بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

801

بدون امضای سالهای قبل را می خواندم که چقدر دیوانه وار و بدون ملاحظه احساساتش را بیان می کرده و باورم نمی شد من همانم که همه آنها را نوشته ام .محتاط تر شدم،می دانم .نه اینکه خوب باشد ، نه . انگار بزرگتر شدم . هشت سال می گذرد که اینجا مثل سنگ صبور، ناگفته هایم را میداند.

خستگی روزها ، خوابهایم را آشفته می کند . این زندگی تازه از جهت استقلالش بیشتر دوست دارم . و باید بیشتر بنویسم . تمرین کنم . بخوانم و باز بنویسم که همه سرگرمی و اشتیاقم است .

آنقدر در ادبیات غرق می شوم تا قلبم تاب بیاورد . تاب این زندگی و همه چیز را .

اول پائیز

چه خوب که تابستان گذشت و دلم می خواهد همیشه پائیز باشد ، هر لحظه ، هر ساعت ،هر روز، هر ماه و همه سال .

صبح خوابم نبرد . دلهره روز اول مدرسه را داشتم ،دلهره معلمی که باید به مدرسه برود ، دلهره مادری  که فرزندش کلاس اول است یا شاید مدیر مدرسه ای که هزار دانش آموز دارد .

امروز کهنه ترین کفشم را پوشیدم . از پوشیدن کفش نو در اول مهر بیزارم .

New life in new season

اولین برگ پائیزی جلوی پایم افتاد یعنی که فصل رنگارنگ دارد می آید . و من خوشحالم. و دارم به زندگی جدیدم ، به خانه داری ، به آشپزی، به خسته از سر کار برگشتن و دوباره کار کردن در خانه و به زودخوابیدن ، به کتاب خواندن ها در اتاق جدیدم ، به وسایل تازه ام خو می گیرم . به اینکه بگویم خانه خودم عادت می کنم .

شیرین

از کوچه های قدیمی رد می شوم ،عادت کرده ام ، به سرعت ، انگار هزار سال است اینجا زندگی کرده ام گو اینکه فردا که بیاید یک هفته ای می شود . در اتاق یاسی با بالش های بنفش و پرده های بنفش می خوابم روی تخت دو نفره رنگ قهوه ای سوخته و بدون کولر و هر بار که بیدار می شوم ابتدا یادم نیست که کجا هستم و بعد از چند ثانیه یادم میافتد که هی اینجا خانه خودت است . 

مثل دوستان وبلاگیم می ماند یا انگار که دوست قدیمی که سالها از راه دور می شناختمش ، و حالا از نزدیک دیدمش .دیشب برای چندمین بار که همدیگر را بغل کردیم گفت کاش امشب نمی دیدمت که دل کندن سخت شده. همیشه که می آیم ، برای رفتن سخت است . احساسش را می فهمم و برایش فال می گیرم .حافظ اخر شعرش می گوید همه اینها افسانه است، باور نکن .از کتاب و نمایشنامه می گوییم . و از کافکا در کرانه که از بهترین های این روزهایم است که خواندمش .

امروز برایش از انقلاب سال بلوا و تماما ً مخصوص را پیدا کردم و این می شود توشه سفرش . حالا تا کی که دوباره بیاید و صدای خنده هایش تمام خانه را پر کند .

اواسط شهریور

همچنان که تابستان در سرازیری افتاده است ، زندگی من وارد سربالایی تندی می شود ، می دانم بعدش از آن سرپائینی هایی است که دل آدم هری می ریزد اما کیف دارد .همچنان که هوا دارد به سمت پائیز می رود ولی زندگی گرم من شروع شده است و این خاصیت عاشق است ، لابد .

پ ن : شب قبل از عروسی خواب دیدم برف آمده ...تو ظل تابستون

breaK

این چند روز همه اش با خودم گفتم مگر می شود این همه آدم را در صحن دل کسی جا داد؟ و در صحن امام رضا می دویدم . مثل بچگی ها .

14 روز مانده  ...

اشتراک

باورش کمی مشکل بود ، وقتی گفتی زندگی مشترک بلد نیستی بعد از این همه سال و ماه .و خیالم از بابت خودم راحت شد .و کمتر غصه خوردم .

کاش.... ای کاش

ما خودمان تصادف می کنیم و بعد دنبال دردسر می گردیم . بدون کروکی بیمه چک می کشد در ازای داغی در جلوی راننده و من از این باجه به آن یکی.برای دو قران و ده شاهی .وبعد من بلدنیستم به جای همسرم پشت چک را امضا کنم و انگار گیر می افتم . و کارم انجام نمی شود .  فقط هزار بار تکرار می کنم :

دلت که می لرزید،من با چشمام دیدم

تو ظل تابستون،

چقدر زمستونه


در این روزهای شلوغ پر رفت و آمد ، پر از لیست های خرید و لیست های انجام کار و خط زدن کارهای انجام شده و پی گیری کارهای ناقص و رفتن به افطاریهای پشت سر هم که کسی هم نرنجد و خستگی مداوم ...

همچنان کتاب خواندنم ادامه دارد و عشق را جستجو می کنم هر جا ...

چه لذتی دارد با کافکا در کرانه موراکامی در مترو و تاکسی و دفتر ...

من، نه منم

رفتم سر کلاس لگو ، با یک عالم بچه های قدو نیم قد . 

 در آن ساعت انگار من نبودم . و هر بار که در آینه نگریستم ، باز من نبودم . من کجایم ؟ این منم ؟