| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دوستی چیست ؟ آیا معتاد بهم بودن ، همیشه بودن است ؟ آیا دوستی نمی تواند فاصله قاره ها را طی کند و همچنان ادامه داشته باشد ؟ نمی شود ؟ دوستی چیست ؟ آیا من دوست خوبی بوده ام و هستم ؟ من چگونه آدمی برای دوستان بوده ام ؟ دوست دارم بدانم . اینکه باشم ، همیشه فقط باشم ، دوستی است یا اینکه بدرد بخور باشم ، همدل باشم ، خوب تر است ؟شاید امشب به میم حسودیم شد که چند ثانیه در آغوش تو ماند و من نگاه می کردم . من نمی توانم دسته گلی که امشب او به تو داد ، بدهم . گرچه که تو ، بهترین ها را همیشه به من داده ای چه مادی چه معنوی . من دوستتر بوده ام یا میم ؟ اما بعد که اس ام اس دادی و من را خواهر خطاب کردی ، احساس کردم من را بیشتر دوست داری و من دیگر به میم حسودی نمی کنم .
امروز درخشیدی . لیاقتت بهتر از اینهاست . همیشه باشی و بدرخشی .
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
...
بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست
وفاصله تجربه یی بیهوده است
بوی پیرهنت اینجا
و اکنون، کوه ها در فاصله سردند
دست در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
وبه راه اندیشیدن یاس را رج می زند
بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است.
پ ن : با صدای خود شاملوی عزیز
دلم درد گرفته است یا نه ، دلم به درد آمده است . درد و دل دارم ، به چه کسی می توانم بگویم ؟ به مادرم ؟ همسرم ؟ خواهر نداشته ام ؟ به دوستم ؟ به همکارم ؟ به فامیل نزدیک ؟ به فامیل دور ؟ به مادرشوهر ؟ هیچ ، هیچ ، هیچ کس نمی تواند درد و دلم را حل کند ، اینکه اینجایی که هستم من را به درد آورده است . چقدر خوب باشم ؟ چقدر خودم را خوب نشان دهم ؟ چقدر دیگر می توانم تحمل کنم و دیوارهای این خانه را تحمل کنم ؟ همسایه ها را ؟ همسایه ها من را می کشند . با نگاه هایشان ، با رفتارهای غیر اجتماعی شان ، با داد و فریادهای شبانه شان ، با تهدیدهایشان ، با شکایت های بیخود و بیجهت شان نسبت به یک تازه وارد که شاید نسبت به آنها برتری دارد .چقدر دیگر باید پول روی پول بگذاریم تا بتوانیم خانه ام را عوض کنم ؟ و از این کوچه های قدیمی که اوایل جالب و قدیمی و نوستالژیکند اما بعد از مدتی ترسناکند ، فرار کنم. ترسم را به چه کسی بگویم ؟ این نفسی که امروز پشت آیفون بالا نمی آمد را چگونه برای کسی تعریف کنم ؟ دلم نمی خواهد در را به روی کسی باز کنم ، دلم نمی خواهد هیچ همسایه ای را ببینم یا نگاهم به نگاهش بیفتد . انگار که من از مریخ باشم و بخواهم خانه های اجاره ای شان را تصاحب کنم ! من کابوس وار دارم گریه می کنم و نمی توانم به کسی بگویم که جانم دارد در این خانه که خودم ساخته ام و دوستش دارم ، بالا می آید . کاش این کابوس زودتر تمام شود و چشمهایم دیگر تار نشوند از اشک . و دلم به درد نیاید و دل درد نگیرم .
پ ن : سرگرمی تازه من
به چشمهایم نگاه می کند و از دوستی چهل ساله می گوید . اینکه بگوید نمی دانم ، نمی توانم ، پروین بخوان ، از روی کتاب بخوان ، همان درسی است که الان شهلا خواند ، م م م من ..نمی دانم . اینها این حروف چی بودند ؟ اینها چه زبانی است ؟!! یادم نمی آید . تعجب می کنم . مگر می شود ، این زن ، فعال و ورزشکار، کوه نورد و همیشه در حال حرکت و فعالیت . مگر می توان باور کرد ؟! اولین بار که دیدمش برایمان کیک درست کرده بود و از مانتویی که من خریده بودم ، بسیار خوشش آمده بود ، یک گل لاله رویش نقاشی شده بود . بهش آدرسش را دادم . میدان فاطمی . مانتو پرواز . می دانی ، یادت هست خاطراتمان . دوستی مان .دوستی چهل ساله مان .حالا پروین در خانه مانده است . و کلاس زبان نمی آید . دو هفته است در خانه مانده چون هیچ چیزی را به یاد نمی آورد . حتی یادش نیست دستشویی خانه اشان کجاست . اشک در چشمانش جمع شده . اشک هایم را قورت می دهم . نکند منم اینطوری شوم . در سنی که سنی نیست . یادش نیست روزهای خوش . روزهای سخت را فراموش کرده . شاید خودش را هم . مگر می شود آدم ، خودش ، وجودش ، خاطراتش را در آنی فراموش کرد . و من می ترسم . از اینکه دوست چهل ساله ام را فراموش کنم . می ترسم از اینکه فراموش شوم .
امشب ، این بار من هم دارم می میرم از خستگی اما خوب بود . با دوست بودن و به خاطر رفیق کاری انجام دادن لذت بخش می شود و انگار چیزی داری که برایش زندگی کنی . همسر هم دوست و رفیق می شود اما اگر بخواهی ازش ناله کنی باید به دوست بگویی و بخندی و باز هم انگار روزهای قدیم تکرار شوند و از لحظات استفاده کنی و کنارش باشی . و بعد برگردی باز هم به کنج همیشگیت و از خستگی بمیری اما دلت می خواهد از امروز بنویسی .
صبح ها تا بیایم به خودم بجنبم ، لنگ ظهر است . می خوابم ، نمی دانم ، شاید چون شبها تا دیر وقت بیدارم ،خوابم نمی برد ، هزار فکر می آید و بیشتر توی سرم طرحهای کیف های چرمی است که به تازگی تند تند می دوزم . مردخانه خواب است ، به قول خودش هر چه قدر بخوابد باز هم کم است . و دارم عادت می کنم به سکوت و تاریکی آخر شبهای خانه ام . دیشب بالاخره توانستیم به تاتر ویران برویم و کار بچه های سوره را ببینیم و خوب بود و مردخانه هم خوشش آمده بود تا برگردیم خانه و من عدس پلو که در پلوپز ساخته بودم را بخوریم . همین جور تند تند روزهایمان سپری می شود و نمی دانم تا کی من همین طور زندگی می کنم و فکر می کنم زندگی غیر از این کارهاست . غیر از خوابیدن و خوردن ؟ خوب شد کتاب خواندنهایم را از سر گرفتم و دارم نمایشنامه ای که شیرین بهم داده بود را تند تند می خوانم تا بتوانم کتاب تازه ای از کتابخانه اش قرض بگیرم . و همین که هست باز هم خدا را شکر .
باز هم وقتی نشستم سرجلسه کنکور ، تصمیم گرفتم ، که بعد از کنکور شروع می کنم درس بخوانم ، که حتماً قبول می شوم اگر حسابی بخوانم . می دانم این تصمیم کبری فقط مخصوص به زمان دادن کنکور و دیدن سوالاتش است . بعدش دوباره یادم می رود . اما خوبیش این بود که بعدش مسیرمان را کج کردیم و رفتیم جلوی سینما آفریقا و وقتی آقای مهرجویی از ماشین سفیدش پیاده شد ، با همان عینک همیشگی اش و ژاکت قرمز و رفت توی سینما ، ما هم به دنبالش البته با دو تا بلیط گران برویم که فیلم چه خوبه که برگشتی را ببینیم و البته سینما آنقدر پر بود که روی زمین بنشینیم . بعد چند سال دوباره خاطرات جشنواره های سالهای قبل که توی صف می ایستادم برای چندین ساعت ،توی ذهنم زنده شد . برای مردخانه عجیب بود اما من تعجب نکردم که باید روی زمین فیلم می دیدیم و آخرش او نمی آمد ، می خواست از عطاران امضا بگیرد . عین سالهای قبل من و من گفتم بی خیال بدو بریم خونه .
جوان بودم ، خیلی جوان ، آنقدر که ده سال از الان جوانتر بودم ، برای همین می نویسم جوان شده بودم . بیست سالگی خیلی فرق دارد با الان ، شور و نشاطم ، هیجانها و شیطنت هایم ، خواسته هایم ، دلهره هایی که داشتم و الان اصلاً ندارم . هیجان عشقی که خیال بود و الان خیالاتم فقط همین قصه هایی است که برای بچه ها می گویم ، من و تو بودیم و عشقی قدیمی و مثل فیلم های فارسی اتاقکی بود و تو موتور داشتی و خنده ام می گیرد که بگویم موتور داشتی ، چیزی که هیچ وقت نبود در واقعیت و چقدر مرز بین واقعیت و خیال و خواب بودن خوب و شاد است .همین خوبه ابی را دیشب گوش می دادم با مردخانه و هر دو کیف کرده بودیم و همین خوبه که آرومی و حس می کنی آزادی را با هم بلند می گفتیم و می خندیدیم . باور کنم یا نه ، من دیگر بیست ساله نخواهم شد . دیگر از هیجان رفتن به سینمایی یواشکی ، نفسم بند نمی آید . یا اگر کسی بهم نگاهی کند که معنادار باشد ، حتی اگر بفهمم خودم را به نفهمی می زنم که از من این حرفها گذشته ... من توی اتاقمان همه شهر را می دیدم و همه شهر هم من را ، پنجره ها را رو به خیابان و پرده ها نیمه . تاریک روشنا بود که آمدی . زن و شوهر بودیم ، هه هه ، آمدی و من چقدر ذوق داشتم که تو من را می خواهی ، باورم نمی شد که عاشقم بودی و مَردَم بودی . و خیال بود و خواب بود و رویا و احساساتمان ، و حرف که توی حرف می آمد و یادم نیست چه می گفتی و فکر می کردم به جز تو همه می دونن که واست این مرد می میره ، همین خوبه همین خوبه همین خوبه و صبح با صدای مردخانه بیدار شدم و خواب خیلی وقت بود تمام شده بود و من بزرگ شده بودم و زنی بودم سی و اندی ساله که باید بیدار می شدم در پهنای صورتی که دوستم دارد بینهایت و بوسه بارانم می کرد .