-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:25
امروز شاگرد سه ساله ام که اسمش با سین شروع می شود و همه موهایش فرفری خوشگلی است که مثل سیم تلفنهای قدیم است ریزتر و قشنگتر نامم را بلند تکرار می کرد. انگار تازه باهام دوست شده باشد، یکهو وسط بازی صدایم می زد و اگر حواسم بهش نبود می خواست که هی از پنجره اش زل نزنم به آسمان و باهاش بازی کنم. امروز خیلی راحت با لگوها و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:25
خانه روز دوشنبه عجیب و جالب است. دو طبقه است و هر طبقه یک واحد و همه با هم فامیل هستند. جاری و خواهر شوهر، مادرشوهر. وقتی وارد می شود در طبقه اول در هر دو خانه باز است. بعضی وقتها خانم مسنی جلوی در نشسته روی مبل . می بینمش بهش سلام می کنم. امروز نبود. اولین کلاس در طبقه دوم واحد سمت چپی است. نمی دانم کدام به کدام است...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:24
منتظر بودم ماه برود از پنجره ام و بعد بخوابم. هنوز هست و چه درخشان می تابد. چند دقیقه دیگر کاملا از دیدم خارج می شود. چقدر دلم برایش تنگ می شود. ۱۴۰۰/۵/۴
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:23
طبق آخرین مکالمه ام و شنیدن صدای تو می خواستم بنویسم که فهمیدم اگر کمی هم دوستم داشتی، دیگر همان هم نداری. و ماه کاملا رفت زیر ابرها و سیاه سیاه شد. طبق آخرین کلمه هایی که از دهانت خارج شد، فهمیدم حتی دوست نداری همان چند کلمه ای که به بهانه تو از دهانم خارج می شد را هم بشنوی، طبق آخرین بارها، طبق آخرین کلمه ها، اما...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:22
ماه آمد و غافلگیرم کرد توی قاب پنجره ام با ابرها با نورهایش با قرص کاملش ۱۴۰۰/۵/۳
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:21
تا الان دوبار شورتم را عوض کردم. وقتی از خانه خودم می آیم ، بدنم شروع می کند به زایش. زایش های بعد از سکس که همینطور وقتی تنها هستم ادامه دارد. شاید این اتفاق در بدن من است. شاید هم در بقیه زنان باشد. انگار که سکس نیرویی باشد که تا سکس بعدی در بدنم در جریان باشد. خوب است. به نظر من خوب است. تا وقتی که خانه ام هیچ چیزی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:21
چقدر توی خیابان ماندن خوب است. آن هم موقع غروب. وقتی دیگر هیچ نوری باقی نمانده. ته مانده روز را سر می کشی. و تمام.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:20
خیلی خیلی خسته ام. آنقدر که موقع شستن ظرفها یک لحظه دیگر نمی توانستم بایستم. کف پاهایم از درد جان ایستادن نداشت. در طول روز هزار تا کار انجام دادم، اما وقتی حضرت والا آمد خانه دوهزار و پانصد تا کار انجام دادم. تازه همه را با این انگشت ناسورم انجام دادم. الان که دراز کشیدم روی تخت فهمیدم که چقدر خسته ام. وقتی خانه باشم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:20
موقع مسواک زدن از قیافه ام از موهایم که هی بیشتر و بیشتر سفید می شوند خوشم آمد. چند روز دیگر دقیقا یک سالی می شود موهایم را رنگ نکرده ام و از این کار بسیار راضیم. دارد قشنگتر هم می شود. ۱۴۰۰/۵/۲
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:19
این هفته ای که گذشت چند تا از کلاسهایم کنسل شد، این هفته هم که بیاید ؛ همینطور، مامان م.ح کرونا گرفته و دو هفته نمی توانم به خانه شان بروم. بابای ه هم همینطور و آنها مانده اند شهرشان. برای مامان ه نوشتم دلم برایش تنگ شده. آخر او کوچکترین شاگردم است. نامم را یادگرفته و با جون صدا می زند. بعد ویس فرستاده و گفته سلام...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:18
بالاخره کیف آبگرم پیدا شد و برای حضرت والا پر از آب جوش شد و جهت جوانسازی زیر کمر آنجناب قرار داده شد. برای پیدا کردن حسابی خانه تکانی کردیم. کمدها و چمدانها را بهم ریختیم و چیزهای دیگری پیدا کردیم. کشوها مرتب شد. کارتنها و جعبه هایی که الکی نگه داشته بودم ریختم دور. لباسها و وسایلی که دیگر استفاده نمی کردم بیرون...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:17
دم به دقیقه تصویری زنگ می زند می گوید تهران چه خبر؟ می گویم اینجا خبری نیست. گرم است. هیچ چیزی تغییر نکرده. چقدر زنگ می زنی برو عشق و حال. بعد تعریف می کند عصرانه چه چیزهایی خورده و داشته لب دریا پیاده روی می کرده و همسفری اش گفته اگر همینطور بخوریم اضافه وزن می گیریم باید شنا و پیاده روی هر روز داشته باشیم. خوشحالم ....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:17
اتفاق می افتد، در گرمای مرداد روی کاناپه آبی صدای کولر و کشیده شدن ناخنها روی دیواره مبل نیم ساعت در بهترین حالت ممکن از همه طرف چه خوب که زنم تمام تنم آرام می شود. ۱۴۰۰/۵/۱
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 دیماه سال 1401 23:35
اولین روز زمستان گذشت. نشستم توی اناق صورتیام که دوباره بهش برگشتم و گریه میکنم. گریهام بند نمیآید. میخواهم سر بگذارم به بیابان شاید قدر زندگیم را دانستم. هیچ امیدی به زندهبودن ندارم. هیچ چیزی دیگر خوشحالم نمیکند. هیچ چیزی. همه پایین شادند اما من یک فسردهی بیانگیزهام که فقط مرگ میخواهم. نمیدانم تا می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 آذرماه سال 1401 11:28
چیزی به من بگو شب یلدای من!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 آذرماه سال 1401 10:54
چیزی به من بگو شب یلدای من!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 22:47
دلم تنگ است، خیلی غمگینم. برگشتم خانهی خودم. آنقدر زورگوییها را نمیتوانستم تحمل کنم! از صبح دارم اشک میریزم.البته که من عادت دارم به این زندگی و چه اهمیتی دارد؟ ۱۴۰۱/۹/۲۹
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 07:04
دستم را بریدم. می خواستم لیموترش را قاچ کنم و آبش را بریزم روی قورمه سبزی ام که یک وجب روغن رویش بود. چاقوی تیز لغزید و انگشت اشاره دست راستم را برید. دقیقا بغل ناخنم. خون زد بیرون. دردم گرفت. والا حضرت و دخترک پریدند کنارم که چه شده، برایم چسب زخم آوردند. گرفتم زیر آب. بعد با دستمال کاغذی سفت انگشتم را فشار دادم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 07:03
قسمت هشتم زخم کاری چه طوفانی شروع شد. زن رو کرد به پدرش و گفت: خودت می دونی زندگی با مردی که می دونی دوستت نداره چقدر سخته. امروز درباره یک زن که از دو قسمت قبل وارد سریال شده می نویسم. زنی که می گویم در فیلم منشی حاج مظفر است. قسمتهایی از فیلم کاملا سانسور شده اما نشان می دهد مردی که دارد با کشتن آدمها به قدرت می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 07:03
میبینی چه زنی شده ام، بوی پیاز داغ می دهم. قورمه سبزی پخته ام. رام و مثل بره می روم توی بغل حضرت والا موقع شستن ظرفها. می خندم. هر چه بگوید نه نمی گویم. می آید رد می شود و می زند به باسنم. و ماچم می کند و بلند می گوید عشق من. بهش باز می خندم. ۱۴۰۰/۵/۱
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 07:02
حالا بعد از اینکه حضرت والا یک صبحانه در حد کوش آداسی شاید هم بهتر زدند به بدن، جستجوی کیف آبگرم دوباره آغاز می شود. چه صبحانه ای : نان تست فرانسوی، شیر ، چای دارچین دم کرده عالی، نان سنگک ، نان خامه ای که دیروز برای خودش از لادن خرید، خامه ، پنیر کیبی، خیار و گوجه. منم سریع وسایل قورمه سبزی و کوکوسبزی را از فریزر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 07:01
دیشب حضرت والا هوس کردند که کیف آبگرم بگذارند روی کمرشان. امر کردند کمرمان را تقویت کن. معجون انبه و موز سفارش دادند. بعد با هم شروع کردیم به جستجوی کیف آبگرم. فرستادمش بالای کمدها را ببیند. دیدم چقدر جعبه الکی نگه داشته ام. ریختم بیرون کارتون ریسیور و ساندویچ میکر را انداختم دور. بعد از کمد بغلی چمدان را در آورد و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 07:00
بابا صدایم کرد، رفتم ببینم چه چیزهایی در چمدانش گذاشته. رفتم بالا سر وسایلش. دو تا تی شرت هایش که گذاشته بود برداشتم و تی شرت نو گذاشتم برایش با یک پیراهن آستین کوتاه صورتی کوتون . بعد رفتم سراغ زیرپیراهن هایش. همه را درآوردم و با نظارت خودش ریختم دور آنهایی که بد شده بود. تا مامان بیاید بفهمد طول می کشد. شلوارهایش را...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:59
رفتم توی چتهای مامان و بابام. مامانم رفته عراق، بابام امروز دارد می رود ترکیه، کوش آداسی برای ریلکسیشن. برای هر دویشان خوشحالم که پول هایشان را آن طور که دوست دارند خرج سفرهای دلبخواه خودشان می کنند. منم همین طورم. آن یکی برادرم شمال و آن یکی رفته مشهد. ما خانوادگی همینطور هستیم. یکجا نشین نیستیم. هر وقت بتوانیم می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:59
زن توی فیلم خیلی خوشحال بود. کیفش را طوری روی دوشش انداخت انگار خوشبخترین زن روی زمین است. زن بعد از سالها به وصال عشق قدیمی اش رسیده. عشقی که حالا دوباره زنده شده. هم از سمت زن و هم از سمت مرد. مرد برای کار به کیش رفته. زن قبل از آن خودش را رسانده. با هم قرار می گذارند و شب هر دو با هم در یک اتاقند. صبح با هم صبحانه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:59
یکهو ویرم گرفت که کشوهای لباسها را بریزم. البته دو تا چمدان لباس هم داشتم که باید سرجایشان می گذاشتم. دخترک با کمک پدرش هم لباسهایش را مرتب کرد. منم داستان گوش می دادم و آنها که نمی خواستم می گذاشتم کنار. بیشترشان تی شرت ها و بلوزهای سفیدی بودند که لکه هایشان پاک نشده بود. بابا آن دفعه ها از تایلند آورده بود. تی شرت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:58
نویسنده محبوبم عباس معروفی همین حالا نوشته بود دارد می رود بیمارستان شریته برلین برای عمل تومور مغزش. نوشته بود اگر زنده بیرون بیاید می آید و می نویسد که چطور این تومور از گلوگاهش رشد کرده و زده به مغزش و به این روز افتاده، و گرنه دخترانش نوشته هایش را چاپ خواهند کرد. قلبم مچاله شد. سه سال پیش بود که کتابش را برایم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:58
بالاخره خانه شان را پیدا می کنم. ساختمانی چند طبقه که روبه رویش نیروگاه برق است. جعبه نیمه سنگین را بغل می زنم و در ماشین را قفل می کنم و می روم آن طرف خیابان. از نگهبانی می پرسم بلوک یک واحد ۱۱۱. بهم می گوید باید بروی جلوتر. از بلوک چهار شروع می شود وقتی از پله ها بالا می روم. جلوی پایم گلدانی پلاستیکی افتاده خاکهایش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:56
رفتم زیر دوش و خودم را با دقت توی آینه دستشویی دیدم. موهایم پرپشت است و مثل دوستان بچگی همسالم که غر می زنند موهایشان می ریزند ، نیست. بعد پوستم را دیدم که این چند روز اینقدر خوب و عالی بود و در گرما و سرما قرمز نشد و کرم ضد آفتاب کافی بود بنشیند روی پوستم. بقول تو صافترین پوست دنیا را دارم. بعد می رسم به پایین تنه....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:55
داشتم باهات حرف می زدم، می گفتی چقدر خوشبختم، چقدر خوب است چیزهایی که دارم، باران روی سرم دانه دانه می چکید. یک گنجشک آمد نشست جلویم و نوک می زد به خرده های بیسکوییت ها و شیرینی ها. زل زده بودم به گنجشک کوچک که می پرید این طرف و آن طرف. گوش می دادم به حرفهایت. صدایت توی گوشم می پیچید و خودم شده بودم مثل آن گنجشک ....