| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
همه لحظه ها را می گذرانی تا به این لحظه برسی و یک نه بزرگ بگویی به خودت که بعد هم بنشینی زار زار گریه کنی و کتاب تماما ً مخصوص را بخوانی که بگویی آره باز من خل شده ام . دیدن یک همکلاسی قدیمی خوشحالم کرد و چه خوب که یکهو کسی تو را بشناسد و به اسم کوچک صدا بزند ، حس خوبی دارد ، بعد از مدتها ، همه کتاب فروشی ها را ، حتی پستخانه را رد می کنم و جاهای آشناتر را سریع تر می گذرانم ، تا برسم ، اما همه فکرم پیش توست ، که چگونه ببینمت ، بدون دلشوره ، بدون ترس ، بدون فکرهای بد ، بدون اینکه فکر کنم من را نمی خواهی ،اما هیچ کدام اتفاق نمی افتد و من سرتا پا می لرزم تا به خانه برسم و پناه می برم به اتاقم و کنج اتاقم ، کتاب تماما ً مخصوص را می گیرم جلویم و اشکهایم بند نمی آید ، و هیچ جوابی برای خودم ندارم ،که چرا به این روز افتادم ؟
- کجای جهان ایستاده ای ، وقتی که نور خط می کشد بر تیغه کوه ؟ مسافر تنها ،
+ همچنان که تیغ آفتاب از یال البرز بالا می کشد ، ما نیز به شوق دیدارش در آینه دریا می شتابیم .
- چشمانم از دیدنش لبخند می زند و آرزوی نگاه چشمانت را دارد .
+ و اگر پیچ و خم کوهستان اجازه حرکت *some text missing*
- ادامه اش در خم کوهستان گم شد و اگر ... ؟
+ و اگر پیچ و خم کوهستان اجازه حرکت به پیک مان دهد به یاران درود می فرستیم .
- درود . درود . درود . تازه و گرم بر من بارید و آهنگ صدایت گوشم را نوازش کرد .
وقتی کتابی از پائین تخت می آید بغل بالشم یعنی که وقتش رسیده خوانده شود و مدتها شاید کنارم ، با من بخوابد ، بیدار شود ، ورق ورق شود و بعد از چند ماه بروم بچپانمش قاطی بقیه کتابهای خوانده شده توی قفسه ،مثل کتاب دعوت به مراسم گردن زنی ناباکوف ، فکر می کنم خرداد از پردیس ملت خریدمش و بیچاره تا الان طول کشید ، نه اینکه کتاب خوبی نباشد ، نه ، من خواننده بدی شده ام ،بعضی کتابها را هر چند وقت یکبار می خوانم ، و فکر کنم بقیه کتابهایم حسودیشان شود ، چیکار کنم ، مثل فریدون سه پسر داشت که باز دلش خواست بیاید کنار بالشم ،یا اینکه من دلم تنگ شده بود برای مجید امانی که باز هم مخم را بهم بریزد ،گاهی دلتنگی های احمقانه ای هست که نمی توانی جلویش را بگیری ، شنیدن صدای دوستی بعد از مدتها که شاید شماره ات را ، صدایت را و حتی خودت را به خاطر نمی آورد اما روزهای مشترک زیادی داشته ای و حتی گاهی گذشته ، و این خاصیت زن است که در گذشته بسر می برد ،و حالا وانمود کنی که همه چیز مرتب است مثل قبل که مرتب بود و تو چیزی نمی دانی .و گاهی گرفتن هدیه ای برای آینده ، آینده دور نزدیک ، تقویمی از شاپریا که ذوق زده ات می کند و بعد هم گرفتار دلتنگی ، که چه زود می گذرد و باید تقویم سال نود را نگاه کنی که تولدت روز یکشنبه - مثل روز تولد تو- افتاده ...و به سی سالگیت نزدیکتر شوی ،محدوده ای که کسی آن را نمی شناسد .
برایم فال می گیری ، دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ، وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند ، دور بودم ، دور بودیم ، همه اش دلم می خواست می توانستم برای تو هم توی پاکت انار می فرستادم ، موبایلت را گرفتم ، سه تا بوق زد و بعدش یک خانومی به آلمانی یک چیزهایی گفت که من نفهمیدم فقط غصه ام شد که نتوانستم با تو حرف بزنم ، می شد وسط انقلاب که ایستاده بودم یک پیک موتوری خبر می کردم که برای تو ، برای شب یلدات انار بفرستم ، با تو یلدا را قسمت می کردم ، دلم برایت تنگ شده مرغ مینای من ، کجا رفتی ، چرا یکهو این همه دلتنگت شدم ، اولین شب زمستان هم گذشت ، ماه کامل توی آسمان بود و برف نبارید ، این دومین زمستانی است که تو نیستی ،
وقتی خانه باشم بزرگترین تفریحم خوردن آب در لیوان سرامیکیم است ، و وقتی خانه نباشم از شیشه آب معدنی ، و حرف زدن با هلیا وقتی صدایش را کلفت می کند و می گوید دخترم و قوی گلی را که هفته پیش با کمک هم ساخته ایم تکان می دهد و من با صدای نازک جوابش را می دهم بله پدرم .اینبار زنی نه از آینده بلکه از اعماق تاریخ ، از زمان سلسله ساسانیان کنارم نشسته بود و خودش شروع کرد به حرف زدن و از مادر شوهرش گفت که تنها زندگی می کند و بیست سال بوده که با او و شوهر او که پسرش باشد قهر کرده ، مثل همه از هوا حرف زد که نمی داند باید سرد باشد یا گرم ، صبحها آنقدر سرد و ظهرها مثل تابستان گرم ،و از آدمها گفت، و از سیاست و دعا کرد که همه بتوانند بحران را رد کنند ،و ناگاه از شب یلدا گفت و از آدابش ، اینکه تا صبح دعا می خوانند و از اینکه مردم رسوم یلدا را نمی دانند ناراحت بود و من تکرار کردم یلدا یعنی تولد خورشید و او سرش را به مهربانی تکان داد ،از رقص و موسیقی و مردم آزاری شب یلدا خوشش نمی آمد . می گفت من به دین شوهرم احترام می گذارم و او هم در مراسمات ما در آتشکده های یزد و کرمان شرکت می کند . اما مادرشوهرم من را نجس می داند .از تقسیم اموال و کمک کردن حرف می زد . و از پول پرستی مسلمانان ناراحت بود .گفت 5 دی روز وفات زرتشت است. زن زرتشتی میانه راه پیاده شد . و من تندیسم را که باز کرده بودم بخوانم ، بستم . و ذهنم پر از فکر بود .فکر یلدا ، بلندترین شب سال که برای هلیا تعریفش کرده بودم .و زیباترین موقعیت موازی در طولانی ترین شب ، طولانی ترین بوسه و طولانی ترین هم آغوشی و تولد مهر.
اما حالا هر وقت ابروهایم را بر میدارم یاد آن روز می افتم که گفتی خوش تیپ تر شدی یا وقتی آدامسم را با کسی نصف می کنم ، مثل آن روز ، قبل از آنکه بغلم کنی از جیبت آدامس درآوردی و با من نصف کردی و همیشه می گفتی آدامس نعنایی بخر و از طمعهای میوه ای آدامسهای من خوشت نمی آمد . از خوشحالی دیگران باید خوشحال شد و من خوشحال شدم از اینکه پژوهش کاشان با شرط معدل قبول شده بود و مثل من مجبور نشده بود توی خانه بماند و غصه بخورد ، اما حسودیم شد و تصمیم گرفتم هر اتفاقی بیفتد برایم مهم نباشد ، فوق خواندن در این مملکت که کسی برای کارت ارزشی قائل نیست بدرد نمی خورد ، داشتم می نوشتم غمهای بزرگ ، غمهای کوچک آدم را آب می کند و می برد و می شوید که اشکهایم فرو ریخت و انگار دوباره زمانهایی دور برایم زنده شد که در خودم گم شده بودم و دوست داشتنهایم جور دیگری بود ،
اولین دیدارمان بر می گردد به سالهایی پیش ، سالهایی خیلی دور که باید برای به خاطر آوردنش خیلی تلاش کنم ، حتی باید آن را بنویسم تا دیگر بیشتر از این جزئیاتش را فراموشش نکنم ، قبل از آن هم زیاد یکدیگر را می دیدیم اما من انگار به چشم تو نمی آمدم و آنقدر توی دلم عاشقت بودم که از هیجان نمی توانستم نگاهت کنم ، انگار که قلبم بیاید توی دهانم یا تو از صورتم بفهمی که چگونه ام ، تو فکرهایم را می خواندی ، همان روز هم خواندی و خواندی ، همان روز گرم تابستان سالهای دور یا شهریور 1320 ، چه فرقی می کند چه زمانی باشد ، مهم این که آخرهای شهریور بود و هوا هنوز گرم بود و دستان من از باد کولر یخ کرده بود و درونم داشت عرق می ریخت ،تو شعرهای من را ورق می زدی و من دهانم خشک شده بود ، دلم میخواست بدانم که در مورد من چه فکری می کنی اما تو فکری نداشتی ، نصایح تو این بود که باید کارهای هیجان انگیز انجام بدهم مثلا ً بروم اسکی یا چه می دانم چیزی که هیجانم را تخلیه کند ،تو گفتی من اگر اینجا نبودم حتما ً خواننده می شدم و اسم آن خواننده زن فرنگی را آوردی که مثل او می شدم ، تمام هیجان آن رو را پشت تلفن خالی کردم و همان عصر نشده پیش یکی از دوستانم بودم که تجربه تازه ام را برایش تعریف کنم ، حتی نوار کاست آهنگ های آن خواننده را از او گرفتم که گوش بدهم ، عجیب بود و هیجان انگیز ، اما زمستان آن سال آنقدر برف نیامد که من حتی آدم برفی درست کنم یا هیچ وقت نشد به اسکی بروم ،
یکهو یادم می افتد ، همین جا ، همین جا که چه بی خیال از آن عبور می کنم ، این همه زن و مرد رد می شوند ، دست در دست هم ، تنها ، همین جا یکروز دیدمت ،با عجله می رفتی اما من گیرت انداختم ، مثل بعضی روزها که من را گیر انداختی ، نمی دانم چه گفتم اما آن روزها به همان چند کلمه از تو چقدر خوش بودم ،می دانم که یادت نیست ،و من نمی دانم تا کی باید این یادم تو را فراموش ها را به خاطر بسپارم.تمام راه برگشت را با اتوبوس بر می گردم ، تمام راه را به خاطر می سپارم برای روزی که نباشم . امروز هلیا ، تنها شاگردم به من دو تا از نقاشی هایش را هدیه داد ، هلیای شیطان که هر بار که حوصله گل بازی ندارد از خاله اش که من باشم ایراد می گیرد و مثل آدم گنده ها خسته می شود و دلش می خواهد بفهمد من این بار بادام زمینی با خودم آورده ام یا نه ،بیخودی هی موبایلم را چک می کنم ، نه خبری نیست ، پیاده می شوم ، ایستگاه آخر است ،
صبح که بیدار می شوم خواب دیده ام ، خواب همانها که نوشتم دلتنگشان هستم ، باورم نمی شد تو از پله برقی بالا می رفتی و همانطور که نگاهت به سمت من بود و موهای بلند مشکیت را بسته بودی و چشمهای سبز روشنت از شادی برق می زد به من می خندیدی و می رفتی . مرغ مینای من آمده بود ایران و من چقدر خوشحال بودم ، انگار که بال درآورده باشم ، دلم می خواست از شادی فریاد بزنم ، به جای صبحانه داستان قلوه سنگی که هر روز جابه جا می شود - هاروکی موراکامی - را تمام می کنم و چقدر خوشم می آید و با آن هم ذات پنداری می کنم ،از چیزی که در درونم هر روز جابه جا می شود ، میدانم روزی باید آن را در دریا بیاندازم و فعلاً دارم خودم را امتحان می کنم .
از دیدن محمود دولت آبادی در بی بی سی پرشیا هیجان زده می شوم، توی آن کتاب فروشی لندن که کتاب تماما ً مخصوص عباس معروفی با آن جلد سبزش را نشان داد ، دلم هری ریخت ، پس کی می توانم یک نسخه اش را داشته باشم ؟
جایی که من هستم و باد ، جایی برای کس دیگه ای نیست .
پائیزم پر شده از ایمیلهایی که بازشان نکرده ام ، پر شده از کتاب هایی که از نیک و شهر کتاب خریدم و بازشان نکرده ام ، پر شده از شعرهایی که ننوشته ام و حرفهای عاشقانه ای که کسی نبود بهش بزنم یا از کسی بشنوم ، و هیچ وقت خدا از کسی نشنیدم . چه برسد پائیز امسال که فقط یک هفته اش هوا بارانی و مه گرفته بود و بقیه اش سرد و کثیف دارد طی می شود ، هر صبح که هنوز هوا روشن نشده پرده اتاقم را کنار می زنم ، شاید که برق خیسی زمین را ببینم اما هر بار فقط نور چراغ های دورتر چشمم را می زند ، کاغذی برداشته ام و می نویسم کارهایی که باید قبل خواب انجام بدهم ، که خودش یک ساعتی طول می کشد و همیشه یکی شان را فراموش می کنم .پائیزم پر بود از برگهایی که زمین می افتادند و من حواسم را جمع می کردم تا صدای زمین خوردنشان را بشنوم ، صدای شکستنشان ، یا حتی لبخندشان وقتی زیر پایم له می شد ، امسال خش خش را با پدرم در جنگلهای نزدیک نور تجربه کردم و صدای قدمهایم را سعی کردم با او - پدرم- یکی کنم .پائیزم پر شده از جزوه هایم ، کتابهای جورواجور فلسفی برای کنکور که خیلی هایشان را هنوز نخوانده ام .اما هنوز امیدوارم و قبل از خواب بهشان ناخنکی می زنم که عذاب وجدان نگیرم .فقط می دانم باید لحظه هایم را بنویسم و احساساتم را . امروز بعد مدتها برداشتم روی آینه ها خورده سنگ های رنگی چسباندم و همین اتفاق خوبی بود برایم . پائیزم پر شده از دلتنگی های زیاد برای آدمها و خاطره ها و روزها و لحظه ها ...