بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

یادگار

وبلاگی که از من خاطره داشت پاک کردی، شاید هم چیزی و ردی ازمن نبود و نداشت. اما دیشب فهمیدم چیزی نبوده و همه را پاک کردی. غمگین شدم. نوشته هات را می خواندم و یادی از روزهای قبل امسال برایم زنده می شد. شاید باید به آینده چنگ بزنم وقتی چیزی از گذشته مقدس نیست. 

استراحتگاه اتاقم

کتاب جدید را شروع کردم به خواندن و همه اش به این فکر می کنم تا آخر دی ماه چیزی نمانده و من ته داستانم را نمی دانم چه کنم. کاش جوری خوب بتوانم تمامش کنم. از صبح باز روتین آب پرتقال و ویتامین سی و قرص و دارو را پی گرفته ام. سریال mare of easttown  هم دارم می بینم. جنایی و معمایی و دردناک است. رسیده ام به قسمت پنج و مینی سریالی است که زود تمام می شود و این خیلی خوب است. 

تمام کارهای نکرده

دارم کتاب می خوانم، دارم به کارهایی فکر می کنم که می توانم تمام این هفته انجام بدهم. دارم به دیالوگ باکس جدید گوش می دهم. دارم فکر می کنم که چقدر جان ندارم  و دلم می خواهد خوب باشم. خوب مثل قدیم ، خسته و هلاک از کلاسهای روزانه ، خسته  خوابالود نه بی جان و خسته از هیچ کاری نکردن. 

سویه جدید

موقعی که برف شروع کرد با یک رعد و برق بسیار آتشین ، من و دخترک زیر سرم بودیم. سه تا آمپول هم قبلش به ما عنایت فرمودند. افتادم در رختخواب و بی حال و لاجان کتاب می خوانم، دایی جان ناپلئون می بینم و ویتامین سی به خودم بسته ام. تک سرفه هایم قطع شد. اما جان ندارم. استراحت مطلق هم خوب است. 

کلاسهایم را کنسل کردم. خودم را لوس می کنم . 

باران

چه خوب که باران می بارد. چه خوب که صدای باران، صدای حرفهای خودم را می شکند و نمی گذارد به چیزی دیگر فکر کنم. چه خوب که باران می بارد و می شوید. فکرهای بی سر و ته من را می برد. چه خوب که باران هست و قطره قطره جان می دهد به جان خسته من. چه خوب که باران اختتامیه یک روز باشد. چه خوب  است همه اینها اگر که همه سر پناهی زیر باران داشته باشند. 

روز نو از هفته آخر دی ماه

امروز تولد شاگردم با دخترک دعوت هستیم.،خورشید پر نور از پنجره اتاقم تابیده و من را بیدار کرده است. روزی متفاوت خواهیم داشت. دارم پادکست وحیده که با اهورا نیازی صحبت کرده درباره زندگیش . اهورا نیازی را من نمی شناسم اما مثل اینکه در تکنولوژی خیلی حرف برای گفتن دارد. و بلاگر تکنولوژی است. دیروز مامان اتاقم را مرتب کرد و حالم بهتر است وقتی لباسها کنار هم مرتب چیده شده. 

قول بند انگشتی

هر لحظه در حال اشتباه کردنم. آنقدر خودم را زخم زدم که بتوانم در این دو هفته آرام و ساکت باشم. فقط بنویسم و بخوانم و دیگر به هیچ کس متکی نباشم. توقع نداشته باشم کسی نقدم کند. نوشته های بی سر و ته ام را بخواند. اما نشد. من باید این عادت را ترک کنم که وقتی می نویسم منتظر باشم نفر سومی بیاید و بخواند و بگوید چیکارش کنم که بهتر باشد. عادت بدی پیدا کرده ام. اصلا نمی توانم بنویسم تا ایرادهایم گفته نشود. باید روی پاهای خودم بایستم. باید یاد بگیرم که هیچ کس نیست که غلط هایم را بگیرد و توی کله ام فرو کنم که تنهایی باید از  گردنه سخت نوشتن عبور کنم. کاش بفهمم. چرا می ترسم؟ چرا ناتوانم درباره این موضوع؟ چقدر هولناک است و چقدر ضعیفم. از امروز باید تمرین کنم که خودم روی قلم خودم بایستم و از کسی انتظار خواندن و ادیت کردن نوشته هایم را نداشته باشم. مطمئنم که می توانم. اینجا نوشتم که یادم نرود به خودم قول دادم. 

چطور دخترک کتابخوان شد

 دخترک همانطور که داشت کتاب می خواند خوابش برد و این قشنگترین اتفاق این چند وقت بود. عزیزدلم امشب سه تا کتاب خواند و وسط سومی خوابش برد. 

از دیشب که کتاب تازه را شروع کردم او هم گفت قبل از خواب می خواهد کتاب بخواند و من را شگفت زده کرد. 

آه از این لحظات بی کلمه ماندن.

سرم درد می کند. در قسمتی از قصه گیر کرده ام. نمی توانم درستش کنم. نمی توانم طوری بنویسمش که خوب از آب در بیاید. سرم دارد منفجر می شود. دلم گرفته. می خواهم گریه کنم. چند تا کتاب تازه ای که خریده بودم برایم رسید. کتابخوانیم به زیر صفر رسیده . اما صفحه اول کتاب باد نویان را خواندم برق از سه فازم پرید. چقدر خوب نوشته بود. چه جملات قشنگی. چه عبارات باشکوهی. چرا من نمی توانم اینطور بنویسم؟ سرم برای همین بیشتر درد گرفت. بیشتر لرزیدم. خیلی تنهایم. احساس تنهایی می کنم.می خواهم دیگر فقط بخوانم. فقط و فقط.

بکتاش آبتین


     “وطن”

     

    درختان با چشمانی سبز

    کبوتران با کفن‌هایی سفید

    و تو با گونه‌هایی سرخ!

    وطنم!

    تابوت خورشید

    اینگونه از شانه‌های آسمان

    بالا می‌افتد!