بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

زندگی با لبخند

امروز بعد از مدتها از خانه بیرون زدم و همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت. برای مادر مردخانه یک سبد گل گرفتم و رفتم به خانه شان. قبل از آنکه برسم ایمیلی دریافت کردم که بهم خبر می داد ، داستانی که نوشته ام را قبول کرده اند و قرار است در مجله شان چاپ شود و حالم را صد برابر بهتر کرد. با اینکه دیشب حالم خیلی خوب نبود. و تا صبح درد داشتم از دلگرفتی و حرفهایی که شنیده بودم. رفتم آرایشگاه و موهایم را برای فردا شب عقد دختر عمه ام یک درجه ، صورتی خیلی ملایم و یواش کردم. یعنی روی مش های سابق یک تاش صورتی  نشسته و جذابترم کرده. فکر کنم. تا نظر بقیه چه باشد. ها ها . دخترک هم موهایش را مرتب کرد. لباسی که مادر مردخانه برایم دوخته صورتی است و من هم یک جورایی خواستم قر تو قیامت باشد و با لباسم ست باشم. ها ها . معلوم است که حالم خوب است که اینطور می نویسم. الان هم نشسته ام و داستانم را یکبار مرور کردم و یک جاهایش را تغییر دادم. 

امروز همه دنیا بهم لبخند می زد. کاش برای شما هم هر روز همینطور باشد. لبخندی مداوم و پر رنگ.

موقع برگشتن آهنگ دوست دارم زندگی سیروان خسروی را با هم خواندیم و کیف کردیم. چقدر این آهنگ پر از انرژی است . واقعا هر بار که می شنوم حالم خوب می شود.

بخت

یادم هست دخترک برای خوابیدن گریه می کرد، دلش نمی خواست شبها بخوابد. الان از خستگی چند صفحه که کتاب می خواند خوابش می برد. امشب خودم به همین حال و روز افتادم، گریه می کنم، نمی خوابم. نه اینکه دلم نخواهد بخوابم، دلم می خواهد بخوابم و غمی که جند دقیقه است بهم  مستولی است، فراموش کنم. 

من نمی دانستم که محمد بزرگی به خاطر آتش نشان های پلاسکو می خواسته از ارتفاع ۵۶ متری بپرد ولی چون چترش باز نشده ، افتاده روی درخت. حالا پریسا بختیاری مانده و بعد از یکسال همچنان داغدار و ناراحت است. چه حادثه دردناکی! خیلی خیلی دردناک است. دیشب که پیج پریسا را دیدم فهمیدم هنوز هم آدمهایی هستند که عاشقانه زندگی می کنند ولی خب انگار دنیا وفق مراد هیچ کس نیست. هیچ وقت. 

من برای یار می میرم

حرفهایمان کش می آید و ادامه پیدا می کند. تو فقط اسمم را برده بودی اما همه روزها و شبها برایم زنده شد و اشکهایم بود که بند نمی آمد. چه اتفاقی می افتاد؟ دلت می خواست با من حرف بزنی؟ من درد می کشیدم و پاسخت را می دادم. من مثل معتادین در ترک تو بودم. من هر بار عهدم را شکستم اما تو با کلمه های ساده زدی همه چیز را دوباره درب و داغان کردی. من بغض دارم. من دلتنگم. من عصبانیم. من تنهایم. تنها می توانم با این کلمات بگویم چه احساسی دارم. دلم برایت تنگ شده بود. تو آمده بودی دلم را بیشتر تنگ تر کنی. می دانم. من راهی ندارم. من باید بی رحم باشم. با خودم. با تو. با خودم. باید با همه بجنگم. من راه دیگری ندارم. من سرنوشتم جز این نیست. نداشتن. نداشتن. بی تو بودن.

تاریخ فراموش نشدنی

بهم پیام می دهی که سوال پرسیده بودی چی شد که انقلاب کردین؟ و تو آن موقع نوجوان دبیرستانی بودی که معلم وقتی آمده سر کلاس گفته ، بروید در خیابان چه نشستید در کلاس و مدرسه را تعطیل کرده، تو پاشدی با دوستانت به صحرا و گشت و گذار رفتی. و بعد معلمت اوایل انقلاب تسویه شده و از کارش بیکار شده. مثل خیلی ها که اعدام شدند یا فرار کردند یا از خدمت منفصل شدند. بعدها دیده بودیش. و ماجراهای بعد از انقلاب و روزهای بعدش و ما جوانان یاغی که بدون اینکه کاری بکنیم دنبال مقصر می گردیم. دردت از نخواندن تاریخ بود. درد همیشگی من که از تاریخ فراریم. این روزها خودم را مجبور می کنم به دانستن. حداقل با شنیدن پادکست هایی مثل تراژدی یا پادکست هایی که داستان هایی از تاریخ را می گویند. می دانم لازمم است. تو همیشه حرص می خوری چرا تغییر نمی کنم؟  من که می دانم اینها با دروغ این پایه را گذاشته اند. نمی دانم. خودمم هم نمی دانم. بهت می گویم فقط می دانم که دوستت دارم.

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود

دیالوگ باکس درباره احمد شاملو بود و من چندین بار است دارم بهش گوش می دهم و هربار باهاش گریه می کنم. می دانم من آیدای هیچ کس نبودم که الهام بخشش باشم. صدای آیدا ، قلبم را به لرزه در می آورد. چه قصه ایست قصه عشق شاملو و آیدا. هر چه بخوانم و بشنوم باز هم کم است.

نقاهت

این هفته هم کلاسهایم را نمی روم تا حالم کاملا خوب باشد. قوی باشم. به نظرم بتوانم از چهارشنبه برگردم مدرسه ، اما قبل از آن از بچه های کوچک می ترسم و نمی خواهم هم ذره ای مریضی به همراهم باشد تا شاید آنها در معرض خطر باشند. امروز دو تا کلاس آنلایم را رفتم و حالم خیلی بهتر ازهفته پیش بود. توی اتاقمم، دارم به قسمت آخر پادکست تراژدی گوش می دهم درباره زبده. خواننده خانم، اولین بازیگر خانم و بعد از انقلاب هم ویرایش متن های ذبیح اله منصوری را انجام می داده، 

دانستن زندگی دیگران ، تجربه های جدیدی در ذهنم باز می شود. 

شکست شکوه

صبح شده، خوابهای دیشب نمی گذاشت خوب بخوابم. همه اش بیدار بودم در خواب. خوابم عمیق نبود. تمام دیشب بیدار می شدم، صدای تو در گوشم تکرار می شد و بعد می خوابیدم. انگار در یک کابوس گیر کرده بودم. تو را پس می زدم، بیدار می شدم، تو نبودی، غصه می خوردم، دوباره می خوابیدم، ازت متنفر بودم، بیدار می شدم، عاشقت بودم، باز بیدار می شدم و در تمامی اینها حسرت و درد بود. صبح که دیگر همه این کابوس شبانه تمام شده بود، و یک آخیش بزرگ گفتم، یک حفره بزرگ شدم، حفره ای که هرگز پر نخواهد شد. یک آدم مگر چقدر ظرفیت دارد؟ یک آدم مگر چقدر می تواند دوام بیاورد؟ من در شرایط سخت یک توخالی بزرگم. می دانم.

شروع تازه در ماه تازه

دومین روز دومین فصل آخر سال شروع شد. باورم نمی شود اینقدر سریع سال دارد تمام  می شود. چه کارهایی انجام دادم؟ چه کارهای مانده که تمام کنم؟ در این یک هفته هر روز یک کتاب خواندم و واقعا بیشتر کتابهای جدیدی که جلوی رویم و باعث عذاب وجدانم بود را خواندم. خیلی خوب بود. کار دیگری نداشتم جز خواندن. کمتر نوشتم. اما یک داستان را کامل کردم. هوا خیلی سرد است. با اینکه بخاری برقی روشن است اما همچنان از بالای سرم انگار سوز می آید. فردا کلاس آنلاین دارم.امیدوارم این هفته حالم بهتر باشد. و بتوانم بروم سر کلاسهایم. 

جغدوار بیدارم

و در تاریکی می نویسم و می خوانم .انگار آخر عمرم باشد و باید کارهای نیمه را تمام کنم و چیزهایی که یک عمر می خواستم انجامش بدهم. عجیب شده ام. با کسی حرف نمی زنم. از صبح فقط کتاب خوانده ام. اعترافات  هولناک لاک پشت  مرده خیلی جالب است . حتی بعضی جاها از خنده غش می کنم. خیلی روان و خوب نوشته مرتضی برزگر. خوابم نمی برد. نمی دانم چرا این موقع داستان را فرستادم. اما انگار حالم را بهتر کرد. تا صبح دلشوره می گرفتم. من همه تلاشم را کردم. امیدوارم دیده شود.

آوار سرما

دارم می نویسم. چرندیات و جفنگیات این روزها را با جزییات. که یادم نرود چه کار می کردم. چه کار می کنم. یکهو رسیدم به این آهنگ لعنتی درخت انجیر. تمام داغی تابستانم بر تنم آوار شد. چقدر خالی شدم. انگار هزار سال با تابستان فاصله داشتم. دردم گرفت. دردی جانکاه که فقط در کلمات بیان می شوند. سرد است. قرا ر است برف ببارد اما فعلا که آسمان خسیس شده. فردا دو تا کلاس آنلاین دارم که می خواهم اجرایش کنم. امیدوارم نفس کم نیاورم.