بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

وقتشه ، وقتشه که بگم دوستت دارم . دیر نیست .

دوستی چیست ؟ آیا معتاد بهم بودن ، همیشه بودن است ؟ آیا دوستی نمی تواند فاصله قاره ها را طی کند و همچنان ادامه داشته باشد ؟ نمی شود ؟ دوستی چیست ؟ آیا من دوست خوبی بوده ام و هستم ؟ من چگونه آدمی برای دوستان بوده ام ؟ دوست دارم بدانم . اینکه باشم ، همیشه فقط باشم ، دوستی است یا اینکه بدرد بخور باشم ، همدل باشم ، خوب تر است ؟شاید امشب به میم حسودیم شد که چند ثانیه در آغوش تو ماند و من نگاه می کردم . من نمی توانم دسته گلی که امشب او به تو داد ، بدهم . گرچه که تو ، بهترین ها را همیشه به من داده ای چه مادی چه معنوی . من دوستتر بوده ام یا میم ؟ اما بعد که اس ام اس دادی و من را خواهر خطاب کردی ، احساس کردم من را بیشتر دوست داری و من دیگر به میم حسودی نمی کنم .

امروز درخشیدی . لیاقتت بهتر از اینهاست . همیشه باشی و بدرخشی .

چه بی تابانه می خواهمت

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم
...

بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست

وفاصله تجربه یی بیهوده است

بوی پیرهنت اینجا

و اکنون، کوه ها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

وبه راه اندیشیدن یاس را رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است.

پ ن : با صدای خود شاملوی عزیز

درد ِ دل

دلم درد گرفته است یا نه ، دلم به درد آمده است . درد و دل دارم ، به چه کسی می توانم بگویم ؟ به مادرم ؟ همسرم ؟ خواهر نداشته ام ؟ به دوستم ؟ به همکارم ؟ به فامیل نزدیک ؟ به فامیل دور ؟ به مادرشوهر ؟ هیچ ، هیچ ، هیچ کس نمی تواند درد و دلم را حل کند ، اینکه اینجایی که هستم من را به درد آورده است . چقدر خوب باشم ؟ چقدر خودم را خوب نشان دهم ؟ چقدر دیگر می توانم تحمل کنم و دیوارهای این خانه را تحمل کنم ؟ همسایه ها را ؟ همسایه ها من را می کشند . با نگاه هایشان ، با رفتارهای غیر اجتماعی شان ، با داد و فریادهای شبانه شان ، با تهدیدهایشان ، با شکایت های بیخود و بیجهت شان نسبت به یک تازه وارد که شاید نسبت به آنها برتری دارد .چقدر دیگر باید پول روی پول بگذاریم تا بتوانیم خانه ام را عوض کنم ؟ و از این کوچه های قدیمی که اوایل جالب و قدیمی و نوستالژیکند اما بعد از مدتی ترسناکند ، فرار کنم. ترسم را به چه کسی بگویم ؟ این نفسی که امروز پشت آیفون بالا نمی آمد را چگونه برای کسی تعریف کنم ؟ دلم نمی خواهد در را به روی کسی باز کنم ، دلم نمی خواهد هیچ همسایه ای را ببینم یا نگاهم به نگاهش بیفتد . انگار که من از مریخ باشم و بخواهم خانه های اجاره ای شان را تصاحب کنم ! من کابوس وار دارم گریه می کنم و نمی توانم به کسی بگویم که جانم دارد در این خانه که خودم ساخته ام و دوستش دارم ، بالا می آید . کاش این کابوس زودتر تمام شود و چشمهایم دیگر تار نشوند از اشک . و دلم به درد نیاید و دل درد نگیرم .

پ ن : سرگرمی تازه من

نزدیک است یا دور ؟ نمی دانم

پدرم خواب دیده . خواب دیده، من مرده ام . و او دارد بسیار گریه می کند و وقتی اینها را تعریف می کند ، تمام سالهایی که در خانه پدری بودم و فکر می کردم که دارد اذیتم می کند ، را فراموش می کنم و می روم برایش چای می ریزم و می گویم از حالا شروع کن . از حالا محبت کن ، از حالا باش و ببین که معلوم نیست چه کسی ، کی و کجا می رود .و می دانم آن لحظه چقدر برایش سخت بوده و چقدر دوست داشته که اینها خواب باشد و وقتی از خواب بیدار شده ، چه احساس خوبی داشته که همه اینها یک خواب بیشتر نبوده است .

آلزایمر

به چشمهایم نگاه می کند و از دوستی چهل ساله می گوید . اینکه بگوید نمی دانم ، نمی توانم ، پروین بخوان ، از روی کتاب بخوان ، همان درسی است که الان شهلا خواند ، م م م من ..نمی دانم . اینها این حروف چی بودند ؟ اینها چه زبانی است ؟!! یادم نمی آید . تعجب می کنم . مگر می شود ، این زن ، فعال و ورزشکار، کوه نورد و همیشه در حال حرکت و فعالیت . مگر می توان باور کرد ؟! اولین بار که دیدمش برایمان کیک درست کرده بود و از مانتویی که من خریده بودم ، بسیار خوشش آمده بود ، یک گل لاله رویش نقاشی شده بود . بهش آدرسش را دادم . میدان فاطمی . مانتو پرواز . می دانی ، یادت هست خاطراتمان . دوستی مان .دوستی چهل ساله مان .حالا پروین در خانه مانده است . و کلاس زبان نمی آید . دو هفته است در خانه مانده چون هیچ چیزی را به یاد نمی آورد . حتی یادش نیست دستشویی خانه اشان کجاست . اشک در چشمانش جمع شده . اشک هایم را قورت می دهم . نکند منم اینطوری شوم . در سنی که سنی نیست . یادش نیست روزهای خوش . روزهای سخت را فراموش کرده . شاید خودش را هم . مگر می شود آدم  ، خودش ، وجودش ، خاطراتش را در آنی فراموش کرد . و من می ترسم . از اینکه دوست چهل ساله ام را فراموش کنم . می ترسم از اینکه فراموش شوم .

ابتدای هفته

امشب ، این بار من هم دارم می میرم از خستگی اما خوب بود . با دوست بودن و به خاطر رفیق کاری انجام دادن لذت بخش می شود و انگار چیزی داری که برایش زندگی کنی . همسر هم دوست و رفیق می شود اما اگر بخواهی ازش ناله کنی باید به دوست بگویی و بخندی و باز هم انگار روزهای قدیم تکرار شوند و از لحظات استفاده کنی و کنارش باشی . و بعد برگردی باز هم به کنج همیشگیت و از خستگی بمیری اما دلت می خواهد از امروز بنویسی .

ته مانده شب

صبح ها تا بیایم به خودم بجنبم ، لنگ ظهر است . می خوابم ، نمی دانم ، شاید چون شبها تا دیر وقت بیدارم ،خوابم نمی برد ، هزار فکر می آید و بیشتر توی سرم طرحهای کیف های چرمی است که به تازگی تند تند می دوزم . مردخانه خواب است ، به قول خودش هر چه قدر بخوابد باز هم کم است . و دارم عادت می کنم به سکوت و تاریکی آخر شبهای  خانه ام . دیشب بالاخره توانستیم به تاتر ویران برویم و کار بچه های سوره را ببینیم و خوب بود و مردخانه هم خوشش آمده بود تا برگردیم خانه و من عدس پلو که در پلوپز ساخته بودم را بخوریم . همین جور تند تند روزهایمان سپری می شود و نمی دانم تا کی من همین طور زندگی می کنم و فکر می کنم زندگی غیر از این کارهاست . غیر از خوابیدن و خوردن ؟ خوب شد کتاب خواندنهایم را از سر گرفتم و دارم نمایشنامه ای که شیرین بهم داده بود را تند تند می خوانم تا بتوانم کتاب تازه ای از کتابخانه اش قرض بگیرم . و همین که هست باز هم خدا را شکر .

آرزو

بچه ها همه کاغذهای سفید جلویشان بود و مداد رنگی ها را من گذاشتم روی میزهایشان .قرار شد آرزوهایشان را نقاشی کنند ، قرار شد بکشند هر چه که دلشان می خواهد داشته باشند . که بعد بدهند به فرشته آرزوها . هیچ فکر می کردی که بچه ها این آرزوها را داشته باشند : دلم می خواهد بچه شوم و مامان و بابام من رو توی کالسکه ام هل بدند که من مجبور نباشم راه برم ، دلم خواد یه خونه شکلاتی داشته باشم یا یه صندوق پر از طلا ، یه صندوق پر از اسباب بازی و عروسک ، یه دستگاهی که از یه طرف شیر می آد و از طرف دیگه شیرکاکائو ، آرزوی داشتن خواهر و برادر ، آرزوی داشتن خانه ای عجیب و غریب ، رنگها روی کاغذ می آیند و من محو تماشا می شوم و از آرزوهای خودم برای شاگردهای کوچکم می گویم : منم اون روزا که قد شماها بودم لگو داشتم و باهاش بازی می کردم اما اون وقتا کلاس لگو نبود که این همه چیز یاد بگیرم مثل شماها . و یکی از بچه ها با خوشحالی می گوید خاله من به همه آرزوهامون توی خونمون می رسم چون هر چی بخوام با لگوهام می سازم .من فقط و فقط گوش می دهم به نرگس کوچولویی که همیشه پرنده می سازد و امروز فهمیدم که آرزویش داشتن یک مرغ عشق رنگارنگ است ولی پدر و مادرش برایش نمی خرند چون دوست ندارند و باز هم امروز آن را نقاشی کرد و با لگوها ساخت . از امروز خاطره ای ماند و نقاشی هایی پر از آرزو . کاش می توانستم و مثل فرشته آرزوها تمام آرزوهایشان را برآورده می کردم .

برگشتیم خونه،چه خوبه

باز هم وقتی نشستم سرجلسه کنکور ، تصمیم گرفتم ، که بعد از کنکور شروع می کنم درس بخوانم ، که حتماً قبول می شوم اگر حسابی بخوانم . می دانم این تصمیم کبری فقط مخصوص به زمان دادن کنکور و دیدن سوالاتش است . بعدش دوباره یادم می رود . اما خوبیش این بود که بعدش مسیرمان را کج کردیم و رفتیم جلوی سینما آفریقا و وقتی آقای مهرجویی از ماشین سفیدش پیاده شد ، با همان عینک همیشگی اش و ژاکت قرمز و رفت توی سینما ، ما هم به دنبالش البته با دو تا بلیط گران برویم که فیلم چه خوبه که برگشتی را ببینیم و البته سینما آنقدر پر بود که روی زمین بنشینیم . بعد چند سال دوباره خاطرات جشنواره های سالهای قبل که توی صف می ایستادم برای چندین ساعت ،توی ذهنم زنده شد . برای مردخانه عجیب بود اما من تعجب نکردم که باید روی زمین فیلم می دیدیم و آخرش او نمی آمد ، می خواست از عطاران امضا بگیرد . عین سالهای قبل من و من گفتم بی خیال بدو بریم خونه .

روزهای بی خاطره

جوان بودم ، خیلی جوان ، آنقدر که ده سال از الان جوانتر بودم ، برای همین می نویسم جوان شده بودم . بیست سالگی خیلی فرق دارد با الان ، شور و نشاطم ، هیجانها و شیطنت هایم ، خواسته هایم ، دلهره هایی که داشتم و الان اصلاً ندارم . هیجان عشقی که خیال بود و الان خیالاتم فقط همین قصه هایی است که برای بچه ها می گویم ، من و تو بودیم و عشقی قدیمی و مثل فیلم های فارسی اتاقکی بود و تو موتور داشتی و خنده ام می گیرد که بگویم موتور داشتی ، چیزی که هیچ وقت نبود در واقعیت و چقدر مرز بین واقعیت و خیال و خواب بودن خوب و شاد است .همین خوبه ابی را دیشب گوش می دادم با مردخانه و هر دو کیف کرده بودیم و همین خوبه که آرومی و حس می کنی آزادی را با هم بلند می گفتیم و می خندیدیم . باور کنم یا نه ، من دیگر بیست ساله نخواهم شد . دیگر از هیجان رفتن به سینمایی یواشکی ، نفسم بند نمی آید . یا اگر کسی بهم نگاهی کند که معنادار باشد ، حتی اگر بفهمم خودم را به نفهمی می زنم که از من این حرفها گذشته ... من توی اتاقمان همه شهر را می دیدم و همه شهر هم من را ، پنجره ها را رو به خیابان و پرده ها نیمه . تاریک روشنا بود که آمدی . زن و شوهر بودیم ، هه هه ، آمدی و من چقدر ذوق داشتم که تو من را می خواهی ، باورم نمی شد که عاشقم بودی و مَردَم بودی . و خیال بود و خواب بود و رویا و احساساتمان ، و حرف که توی حرف می آمد و یادم نیست چه می گفتی و فکر می کردم به جز تو همه می دونن که واست این مرد می میره  ، همین خوبه همین خوبه همین خوبه و صبح با صدای مردخانه بیدار شدم و خواب خیلی وقت بود تمام شده بود و من بزرگ شده بودم و زنی بودم سی و اندی ساله که باید بیدار می شدم در پهنای صورتی که دوستم دارد بینهایت و بوسه بارانم می کرد .