| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
کی فکرش را می کرد، وقتی زمین دیشب ما را ترساند و مثل گهواره ای که کودکی را تاب می دهد، ما را پیچ و تاب داد و ترساند، اما امشب آسمان سنگ تمام گذاشت، قشنگترین شبی بود که در پائیز تهران می دیدم، وای، ستاره ها به طرز معجزه آسایی شفاف و براق بودند که صدایشان را می شنیدم، بادی آرام ابرهای سفید را جابه جا میکرد و عین فیلم های رویایی تمام ستاره ها را در یک قاب می دیدم، دیشب هر چه قدر زمین ناآرام و نامهربان بود امشب آسمان تلافی کرد. و به شب یلدای ما صفا داد، آخرین برگهای پائیزی روی زمین نمناک را فرش کرده بودند و عطر نرگسهای باران خورده بهترین خاطره امشب بود. کاش امشب مدام تکرار شود، کاش باران و برف برای زمستان پرتکرار باشد.
کاش یلدا هم کش بیاید،
شب تولد خورشید زیباترین شب سال شد،
کاش هرشب خورشید متولد می شد، دلم را پر از نور می کرد و بدیها را پاک می کرد،
یک سال شب یلدا که در تنهایی خودش غوطه ور بود،وقتی سه تا انار برایش فرستادم در پاکتی کاغذی که هنوز که هنوز است وقتی بهش می گویم یلدات مبارک، من را خجلت زده می کند مثل امشب:
"هیچ وقت اون یلدا که در تنهایی سر میکردم و تو شکوفه بارانش کردی رو فراموش نمی کنم.
دمت گرم،"
خدای مهربانم دمت گرم
که به ما دم گرم دادی، برای عشق ورزیدن و شاد کردن.
برای داشتن شب یلدا،
برای یلدایی بودن،
برای ستاره های امشب که دلم را بردند،
برای زمستان خوبی که پیش رو خواهیم داشت.
برای عاشق ماندن،
راستی امروز اول دی ماه است.
مسئول موزه همیشه با من مهربان است، هیچ وقت از من نخواسته کوله ام را تحویل بدهم و همیشه بلیط ورودی را برایم دانشجویی حساب می کند، گویی من و دخترک را می شناسد. امروز هم دخترک با دیدن کارهای تونی کرگ انگلیسی تعجب کرده بود. مجسمه هایش از همان بیرون در خودنمایی می کرد. و با این جمله نشان داد که متوجه است که تغییرات موزه را دیده و فهمیده: اینو چرا اینجا گذاشتند؟
بیشتر کارها انگار شبیه سنگهایی بودند که کنار دریا روی هم می گذاریم. اما وقتی بیشتر دقت می کردی صورت نیم رخ انسانهایی کنار هم ایستاده بودند. در هم تنیده بودند، گاهی فقط صورتها، گاهی تمام بدن. مجسمه ها با بافتها و جنس های مختلف بودند. برنز، چوب، پلاستیک، شیشه. مثلا یکی از مجسمه ها با هزاران تاس پوشانده شده بود که وقتی دخترک دید یادش افتاد که در بازی این وسیله را دیده و برایم تعریف کرد و اسمش را فراموش کرده بود.
او دقیقتر از قبل مجسمه ها را می دید و فقط یکبار همان ابتدای گالری اول برگشتیم و به دستشویی رفتیم. با هم در اتاقک مخصوص نمایش فیلم نشستیم و فیلم مستندی را دیدیم که درباره خود تونی کرگ و کارهایش بود.
مجسمه های پیچ در پیچ با رنگ های متفاوت او را یاد تونلها و سرسره های پارک انداخته بود. وقتی به بعضی از کارها دست می زد از نرمی و سفتی اش سوال می کردم، توی طراحیها چه چیزی می بیند یا درباره رنگها.
مردی پشت پیشخوان کتابفروشی موزه هم دخترک را می شناسد و بهش لبخند می زد.
یک چیدمانی از بلور و شیشه بود که خیلی جذاب و دوست داشتنی بود. و بافت چوبها بسیار لطیف و هیجان انگیز بودند.
بیشتر کارهای نمایشگاه جنسی از زنانگی داشتند. با اینکه بزرگ و از جنسهای مختلف ساخته شده بودند، به نظر نرم و لطیف و شکننده بودند.
بیرون که آمدیم باد می وزید و برگهای زرد درختان جلویمان می رقصیدند و هوا سرد بود.
بعد هم مجله آنگاه را خریدم، مثل یک کتاب کامل در مورد خیابان انقلاب و داستانهایش، خیابانی که برای من هم پر از خاطره است، قشنگترینش هم مال نویسنده محبوبم بود: محمد طلوعی، این دوست داشتنی که انگار با دیدن عکسهایش در اینستاگرام بیشتر می شناسمش. آنقدر جذاب بود که دلم می خواهد شماره های قبلی را هم بخرم.
موسیقی تازه جان تازه بخشیده، اما امروز بیشتر فکر می کردم. می خواهم بنویسم اما فکرها نمی گذارد مثل یک عالم ابر سفید تپل که این روزها آرزوی دیدارشان را دارم در آبی آسمان شهر، می آیند روی نوشتنم می نشینند. اما این موسیقی آرنالدس ایسلندی گرم گرم است، مثل دریاچه های آبگرمش، همانها که پارسال هدی رستمی عکسشان را گذاشته بود، با اینکه از یکی از سردترین نقاط جهان آمده،
هی فکر می کنم و هی خیره می شوم، خیره می شوم به موزیک، انگار درون نتهایش می غلتم ، می چسبم، خیره می شوم به صداها، و سکوت می کنم. حرفهایم بند می آید.
می خواهم فقط بشنوم و هیچ نگویم.
لابد دارم فرار می کنم، فرار می کنم از روی دیگر سکه، از زندگی واقعی، از همه چیزهای ناراحت کننده، مثل شایعه زلزله تهران، مثل آلودگی هوا که امروز واقعا چشمانم را سوزاند، مثل دوریم، مثل دوریت، مثل بیماریش، مثل نبودنش،
مثل سالهای خوشبختی که انگار هنوز هم زنده هستند و فقط یک خیره شدن به صداها کافی است تو را ببرد به گذشته هایی که قابل برگشت نیستند و فقط خیرگی اش مانده است.
این موسیقی سرزمین های قطبی دور فقط زندگی نیست، همه خاطرات است، همه پاییزها، همه برفهایی که بر سرمان باریدند، همه خندیدنهای از ته دل بی بهانه، همه جوانی و انرژی رفته،
و مگر می شود فصل باریدن برف شود و من یادت نیفتم که رفته بودی آدم برفی بسازی؟
مگر می شود...
شده است.
نیستی.
باور کردم.
شب ها به سختی می گذرد و روزها مثل برق و باد.
تنها هستم.
دخترک سوالهای عجیبی می پرسد: مثلا کی صبح می شود؟ چرا شب می شود؟
و من همیشه جوابهای عجیبتر می دهم.
دلم می خواهد همه سوالهایش را بنویسم.
و این روزها سوالش این است:
نیبان کی به خانه مان می آید؟
به پسر تو می گوید.
منتظر آن روز هستیم که چهارتایی با هم بازی کنیم.
من که هر شب خوابش را می بینم.
آه
امان از بغض که می پرد بیخ گلویم وقتی می بوسمت
می بویمت
هزار بار می بوسمت
چه دردناک است که ببینمت و می دانم تا چند وقت دیگر این دستها
این بو
این لبها
و این نگاه مظلوم دیگر نیست.
الان که نشسته ام توی ماشین،
گریه می کنم
بدون اینکه تو اینجا باشی.
خدای من
خدای من
همیشه تو امیرعلی را بغل می کردی و روی پایت می گذاشتی.
حالا امیرعلی تو را بغل کرد و گذاشت روی مبل.
دلم می خواهد بمیرم.
من زنده باشم و تونباشی؟
مگر می شود؟
امکان دارد
روزی که تو نباشی و من زنده بمانم؟
درد تو را سبکتر کرده،
تو همیشه در رنج بودی
وقتی بدنیا آمدی تنها بودی.
و حالا تنها تر از قبل.
دلم می خواهد محکم بغلت بگیرم
دستانت را
و نگذارم کسی تو را از من جدا کند.
هی بهم گفتی تو را از همه بیشتر دوست دارم.
و من بغضم گرفت.
چندبار گفتی دلم برایت تنگ شده.
گفتی هر بار که بهم پیام می دهی نفسم بند می آید.
چه کنم
چاره ای ندارم
جز اینکه تحمل کنم.
کاش قلبم تاب بیاورد!
نیمه شب بهم پیام دادی که امروز روز بدنیا آمدن پسرکت است، صبح زود پیامت را دیدم و خوابم نمی برد. کتاب خواندم و به خیال اینکه وقتی بیدار می شوم پسرت را می بینم. وقتی یکهو با صدای تلفن بیدار شدم، تو تازه رفته بودی بیمارستان. منتظر بودم و چه انتظار شیرینی.
نوتیفیکیشن تلگرام و فیس بوکم را آن کردم که اگر پیام دادی زود خبردار بشوم. از هولم چند دقیقه یکبار هم گوشیم را چک می کردم.
ساعت یک به مامانت زنگ زدم و او هم منتظر بود. حداقل کمی بهم آرامش دادیم.
با هم حرف زدیم و با هم چند دقیقه انتظار کشیدیم.
چقدر خوشحال بود و می گفت هنوز به اتاق عمل نرفته ای.
اما نمی دانستم که گوشی را بگذارم و بروم دنبال روزمرگی پسرکت بدنیا می آید.
حدود دو بعدازظهر.
با دخترک رفتیم گل مریم خریدیم.
و من موقعی که صدای اذان مغرب را می شنیدم و زیر لب دعا می کردم با یک عالم عکس و پیام مواجه شدم.
عکسهای نیوان و تو. پیام شادی مامانت، و ژرمی که به فینلیگیش تایپ کرده بود خیلی خوشحالیم.
و بعد من بودم که به همه خبر می دادم که بالاخره خاله شدم. بالاخره پسرکی که اینهمه منتظرش بودیم بدنیا آمد.
و امروز عصر پائیزی ٢٢آبان ، تو مامان شدی. قشنگترینم که از هفده سالگی با هم دوستیم و هر لحظه از زندگی را با هم طی کردیم و حالا روزهای بهتر و قشنگتری را با هم می گذرانیم.
و اتفاقات بهتر منتظر ماست.
رویای من دیدن تو و نیوان است.
مریم دارد لحظه شمارس می کند هر لحظه برای بدنیا آمدن پسرش و من لحظه شماری می کنم برای دیدن هر دویشان.
یکهو اینهمه فاصله افتاد.
خودت و حالا پسرت.
کتابی که می خوانم "هرس"نسیم مرعشی ، همه اش زنی است که می خواهد پسر داشته باشد، مردی که مال خودش باشد.
یعنی اگر آدم پسر داشته باشد این همه احساس عجیب و خوبی است؟
نمی توانم باور کنم یا اینکع برایم سخت است.
بچه بزرگ می شود و همه سختی اش برای پدر و مادر است و بعد می رود دنبال کار خودش. چه دختر چه پسر.