-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:34
صبح شده، دهانم تلخ تلخ است. پرنده ها آنقدر می خوانند که فکر می کنم هیچ وقت سکوت نبوده، روزها تند تند می گذرد. تابستان شده، هنوز تابستان نیامده. وقتی چشمهایم باز شد هنوز هوا تاریک بود. ستاره درشت پر رنگ من در قاب پنجره بود، ماه نبود. چشمانم را هی بستم خوابیدم، بیدار شدم. دوباره بیدار شدم و ستاره رفته بود جلوتر. باز...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذرماه سال 1401 02:33
می خواهم بیایم کنارت سخت در آغوشت بگیرم محکم، آنقدر که هر چه غم داری هر چه خستگی داری بریزی توی تنم و هر چه شادی، اگر شادیی دارم بپاشم توی چشمانت بعد با بوسه ای رهایم کنی بگذاری در آتش این آغوش بسوزم. ۱۴۰۰/۳/۲۳
-
سراسر درد
شنبه 26 آذرماه سال 1401 21:13
هفتهی پیش داشتیم حرف میزدیم، بعد از یک اتفاق قشنگ، اما همهچیز بهم خورد. همهچیز وارونه شد. هربار که بهم خوش میگذشت و بهم محبت میکردی و اینقدر خرکیف میشدم بعدش حالم گرفته میشد. مثل شنبهی پیش. حالا دقیقا چارتار میخواند و حرفهایش حرفهای توست. میدانم. باهاش گریه میکنم.، نمیدانم باید چه کنم. نمیدانم چرا اینقدر...
-
دلتنگی عمیق
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:34
نمیتوانم بفهمم دیشب چرا اینطوری شد و من چرا این کارها را کردم اما الان دارم گریه میکنم و به آهنگی گوش میدهم که دو دقیقه بعد پاک شد اما من سیوش کردم. دیگر یک پلی لیست دارم که تو انتخاب کردی. ذره ذره دارد جمع میشود. اگر این آهنگ را برای من انتخاب کردی که زار زار باهاش گریه کردم. ولی دیروز بهم اعتماد نداشتی. هیچکدام...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:26
دستهایم بوی سیب زمینی له شده می دهد که با تخم مرغ و نمک و فلفل و سیر و کمی زعفران قاطی شده ، تنم بوی بوسه های مانده از شب گذشته را می دهد. لبهایم بوی رژ قرمزی را می دهد که صبح به ناگاه با دیدن فر موهایم به لبهایم مالیدم. دهانم بوی نسکافه می دهد که با بستنی قاطی شده، بستنی وانیلی. دراز کشیدم روی تخت اتاقم. اتاق بنفش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:25
دیگر دلم نمی خواست بنویسم. بنویسم که چه؟ بنویسم که هیچ شادی نیست، ذوقی حتی برای نوشتن ندارم. نوشتن دلسردی، نوشتن از دلمردگی کار من نیست. کار من نوشتن از عشق و امید و قشنگی است. وقتی درد و رنج و بغض دارم هیچ چیزی را نمی بینم. همه چیزهای قشنگ روی زمین نامرئی می شوند و فقط افسردگی باقی می ماند. افسردگی چیز غریبی است. توی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:23
بغض داشتم، شنیدن صدایت در تاریکی اتاق، در تاریکی بدون ماه، مثل دیدن ماه بود برایم. صدای خسته ات، صدای مهربانت، صدای نگرانت. دلم می خواست همان موقع می زدم زیر گریه، مثل کسی که روی شانه ات سر می گذارد و های های گریه می کند. کمی دیگر سکوت کرده بودم صدای گریه ام بلند می شد. دلتنگی، دلشوره، تنهایی و غصه و بی کسی بود، پس...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:23
زندگی هر کسی به هر شکلی در میاد فقط خودش مسئوله. بایدها و نبایدها، زمانی بیشترین تاثیر رو دارن که خود آدم باورشون داره. ترس ترس ترس بزرگترین مانع حرکت انسان هستش و جسارت و شجاعت بزرگترین عامل حرکت. اصلا زندگی اونور مرز ترس شکل واقعی پیدا میکنه. تنها پدیده ای که به ترس قوت میده خود آدم هستش. باید بر خود نگرش بیشتری...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:22
داشتم از خیابان مورد علاقه ام که پر از درختهای چنار بلند است و آسمان بزور پیداست، رد می شدم. اول خیابان ، همیشه آنقدر ماشین ، دو طرف پارک است که دو ماشین به سختی از کنار هم رد می شوند. و بعد از این چند ماهی که هر روز ازش می گذرم، آینه بغلی سمت راست خورد به دویست و شش پارک شده و جمع شد. یک لحظه خودم را در آینه دیدم و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:22
هر جای روزمرگی که فرو می روم اما یاد تو گوشه ذهنم هر یک ساعت یکبار دنگ دنگ می کنی ۱۴۰۰/۳/۱۷
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:22
حالا چهاردهم هر ماه را می شمرم. اندازه روزهایی که از تو دور شده ام. ماه هایی که دخترک برادرم بزرگ می شود. ۱۴۰۰/۳/۱۶
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:21
این منم، زنی با استخوان بندی آهنی که قرار است هیچیش نشود. هر تویی که می شنود، هر دروغی که گفته می شود، هر کس که فکر می کند که من نمی فهمم، با هیچ چیزی، تکان نمی خورم. محکم مثل این اسکلت فلزی ایستاده ام. ۱۴۰۰/۳/۱۵
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:17
اولین تصویری که یادم مانده، تصویری از نوزادی کوچک و زیبا با موهای کم پشت طلایی و صورتی گرد و چشمهای روشن براقی که انگار به همه می خندید. در ختم یکی از فامیلها بود که دست به دست در کریر پارچه ای که آن موقع ها مد بود، می چرخید و همه به اشرف سادات تبریک می گفتند. نوزاد کوچک قند آب می کرد در دل اشرف سادات چهل ساله که نقاش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:16
خوابم می آید. دارم می میرم از خستگی و بی خوابی. دروغ چرا؟ می ترسم بخوابم و وقتی بیدار شده باشم مادر مرده باشد. آخر مادر را آورده ام پیش خودم. حتما خل بوده ام که از نگهداری یک سالمند اینقدر می ترسم. آنقدر این چند روز حرف شنیدم از پدر و مادرم که دلم می خواست خودم را در سطل زباله بیندازم. چون من گفتم نه. من نمی توانم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:15
هیجان ! احسان عبدی پور کارگاه گذاشته بود همین دوساعت پیش ، همین طور که فیله هایی که توی ماست چکیده خوابونده بودم را توی ماهی تابه زیر و رو می کردم ، به حرفهایش گوش می دادم و کیف می کردم. این بچه دهه شصتی که هم سن و سال خودم باید باشد و بوشهری تمام عیار با حال که توی سرش دمام می زند، آنقدر قشنگ می نویسد و می خواند که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:14
شاید فردا صبح که از خواب بیدار شدم، حالم بهتر باشد. یک ساعتی می شود پریود شدم، من آدم خوبی نیستم، وقتی هم چشم نگویم و مثل رودخانه طغیان کنم اصلا هیچ وقت خوب نبوده ام. خوب بودن یعنی تسلیم و قانع و چشم گفتن و من اینجور نبوده و نیستم. گریه و بغضم از این است که گیر افتاده ام، نمی توانم خودم را از آدمها رها کنم. نمی توانم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:13
خواب و بیدار بودم. جهت ماه عوض شده بود. با یک ستاره روشن جلویش داشت از پنجره ام رد می شد. چشمام را باز کردم و می بستم. هی می رفت جلوتر. رفت و رفت که از قاب پنجره بیرون رفت. خواب بودم. انگار آسمان یک صفحه بزرگ خیلی نزدیک بود زیر پاهایم و می توانستم همه چیز را آنقدر بزرگ ببینم که بگویم چه هستند. روی کاغذ می نوشتم دو تا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:13
نوشتن کار سختی است که امروز و بقیه روزها می فهمم کار من نیست. اما استاد گفت این مرحله آخر است. رها کردن نوشتن مرحله آخر است. نوشتن داستان سختترین کار دنیاست. همه آدمها یک رمان دارند. نویسنده ها رمان دوم خود را می نویسند. ۱۴۰۰/۳/۱۰
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:12
من امروز در خانه نانا و لالا یکهو صدای زنگ موبایلم را از جایی دورتر شنیدم و بعد به گوشیم نگاه کردم زنگ نمی خورد. حتی نانا هم تعجب کرده بود که سوت بیل کیل فیلم محبوبم شنیده می شد اما از کجا؟ نکند کسی صدای من را ضبط کرده ؟ یک لحظه ترسیدم و یاد همه فیلمهای جاسوسی افتادم. انگار مسی زنگ موبایلم را وقتی زنگ خورده بود ضبط...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:10
بوی رنگ می پیچد توی دماغم. خوابم می آید. امروز به خاطر حالت اورژانسی پدر شین که رسیده به تست قلب و اکو برای شروع شیمی درمانی با بچه ها کلاس گذاشتیم .خسته که رسیدم دوچرخه دخترک را برداشتم بردم نزدیکترین دوچرخه سازی. یک پسر خیلی کوچک آنجا کار می کرد. کلاه ورزشی گذاشته بود سرش. پولیور پوشیده بود با یک شلوار جین که سر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 23:10
خواب باید بیاید اما خیال نمی گذارد خیال زنده ماندن تا فردا صبح خیال گفتن دوست دارم هزار باره رویای دیدن دوست داشتنت رویای باز کردن در به رویم و شنیدن صدایت که می گویی چقدر داغی. من داغم. من همیشه داغ بوده ام. داغ دوست داشتن داغ از دوری داغ از ندیدن داغ از درک لحظات قشنگ داغ از هر بار رد تماس آخ و فغان از خیال محال...
-
زیر این بار له شدم
جمعه 25 آذرماه سال 1401 07:32
صبح شده و کابوس دیشب تمام شده. میخواهم نفس بکشم نمیتوانم. احساس خفگی میکنم. احساس مرگ و پوچی. در این زندگی اتفاقی به این عجیبی برایم نیفتادهبود. هی تمام روزهای کوتاه عمر این ماجرا را بالا و پایین میکنم بهش فکر میکنم. چیزی به خاطر نمیآورم. کاش اشتباهاتم را بهم میگفتی که دیگر تکرارش نکنم. چه داغی گذاشتی روی دلم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1401 00:49
سرم دارد منفجر میشود. سرم. دلم میخواهد بمیرم. اگر فردا صبح مرده باشم خیلی بهتر است. من توی سرم هزار تا سوال بیجواب است. که نمیتوانم هضمش کنم. کاش میفهمیدم. کاش باهام حرف میزدی و بهم میگفتی. چه اشتباه بزرگی کردهام.من بودنم اشتباه بوده است. بودنم. کاش نباشم. کاش دیگر نباشم.
-
بیتو
پنجشنبه 24 آذرماه سال 1401 08:25
خواب دیدم امروز میخواهم ببینمت اما پیام اشتباه به کس دیگری دادهام. خواب دیدم دکتر رفتهام و در خیابانها سرگردان بودم. چشمانم میسوزد. دلم میخواهد باز بخوابم. دلم میخواست بیدار نمیشدم. خیلی دلم تنگ شده و نمیدانم باید چیکار کنم. باید بلند شوم و بروم کلاس. بعدش کاش میدیدمت. بعدش کاش قرار بود ببینمت. بعدش کاش قرار...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:57
هوا سرد شده طوریکه وقتی رفتم روی پشت بام ژاکت پوشیدم اما باز هم سردم شد. هنوز بیدارم. دارم کتاب درمان شوپنهاور را گوش می دهم. نسیم خنکی می وزد. دلم برایت تنگ شده. نقاش آمده و بالا را بهم ریخته و چند روز دیگر هم من باید اتاقم را جمع کنم. مامان گیر داده وسایل اضافی را بیرون بریزم. خیلی وسایل مال زمان دانشجوییم است که یک...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:57
پنجره را باز کردم و ماه کامل خودش بهم نشان داد. یکهو نفسم بند آمد. انگار تو هم همان لحظه داشتی به ماه نگاه می کردی. ماه کامل دیدن چه چیزی دارد که هر بار تکراری نمی شود؟ انگار به چیز تازه ای نگاه می کنی. انگار اولین بارت است. دیشب آنقدر ابری بود که لحظه ای ماه پیدا نبود. دیشب خیلی عجیب بود. هر لحظه صدایی بلند می شد و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:57
دیشب توی خواب انگار در اقیانوس بودم، سوار کشتی و دریا طوفانی بود. رعد و برق های پشت سر هم آسمان را روشن می کرد. از صدای بلند رعد و برق بیدار می شدم اما آنقدر خسته بودم که باز خوابم می برد. باران و تگرگ بی امان می بارید. پنجره اتاقم باز بود. شاید اگر تخت نزدیک پنجره بود خیس می شدم. هوا خنک و تمیز بود و حالا که صبح شده...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:56
خوابم می آید. امروز چهار ساعت با نانا و لالا بودم چون جلسه مشورت با دکتر پدربزرگشان بود و من و کبی پیش بچه ها بودیم و مامانشان از صبح رفته بود بیمارستان. صبحانه هم با دوستان در پارک در آلاچیق با نان تازه که من گرفته بودم ، بسیار خوش گذشت. آنها با بچه ها ماندند در پارک و من رفتم سر کلاس. یکی از کلاس هایم تمام شد. باران...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:56
صبح قرار صبحانه گذاشته ایم، باید الان بخوابم تا صبح سرحال باشم و بعد از آن به کلاسهایم برسم. نسیم خنکی می وزد. ماه دارد به دایره شدن نزدیک می شود. انگار تابستان شده همه اش صدای کولر می آید. امروز برق نرفت. نزدیک بود یک ۲۰۶ سفید مودب عصبانی بهم بزند. از فرعی آمد. به من گفت با صدتا سرعت که در این خیابان نمی آیند؟ منم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:55
امروز سرکلاس داستانم را خواندم ، چند تا اشتباه داشتم، اینکه موقعیت داستان را تغییر دادم که باید دقیقا عین چیزی که تمرین بود می نوشتم. من آنها را از تله کابین خارج کرده بودم. یک چیزی که خوب نفهمیدم این بود که چیزهایی در دیالوگها گفتم که در داستان نگفته بودم. کلا امروز فهمیدم دیالوگ گویی کنتسب داستان معاصر نیست. در...