بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

شالگردن زمستان

هنوز دارم می بافم . هر کس می بیند می گوید بیخیال زمستان تمام شد ؛ اما من هنوز دوست دارم ببافم و این شالگردن را همین زمستان بیندازم . با این زمستان تمام می شود اما من آن را بر گردنم خواهم انداخت . وقتی اومدم خانه خوب بود ، هر وقت دلم خواست بیدار شدم و هر وقت و هر چی دلم می خواست خوردم و حالم همان طوری است . بهتر هستم اما خوب خوب نیستم . درد از کمرم آمده روی پیشانیم . وقتی سرم را خم می کنم ، درد می گیرد . دستمال بسته ام ، سری که درد می کند . بالاخره بعد از یک هفته دو شب راحت خوابیدم .

مثل یک کابوس ما را به رویا می بری

دیشب هر بار که از خواب بیدار می شدم ، انگار در سرازیری قبر بودم . و هی خوابهای بد می دیدم . آب خوردم و باز دراز کشیدم تا بخوابم . خسته بودم . خسته از همه ساعتهای بطالت . از این مریضی که تویش گیر افتاده ام و از آن خلاصی پیدا نمی کنم . شاید خنده دار باشد اما واقعاً احساس می کردم در سرازیری افتاده ام . شبها مثل کابوس شده برایم و دلم می خواهد بروم خانه خودم . روی تخت خودم بخوابم .

ستاره ها در سرم می سوختند .

چشمهایم را که می بستم ، قرمزی پلک گرمم را می دیدم و لحظه ای بعد بازش می کردم ، صداها را می شنیدم ولی هیاهو بود نه صداهای مشخصی . دانه های عرق از پشت گردنم می آمد پائین .داشتم در سرمای عجیب دستها و پاهایم می سوختم و انگار دروازه آن دنیا را می دیدم . سرم را نمی توانستم روی بدنم تحمل کنم . دو تا آمپول زدم تا کمی سرپا شدم .تاتری هم که قرار بود دیشب برویم ، نرفتیم . حتی نتوانستم کلاس لگو را بروم ، نه می توانستم و نه به خاطر بچه ها ، مبادا مریضشان کنم . از بس که به آدم می چسبند .یک مانی فسقلی دارم که آن هفته داشت از تب می سوخت و چسبیده بود به من و هی دستم را می بوسید .روی پایم نشسته بود و کل کلاس در آغوشم بود تا پدرش آمد دنبالش . مامانم پرسید چرا مامانش نیامد دنبالش و من نمی دانستم چه باید بگویم .

حالا بهترم . خدا را شکر .

هق هق آسمان را پایانی نیست انگار

در این باران بی امان دلگیر ، تب و لرز و گیجی و سردرد و گلو درد را چاشنی اش کن و گویی سوار بر ترن شهربازی شده باشی و در سرازیری اش گیر کرده باشی و همین طور با سرعت بروی و این سرگیجه ها تمامی ندارد . نمی دانم تا کی ؟ دوست دارم زود خوب شوم .

ناتوانی این روزهای سیمانی

دارم تنهایی هامون را می بینم . و خوب است . این آرامش که موقع فیلم دیدن هیچ صدایی نیست جز صدای خسرو شکیبایی . خوابیده . بیشتر وقتها خسته است و من ناراحت نمی شوم که او زودتر بخوابد . و من بیدار باشم . اما از قیافه اش پیداست که دوست دارد کنارم باشد . و امشب من حسابی کار دارم . من باید امشب این لباسی که نیمه تمام رها کرده بودمش تمام کنم . یاد شب ژوژمان افتاده ام . که تند تند کارهای دانشگاه را انجام می دادم و توی اتاقم برای خودم خوش بودم با موسیقی یا رادیو و تا صبح بالاخره تمام می شد و حالا باید این لباس تمام شود . و این پوچی فکرهای حمید هامون را این بار ، بالاخره بفهمم . که این زن حق منه سهم منه عشق منه... یعنی چه ؟ آیا عشق آنقدر احساس مالکیت دارد ؟ نمی دانم نمی دانم ... 

I set fire to the rain

از چاله چوله های شهر خسته ام ، دلم سفر می خواهد .باران و برف و گِل و شُل می خواهد. کاش زودتر بروم بزنم جایی دور ،  هر چه هم بخواند اما من باز دلم سفر می خواهد . باد خوردن موهایم را می خواهم ، بی خیالی می خواهم . پرتاب شدن می خواهم . بلند بلند خواندن می خواهم مثل حالا .و نمی دانستم چرا ماشین های مدل بالا روز روشن هم چراغهایشان روشن است . حالا می دانم که ماشین من در شرایط خاص هم که روشن شود باز هم چراغهایش روشن نمی شود . ثانیه ها را می شمرم برای یازده بهمن و بلیط تاتری که یواشکی خریده ام .چه کیفی دارد پنهانی کیف کردن .

I let it fall, my heart,
And as it fell you rose to claim it
It was dark and I was over
Until you kissed my lips and you saved me

My hands, they're strong
But my knees were far too weak,
To stand in your arms
Without falling to your feet

But there's a side to you
That I never knew, never knew.
All the things you'd say
They were never true, never true,
And the games you play
You would always win, always win.

But I set fire to the rain,
Watched it pour as I touched your face,
Well, it burned while I cried
'Cause I heard it screaming out your name, your name!

When I lay with you
I could stay there
Close my eyes
Feel you here forever
You and me together
Nothing is better

'Cause there's a side to you
That I never knew, never knew,
All the things you'd say,
They were never true, never true,
And the games you'd play
You would always win, always win.

بالاخره لباس سبزم رفت که لباسِ عروسی باشد دم خوشبختی.


زمستانه

بعضی روزها که بگذرند ، گذشته اند . شاید معمولی باشند اما نشانه هایی از آن روزها مانده اند که فراموش کردنشان را سخت می کنند ، مثل عکس ، نوشته ، یا کارت . چه می دانم از این کارت های کتابخانه ها که تاریخ استفاده از آنها تمام شده اما یادگاری بزرگند . یادگاری از دوستی محترم و مهربان . از دوستی های بزرگ و به یادماندنی . دیروز کارت دو ساله کتابخانه ملی ام منقضی شد . چند وقت طولانی است ، آنجا نرفته ام . شاید روزی تصمیم گرفتم و تمدیدش کردم و باز پایم باز شد به قطعه ای از بهشت تهران ، وقتی لابه لای قفسه های کتاب قدم می زدم و گاهی می نشستم تا کتابی قدیمی را بیرون بکشم ، بوی کاغذهای قدیمی و آن سکوت محض دیوانه ام می کرد . و حالا از آن سکوت ، پرت می شوم وسط بازار تهران و شلوغیش و سعی می کنم تمام صدایی که از آن ور خط می آید را حظ کنم . خسته است ، شاد و من را شاد می کند و من بازیگوشانه لذت می برم از آن همهمه و به خانه ام باز می گردم و از سرما به آغوش گرمش پناه می برم. 
پذیرایی ساده همچون بیسکویت شیرین است اما انگار تکه ای بزرگ است که در گلویت گیر می کند و بهت زده ات می کند .

تو هیچ عوض نشدی !

هر وقت که بخواهم می توانم سرم را کج کنم و به گذشته ام نگاهی بیاندازم ، اینکه عاشق بودم و حالا هم هستم ، الان شادم و آن موقع فکر می کردم عاشقی یعنی غصه خوردن و گریه و رنج و کیف می کردم از رنجی که می بردم و می گفتم عاشقم و عشقم بهم محل نمی گذاشت و من با خیالات خوش بودم . حالا به این گذشته می خندم . و می گویم بزرگم کرد و من قد کشیدم و آب رفت زیر پوستم و هی... یک نفس عمیق می کشم و خانه را گردگیری می کنم .
چیزی تو کشو نیست
چیزی تو کشو نیست
چیزی تو کشو نیست

و با خودم می گویم توی اون کشو لعنتی گذشته چیزی نیست ، درش رو ببند .

یواشکی

بعضی حرفها هست برای نگفتن ، نشنیدن و ننوشتن . مثل اینکه پدر و مادرت نباشند و حسی غریبانه بهت دست می دهد وقتی می آیی خانه پدری و آنها نباشند ، حس بی هویتی . نمی دانم چگونه بنویسمش . فقط زمانی می توانی درک کنی که در موقعیت من باشی . ازدواج کرده باشی و پدر و مادرت به مسافرت رفته باشند و تو بیای و کلید بیاندازی و کسی نباشد در را برایت باز کند یا صدای بلند پدرت نپیچد پشت آیفون مگه تو کلید نداری بچه ؟ که هر چقدر هم بزرگ شوی ، برای آنها بچه ای . روی تخت خوابشان بخوابی و از دلتنگی بروی زیر پتو و گریه کنی .خودت را لوس کنی و احساس غربت کنی . چقدر این تاریکی هوای وسط روز و این گرفتگی خفه کننده است .مخصوصاً وقتی تنها باشی . و منتظر باشی تا بیایند .
همیشه توی فکرم بود لباس سبز نامزدیم را بدهم هر عروسی که دوست داشت بپوشد برای مراسمش و امروز خودش به سراغم آمد و قرار شد او هم سبز بپوشد در روز شادیش . هر کس دوست داشت پیغام بگذارد . لباس سبزم دوست دارد تن به تن بچرخد و شما را شاد کند ...