| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
زنی که رنگ صورتش مثل گچ دیوار شده ، مدتها در کما روی تخت بیمارستان افتاده ، فردا می میرد .زمانی زیبا ، خوش هیکل و قد بلند بوده، اما حالا گوشت صورتش شل و ول شده، بدنش کوچک ، بیماری بر او غلبه کرده ،
زنی که فردا مرگ او را با خود می برد ،در برابر پرده های کشیده اتاقش در بیمارستان روی تخت دراز کشیده آیا می داند فردا می میرد ؟
آیا زن می داند قبل از اینکه او را به سرد خانه ببرند ، قلبش را از سینه اش در می آورند و در سینه کس دیگری می گذارند ؟
آیا می فهمد که از فردا تپش قلب او ، در سینه دیگری ادامه پیدا می کند ؟
زنی هست که در کوچکترین اتاق کم نور بیمارستان فردا می میرد .
رو به روی پنجره ای بلند نشسته اند ، پیرزنی کوچک و دختر بچه ای کوچکتر ، دخترک از توی ظرف دانه دانه انار بر می دارد و در دهان پیرزن می گذارد . برگ های زرد و قرمز گاهی با وزش ملایم باد ، بر روی لبه پنجره می نشینند . پیرزن ، انگار که قرمزی دانه های انار یا برگهای درخت کهنسال حیاط ، چیزی را به خاطرش می آورد ، گاهی لبخند می زند ، دخترک با لبخند کمرنگ زن ، همراه می شود .
دخترک می داند که چیزی یاد مادربزرگش نمی ماند . حتی گاهی زن از او می پرسد که نامش چیست ؟ با صبوری عجیبی که برای دخترهای هفت ساله نیست نامش را چند بار برای پیرزن تکرار می کند .
حالا دست کوچک و نرم دختر دانه های قرمز و شفاف انار را توی دست زمخت و چروکیده زن می گذارد . انگار که قرمزی، او را یاد زمستانهای سرد بی پایان بیاندازد ، انگار که یاد عشقی قدیمی می افتد ، که نمی داند ، کجا ، کی اتفاق افتاد ، فقط در قلبش نیرویی جریان پیدا می کند که تبدیل به زمزمه ای می شود ، شعری درباره عشق که فقط دخترک می شنود .
هنوز با جمله ای زندگی می کند که چند وقت پیش برایش فرستاد ،
کار ، عبادت ، عشق ، محبت و ... را برای پاداش انجام دادن یأس می آورد .
هر چه می کنی بی منظور انجام بده مثل باران و آفتاب تا از ناسپاسی دیگران افسرده نشوی !
آن وقت تا همیشه بارید و تابید .
فکر می کند آنقدر از زن و مرد های مختلف نوشته که خودش را فراموش کرده و دیگر ضمیر من را نمی شناسد .دلش می خواهد یک شخصیت تازه به آنها اضافه کند .شاید به زودی و اما خودش که چند شب است درست نخوابیده ، امروز سر جلسه امتحان راهش ندادند چون درس امروز را در انتخاب واحد برنداشته و جالب است که فقط بهت می کند . بهتی عجیب و باور نکردنی و هی دلش می خواهد بی خودی گریه کند اما فقط نفسهای بلند می کشد و به چیزهای دیگر فکر می کند ، به باران و آفتاب که بدون دریغ می بارند و می تابند بدون توجه به مردمان بی سپاس و در می یابد باید باران و آفتاب شود و هیچ کاری را برای پاداش انجام ندهد . صبوری می کند تا انتهای شب ، به اینجا که می رسد سخت دلش تنگ می شود ، دلتنگ ، بسیار دلتنگ ، بیهوده نیست ، واهمه ندارد که بگوید دلتنگ دوستی است که مدتها ندیده ، چه کند که شاید تا آخر عمر او را نبیند و زندگی را چاره ای نیست جز زنده گی .
مرد محکم در آغوشش کشید و اشکهایش را پاک کرد ، پرسید چه خوابی دیدی؟ بدن زن هنوز می لرزید ، مرد سکوت کرد ، گذاشت تا زن آرام بگیرد و بعد خوابی را که دیده تعریف کند ،
" توی یک ساختمان بلند بودم ، شبیه آپارتمان بچه گی هایم اما خیلی بلندتر ،دور تا دور پنجره بود ، تمام شهر را می دیدم ، هواپیماهای غول پیکر عبور می کردند و شهر را بمباران می کردند ، انگار که امریکایی باشند ، هر لحظه منتظر بودم که بمب روی ساختمان بیفتد ، توی دلم مضطرب و نگران بودم ، مامان خانه نبود ، به همه جا زنگ زدم ولی پیدایش نکردم ، بمبها می ریختند و می دیدم که مردم را از بین آوار بیرون می کشیدند ، "
زن مدتی طولانی بود که دیگر خواب جنگ را ندیده اما نمی دانست چرا دوباره خوابهایش بازگشته بودند .
زن وقتی با مرد ازدواج کرد نامش را تغییر داد ، به خاطر اینکه اسمش به نام همسرش بخورد ، مثل اینکه بخواهند شعری بسرایند و سعی می کنند کلمات هم قافیه و هم وزن را به زور کنار هم بچپانند ، شاید اینکار هم شبیه همان باشد ،زن وقتی با مرد ازدواج کرد اخلاقش را عوض کرد ، در خانه پدریش کسی جرأت نداشت به او بگوید بالای چشمت ابروست اما به خاطر مرد مهربانتر شده بود ، خودخواهی هایش را کنار گذاشته بود ، به غیر از کار ِخانه و درس خواندن گاهی حتی ماشین را به تعمیرگاه می برد ، روغنش را عوض می کرد ،
مرد می خورد و می خوابید و آسوده و خوشحال بود که چه زن خوبی دارد ،
مرد وقتی با زن ازدواج کرد ، همان بود که بود ، می دانست زن او را بسیار دوست دارد و خودش هم گاهی دچار این توهم می شد که زن را دوست دارد ، شاید هم توهم نبود اما رفتارش متناقض بود ، وقتی زن از دستش ناراحت می شد به روی خودش نمی آورد و خودش را سرزنش نمی کرد و کارش را درست می دانست ، ناز زنش را نمی کشید ، بلد نبود محبت کند ، مثل همان روزهایی که با مادرش زندگی می کرد ،
زن نگران بود که تا کی می تواند تحمل کند ،
زن تازه از خواب بیدار شده بود ، آرام از روی تخت بلند شد تا مرد بیدار نشود ، صدای پرنده ها بیدارش کرده بود و برایش چه لذت بخش بود ، بی صدا پرده پنجره ای را کشید که سمت مرد نبود ، نور پاشید توی صورت زن و ابری ِ آسمان چشمش را زد ،شالیزارها رو به رویش و پشت آنها کوههای سبز مه گرفته ،مرد لا به لای ملافه های سفید مثل بچه ها ول خورد ، و زن لبخند زنان داشت بیرون را تماشا می کرد ،همیشه آرزوی چنین صبحی را داشت ، جایی تک و تنها ، وسط ناکجا آباد ، بعد از یک عشق بازی عاشقانه از خواب بیدار شود طوری انگار همه چیز خواب باشد ، باور این همه خوبی برایش سخت بود ،
زن ، دست را ستون چانه کرده بود و از پنجره رستوران داشت ، خیابانی را تماشا می کرد که بیشتر اوقات از آن گذشته بود . دلش برف می خواست ، برفی از سالهایی دور ، برفی که تا زانوهاش فرو برود ، دلش آنروز زمستانی را می خواست که توی برف در آغوش گرمی فرو رفته بود ، در سکوتی زمستانی ، در انبوه درختان بلند کاج سبز ، در میان تپه ای کوچک ، یک آن به خود لرزید و دلش ریخت . با صدای مرد به خودش آمد ، روبه رویش ایستاده بود با سینی غذای داغ ، سالاد و نوشابه خنک ، همچنان که لبخند می زد گفت : این هم ناهار ، داشتی به چی فکر می کردی ؟ زن ، حالا رویش را بر گردانده بود و به مرد نگاه می کرد ، گفت : توی باغچه حیاط ِ خونمون بنفشه نمی کاری ؟
مرد دارد راه می رود و به صدای مورد علاقه اش که از آن طرف خط با هیجان سلام می کند گوش می دهد ، خسته از کار است اما باز هم گوش می دهد و حالا نوبت اوست که حرف بزند ،
همیشه مثل امروز باش ،
- یعنی چه طوری؟
امروز انگار یکی داره قلقلکت می ده ،( دل زن هُری می ریزد ) چیزی شده ؟ اتفاق خوبی افتاده ؟
- نه ، مثل همیشه است ، اما دارم به حرفاتون گوش میدم دیگه ، گفتید خوش اخلاق باش،
آره ، همین طوری ،
توی دل زن چیزی مثل قند آب می شود و شاید طنین عجیبی دارد صدا ، مثل صدای چکیدن قطره ای آب در لیوان سرامیکی پر ِآب ،
مرد می گوید : هر وقت خواستی بگو بیام پیشت .خرداد ، ماه ِآبیاریه و ماه ِزن،
زن سکوت می کند و به فکر فرو می رود.