بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

رفتم از خانه پدری ، یک قلمه بنفشه آفریقایی آوردم که بروم بدهم مغازه بتهوون و یک معامله پایاپای بکنم و به جاش چند تا قلمه بگیرم . اما می بینی چرخ روزگار را ، دیگر از آن روز نرفتم خیابان سنایی . قرار شد نروم تا نمی دانم کی . شاید هم یک روز خودم شال و کلاه کردم و رفتم . اما می دانم تا چند وقت نمی روم .حالا که بنفشه خودم گل داده ، حالم خوش است . حالا به کارهای عقب افتاده ام می رسم . یک مانتو نصفه نیمه دارم که باید دوختنش را تمام کنم . دو تا کیف چرمی که باید تحویل بدهم و کارهای روزمره خانه ام .

Blanche

تقدیم به سه بلانش عزیزم :

بلانش

بلانش

بلانش

داستان من از خیابان سنایی

حالا که بیشتر دقت می کنم چیزهای قشنگ تر می بینم . مثل گیر کردن یک برگ خشک پائیزی توی دستگیره قدیمی در .از خیابان سنایی عبور می کنم یکبار نه ، چند بار . و حالا مکاشفه ام بیشتر ازقبل است . اینبار رستوران فلینی . اسمش کارگردان ایتالیایی است و حتما با غذاهای ایتالیایی .و داخلش را بالاخره امروز دید زدم . پر بود از عکس های سیاه و سفید شبیه اتاقم در خانه پدری ، یک دستگاه آپارات ، درخت کریسمس ، سه تا لوستر پر نور بالا سر پیشخوانش و میز و صندلی هایش و پرده هایش که شبیه همسایه اش است، مغازه بغلی اش، یعنی بتهوون عزیز با گل های زیبایش . و شب شده و من تا سینما راحت و سبک می روم . اینبار زندگی خصوصی خانم و آقای میم . رازهای کوچکی در زندگی هایمان هست که متوجه اش نیستیم و در شرایط مختلف زندگی آنها را درک می کنیم . و البته با این موافقم که تغییر خوب است اما درست و به جا . و زن همیشه ...زن ایرانی همیشه مورد اتهام است ....
ای کاش می توانستم از همه خیابانهای شهرم بنویسم .

و در راه خانه همیشه در مکاشفه ام ، مکان های جدید و مسیرهای تازه ... دیروز کافه ای پیدا کردم در خیابان سنایی که ساختمانی قدیمی است و روی پنجره اش نوشته : کافه آپارات ، صندلی های لهستانی اش از خیابان پیداست و حتی مشتری هایش . در ورودی اش از کوچه سوم است . شاید یک روز رفتم .
و با حسرت از کنار بنفشه های مغازه زرد رنگ بتهوون رد می شوم ...

دختر در عوض به او چه می دهد ؟ دلک بی شیله پیله اش را !

دارم تند تند کارهایم را انجام می دهم و شاملو ، آرام آرام دارد برایم لورکا می خواند . دارم برای فردا که مهمان دارم ، که شب یلداست ، آماده می شوم . و همزمان می خوانم و می نویسم و آشپزی می کنم . و گوش می دهم :
سبز توی که سبز می خواهمت ....
و پاهایم یخ زده و هی یادم می رود چورابهایم را بپوشم .
نام دخترک چیست ؟ این دیگر جزء اسرار است ...
شاید نام یلدا است یا خورشید یا ...

خوشبختی چیست ؟

اینکه بعد از مدتها بروی به جاهای نوستالژیک و تنها باشی . زیر باران باشی . کتاب مورد علاقه ات را از شهر کتاب نیاوران بخری . " چیزی تو کشو نیست " و بعد تق تق کنان از پله ها بالا بروی و برسی به سالن شلوغ پلوغ انتظار خلیج فارس . بلیط را بگیری و دو تا از دوستهای دوره راهنمایی و دبیرستانت را با سر و صدا ببوسی و یک جور حس خوبی داشته باشی که آنها را دیده ای . منتظر باشی . چشم بچرخانی برای آشناهایی قدیمی . و هما روستا را ببینی ، سیاه پوش و بهش تسلیت بگویی .همسر و دوستانت بیایند برای دیدن تئاتر برهان . در جای عالی بنشینی و کیف کنی . و بعد از دیدن صحنه ها لذت ببری. بلند بخندی . بخندی . فکر کنی .بخندی . فکر کنی . فکر کنی . فکر ... و بعد دست  بزنی برای پایان نمایش .و بعد تمام برگهای پائیزی را ، تمام درختان بلند فرهنگسرای نیاوران را به قول مادام بلانش تمام قد ، سفید پوش ببینی و باز کیف کنی . و تا خانه شاد باشی و از شادی او خوشحالتر .

به پهنای صورت اشک ریختم ، برای مادر و پدری که در فیلم " من مادر هستم " . حالا هم دارم همان سی دی که از مغازه بتهوون خریدم را گوش می دهم . " چهار فصل ویوالدی " . به آقا گفتم از اون قلمه ها به من می دهید ؟ آقای فروشنده گفت گلدانها متعلق به برادرش است و وقتی هم گل دارند که نمی شود . قهر می کنند و من نکته ای تازه در باب بنفشه آفریقایی دریافتم .قرار شد یک روز صبح بروم بتهوون و قلمه بگیرم .

So Busy

آنقدر وقت ندارم که صبح به این زودی می نویسم . کاری را باید به سر انجام برسانم . چند تا کیف سفارش گرفتم . کلاسهای لگویم هست . تازه دارم خیاطی یاد می گیرم . و دو تا مانتو را بریده ام و باید بدوزم . بنابراین باید سحرخیز باشم .منتظرم جمعه بشود  برویم فرهنگسرا و تاتر ببینیم .

توی خیابان میرزای شیرازی کریسمس آمده .درختان ترئین شده ، من حتی بابانوئل دیدم . اون هم دو تا .خب ندیده بودم تا حالا از نزدیک .

خیابانهای خیس خلوت پوشیده شده از برگهای زرد و قرمز پائیزی و هوای مه گرفته .