می خواستم بمیرم

می خواستم گریه کنم

می خواستم تمام سالهای نبودنت را زار بزنم

اما فقط بیخواب شدم و هی خیال بافتم

و یادم افتاد تو همیشه همین ساعتها بیداری و دلم را به بیداریت خوش کردم.

چه روزگار غریبی است نازنین.

بغض می کنم.

باز تمام هفته را بد می آورم و باز بغض می کنم.

از روی پل پارک وی با بغض رد میشوم.

چرا چنین با من دور افتادی که من سراسر بغض بمانم؟

زندگی با من سازش کوک نبود هرگز.

بدون نگاهی

بدون خداحافظی

بدون هیچ کلامی 

نوزده آذر نود و هفت تمام شد.

و رفت برای ده سال بعد، لابد.


چند سال پیش که در تیوال و خبرنامه اش عضو شدم تنها دلیلم تو بودی. تو حالا بعد از ده سال یک کار عمومی برای اجرا داری و من لحظه شماری می کنم.