بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

جامانده

دلت می خواهد من همیشه خوشحال باشم و می شود جمله آخری که به یادم مانده ، و خوب شد که صورت من را نمیدیدید که شبیه غصه شده بودم ، انگار که سی سال قبل باشد ، و من سوار درشکه توی لاله زار کنار شما نشسته باشم و شما توی گوشم حرف هایی زدید که دلم می خواهد مثل عکس قاب کنم گوشه دلم ، کاش می شد همه صداها و حرفها را ضبط کرد توی ذهن و هی تکرار کرد ، من فقط می توانستم بگویم بله ، و داشتم در بعدازظهر سگی تابستان ذوب می شدم و انگار که سی سال بعد باشد و من مدام خاطرات کهنه ام را ورق بزنم و بگویم کاش گفته بودم ، کاش نگفته بودم و توی دلم به خودم فحش بدهم که چرا عاشق می شوم ، چرا این همه با خودم بدم و کلی بد و بیراه بار خودم بکنم و از زمان حال فرار کنم و فقط بخواهم که توی بغل کسی گریه کنم و بگویم که خیلی دلم گرفته اما زمان و مکان نمی گذارد ، جا مانده ام . با صدایت قدم می زنم ، فکر می کنم و دلم هری می ریزد اما جرات ندارم بگویم ، من از گفتن می ترسم .و در زمان باز گم می شوم .

میدان انقلاب

دلت برای میدان انقلاب تنگ شده است ؟ برای شلوغی هایش ، برای پیراشکی های کثیف و سمبوسه های چربش ، برای آن زیرزمینی که می رفتیم آش می خوردیم ،دلت برای بوی کله پزی تنگ شده ؟ وسط میدان را خراب کردند و مجسمه اش را برداشتند و یک تپه سنگی رویش درست کردند . مترو انقلاب راه افتاده آن گوشه میدان ، و اتوبوس های بی آر تی هی تند تند ازش عبور می کنند . دلت برای کتاب فروشی ها تنگ شده ؟ برای کتاب فروشی نیک ؟ برای خوارزمی ؟ برای امیرکبیر ؟ برای کتابهای دست فروشهای کنار پیاده رو ؟ برای دانشگاه تهران ، برای 16 آذر و ساندویچ فروشی لب بلوار تنگ شده ؟ 

دلت برای همه اینها تنگ می شود ؟ 

دلم برای تو تنگ شده ، وقتی از کنار میدان انقلاب رد می شوم و تو کنارم نیستی .

ببخشید خانوم می شه بگید مشخصات و آدرس این شماره چیه؟

- می تونم بپرسم برای چه کاری می خواهید ؟ من اجازه ندارم بگم .

آخه این شماره به موبایل شوهرم خیلی زنگ می زنه .

برای حرف زدن همیشه وقت هست حتی بعد از مرگ ، بغضی در گلویم مدتهاست مانده که دارد تبدیل می شود به غده ای سرطانی از غصه ای عمیق که هیچ گاه نمی توانم بازگو کنم .

دیدن معلم جغرافی دوم دبیرستان بعد از سالها ، شادی کمی نیست ، با دو قلوهایی تقریبا یک ساله و کپل و حرفهایی تازه . از شنیدن نامت ذوق می کند و من انگار داشتن تو برای تمام زندگیم کافی باشد از تو می گویم و او تو را اعجوبه می خواند و ستایش می کند . باورش نمی شود و به تو حق می دهد ...

۲۵ خرداد ۸۸

یکسال گذشت از آن دوشنبه لعنتی که پدرم رنگ باخته به خانه آمد و گفت پسر برادر دوستش را جلوی جام جم کشته اند و من که آن روز در خانه زندانی بودم ، دلم آشوب شد و توی دلم گفتم ای وای ای وای ، تو کجا بودی نمی دانستم و از دیروز که دلنگرانت بودم، از بی خبری، توی دانشگاه حالم آنقدر بد شد که همه بچه ها فهمیدند نگران تو ام.رفتیم حجله مصطفی کاشانی رسا را ببینیم ، دیدن داشت ؟ و با مادرش نه مثل او، سوختیم ... 

یکسال رفت ، به همین زودی ، و هرگز فراموش نمی شود .

فراسوی مرزهای تنت

دلم برای همه نبودنت تنگ شده است ، برای صدایت ، دستهایت ، حرفهایت ، وقتی که در اوج ناامیدی بودم و تو زندگی می بخشیدی ، و در همه خیابان ها یاد تو را با خودم دارم ، در حرف زدنم با بقیه دوستانم ، همیشه خاطره ای از تو هست ، همیشه با منی و در منی . نمی دانم چطور شد که این طور شد اما بودنت با من اتفاق خوبی بود ، و حالا حسرت همه آن روزها را دارم که چرا کمتر باهات بودم ، کاش می شد ببینمت و این بغض این بغض یک ساله که به مانند هزار سال است را خالی کنم روی شانه هایت و آرام بگیرم...دیر یا زود...

۲۳خرداد 88

نفهمیدم که امتحان زبانم را چطوری دادم ، حالم خیلی بد بود ، مثل بقیه بچه ها ، همه توی حیاط جمع شده بودند ، همه یک جورایی بهت زده و شوکه ، نمی توانستم باور کنم ، فقط حرف می زدیم که یادمان برود اما نمی شد ، لحظه به لحظه خبرها بد و بدتر می شد ، مگر می شد ، غیر قابل باور بود ... 

عصر توی خیابان جایی داشتند به خاطر انتخاب رئیس جمهورشان شربت و شیرینی می دادند ، فریاد زدم این شیرینی خوردن ندارد و بقیه بغضم را توی ماشین زیر بارانی که می بارید روی شیشه ، گریه کردم . 

و این تازه آغاز ماجرا بود . تو رفتی . و ما نمی دانستیم فرداهای خونینی در انتظارمان است . 

این یکسال چه سخت گذشت .

۲۲خرداد88

پارسال 22 خرداد رفته بودیم فشم ، باغ خاله ام ، باز هم بحث بود و حرف اما چقدر روشن بودیم و چه فکرهای خوبی ته دلمان مثل قند آب می شد ، امتحان زبان داشتم و هول بودم که بتوانم حتما رای بدهم ، عصر به تهران که برگشتیم ، من شناسنامه ام دنبالم بود ، همان جا نزدیک خانه پایگاه بسیج بود ، پیاده شدم و همینطور که کتاب زبانم جلویم باز بود ، توی آفتاب در صف ایستادم ، به حرفهای اطرافیانم گوش می دادم ، چه ذوق و اشتیاقی بود ، برگشتنا یادم افتاد که اسم کاندیدایم را کامل ننوشته ام و حسابی غصه ام شد ، به یکی  از دوستانم که پای صندوق بود زنگ زدم و گفت عیبی ندارد و من خوشحال به خانه برگشتم .  

اما فردا حرف های باور نکردنی داشت . 

یک سال گذشته است و  هنوز نمی دانم رای من کجاست؟

منحصرا برای کسی که بیست و سه خرداد هشتاد و هشت رفت .

غصه ام می شود ، دلم نمی خواهد درباره تو اینگونه قضاوت شود . از مملکتی که سیاسی بودن در آن جرم است ، متنفرم .  آیا کسی که برای آزادی عقیده و فکر و فعالیت زنان از شهرش هجرت می کند ، قابل دوستی و دوست داشتن نیست ؟ به تو افتخار می کنم و همیشه بهت احترام می گذارم هر جای دنیا که باشی .  

اینکه می گویند فلان آدم سیاسی است ، یعنی چه ؟ باید از آن پرهیز کرد ؟ من هم آدم سیاسی هستم . من هم به جریانات سیاسی کشورم فکر می کنم و برایم مهم است . پس منم قابل دوستی و دوست داشتن نیستم . مواظب خودتان باشید .

ناتوانم . تا به حال اینهمه احساس عجز نکرده بودم . در برابر چیزی که برای بدست آوردنش زحمت کشیدم و همیشه سعی کردم قدرش را بدانم . حالا نمی دانم این روزها چرا همه چیز بهم ریخته است . خودم و دوستی پنج ساله ام . 

من خواب خدا را نباید برایت تعریف می کردم . می خواستم به هیچ کس نگویم اما تو تمام دردها و ترسهایم را می شناسی و من لازم نیست که هی توضیح بدهم . اما باز هم از من می پرسی چرا برای تو می گویم که خدا از دستم راضی نبود و من غصه خوردم که دیگر خدا هم من را دوست ندارد . شاید فکر می کنی که عذاب وجدان دارم ، نه ، من فقط خوابم را گفتم که خدا قرآن را دستم داد . من را نخواست که ببیند . نمی دانم . دیگر می ترسم کلمه ای بگویم . 

شاید راست می گویی تکلیفم را با خودم نمی دانم .  

من معلقم ، بین دوست داشتن و نداشتن ، بین دوست داشتن و مذهب ، بین همه چیزهایی که باهاش بزرگ شده ام و چیزهایی که توی این 5 سال من را باهاش بزرگ کردی .