بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

روآکوتان 20 میلی گرم

فکر نمی کردم بعد از خوردن دومین قرص ، مثل زنان یائسه ،  دقیقا ًیکساعت بعد از بلعیدنش به همراه صبحانه ، گر بگیرم ، عرق کنم ، سرم گیج برود و بعد نتوانم بایستم و بگویم ببخشید من سرم داره گیج می ره میشه بشینم و طرف مقابلم هم  بخواهد که بنشینم ، برایم رانی پرتقال خنک بیاورد . و بعد از خوردنش کمی گرمای تنم برود ، سرم از دوران بایستد ، بتوانم فکر کنم ، و تمرکزم را بدست بیاورم ، و حالم بهتر شود . یکبار دیگر هم موقعی که پریود بودم توی اتوبوس این طوری شدم که کف اتوبوس نشستم و شکلات خوردم تا حالم خوب شد .هیچ وقت از نخوردن حالم بد نمی شد اما مثل اینکه این قرص شوخی بردار نیست . برای مامانم تعریف نمی کنم چون حوصله غر شنیدن ندارم . آمادگی حالتهای مختلفی داشتم اما نه اینطوری.

rambling

پسر کوچکم آنقدر بزرگ شده که می تواند با توپ فوتبال بازی کند ،  ماسک صورتش را کامل پوشانده بود فقط چشمهایش پیدا بود ، چشمهایی که مثل چشمهای من در آفتاب برق می زد ، آن طرفتر شوهرم روی یکی از نیمکت های پارک نشسته بود و بی خیال به سیگارش پک می زد ، و من داشتم آندو را نگاه می کردم و به خاطرات سالهایی دور فکر می کردم ، همان موقع که شوهرم بر اثر ضربه باتوم شلوغی های بعد از انتخابات سالهایی قبل ، دیگر بی خیال شده بود و هیچ فکری نداشت ، انگار همه فکرهایش را دود می کرد هوا و به من چیزی نمی گفت و فقط لبخند می زد و در دنیای خودش بود . من هم دیگر دنیای خودم را داشتم ، سالهای گذشته خودم و عشقی که مال گذشته بود و تا حال ادامه داشت و آینده ای نداشت ، مثل همان قبلها که آینده نداشت ، عشقی که وقتی عشق بازی می کردی هیجان داشت اما بعدش افسردگی ، چون عشقی یکطرفه بود و ...همه این ها را زنی که کنارم در اتوبوس نشسته بود با چشمهایش برایم تعریف کرد ، و من باورم نمی شد که کسی بتواند آینده را این گونه در چشمهایش معنا کند ، گلهای نرگس را به دست مادرم دادم تا در گلدان بگذارد و به خاطر داشتن پدر و مادرم که روزهای خوبی را با آنها سپری می کنم ، امشب خوشحال بودم ، و به خاطر پیدا کردن قرصهایم بعد از شش تا داروخانه از بساط پیرمرد کنارش فال حافظ خریدم ،و از برگزیران پائیز پارک لاله لذت بردم و باز هم سعی کردم که خوب باشم . و انگار تمام اتفاقهای خوب خودش افتاد.

بار دیگر شهری که دوستش دارم

به زور لیوان شیر را فرو می دهم ،به خاطر آلودگی هوا ، دیرم شده حسابی، و تمام نفس درختان جنگلهای چمستان را که  عاشقانه ذخیره کرده بودم ، در یک چشم به هم زدن به باد فنا دادم و سرفه ام گرفت ، و همه قول و قرارهایم را چه زود فراموش کردم .چیزهای عجیبی می بینم ،به غیر از راننده های زن ( بی آر تی و ون و ...) شاید هم عجیب نیست و برای من جالب بود که سرچهاراه جهان کودک ، خانمی با پرشیای مشکی و پلاک فرد (!) راه را بند آورده بود که مسافر بزند ، خدا خیرش دهد که خیابانها دیگر گدا و مستحق ندارد اما پر شده از دست فروشهای زن و مرد ، با نوزاد و بچه و غیره که التماست می کنند خرید کنی ، و این قصه در مترو طولانی تر است ، آن روز که در یکی از ایستگاه های مترو نشسته بودم ، زن های مختلفی را دیدم که با کیسه اجناسشان پیاده و سوار می شوند . همدیگر را می شناسند و از کسادی کار حرف می زنند و حرف های جالب دیگر ...

۲۱

حساب می کنم فقط بیست و یک روز ، اگر بگذرد همه چیز عادی خواهد شد ، خیابانهای آشنا ، برگهای قرمز و زرد پائیزی که می ریزند ، حتی همین آلودگی هوا هم عادی خواهد شد . می توانی تحمل کنی و طاقت بیاوری ، فقط باید بیست و یک روز تحمل کنی ، و تا این لحظه دو روزش رفته ، در سکوت و بدون حرف ، نمی دانم چرا امشب وقتی از مقابل پنجره ای که یکبار من را جلویش بوسیده بودی ، عبور کردم ، تمام بدنم داغ کرده بود ، حالا باید همه خاطراتم را یکی یکی مرور کنم و ببینم در کدامشان ، چه کسی عاشقتر بوده و صداقت داشته ، حرفهایت را دوباره توی گوشم می شنوم ، دکمه هایم که می افتند ، نمی دوزم ، عادت ندارم ، اما این بار که افتاد ، نشستم سر فرصت بقیه دکمه ها را هم سفت کردم ، می دانم ، تو دوستم نداری .

would u save my soul

دیروز همه اش به ساعتم نگاه می کردم ، که این زمان لعنتی بگذرد ، از همان هشت صبح که بیدار شدم و حتی نیمه های شب که بیهوده بیدار شدم - می دانم بیهوده نبود - همان زمانی بود که تو بیدار می شوی .من دیروز زمان را لحظه لحظه با تمام قطارهایی که از ایستگاه مترو عبور کردند ، کشتم . من دیروز زمان را سر بریدم با تمام قدمهایم توی خیابانی که نمی شناختم و تا انتهایش رفتم و با اتوبوس برگشتم ، مثل غریبه ای در شهر دنبال خودم می گشتم و پیدایش نکردم ، من در بین نفسهای آلوده گم شدم و نگاه های مردان برهنه ام می کرد و دوباره عبور می کردم ، بی حرف از کنار بوقهای ماشینها رد شدم .و دنبال پول خرد می گشتم ، دکتر پوست سنم را به رخم کشید ، و اآخرش خواست از دلم دربیاورد که ضرر را از هر جا بگیری ...فکر و ذهن خالیم را توی خیابانها و اتوبانهای شهر باتو و بی تو می گشت ، کجای زندگی توام ؟ از تو چه می خواستم ؟ از من چه می خواستی ؟ چه شد ؟دیگر از جوشهای صورتم خسته شدم ، دیگر از اینکه بگویند شاید عصبی است ، خسته ام . تو خواستی روح و روانم آرامش پیدا کند ؟ قصدت همین بود یا ...؟توی آزمایشگاه وقتی می پرسم تست ایدز هم دارید ، با تعجب نگاهم می کنند و تنم از تعجب آنها داغ می شود . مسئول آزمایشگاه می پرسد فکر کردی مگه ویروسش توی هوا پخشه؟از اینجا به بعد عقربه های ساعت با هم مسابقه می گذارند ، انگار خورشید که غروب می کند ، همه چیز تندتر می شود ، ترافیک و شلوغی و بوی گل نرگس و کوفته تند و تیز دستپخت نازی . من از عشق چه می خواستم و چه بهم دادی ؟ بهم بگو .

would u die for the one u love

درختان نمی دانند ، پائیز که می آید همه زیباییشان را می سپرند به باد ، برگهایشان که در نور آفتاب برق می زند ، چشمانم خیره می ماند و باز هم درختان بی هوا در بهار جوانه می زنند بی آنکه یادشان باشد در پائیز ، باد برهنه اشان کرده ، 

hello , it ' s me

تردید از سر و شکلم می بارد ، حتی از نوشته هایم که پر از شاید و اما شده اند ، خواب نما شده ام ، روزمرگی هایم تبدیل به اتفاقهای عجیب و غریب شده است ، به آنها فکر نکرده بودم ، حالا باید دست آلیس را بگیرم و از سرزمین رویاهایش بکشم بیرون و ببرم به سرزمین رویاهایی دیگر . کمی مسخ شده ام و گیج و حیرانم ،

when I dream

شاید مثل خواب باشد ، خوابی که همه اش احساس خوشبختی کنی و ببینی همه آرزوهایت را داری ، من با همان دید آلیسی خودم حرف می زنم ، از همان جایی که آرزو داشتم خودم داشته باشم اما حالا مال کس دیگری است ، کارگاه تولید سرامیک که همیشه می توانستم تصورش کنم ، دیروز جلوی چشمانم ، جان گرفت ، شاید اگر تو ببینیش فکر کنی که من چقدر خیالاتیم اما من ( می خواستم که در جملاتم کمتر از من استفاده کنم اما نمی شود من درونیم هنوز خیلی قوی است و من نمی توام کنارش بگذارم ) درسش را خواندم به همین امید ، می شود مسیرم عوض شود ، هل مای لایف ؟ یعنی می شود ؟ در این زمانه ای که هیچ چیز ثابت نیست و هر لحظه در حال تغییر است یعنی می شود که تصمیم محکم و جدی بگیرم و برای چندمین بار اراده ام را محک بزنم .کاش تو بودی و می گفتی خواستن ، توانستن است . من برای این روزها لحظه شماری می کردم حالا که بهشان رسیده ام چرا تردید می کنم و همه سختی ها را به جان نمی خرم ؟ چه درگیری سختی است وقتی تو می گویی خودت بهتر می دانی . کاش مجبورم می کردی. شاید هم عادت کرده ام همیشه کس دیگری و شرایط دیگری برایم تصمیم بگیرند و خودم را رها کرده ام به امواج ، یکبار هم که شده خلاف جهت شنا کنم ؟ هان می شود ؟

فراموشی

وقتی از خواب بیدارت کردم گفتی من داشتم خواب می دیدم ، خواب می دیدم که حامله ام و می خواهم بروم بچه ام را به دنیا بیاورم ، نمی دانم چطور شد که بهم نزدیک شدیم ، همیشه یادم می رود چرا به کسی نزدیک شده ام ، علاقه های مشترک ، فکر مشترک ، هم سن بودن ، اما من هیچوقت این طوری با کسی دوست نشدم ، این طوری دوست پیدا نکردم و همیشه دنبال اتفاق بودم و هستم ، و همیشه دلم همین طور زندگی کردن را خواسته و زندگیم همیشه پر بوده از اتفاقات مختلف ، گاهی هیجان انگیز و بعضی وقتها هم کسالت بار ، از تنها بودنم لذت می برم ، شاید خودخواهی است یا شاید بیماری خودشیفتگی است ، چه می دانم اصلا هر چی که هست علایق مخصوصی دارم و خواسته های عجیب و غریب ، یادم رفت برگهای قرمزی که جمع کردم را از شمال بیاورم ، من هیچ وقت چیزی را یادم نمی رفت اما تازگی ها دارم خیلی چیزها را فراموش می کنم ، اتفاقات دو روز قبل را ، دو ماه گذشته و حتی دو سال پیش ، حتی وقتی بغلت کردم و لبهایم را گرفتی توی لبهایت یادم رفت چی می خواستم بگویم ، وقتی دست بردی ابروهایم را صاف کردی و با نوک انگشت خط کشیدی روی چشمهایم و آرام پائین آمدی ،من فقط لبخند می زدم و تمام کلمات و لغاتی که توی ادبیات هست را از یاد برده بودم ،همیشه فکر می کنم دارم تو را خواب می بینم و پاهایم را که می گذارم توی خیابان، صداها برمی گردند ، صدای راننده تاکسی ها ، بوق ماشین ها ، و صدای شب را که می شنوم بر می گردم به دنیای واقعی و مثل آلیس از خواب بیدار می شوم . جدیدا کارتون آلیس در سرزمین عجایب را دیدم و فکر کردم چقدر شبیه آلیس هستم و تو درست می گفتی که من آلیسم . کتاب چهل سالگی را با خودم بردم لب دریا تمام کردم و همه اش فکر می کردم من باید در مورد سی سالگی ام خیلی چیزها بنویسم و از حالا تا سی سالگی ام وقت دارم که بنویسم ده سال پیش چه طوری بودم تا حداقل یادم نرود .

virgin

مسئله این است : دختر بودن یا نبودن ؟