-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:55
تاریخ را گم کرده ام. مثل خود جدی خشک بی روحم را که در این روزها گم کرده ام. دیگر غر نمی زنم. من واقعا خوشبختم. تو را دارم. تو راست میگویی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:55
پنجره را باز کردم. نسیم خنکی می وزد. هوا ابری است. اما نور خورشید می تابد رویم . روی چشمهایم . پرده کنار می رود. نور و سایه باهام بازی می کنند. بی فکری و بی خیالی. انگار من همیشه تنها بوده ام. چقدر خوب است. حتی اگر کمی از حرفهای همسن های خودم ناراحت شوم. ۱۴۰۰/۴/۲۶
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:54
نخوابیده ام. از وقتی رفته ام در قطار تا همین الان. چطور می شود که این قدر نخوابم؟ از هیجان این تجربه ناب بعد از ده سال، تنهایی نصفه و نیمه ای که در این چند روز دارم. می روم و می آیم. در خیال خودم رویا می بافم و هر کار دوست داشته باشم می کنم. بلند بلند می خندم و حرفهای سکسی می زنم. هیچ حد و مرزی در استفاده کلمات ندارم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:54
چند روز همه چیز را می گذارم کنار، سوار قطار می شوم. از شهرم دور می شوم. در راهروهای قطار چمدانم را می کشم و می رسم به کوپه خالی. در را باز می کنم . دریچه ای تازه باز می شود. زمینها روبه رویم سبز می شوند. چوپان با گوسفندهایش ، گندم ها، ریل ها در هم می دوند. دشت ها می آیند جلوی چشمهایم. بعد جلوتر کوه ها. کوه های خاکستری...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:53
دیشب تا صبح خوابهای عجیبی دیدم اما چیزی که یادم مانده ، قفل شدن دندانهایم بود. نمی دانم خواب بود یا واقعیت اما دندانهایم در هم گره می خورد و بهم می چسبید. شاید به خاطر آزار دیدار دیشب ، حرفهای تکراری و فرسایشی و طاقت فرسایش بود که این طور در خواب آزاردهنده شد . ۱۴۰۰/۴/۲۲
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:51
خوابم نمی برد. من برای نوشتن احتیاج دارم به زمان حال. و دخترکم در زمان حال زندگی می کند. حواسش به من است. ظرفهای نشسته و جمع و جور نکرده را مرتب می کند. او در زمان حال زندگی می کند . حتی در تمرین جمله سازی از زمان حال استفاده می کند. می کند. می خورد. می ریزد. نمی تواند بنویسد : بود. بوده است. شد. شده است. برای او همه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:50
دم دمای صبح وقتی یکهو بعد از دیدن فیلم غزل مسعود کیمیایی خوابم برد، خواب عجیبی دیدم. انگار جانم جدا شد و من از زمین کنده شدم. احساس کردم که مرده ام. با زمین بای بای می کردم و می گفتم خداحافظ با همان سرعتی که توی فیلمها ارواح بالا می روند، بالا می رفتم. بعد دستم را گذاشتم روی قلبم و با دیدن منظره ای که می دیدم گفتم آخ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:50
از صدای باد بیدار شدم. باد بی سامان لابه لای شاخه های تبریزی ها و گردو می پیچد و مثل اینکه دانه های باران رویشان می ریزد. با این همه ابر که روشنایی ماه را گرفته است، با این همه باد بارانی نیست. ۱۴۰۰/۴/۱۰
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:49
دارم از خستگی می میرم. فقط دارم از خودم کار می کشم. سه ساعت فقط با بابا رفتیم دکتر چشم، می خواست ببیند چرا چشمهایش می سوزد، من را نشاند توی ماشینش ، دوبله ، خودش رفت نوبت گرفت. من زیر باد کولر هی کتاب خواندم. صفحه به صفحه جلو رفتم. هی می خواستم زنگ بزنم به تو اما دوباره خودم را مشغول کتاب می کردم. رسیدم به صفحه صد و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:49
عصر اولین کنکور یادم نیست. رفتم شهربازی یا چی. یادم آمد. هجده تیر بود. جمهوری را بسته بودند. خیابان پر بود از موتوری. آن موقع نفهمیدم چه خبر بوده. اما فردایش کنکور داشتم. مثلا خیلی خوانده بودم. خرخوانی الکی که در رشته ریاضی بدرد نمی خورد. آن موقع هنوز اینقدر کانون قلمچی مد نبود. من کلاس کنکور نرفته بودم. هر چه بود از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آذرماه سال 1401 06:48
تاصبح نخوابیدم و این از حیرت گذشته بود. از بی خوابی گذشته بودم. از فکرهای آشفته و از وسواس ذهنی داشتم به جنون می رسیدم اما بالاخره صبح شد و زنده ماندم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:44
ماه امشب حسابی غافلگیرم کرد. یک ستاره روشن بالای سرش داشت. امروز در کلاس داستان نویسی خوب ظاهر شدم. نه اینکه خیلی خوب اما درس امروز درباره آرکی تایپ بود، اینکه بتوانیم وفادارانه از رویشان قصه بنویسیم و من تقریبا از روی قصه یوسف چیزکی نوشتم که استاد تعریف خیلی کمی کرد که ته ته دلم چراغی روشن شد. هیجان زده شدم اما سریع...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:44
هر روز که در جمع های قدیمی که قبلا شرکت می کردم، شرکت می کنم احساس طرد شدگی بیشتری می کنم. می خواهم که کول و خوب باشم و حرفهای مثبت بزنم و با همه بخندم و شوخ باشم. لبخند بزنم و شاداب به نظر برسم. زنی که هیچ مشکلی ندارد. غر نمی زند. از همه چیز راضی است. زندگیش روبه راه است. بغضی ندارد. اما بعد از سه ساعت کاملا از این...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:43
نیمه شب ازم پرسیدی منظورت از نویسنده بودن، یا نویسنده شدن، چیه؟ نویسنده کیه؟ چیه؟ و من صبح پیامت را خواندم. چطور باید جوابت را بدهم؟ بالاخره بعد از مدتها یک سوال از من پرسیدی و من باید سعی کنم اطلاعاتم را طبقه بندی کنم و یک جوری منظم بنویسم. اصلا چرا اینقدر برایم مهم شده؟ آن موقع سرچ نکردم هر چه به ذهنم رسید نوشتم....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:43
به اندازه ای که قرص ماه از قاب پنجره ام عبور کند، چشمانم را باز نگاه می دارم. همین که دارم چیزی گوش می دهم یک نگاهی هم به ماه می اندازم. آرام آرام دارد می رود بالا و بالاتر. از نظر من که اینجا دراز کشیده ام روی تخت. شاید از پنجره تو ، ماه جور دیگری می تابد. امروز جمعه بود. تعطیل بودم. تا لنگ ظهر نخوابیدم و همه اش توی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:42
امروز وقتی کوچکترین عضو خانواده را بغل کردم، بهترین لحظاتم بود. بوی نوزاد کوچکی که بغلم خواب بود. شاید یک روز برایش نوشتم که وقتی بدنیا آمدی من یعنی عمه ات چهل ساله بود. یعنی اختلاف سنی من و تو چهل سال است. اگر زنده بمانم و چهل سالگیت را ببینم هشتاد ساله خواهم بود. چقدر دور. شاید هم چقدر نزدیک. چهارشنبه که رفته بودم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:42
در این چند روز ماه اول تابستان از همه طرف خورده ام در دیوار. و همه از حماقت و نادانی ام بوده. یعنی آنقدر دلم فشرده شده از این حد نادانستگی م و احمق بودنم که حد ندارد. من در دوست های محدودی هم که دارم موفق نبوده ام. از این به بعد همان کلمه بسیار را برمی دارم . بسیار را حذف می کنم. فکر می کنم بیشتر مشکلاتم حل خواهد شد....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:41
بعد از مدتها کاری کردم که دوستش داشتم. رفتم کتابفروشی و کتاب خریدم. بعد نویسنده هایشان را دیدم. عالیه عطایی با موهای مشکی بلند نشسته بود پشت میز گرد کافه کوچک در طبقه دوم کتابفروشی بر اتوبان. چشمان درشتش رویم خندید. و وقتی از داستان کوتاهش که خودش در مجله سان خوانده بود تعریف کردم ذوق زده گفت خودتم که مامانی. اول...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:41
بوی چوب سوخته می آید. باد خنکی می پیچد و می آید قلقلکم می دهد. صدای کولری قدیمی یکهو اوج می گیرد و بلند می شود. پرنده ای از دور می خواند. و بقیه اش صدای همهمه ای مبهم از خیلی دور است. رنگ آسمان کمی روشن شده. ستاره روشن و بزرگ من خیلی وقت است که از قاب پنجره گذر کرده. من در خواب و بیداری دیدمش. چه ماجرای عجیبی است که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:40
از پنج صبح بیدارم و خوابم نمی برد. نبض دست چپم می زند. صدای استاد می پیچد توی گوشم که پایان داستان نداشتم اما فرجام درباره شخصیت در داستان وجود داشت. روایت من حکایت گونه بوده که پسند داستان معاصر نیست. جمله هایم را باید تغییر بدهم یا مدل نوشتم را عوض کنم. بیشتر بنویسم و بخوانم که می دانم خواندن و نوشتنم خیلی کم است....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:40
هر وقت شروع می کنم به نوشتن می پرسد داستان می نویسی ؟ می گویم نه. بعد جوری تند تند می نویسم که نتواند بخواند. امشب دستش را می گذارد روی قلبش که دارد تند تند می زند مثل گنجشک کوچک روی درخت. بعد می گوید اگه نزنه چی میشه؟ جوابی ندارم بگویم. قلبم می خواهد بایستد. می گویم نباید بایسته. باید همیشه بزنه. ۱۴۰۰/۴/۱
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:39
هر دوشنبه قبل از کلاس امیدی در روحم جریان دارد. چیزی که مثل اینکه من استعدادش را دارم یا یک هم چنین چیزهایی، اما بعد وقتی کلاس داستان نویسی مقدماتی تمام می شود همه آن ذره امیدی که داشتم نقش بر آب می شود. بعد خودم را دلداری می دهم. بعد می خواهم که پوستم کلفت باشد. می خواهم که باز بنویسم و بعد از نو شروع کنم. این حس در...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:39
خوابم نمی برد. افتادم در دور به یاد آوردن گذشته. یا اینکه می خواهم هر جور شده داستانی بنویسم از روزی از گذشته که برایم ماندگار شود و بماند. چه می دانم؟ گیر دادم به لحظه ای که از راه می رسم و تو ماچم می کنی. هی مرورش می کنم. هی توی دلم هری می ریزد. بعد یاد موقعی می افتم که می خواستی شمع فوت کنی. شروع کردی داستانی که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:38
در کلاس داستان نویسی بیشتر بچه ها من را می شناسند. از صدایم و جزوه هایی که در کلاس می نویسم و در گروه می گذارم. بعضی داستان هایی که باید می خواندیم را خواندم و صدایم را در گروه گذاشتم. بعد اطلاعاتی که درباره کتابهایی که استاد می گوید برایشان می گذارم. اگر پی دی اف پیدا می کنم برایشان می گذارم. الان هم با یکی از بچه ها...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:38
از روشن کردن لب تاب طفره می روم، از نوشتن از تغییر دادن چیزی که برای تمرین کلاسی نوشته بودم. حتی نمی روم سراغش که بخوانم. استاد گفت خودتان رغبت نمی کنید نوشته تان را چند بار بخوانید چه برسد به مخاطب. حالا هی جارو می زنم . وسایل فردا را آماده می کنم. حال بدم را هی قایم می کنم. دلشوره و اضطرابم را از خبر بد سعی می کنم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:36
برایم دوست صمیمی هم سن و سالی نمانده، فقط دو نفر از قدیم هستند که هنوز من را تاب می آورند. یکی از آنها آمده نوشته که شوهرش پنج سال است چیزی را پنهان کرده ، و حالا نتوانسته دیگر تحمل کند و با هم رفته اند بیرون و اعتراف کرده. پنج سال است که مرد سیگار می کشد. روزی یکی دو نخ سیگار و دوستم اصلا متوجه نشده. یکی دوبار هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:36
دیروز چیز جدیدی یاد گرفتم. کند فکر کنم. این قدر تند تند فکر نکنم. سعی کنم کمی بیشتر و با سرعت کمتری فکر کنم و حرف بزنم. و چیزهای بیشتری هم بود که یاد بگیرم .درباره خود فکر کردن بود. چقدر به فکر هایم ، فکر می کنم؟ چقدرشان منظم است؟ چقدرشان فکرهای درست و به درد بخور هستند؟ چقدر به فکر کردن قبل از هر چیزی اهمیت می دهم؟...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:35
برنامه هایم طوری پیش می روند که سه شنبه ها خانه باشم و تا دیرووقت بیدار بمانم ، هر چقدر می خواهم ولو باشم و چیزی تنم نباشد. گرما را اینطوری می شود تحمل کرد. هر چقدر دلم خواست داستان گوش می دهم . و شام چندانی هم درست نکردم. سالاد شیرازی با ساندویچ کتلت که مامان داده بود. دراز کشیده ام روی تخت و کمرم انگار دارد از هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:35
روایت زمان حال در داستان باید دو سوم گذشته باشد. چیزی که من همیشه درش مشکل داشتم و خواهم داشت. باید ماجرا را طوری تعریف کرد که جلو برود و زمان حال را بگوید. بعد بتوانی گذشته را در جاهای مناسب توزیع کنی. دیروز که داستانم را خواندم تنها ایرادش این بود که تعادل اولیه که بهم خورده بود و جلو رفته بود ، دوباره به تعادل...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:34
روزی که آمدی دیدن مادر، چشمانت از گریه بی رنگ شده بود، هی می خواستم بپرسم چه چیزی در دلت بوده که این همه مچاله ات کرده؟ اما دلم نیامد، وقتی نشد که تنها باشیم و بگویی. اما گفتی قفسه سینه ات هی تنگ و تنگ تر شده و احساس خفگی داشتی. ترسیدم. ترس از دست دادن عزیزترین دوستم. من مگر چند تا دوست خوب دارم که هیچ وقت تنهایم نمی...