بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

معشوق من

هیچ صدایی نیست.فقط زمان است که گوش را می خراشد.تیک تاک.یعنی نفس بکش و زنده گی کن.یعنی که باش.بمان.با من بمان.در هوای من بمان.
معشوق من انسان ساده ای نیست اما ساده می شود دوستش داشت، او من را دوست ندارد حتی اگر این همه برف سفید ببارد و صورتم از سرما گل بیاندازد و موهایم از دانه های نرم برف سفید شود.او دوستم ندارد.معشوق من از زمانهای دور می آید.قبل از اسلام،خیلی دورتر،کنارپادشاهی قدیمی در معبدی زیر هزاران لایه زمین ،نگهبان خدایان است.معشوق من از نور دور است،خدایانی از جنس خاک با دستانش می سازد و بعد آنها را می پرستد.من یکی از آن خدایانم.او مثل زمزمه ای از وردهای قدیمی سرشار از خشونت و عریانی است.او با دستانش خدایانی را می سازد که دوستشان ندارد.اما شنیده است با همین خدایان راهی به نور خواهد یافت.معشوق من عاشق نور است.من عاشق دستهای او.او نمی داند اگر با دستانش من را بشکند نور را یافته.چون خود او با دستانش در قلب من نور را کاشته.معشوق من،من را فراموش کرده.
پ ن:با الهام از شعر فروغ فرخزاد

single-minded

 حسابی خانه نشین شدم،از همان دوم بهمن که ماندم خانه و بست توی اتاقم نشستم که چند تا کتاب نکته و تست دوره کنم،برای کلاس زبان و یکبار هم کتابخانه ملی بیرون رفتم،عادت کردم که تا یازده توی تختم بمانم،خواب و بیدارم،کتاب می خوانم،به روشن شدن آسمان، به عکسهای روی دیوار،به خاطره ها خیره می شوم،هر روز که بیدار می شوم به خودم می گویم دیس ایزه جرنی،و ازپله ها پایین می آیم،کنکور هم گذشت،دیدن بچه های دانشگاه وپیاده روی بعدش خوب بود اما خود سوالها مثل روز قیامت بود،ربطی به خیلی خواندن نداشت.به هیچ چیزی ربطی نداشت.روزهای آفتابی و بارانی.اوایل اسفند.انتظار می کشم،مثل زنی حامله روزها را می شمرم.مثل مادری نگران به چیزیم که درونم شکل می گیرد ، شک دارم اما هست .نمی توانم انکارش کنم.تهی شده ام.خالی شده ام .از عشق.من که فول آف لایف بودم مثل توپ فوتبال کم بادم.سکوت کرده ام و منتظرمعجزه ام.سکوتی سنگین و سخت مثل بارش برف.برعکس همه دنیا.انگار باید انقلاب کنم.مثل مصر و لیبی.مثل تونس.باید فریاد بزنم آزادی و خودم را از خودم و اطراف بیهوده ام رها کنم.از دیکتاتوری خانواده ام جدا بشوم و اعلام استقلال کنم.باید خون بریزم.باید سر ببرم.باید بیهودگی را بکشم و پنجره را باز کنم و فریاد بزنم زنده باد آزادی.

My Immortal

می خواهم یک دل سیر بنویسم و بعد بروم که مدتی ننویسم و فقط بخوانم ، از دوست داشتن بخوانم و عشق ،  

داشتم از زیر پل رد می شدم که یاد شوهرم افتادم ، یعنی باید چطور باشم ؟ همیشه برایم سوال است ، باید باز هم از ترس روسری ام را جلو بکشم ؟ شعرهایم را پنهان کنم ؟ و از عشق های قدیمی ام حرفی نزنم ؟ می توانم ؟ می توانم دیگر ننویسم ؟اگر شوهرم آنطور باشد که خانواده ام بخواهند من باز هم باید خودم نباشم و باز هم باید ٱن روی سکه را بازی کنم ، تا کی ؟ می توانم ؟ می توانم فراموش کنم آن زمستان دهه شصت را که شبهای پر از وحشتی داشت و من در آغوش تو فقط آرام شدم ،شاید تو برگشته بودی به کودکیت و در آغوش من نفس می زدی ؟ من می دانم که بالاخره روزی فرار می کنم مثل آن داستان کوتاهی که مریم نوشته بود ، زنی که چمدانش را بر می دارد و سوار ماشینش می شود و می راند ، می رود ، از خانه می رود . من هم می روم و و تنها رویایم بودن توست ، مثل حالا که گاهی مثل ستاره سهیل برایم دستی تکان می دهی و می روی .شوهرم در ذهن من نقش پررنگی دارد و من می ترسم که برایش از گذشته ام بگویم . من پیش او هیچ هویتی ندارم ، اما وفتی لبهای تو را می بوسیدم ،رنگ و بوی تو را گرفته بودم ، دهانت مزه قهوه می داد و من دوستت داشتم ،می دانم که زندگی مشترک یعنی به لجن کشیدن روح و جانم .می توانم راه را عوض کنم ؟ کاش زمستان آنقدر کش بیاید مثل آغوش تو ، گرم و ماندنی باشد ،زن درونم را بیدار کردی و حالا آشوبی در من است ، و هزاران سوال بی جواب برایم گذاشته ای ، شوهر من این چیزها را می فهمد ؟ من را درک می کند ؟ می ترسم . می ترسم زن خوبی برایش نباشم .می ترسم آشپزی من را دوست نداشته باشد ، با ادامه تحصیل من موافق نباشد ، دوست نداشته باشد کار کنم ، یا با دوستانم باشم .از اخلاق سگی خودم می ترسم که هر کسی را می رنجاند .می ترسم مهربان نباشد مثل تو . تو با من خیلی مهربان بودی و هیچ کس دیگر را تا به حال این همه مهربان ندیده بودم ، اما تو که رفته ای و فقط کتاب و شعری از شاملو برایم نوشتی و رفتی ،‌برای همیشه رفتی ،‌نمی دانم چرا همه را شبیه تو می بینم . آن روز هم تو را نشان دادم ، مطمئنا خودت بودی و برفها را با پایت کنار می زدی و سیگارت را دود می کردی ، من را دیدی ؟

برف

دغدغه آن سوی پنجره ،

برف و سرما 

و دغدغه این سوی دیوار ،

یک لیوان چای و اجاقی که تنها را گرم می کند.  

و ذهن کوچک من ، می خواهد  

از خیال حضور تو شعله ور گردد. 

دغدغه آن سوی مرزها ،

دوری و غربت و دلتنگی 

و دستان کوچک من 

نوازش انگشتان گرم تو را می خواهد . 

و برف خیال باز ایستادن ندارد .

بارش بی پایان خوشبختی

باور کن که سردت می شود ، بسیار سرد که حتی گرمترین و مهربانترین آغوش هم نمی تواند کاری کند ، باور کن که دستانت یخ خواهد زد ،باور کن که موهایت خیس می شود ، حتی اگر چتر داشته باشی ، نوک دماغت قرمز خواهد شد حتی اگر شال گردن محکمی بسته باشی ، باور کن که خنده از لبانت محو نمی شود ، باور کن که لیوان چایت را زمین نخواهی گذاشت ، و پنجره را رها نخواهی کرد ، و خواهی دید که درختان کاج که همانطور محکم ایستاده اند ، سنگین خواهند شد ، و کوه ها همه لباس سپید بر تن خواهند کرد و تمام الهه ها به شادی سوار بر گردونه ها یشان شده و گرد خوشبختی بر سر ما می ریزند ، باور کن که برف یعنی باریدن خوشبختی ، و زیباتر ازآن چیزی نیست .  

آیا کافی است ؟

یکی از درختان پیر  حیاط موزه فرش را سر بریده بودند ، و من باز محو بقیه درختها ، در سرمای نیمه دی ماه ، محو تنه هایشان که مثل زنانی محکم ایستاده اند ، مثل الهه باروری که در کوه زاگرس زندگی می کند ، از خیابان خاطره هایمان عبور می کنم ، بی نگاه به پنجره تاریک ، و زندگی را در قدمهایم ادامه می دهم ، در همان خیابانی که یک شب با مریم به بیمارستانش رفتیم تا پدر یکی از دوستانش را ببیند ، نمی دانم چرا پا به حیاط دانشگاه هنر گذاشته ام ، و همانجا نمی دانم چرا باید رئیس دانشگاه خودم را با خدم و حشمش ببینم و مجبور شوم بهشان سلام کنم و آنها من را برانداز کنند و شاید بالای سرشان علامت سوال باشد یا نباشد ، چه اهمیتی دارد ، می نشینم روبه روی مجسمه چوبی ، و تندیس را باز می کنم ،  استادم که مسئول کتابخانه است ، امروز نیامده ، کاش بود و بهش سلام می دادم ، همین ، شلوغ است و من حس و حالش را دوست دارم ، و مگر می شود جایی باشم و با تو خاطره ای نداشته باشم ؟ اینجا آنقدر آشناست که همه اش فکر می کنم الان کسی می آید و من را با اسم کوچک صدا می کند و می پرسد اینجا چیکار می کنی و من جوابی برایش نداشته باشم ، دارم به هفت تیر نزدیک می شوم و همیشه سوالم این است که تاکسی های خیابان طالقانی همه شکمشان سیر است و احتیاجی به مسافرکشی ندارند ،آیا کافی است که مردی بعد از بددهنی های دنباله دارش ، بیاید تعهد بدهد و حق طلاق را به زنش بدهد تا زنش برگردد ؟اینجا هفت تیر است ؟ در یکی از کوچه هایش دفتر مجله زنان بود و من بهانه ای داشتم که هر وقت از آنجا عبور می کنم مریم را ببینم ؟همانجا ، همان پارک کوچک که دورش حصار کشیده اند و همانجا که با مریم نشستی و عکسهایت را نشان دادی، همان روز چهارشنبه خرداد ماهی که سکوت محض بود و پر از آدم ،آیا برای زندگی کردن همین خاطرات کافی است ؟

no time to love you

آبی آسمان چشمهایم را می زد ، آنقدر صبر کردم تا خورشید رفت خانه خودش ، رفت سرزمین های دور و دورتر و من از خانه زدم بیرون و اینبار نور ماشینها چشمهایم را می زد ،هیجان را دوست دارم ، اما هیجانی بدون ترس و دلهره ، ماحراجویی را دوست دارم ، بدون دلشوره ، باید منتظر می شدم به اندازه همه آدمهایی که توی مطب ایستاده یا نشسته بودند ، اولش به آدمها نگاه کردم ، دو تا پسر جوان ، دخترهایی جوانتر ، مردهایی مسن ، زن هایی جا افتاده و من ، تنها بودم . و بعد به کف زمین خیره شدم ، و هی آدامس جویدم ، بالاخره آنقدر خلوت شد که بتوانم بشینم و به کف سنگی باز خیره بشوم و فکر کنم ، فکر قضاوت دیگران ، در ذهن آنها چه می گذشت ، بعضی ها خسته ، بی فکر ، گاهی می خندیدند ، و یواشکی حرف می زدند و آن دو مرد بلند بلند بی توجه به دیگران با هم حرف می زدند ، آن یکی هیجان زده با چشمهایی قرمز شده از زمین کشاورزی اش حرف می زد و من باز به کف سنگی مطب خیره شدم ، آدامس می جویدم و با انگشتانم بازی می کردم و به موبایلم خیره می شدم ،هی آدمها را می شمردم ، پانزده نفر ، ده نفر ، هشت ، پنج نفر، سه ،کتابم را باز کردم و خواندم تا زمان را نفهمم ، منشی ، مطب را سپرد دست ما چند نفر آخری و رفت ،و با چشمان خسته اش به من تاکید کرد که آخرین نفرم ،به تو فکر می کردم ،دفعه پیش من اولین نفر بودم و حالا آخر ، می گویم نباید کسی که دوست دارم را قضاوت کنم ، یا نباید کسی را قضاوت کنم اگر می خواهم دوستش داشته باشم ، دیگر بهت فکر نمی کنم ، سوار تاکسی می شوم ، تقربیا همه جا خلوت است ، خیلی ، از توی کیفم شکلات تلخ در می آورم و یکی یکی می جوم ،تاکسی پر می شود و سرم پر شده از فکر و حرف هایی که نمی توانم بگویم ، دیگر نمی توانم حرف بزنم ، می دانم که دیگر نمی توانم باهات حرف بزنم .خیلی از هم دور شدیم ، شاید هم از اول دور بودیم .می دانم ، من هیچ نسبتی با تو ندارم و هیچ حقی ندارم ،

خوابی مخصوص

داشتم کتاب می خواندم و صدای سگ همسایه می پیچید توی سرمای کوچه ، و دستهای یخ زده ام را هی ، ها می کردم تا گرمتر شود ، انگار که باد می آید ، تمام درزها را گرفته ام اما نمی دانم چرا این قدر اتاقم سرد است و من جای دیگری از خانه آرام نمی گیرم به اندازه اتاقم ، بالاخره تماما ً مخصوص هم به بقیه کتابها پیوست ، خوانده شده ، داشتم به تو فکر می کردم و به آهنگی که تو خوشت آمده بود یکبار پای تلفن شنیده بودی ، و فکرهایم جمع نمی شد ، و همه اش دلم می خواست ساعات پایانی امشب را جوری بنویسم که یادم نرود چقدر تنهایم ، بابا که نباشد خانه ارواح می شود ، کاش برف می آمد ، دلم می خواست فکر کنم که چکار می کنی ؟ کجایی ؟ و دلم را خوش کردم به خوشیت از اینجا، از اینجای دور که هیچ برفی نیامده ، و هی ساعت را می پایم که کی زمان نو شود ، کاش برف می بارید تا اینهمه برف که بر سرم نشسته را از یاد می بردم ،برایم خواب خوب ببین ، و توی خوابم بمان ، مهربان و خوب ، مثل بیداری ، دوستم داشته باش ، مثل بیداری ،

تماما ً مخصوص - صفحه 157

  آیا مثل آن پرنده ای شده بودم که کنار شط از تشنگی هلاک می شود ، از بیم آن که اگر بنوشد ، آب شط تمام می شود ؟