| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
1-بعضی نداشتن های من و داشتن های تو ، باعث دوستیمان شد . حرفی هایی زدی که باورم نمی شد . بعد از یکسال . و من می مانم با حرف هایی که بعد از هزار سال هم نمی توانم بگویم .
2-به خانه که برمی گشتم ، از همه چیزناراضی بودم ، از کارم ، از محل کارم ، از همکارانم ، از خودم ، از آدم ها . تو آمدی که آن مدارک مزخرف برای دانشگاه را بگیری و من همه چیز را از یاد بردم ، بابا آمد و بهمان گیر داد که توت بخوریم و بعد هم بساط بلال را توی حیاط راه انداختیم . فکر نمی کردم زندگی می تواند گاهی خوب باشد و چیزهای کوچک ، نارضایتی های بزرگ را از بین ببرد.
3-فردا تو می آیی ، بعد از سه ماه و من خیلی تغییر کرده ام ، حتما تو هم خیلی عوض شده ای . دلم خیلی برایت تنگ شده است .
این بار کسی نبود که کتاب را جلوی صورتم بگیرم ، خانواده پاسکوآل دوآرته گریه ام می اندازد ، کتاب از نیمه گذشته ، شب به نیمه نرسیده ، مست انگورهای دلتنگی و اندوه یکباره سراپا لباس غم تنم می کند . چه شبهایی را طی می کنم ، منی که تنهاست ، و کلمات را دیگر بر زبانم نمی آورم ، دیگر از گفتن دلم تنگ شده است و دوستت دارم وحشت می کنم ، که به هر که گفتم ، از دستش دادم . خوشی اش برای آنها که فهمیدند و دلتنگیش باشد برای من ، از مرگ می ترسم ، شاید برای اینکه زندگی الانم را درست و حسابی دوست ندارم ، از فراموش شدن وحشت دارم ...هیچ کس نیست ، در این شبهای گرم ، یخ کرده ام ، پیرزن هم میخندد و می گوید چقدر دستهایت سرد است و من فقط لبخند می زنم ، مثل آن موقع که برای بچه گربه های حیاط غذا می گذارم و وقتی مادرشان می آید تازه می فهمند . مادرشان به من زل می زند و بچه ها مشغول خوردن . به چشمهایم خیره شده و من نمی دانم چرا گریه ام می گیرد ، حسم را میفهمد ؟ بچه ها سیر شده اند و توی باغچه بازی می کنند ، مادر جای غذا را که خالی است لیس می زند و بچه گربه کوچکتر هی خودش رالوس می کند و مادرش را می بوسد . همانطور که فروغ می خواند من گریه می کنم و شادی بچه گربه ها را تماشا می کنم از پشت شیشه .
لبهایت بوی انگور می داد ، خودت می گفتی شراب ناب شیراز ،و من حالیم نبود ، توی هم پیچیده بودیم و از پله ها بالا می رفتیم ، خودت می گفتی باید از شکست پله ساخت ، حالا شکست های من مثل پله های منارجنبان اصفهان ، گرد شده بودند و بالا می رفتند و ما در هم پیچیده ، رهایم نمی کردی ، لبهایت انگار چسبیده باشد به لبهام، خیلی بالا رفتیم و من دلم نمی خواست از آغوشت بیرون بیایم ،رسیدیم به یک پنجره زیبا ، پنجره زیبا نبود ، منظره ای که از آن می دیدیم ، گلهایی که داشت آنقدر زیبا بودند که دلم می خواست توی آنها غلت بزنم ، دلم می خواست خودم را پرت کنم وسط آن دشت ...
خودم را از دست هایت جدا کردم و انداختم وسط دشت .
یک ساعت بهشت ، یک ساعت بزرخ و بقیه ساعات جهنم .
یک ساعت عاشق ، یک ساعت سردرگم و بقیه ساعات متنفر.
حالا اندوه
اندوه
اندوه...
زنی که کنار دستم نشسته بود گفت : چه هوای بدی ، و من آرام گفتم بله . و به آسمان نگاه کردم که در غبار فرو رفته بود ، به کوههای خاکستری و خورشید مبهم . و با خودم گفتم چه هوای بدی ، چه روزهای بدی ، چه لحظه های بدتری ، همه چیز نکبت بار شده است و من توی این نکبت دست و پا می زنم . دلم می خواهد داد بزنم .