| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
شاید نشسته بودم روی صندلی سینمای ۶ بعدی پارک قیطریه و داشتم از فرط هیجان و شادی می خندیدم و جیغ می کشیدم که بهم اس ام اس دادی .
و شب وقتی داشتم می خوابیدم ، خواندمش و اشک توی چشمهام جمع شد .
عزیزم من امروز از سفر برگشتم و رفتم بسته را گرفتم . نمی دانی چقدر چیزهایی که برایم بافتی ، چیزهایی که فرستادی خوشحالم کرد . چقدر دیدن عکست ، دست کشیدن روی رومیزی فوق العاده زیبا ، چقدر کتاب و خلاصه همه چیز برایم عزیز است ... مرسی خیلی زیاد و به امید دیدار روی ماه گلت .
مردخانه پرسید چی شده عزیزم چرا گریه می کنی و اس ام اس تو را بهش نشان دادم و گفتم از خوشحالی است . دلم برای میم تنگ شده است .
و او در جواب قول داد که به زودی من و تو همدیگر را خواهیم دید .
-بهم یادآوری شد که من بلدم از راه دور دوستی کنم .
-دسته کلیدم پر و خالی می شود مثل دلم .
وقتی در مخزن کتابخانه ملی اسمش را سرچ می کنم، رویای مادرم می آید اما همیشه دست کسی امانت است .
حالا از پله های آپارتمانی در انتهای خیابان هشتم که بالا می رود ، یاد دویدن هایش در اول فیلم می افتم و دلم می گیرد .
بهار یعنی شروع تازه ، من دلم برای نوشتن تنگ شده است و هر لحظه را در ذهنم می نویسم و امیدوارم روزی همه آنها را در اینجا ببینم . به خاطر آن روز تلاش می کنم .
فعلا فقط کتاب می خوانم از آلیس مونرو و مارکز .حتی در این روزهای سخت .
سکوت چیست ؟ حرفهای نگفته ای که خفه ام می کند .
باید اعتراف کنم ، دلم تنگ می شود ، برای نوشتن که زندگیم بود و هست ، گاهی جملاتی در باب زندگی تازه ام می نویسم که بسیار سخت است . شیرین و با فراز ونشیب های فراوان ، حتی هنوز که زیر یک سقف نرفته ایم .دلم تنگ می شود برای پیاده روی های طولانی از موزه معاصر تا کتاب فروشی های انقلاب و کارهای یواشکی ، دلم تنگ می شود برای دوستان دور و نزدیک که از خودم هم دور شده ام چه رسد به دوستانم.و دلم تنگ می شود برای خودم ، برای زمانهای تنهاییم ، برای کسانی که فقط یادشان مانده . دلم برای کتاب خواندهای ممتد و بی وقفه ، تنگ می شود . حتی درس هم نخواندم . و سرگرم م . مشغول زندگی .حالا همه جاهایی که تنها می رفتم ، تنها نیستم . سینما ، عروس لبنان ، کارگاه ، کتاب فروشی ها و مغازه ها و ...کاش برگردد.کاش برگردم.
برگرد.
از عشق می نویسم ؛ و تمام نخواهد شد انگار ؛ حرف زدن پایانی ندارد . خستگی ندارد . گاهی گریه هست ؛ اخم هست اما دوباره آشتی و ناز کشیدن و لبخند و بوسه و آغوش است . وقتی کنارم هست همه حواسم است و وقتی نیست ؛ حواسم نیست . قلبم هست .
دوباره می خواهم معلم شوم . همان معلم زبان شش سال قبل که می رفتم پیش بچه ها . دوباره خاطرات شیرینش امروز زنده شد بعد از تلفن فرینوش . خبر خوبی بود . وای اگر بشود . من لبریز از زندگی می شوم .
انتظار می کشم . انتظار روزهای مشترک در خانه خودم . از همه چیز بهتر است و فعلا دغدغه ام شده .
و برمی گردم به همان روزها . کتاب خواندن . کار کردن بی وقفه . و دیدن . دیدن چیزهایی که یادم رفته بود .
پائیز خوبی است .
این روزها آنقدر سرگرم شده ام که خودم را فراموش کرده ام. خود واقعی خودم . اما بعضی وقتها اخلاق سگی قدیمی ام عود می کند .
از جمعه نمایشگاه گروهی مون هم شروع شده . آنقدر اتفاقی بود که نشد درست و حسابی تبلیغ کنیم یا کسی را دعوت کنیم . حالا از همین جا شما را دعوت به تماشای کارهای چوبی گروه هنری سارونه می کنم .
آدرس : تهران نو ( ایستگاه خاقانی در انتهای خیابان دماوند ) خیابان بلال حبشی - خیابان باباطاهر - سرای محله آشتیانی - طبقه چهارم .
تا روز جمعه ۱۱شهریور ادامه دارد . از ساعت ۴ تا ۷ بعد از ظهر
امیدوارم بیایید و ببینید و خرید کنید .