-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 دیماه سال 1401 21:27
از امروز چیزی به خاطر نمی آورم جز بازی هایم با کوچکترین شاگردم، دلتنگی هایی که وسط روز گریبانم را گرفت. اما بعدش تبدیل به غم شد. بعد با لالا و خواهرش فوتبال بازی کردیم و از درخت حیاط، گردو چیدیم و با دوربین شکاری به مجسمه های خرگوش زرد و سفید ، در بالکن همسایه آن دست خیابان زل زدیم. بعد ماکارونی شفته خوردیم و من برای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 دیماه سال 1401 20:53
چقدر دلم برای بابام تنگ شده بود ، از دیشب هزار بار زنگ زد که چرا نیستی ، من خانه ام، صبح تا بیدار شده بود بهم زنگ زده من صبحانه نمیخورم تا تو بیای اینجا برایم نیمرو درست کنی. چطور دلم برایش غش نکند. با این ته ریشی که گذاشته. کاش مثل آن موقع که از کوش آداسی آمده بود بغلش می کردم. بعد وقتی رسیدم از همه چیز و همه جا غر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 دیماه سال 1401 20:52
روزهایم یک سرگردانی تمام عیار است. بهم می گوید چهل ساله من مبعوث شو. پیامبر شدی. من سرگردانم در جزیره ای در دور دستهای خودم. نمی دانم. نمی فهمم. نمی خواهم و می خواهم. یک تماما معلق . هیچ چیزیم مطلق نیست. خوشحالم ، ناراحتم، دلشوره دارم. مضطربم، گیجم، تردید دارم ، شک می کنم، سوال دارم. درد می کشم، غصه می خورم، آرام می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 دیماه سال 1401 20:52
می بینی، برای آدم چه زیبا و جذاب است لایه های نهفته دیگر انسانها؟ چه لایه های جسم، و از آن جذاب تر لایه های روح! اوهوم همینقدر جذاب همینقدر پیچیده و مبهم، و دست نیافتنی. مرداد۱۴۰۰
-
تا انتهای عشق با من برقص
شنبه 3 دیماه سال 1401 00:23
خالیام. تنهام و دلشکسته. باید بلند شوم. باید کمرم را راست کنم. باید فراموش کنم. باید بخندم. باید بلند بلند بخندم. باید برقصم. تا انتهای عشق و یک لحظهام نایستم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:55
چند وقت است که خودم را نمی شناسم. شاید هم می دانم چه کار می کنم! اما چیزی درونم بیرون زده که در حال جنگم. مثل جنگهای هر روزه که در این دنیا وجود دارد. هر روز دارم گریه می کنم مثل همه زنان بی پناهی که تنها مانده اند. با هیچ کس نمی توانم حرف بزنم. نمی توانم چیزی بگویم، مثل همه کسانی که راه گلویشان بسته است. این برزخ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:55
حالم خوب نیست، این چند روز آنقدر بالا و پایین شدم. بالا و پایین شدن های عجیب با اخباری که هر لحظه در حال انتشار است. کرونا، مرگ آدمها، مردن و باز مردن آدمها، حمله و غارت و تجاوز ، افغانستان. وحشت می رود توی تنم. وحشت از اینکه آخرش چه می شود؟ اگر اینها آخرش نیست پس آخرش چیه؟ آخر خودم چیه؟ کجاست؟ چقدر این زندگی پوچ و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:54
آن هفته یک وقتی دخترک آمد گفت مامان قیچی بزرگت را بده. دادم بهش. داشتم کارهای خانه را می کردم. بعد می خواستم از کمد لباسم چیزی بردارم دیدم دخترک یک پارچه انداخته و موهای بلوند عروسکش را قیچی کرده. مانده بودم چه بگویم؟ خودش گفت می بینی چه خوب شد موهاش رو کوتاه کردم. ترسیدم ازش. یک وقتی می رود جلوی آینه و با قیچی موهایش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:54
کی بشود بنشینیم کنار هم و بگویی روزگارت چقدر خوش است، حتی اگر دلت برایم تنگ نشده باشد. حتی اگر آنقدر سرگرم کار شده باشی که یادت برود، کسی دوستت دارد. منتظرم . منتظر آن روز هستم که با هم حرف بزنیم. من بتوانم حرف بزنم. حرفهایم از دهانم خارج شود به جای اینکه بنویسم. باید یاد بگیرم که با تو حرف بزنم. حرف زدن با تو سخت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:53
دیروز خانه ه جایی که بیشتر از همه جا بهم خوش می گذرد، و راحتم. طوری که دیروز بعد از هندوانه و چای رفتم دستشویی که بیشتر از این بهم فشار نیاید. نشسته بودیم توی اتاق ه . گرسنه اش شده بود و مامانش برایش ماکارونی آورد و او شروع کرد به خوردن. و من کیف می کردم و باهاش حرف می زدم. وقت کلاسمان تمام شده بود ولی ه نمی گذاشت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:52
رفته بودم روی پشت بام، قرار است امشب از آسمان ستاره ببارد. شهاب ببارد. امشب قرار بود ماه نباشد، اما قرار نبود ابرها باشند. نیم ساعتی گردنم را تکیه دادم به دیوار ساختمان نیمه کاره همسایه و زل زدم به ابرها و چند ستاره کوچکی از میلیاردها سال نوری بهم چشمک می زدند و با هر بارَش قلبم فشرده می شد. از زیر ابرها دلم می خواست...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:52
آن همه شور و اشتیاق برای زندگی چه شد؟ رخوت مرداد من را گرفته است. من هنوز در رویاهایم دست و پا می زنم. نمی توانم از رویا و تخیل دست بردارم. نمی توانم. نمی توانم با واقعیت زندگی کنم. نمی توانم. ۱۴۰۰/۵/۲۰
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:52
حوصله نوشتن ندارم. نمی دانم چرا اما چیزی در درونم می بردم به نوعی بی تفاوتی و بی حوصلگی. تمام روزهایم را بچه ها پر کرده اند. بچه های کوچک و بزرگ. بچه های مهربان و خشمگین. بچه های ناتوان و عصبانی گاه هم تنها. من فقط با بچه ها می توانم حرف بزنم و دیگر فراموش کرده ام چطور با آدمهای بزرگ ارتباط برقرار کنم. فقط می خوانم و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:51
همسایه طبقه دوم، که وقتی در حیاط می نشینیم پنجره هایش کمی پیداست و درختها جلویشان را گرفته اند، انگار کرونا گرفته. اواسط هفته پیش فهمیدم ؛ وقتی با دخترک روی تخت نشسته بودیم . من دراز کشیده بودم و داشتم به ابرهای سفید آسمان نگاه می کردم. کتاب دستم بود. گاهی می خواندم، گاهی زل می زدم به حرکت ابرها. صدای سرفه اش آمد. من...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:51
امروز نانا ، که اسم کوچکم را با جون صدا می کند، بهم تصویری زنگ زده، پستونک توی دهان و شیشه شیر بدست توی گوشی بهم می خندد و حرف نمی زند. فقط یکهو اسمم را صدا می زند که دلم هری می ریزد. دلش برایم تنگ شده، تا به حال اینقدر به شاگردم نزدیک نبوده ام که احساس دلتنگی کنیم برای هم! اینقدر نرفته بودم لای دست و پای زندگی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:50
افتادم به جان ملافه ها، ملافه ها و محافظ تشک را جمع کردم و یکی یکی در ماشین انداختم. بعد به در و دیوار خانه آویزان کردم. تا زودتر خشک شود. تا حداقل موقع خواب چند شب بوی لوندر بیاید نه چیز دیگری. بوی خیسی ملافه ها و لوندر پیچید توی خانه و بعد سه تایی ملافه ها را روی تخت کشیدیم. قبل از آن داشتیم سه تایی وسط پذیرایی جلوی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:50
شین در تمام مدت دی ماه پارسال تا الان سعید را پنهان کرده بوده. امروز وقتی با بچه ها می خندیدیم و مثلا زنگ تفریحمان بود، میوه ها را خورد کرده بودم و نانا دهانش پر از هلو بود و لالا هم روی مبل پشتک می زد و نمی آمد میوه بخورد. بعد پرسید مامانم کجا رفت؟ گفتم رفته بابایی را ببینه، زود برمیگرده. نانا خندید و گفت بابایی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:48
دو تا خواب دیدم. یکی خواب جنگ قبل از اینکه باران بیدارم کند که خیلی خیلی وحشتناک بود. خیلی وقت بود خواب جنگ به سراغم نیامده بود اما این بار در خواب خیلی ترسیدم. در یک خانه بودیم همه. زیاد بودیم. و تمام وسایل را به صورت عمودی به دیوار تکیه دادیم. انگار این طوری کمتر آسیب می دیدیم. بعد هر کس گوشه ای مچاله نشسته بود. من...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:45
باران گرفته. لکه ها انگار تبدیل شدند به پریود . پد هم ندارم. فردا صبح باید بروم بخرم. حساب کردم دیدم فاصله بین دو پریودم خیلی خیلی کم می شود. دوهفته یا کمی بیشتر. نمی دانم استرس بوده یا کیست ها برگشته اند. هیچ نمی دانم. امروز صبح باید زودتر از همیشه به خانه لالا و نانا می رفتم. پدرشان هنوز نرفته بود. من فقط عکسش را...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:45
از در خانه مردم که بیرون آمدم پشت ماشینم یک دویست و شش سفید پارک کرده بود. صورت دو آدم را دیدم که در هم فرو رفته بودند. چسبیده بودند به هم. صورت هیچ کدام پیدا نبود. اما دختر با روسری مشکی یا مقنعه مشکی روی صورت پسر پهن شده بود. و لبهایشان در هم فرو رفته بود. طولانی و کشدار. من در لحظه که چشمم افتاد، سریع نگاهم را بردم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:44
دلم برایت تنگ شده. جرات ندارم که برایت بنویسمش یا بگویم. باران که گرفت رفتم زیر باران و دستهایم را بردم بالا. خیس خیس شدم. باد می پیچید لای موهای خیسم. روی صورتم خیس شده بود. رعد و برق می شد در دل تابستان. ابرها پر از باران بودند . انگار دلم همین باران را می خواست.چقدر باران خوب است. دلم می خواست بچرخم. دستانم را تکان...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:35
دلم برایت تنگ شده. جرات ندارم که برایت بنویسمش یا بگویم. باران که گرفت رفتم زیر باران و دستهایم را بردم بالا. خیس خیس شدم. باد می پیچید لای موهای خیسم. روی صورتم خیس شده بود. رعد و برق می شد در دل تابستان. ابرها پر از باران بودند . انگار دلم همین باران را می خواست.چقدر باران خوب است. دلم می خواست بچرخم. دستانم را تکان...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:28
بعد از آن لحظه احساسی که رفت و آمد، دراز کشیده بودم و انگار خوابم برده بود، بعد آنقدر سر و صدا کرد و مجبورم کرد بیایم آشپزخانه ، دیدم یک خروار سبزی خوردن خریده، پاک کرده و ریخته در کاسه بزرگ و آب ریخته و توش مایع ظرفشویی ریخته. و هر چه می شستم کف ازش خارج می شد. سپردم به خودش ، گفتم کف ها را لطفا از روی سبزی ها بشور....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:27
همه اش فکر می کنم امروز جمعه است. دراز کشیدم روی تخت. حضرت والا رفت آرایشگاه موهایش را کوتاه و مرتب کند. دخترک دارد کارتون می بیند و بستنی می خورد. من از صبح باز شستم و روفتم. یک کشو از دفترها و جزوه های جلسات و کلاسهایم و برگه هایم مانده بود ، مرتب کردم. ظرف شستم. غذا درست کردم. لباسها را پهن کردم. میوه گذاشتم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:31
بابا بهم زنگ می زند ، چند بار. بالاخره موفق می شویم تصویر همدیگر را ببینیم. بعد می گوید خوابیده ای؟ روی تختم دراز کشیده بودم. از ساعت ده تا الان دراز کشیده ام مگر خوابم ببرد. بعد یکی یکی غذاهایی که آنجا سرو می شود نشانم می دهد. من خمیازه می کشم. اما او با ذوق آخرین شب سفرش را با من نصف می کند. غذای مورد علاقه اش را می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:31
صندلی ماشین را می خوابانم، حضرت والا فکر می کند کرونا گرفته ام. می خواهد ببرتم تست بدهم. می گویم برسم خانه یک قرص بخورم خوب می شوم. چند لحظه بعد دوباره حالم را می پرسد. دلم می خواهد چشمانم را ببندم نمی گذارد. جرات ندارم مریض باشم کمی. حالا که سردردم خوب شده، باز می پرسد مطمئنی خوبی؟ می خندم می گویم بله. می خواست من را...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:30
عصر موقع غروب که داشتم سربالای قبل از میدان را نیم کلاج می کردم موتورسواری از کنارم رد شد. داشتم گوشیم را نگاه می کردم که نفرپشتی گفت تنهایی ، بیام پیشت! بلند گفت و وقتی نگاهش کردم داشت پیشت بیام را می گفت. هیچیم نشد. نگاهش کردم از من جوانتر بود. چطوری بودم؟ روسری آبی سرم بود. یادم نیست عینک دودی زده بودم یا نه؟ ماسک...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:29
باز صدای بچه گربه می آید. مامان و یکی دیگر از بچه هایش لبه دیوار لم داده بودند و این یکی مانده توی حیاط و هر چه صدا می کند انگار نه انگار. مامانش تکان نمی خورد. برای شاگردانم تعریف کردم. خیلی بامزه و تیزهوشانه گفت شاید مامانش می خواهد تمرین بدون مامان بودن رو بهش یاد بده. و من هم که ذوق مرگ از این جواب گفتم شاید می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:27
زیپ شلوارم را باز کردم و روی تخت ولو شدم. حرف می زدیم با همدیگر .این شلوار قدیم ها بیشتر اندازه ام بود اما امروز خیلی کیپ بدنم بود طوری که شورتم می رفت لای باسنم. چه وضعیتی! سر کلاس با پسرها مگر می توانی دست ببری پشتت و کاری کنی .آنقدر که به همه جزییاتت دارند توجه می کنند. همه شان از جیش به خودشان می لولند اما تا به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:26
گمیشانه .(شهر مرزی ایران ترکمنستان) چند بار خواندم. چه اسمی دارد. مرد کلاه حصیری سرش کرده. صورتش را ندیدم. اما فهمیدم دستان قوی دارد. طوری تور را پرتاب می کرد انگار آیین مقدسی را با تمام آداب و مناسکش دقیق انجام می داد. بعد ساکت و آرام خیره به گوشه ای می نشست تا تورش سنگین شود. آبی موجی نداشت تا اینکه دوباره تور سنگین...