بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دوباره کودکی

یواش یواش دارم مربی می شوم . مربی بچه های ۴ ساله و این اتفاقی غیرمنتظره که دوباره به زندگی امیدوارم کرد. 

دو تا از کارهای وودی آلن ( دوباره اون آهنگو بزن سم و از این آب ننوشید) هم دوباره شادی زیادی بهم داد . کلی خندیدم . خداست .

تنهایی در سطوحی عمیق

این روزهای گرم که باران خنکش می کند ، تنها چیزی که من را به دنیای هنر وصل می کند ، مجله تندیس است ، هر دو هفته یکبار، یا نمایشنامه هایی که می خوانم . نه شغل تازه ام ربطی به هنر دارد و نه کارهایی که این روزها درگیرشم .  

دیروز دلم می خواست همین طور که دارم ادیپوس شاه سوفوکل را می خوانم ، تو کنارم بودی . و یادم افتاد که ما هیچوقت با هم مترو سوارنشدیم و بعد هم تو اینجا نبودی . دلم برایت تنگ شد و دلم می خواست می توانستی روز عروسیم اینجا بودی . 

باز هم دیروز همین طور اشکهایم سر می خوردند ، پرنده توی قفس که نمی دانم از چه نوعی است به من زل زده بود و دیگر صدایی نمی کرد و به صدای هق هق من گوش می داد . شاید برایش عجیب بود که موجودی  چند برابر خودش این گونه زار می گرید .

زندگی کار مزخرفی است که بهش عادت کرده ام و شادی گاهی به آن اضافه می شود .  

خسته ام وبه اندازه یک عمر استراحت لازم  دارم. 

و یک آغوش نه چندان غریبه برای گریستن. 

گرفتارم. 

گرفتار گرفتاریهایم. 

کاش دوباره جوانی هایم برگردد و آن خنده های سرخوشانه. 

کاش زندگیم مثل قصه هایی بود از کتابهایی که می خوانم . کوتاه با پایانی خوش. 

مثل پلک زدنی.

اینجایی که نشسته ام هر چند لحظه یکبار می لرزد ،آخر مترو همچون ماری از ریز پایم می گذرد. 

داشتم کتاب بهاره رهنما را می خواندم ، یا کتاب سراسر پنجره یا چه می دانم کدام نمایشنامه بود که همه اش تویش جن و آل  داشت که دیشب به خوابم آمد و می خواست باکرگیم را بگیرد . بیدار که شدم از ترس پریدم توی بغل مردخانه و دلم نمی خواست چشمهایم را ببندم .می ترسیدم آن مرد سیاه پوش بیاید . 

لباس عروسی که دوست داشتم ، خودش سراغم آمد. 

قرار شد اتاق خوابمان یاسی شود،چطوره؟

خواب گذشته هایی را دیدم که گذشته من نبودند .آدم هایی که بودند و نبودند . تلفنها و حرفها ... چه عجیب و هولناک . من رفته بودم اما باز من نبودم .حتما.

گاهی چه دلگیر میشود،حتی دیوارهای آشنا،آدمهای نزدیک و حتی این شهر  

بدون کسانی که دوستشان دارم. 

همه مکانها و گاهی زمانها فراموشم نمی شود مثل این تابستان که فراموش نمی شود. 

با کتابهایش ، با روسری آبی جدیدش ،و روزهای تازه اش. 

خوب  که آغوشت هست برای گریستن. 

تنهایم .

از همه جا

چقدر روزها زود می گذرد ، تقریبا آشنایی ما دارد می رود توی یکسال. و امروز رفتیم مستر دیزی و آبگوشت زدیم . یکهو همه چیز جور می شود برای ظهرهایی که با هم باشیم آن هم وسط هفته .  بهم خوش گذشت ، انگار یک جورایی دوباره انرژی می گیرم برای کارهای خودم ، انتخاب مبل و رنگ و چه می دانم وسایل زندگی. یواشکی مامانم می روم ایکیا و خنزل پنزل می خرم برای خانه ام .

هنوز وقت برای کتاب خواندن و چرخیدن در کتابخانه ملی دارم ، می ترسم بعدش نتوانم . برای همین از همه فرصتهایم استفاده می کنم ، فعلا گیر داده ام به دور دنیا با نمایشنامه های نشر نی تا بعد چه پیش آید . البته امروز یکسری لیست کتاب های منبع برای کنکور ادبیات نمایشی بدستم دادند ، آخر نمی دانم من بازیگری قبول شده ام که به چه درد زندگیم بخورد حالا بعد از مدتها آرزوی دبیرستانم را یادآوریم می کند .

آن پینوکیوی بازخوانی شده استاد چرمشیر هم عجب عجیب بود ، خندیدنهایش ، راه رفتنش و آن همه حرکات که از ابتدا من را یاد روز ابتدای آفرینش انداخت و به همین ترتیب که همه در دهان نهنگ گیر افتاده ایم .و چقدر حیرت داشتم آن شب و به هر کلام که فکر می کردم چقدر راست و واقعی بود .

آمدیم نبودید رفتیم.

خیلی خوشحالم که می روم تاتر. امشب روی پله های ایرانشهر.

عاشقانه ای در اردی بهشت

هر بار کتاب در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید را باز کردم و خواندم ،باران بارید . 

عاشق صبحهای خواب آلوده ام که می خواهد من را بگذارد و برود سرکار و من خواب و بیدار می بینمش که آماده می شود و لبخند می زند و هی قربون صدقه ام می رود و ... من کیف می کنم و بعد دوباره خوابم می رود .

همه اش خواب کارگاه را می بینم ...