| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را
من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این
روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را
هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن
گر وی به تیرم میزند استادهام نشاب را
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
وقتی در آبی تا میان دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را
امروز حالی غرقهام تا با کناری اوفتم
آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
گر بیوفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی
کان کافر اعدا میکشد وین سنگ دل احباب را
فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را
سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو
ای بی بصر من میروم او میکشد قلاب را
وقتی می رسد به آهنگ بانوی عمارت محسن چاووشی فکر می کنم که این شعر را تو برایم خوانده ای و گریه ام می گیرد.
این هفته که به خانه آمدم، خیلی کار داشتم. دیشب بعد از فوتبال، بیشتر کارها را انجام دادم. حبوباتی که لازم داشتم شستم و خیس کردم و حتی لپه های قیمه امروز را پختم. برنج را خیس کردم. ظرفها را در ماشین جا دادم و لباسهای کثیف را جدا کردم و گذاشتم جلوی ماشین لباسشویی. صبح که بیدار شدم، اولین سری ماشین لباسشویی را روشن کردم. سوتین فنرداری را هم انداختم که دفعه قبل فنرش درآمده بود موقع شستن و در سوراخهای درون ماشین گیر کرده بود. حواسم نبود و این بار نیم ساعت اول صدای عجیبی از ماشین می آمد که حدس زدم آن یکی فنر در آمده اما بعد از چرخش محکمی صدا قطع شد. وقتی کار ماشین تمام شد، خیلی دنبال فنر گشتم اما نبود. ماشین لباسشویی فنر را قورت داده بود. متاسف شدم چون اگر ماشین لباسشویی خراب شود، وای نه ! اصلا نمی خواهم بهش فکر کنم. سری دوم لباس ها را در ماشین ریختم. بعد از چند دقیقه دیدم هیچ اتفاقی در شستن رخ نمی دهد. خودم را سرزنش کردم و آن یکی سوتینم را کنار گذاشتم که با دست بشویم. دخترک آمد از یخچال آب بخورد اما لیوان خالی ماند. شیر آب را که باز کردم فهمیدم آب قطع شده، سریع ماشین لباسشویی را خاموش کردم. خیالم راحت بود که غذاهایم در حال پختن بود و صبحانه را جمع کرده بودیم. و کار زیادی با آب نداریم. امیدوارم ماشین لباسشویی فنر را طوری قورت داده باشد که بعدها معده درد نگیرد.
امشب قشنگترین لحظه در فوتبال زمانی بود که عابدازاده پسرش را بغل کرد، امشب یاد بازی ایران و استرالیا افتادم. آن موقع تماشاگر کم بود ، چون بازی استرالیا بود. امشب هم تماشاچی فوق العاده کم بود مخصوصا که از زنان گزینشی استفاده کرده بودند. موقعی که بازی تمام شد، عابدزاده مغرورانه و بدون لبخند به شادی بازیکنان نگاه می کرد. خاطراتش داشت زنده می شد. زمان ما، خیلی ها عاشق عابدزاده بودند، مثل حالا که پسرش ، شاید کراش خیلی ها باشد. دیدن پسرت در زمین فوتبال به این شیوه بسیار غرورآمیز است. به حال عابدزاده غبطه خوردم. اینکه در لحظاتی تاریخی که داشت تکرار می شد ، کیف می کرد.
دارم به داستان ساینا از پادکست راوی گوش میدهم. داستان زندگی یک دختر که در یک خانواده ای عجیب و غریب بزرگ شده، مخصوصا مامان ساینا خیلی او را در طول بزرگ شدن آزارش داده.
آقای سلیمانی ، امروز موقع اذان مغرب در خیابان دچار ایست قلبی شد و مرد. ما وقتی فهمیدیم که خانواده اش، یعنی همسایه روبه رویمان ، صدای شیون و جیغشان بلند شد. اولش نمی دانستیم چه شده، مرد خانه رفت ببیند چه خبر است، رفته بود داخل خانه آقای سلیمانی تا تسلیت بگوید که فهمیده بود. دردناک است. هر چند وقت یکبار صدای شیون و جیغی بلند می شود. حالم بد است. وقتی یک نفر اینقدر نزدیک می میرد، یعنی این اطراف مرگ دارد پرسه می زند.
سروش میلانی زده ، در نمایشگاه عکسی که جدیدا در نشر ثالث برگزار کرده، یکسری عکس گرفته از زنان حامله، و بعد حجمی اسپرم روی عکسهای چاپ شده ریخته. آیا این زنها که سوژه عکاس بوده اند می دانستند که قرار است با عکسهایشان چنین کار سخیفی انجام شود؟ تحقیر و توهین تا این حد؟ بعد عده ای از مردان محترم با لباس های زرد و مشکی جلوی مجلس با پلاکاردهایی بسیار بی مفهوم و شعارهای بی سر و ته می ایستند و خواستار مبارزه با فمنیست های چپ گرا می شوند؟؟؟
الان چه کسی باید معترض و شاکی باشد؟ تحقیر کردن جنس زن که از نظر ساختار حکومتی کاملا مردسالارانه ، کاری عادی و روتین است. وقتی نگاه ها به سمت زن ،کاملا جنسیتی است واقعا فضای گفتگوی سالم هیچگاه ایجاد نمی شود و نخواهد شد. پس مهریه و نفقه و هر قانون مزخرف تنها یک تکیه گاه است که آن هم باز در دنیای مردانه این روزها پوچ و احمقانه و بدون کارایی است.
واقعا عصبانیم. زنان بسیار مورد ظلم و تجاوز قرار می گیرند به هیچ جای دنیا نیست. همه چیز برای مردان و شرایط آنها طراحی شده.
حتی در یک نمایشگاه فکستنی به اصطلاح هنری قدرت را به رخ زنان می کشد، چه توقعی است کل حکومت و قدرتی که بدست آنهاست!
حالم از این مظلوم نمایی بیخودی بهم می خورد. کاش بساط ظلم هر چه زودتر جمع شود.
خواب دیدم با هم به یک قهوه خانه عجیبی رفته بودیم، پر بود از نیمکت های چوبی که توی حیاطش چیده شده بود. پر ازمردهای عجیب و غریب بود که به ما زل زده بودند.
نمی دانم چه شد، زدی بیرون و سوار ماشینت شدی.
من از لابه لای نیکمتها و از نگاه مردها کشیدم بیرون. آمدم جلوی در. آب بالا آمد. آب نمی دانم از کجا بالا می آمد و من مثل جنازه خودم را به آب سپردم. تو اشاره می کردی بیا سوار شو. با دستت. من بهت اشاره کردم روی در قهوه خانه.
نوشته بود تمام عایدی امروز برای تازه در گذشته صرف خواهد شد. انگار باید در آب غرق می شدم.
از خواب بیدار که شدم مثل کسی بودم که نفسم بند آمده، و داشتم غرق می شدم.
دیشب نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و برایت ایمیلی که گرفته بودم فرستادم، توقع نداشتم جواب بدهی یا اصلا عکس العملی داشته باشی. فقط می خواستم بدانی که خیلی خوشحالم و قدردان لحظاتی هستم که برایم وقت گذاشته بودی. اصلا با چند نفر می توانستم این شادی را تقسیم کنم؟ از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر بود. اول می خواستم همان صبح بفرستم، اما جلوی احساساتی شدن خودم را گرفتم. اما شب نتوانستم ، و فرستادم و ده دقیقه بعد دیدم نوشتی مبارکه و شب که بیایم خانه بهت پیام میدهم. احساس کردم از سر وظیفه ات جواب دادی نه از روی شادی یا دوستی یا هر چه اسمش را می شود گذاشت. ترسیدم نکند دوباره ناراحتت کرده باشم. خوب فکر کردم. اگر جواب نمی دادم شاید فکر می کردی قهرم. برای همین خیلی معمولی و ساده نوشتم: سلام خوبی؟ نمی خوام مزاحمت بشم. مرسی با یک استیکر کوچک گلدان سبز. که بدانی بی ادبی هم نکرده ام. نمی دانم شاید دیده باشی و خواندیش یا اینکه آنقدر دیر به خانه برگشتی و خسته بودی که دیگر وقت نشد جواب بدهی. با شرایط تا عصر هم ممکن است جوابم را ندهی. برایم دیگر اهمیتی ندارد. فقط خوشحالم که دیگر باهام قهر نیستی، انگار.
امرسون حرف خوبی زده ، دیگر قلمم خشک نیست.