-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:55
من فراموش می کنم از اتفاقهای زندگیم درس بگیرم و اشتباه نکنم. و دوباره همان کار همان مهربانی همان ساده لوحی را تکرار نکنم، اما خوب فراموش می کنم و یاد می رود که آدمها هم فراموشکارند. دیشب آنقدر خسته بودم خوابم برد، پنج بیدار شده بودم و دیگر نخوابیده بودم. زن ح از مردن شوهرش دارد بی تابی می کند. شوهری که نمی گذاشته آب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:54
باید بلند شوم بروم مسواک بزنم و بخوابم. صبح به موقع بیدار شوم و بروم بسوی کلاسهای این هفته. بروم سراغ ماجراهای تلخ و شیرین هفته جدید از ماه خرداد سال ۱۴۰۰. وقتی هیچ نشانه ای از تو نیست، به هر چیزی چنگ می زنم. می روم توی گوگل مپ و میام خانه ت را پیدا می کنم. می پیچم توی کوچه ت روبه کوه های بلند پر برف. اینجا هوا خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:53
یک ساعت مانده به غروب حالم بهم ریخت. درونم آشوب وحشتناکی شده و هنوز در دلم رخت می شورند. باجناق دایی م چند روزی بود در بیمارستان بستری بود و دیگر ریه هایش از دست رفته بودند، با خانمش در مدرسه همکار بودم. یعنی خواهر زنداییم. خانم سرزنده و جوانی که همیشه از دست پخت شوهرش تعریف می کرد، خیلی خوشحال بود و رضایت و شادی را...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:53
از صبح دور خودم می چرخم و اگر مامانم اینجا بود کلی بهم حرف می زد این چه مدل کار کردن است، ظرفها را در ماشین چیدم. شوشو جارو زده، بالکن را شسته، ماشین را تمیز کرده جارو زده، من لوبیاپلو و قورمه سبزی برای روزهای نبودنم و فیله مرغ سوخاری برای ناهار امروز پخته ام. برای صبحانه نان تست درست کرده ام و شوشو نان تازه خریده و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:52
زن مستاصل اشک هایش را پاک کرد، تومور در بیشتر قسمتهای بدن پدرش پخش شده، من ایستاده ام و زبانم بند آمده، بچه ها دارند با لگو بازی می کنند و می سازند و حواسشان به ما نیست. زن ترسیده، می ترسد پدرش بمیرد. باید زودتر شیمی درمانی را شروع کنند. من این جور مواقع نمی دانم چه بگویم. دلم هری می ریزد. بوی مرگ که می پیچد توی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:52
پروانه مانده بود توی ظرفی که پیله کرده بود، در ظرف را باز کردم که برود و بپرد. اما مانده بود. سفید و زیبا . دوباره که بهش سر زدم سر جایش نبود. افتاده بود کف ظرف. انگار مرده بود. ۱۴۰۰/۲/۳۰
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:51
هامارتیای من چیه؟ هامارتیا یعنی خطای قهرمان. من پرتاگونیستم. من چیزی که دیده می شوم از بیرون یک آدم تقریبا خوب هستم. حرف گوش کن و مادری فداکار مثلا و معلمی نمونه و تسهیلگری که هر روز در پی بهتر شدن است. اما هامارتیای من چیه؟ همان دوست داشتنی که هیچ گونه نمی توانم کنار بگذارم. پرتاگونیست بودنم را زیر سوال می برد و به...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:50
سعی کردم زودترین حالت ممکن به دکتر برسم اما یک نفر از قبل اسمش توسط منشی نوشته شده بود ، و من نفر سوم شدم، داشتم به درمان شوپنهاور گوش می دادم، که آقایی که کنار خانم حامله ای نشسته بود ، آمد جلویم و گفت شما فلانی هستید؟ هدفونها را در آوردم. گفت خانم من حالش خوب نیست میشه نوبت شما بره ویزیت بشه؟ گفتم آخه من هم کلاس...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 20:49
خسته ام. کف پاهایم ذق ذق می کنند. صبح که بیدار شدم دوش گرفتم. موهایم را سشوار کشیدم. از وقتی موهایم را کوتاه کرده ام خیلی راحت خشک و صاف می شوند. بعد روسریم را انداختم سرم و رفتم سر کلاس آنلاین . آخرین کلاس آنلاینم بود. بعد رفتم کلاس خانه مردم. از عید تا حالا ندیده بودمشان. زنگ خانه شان را فراموش کرده بودم. توی کوچه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:51
امروز من و نانا و بودیم و کسی که می آید خانه شان تمیزکاری. من برای نانا از آن پاپسیکل ها بردم که شبیه بستنی بود. نانا از خواب بیدار شده بود و مامانش رفته بود خانه عمه اش برای تسلی خاطر خودش به خاطر تصادف پسرعمه جوانش و فوتش در امریکا. من بودم و نانا و نسی جون. او همه خانه را تمیز کرده بود و برایم چای دارچین ریخت با...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:50
تا صبح عین مرغ پر کنده تا وقتی ام که خیالم راحت شود خوبی. از بس که هر روز خبرهای ناگوار و ناگهانی می شنوم از اقوام و دوستان و نزدیکان ، باید هر روز خیالم راحت شود که خوبی . نشانه ای بفرست. از خودت بهم خبر بده. دم غروب رفتم توی کوچه بعد از کلاس داستان نویسی. یکهو ماه آم به چشمم و داشت به نیمه نزدیک می شد. چقدر براق و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:50
اینجا جای دنج و امن من است. نشسته بودیم روبه روی بهار و چهل سالگی من با ظرفهای خوراک بامیه خوشمزه که تو درست کرده بودی. لحظات را نفس می کشیدیم و به ابرها زل می زدیم و تو گفتی تازه برفها آب شده اند. صدای بلبل ها و دیگر پرندگان می آمدند بین کلماتمان و سکوت را پر می کردند. ما خوشبختیم چون همدیگر را بدون حرف زدن و توضیح...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:49
دیروز نزدیک قنادی، در بلوار که می خورد به خانه های سعادت آباد که دوسال پیش توی برف گیر کرده بودم در آن سرازیری ، چند تا خیابان بالاتر از قنادی ، یک پسر جوان سوار موتور که روی دماغش چسب زده بود و یک کلاه کپ سرش گذاشته بود، ته ریش داشت و لباس تیره به تنش بود، یک دختر را بغل زده بود و تند تند می بوسید. انگار صدای بوسه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:49
منتظر فرصتم که تو باهام حرف بزنی، از همان حرفها که هر بار که باهام حرف می زنی قولش را می دهی، باران شدت گرفته، آنقدر زیاد که بی خوابم کرده، خسته ام و زانوهایم خالی می شوند و درد دارند. صدایت را گوش دادم، صدایی که ازم تعریف می کند. صدایی که پر از شادی و انرژی است. امروز هی می خواستم به بچه ها بگویم امواج در فضا هستند و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:48
تمام حیاط را شستم، تخت ها را ولو کردم انگار که تابستان رسیده باشد و عصرهای گرم و کشدارش باشد که بخواهیم زیر سایه توت یله شویم. همه جا را سابیدم. توتهایی که له شده بودند را جارو زدم و آب گرفتم. ایووان را شستم و همه گلدانها را مرتب کردم و به ریحان ها آب دادم. صدای باران می آید. قطره های زیر باران روی سقف می چکند. اردی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:48
آنقدر خوابیدم که خواب تو را دیدم. نمی دانم کجا بود و چه بود اما چند تا از بچه ها که می شناسی بودند و قرار شد برقصم. گفتم بلد نیستم. نمی دانم تو داشتی تماشام می کردی. یکی از دخترها گفت بیا من بهت یاد می دهم، چرخیدن ، حالت پاها، انگار والس می رقصیدم. آرام. تو تماشا می کردی. لبخند می زدی بهم. همین ۱۴۰۰/۲/۲۰
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:47
امشب هیچ کس دوستم نداشت، دلم می خواهد خودم را به خریت بزنم و به خودم بقبولانم که توی این دنیا تو از همه بیشتر دوستم داری، بیشتر از همه بهم توجه می کنی، برایم وقت می گذاری و من با تو غرق در خوشیم. آنقدر خوش که گریه ام می گیرد. گریه ام می گیرد از این همه خوشبختی. خر بودن هم عالمی دارد. خوابم می آید. خودم را در آغوشت رها...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:44
آمدم برگ توت بچینم برای کرم ابریشم دیدم توتها رسیده و انگار تا به حال توت نخورده ام توت های رسیده را آرام چیدم ، مثل دانه های قند در دهانم آب می شدند. یادم رفته بود در خانه باز است دخترک در ماشین خواب است دیرم شده و کلاس دارم. توتها عین خود زندگی محسورکننده بودند. حیف آنهایی که از دستم می افتادند روی زمین. ۱۴۰۰/۲/۱۹
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:44
اینجا خانه من است، تو را دعوت کرده ام ، گلهای عروس را در گلدان گذاشته ام برای آمدنت و چای تازه دم ریخته ام در فنجان سرامیکی لب طلایی، با پای سیب که برایت پخته ام، با عشق پخته ام که خوب شده هم قیافه اش هم مزه اش. اینجا خانه خیالی من است، خانه ای که در دلم ساخته ام، سلیقه خیال من این است، همینقدر تاریک و روشن. رنگی و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:43
در آینه نگاه کردم ، موهایم مرتب شده بود. بعد از یک ساعت و نیم شنیدن صحبت های خانم همسایه و آرایشگر بالاخره ده سانتی از موهایم کم شده بود و سرم سبک شده بود. حس خوبی است بعد از کوتاه کردن موهایی که معلوم نیست مال چه زمانی است، مال چند سال پیش است. کی از ریشه درآمده و رنگ شده و حالا در آستانه چهل سالگی که رسیده بود به...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:43
رفتم توی بالکن، درخت توت غوغا کرده، توتهایش از دور برق می زنند مثل دانه های الماس ، نشستم روی صندلی بابا که هر شب بعد از افطار می آمد رویش می نشست و سیگار دود می کرد. دلم برای مامان و بابام تنگ شده با اینکه هر روز تصویری با هم حرف می زنیم دوسه بار ، هر بار هم زنگ می زنم دارند با هم کل کل می کنند و خنده ام می گیرد. بوی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:39
کلاس امروزم درباره تضاد در شخصیت بود. «تدی »سلینجر یک بچه ده ساله که شخصیت پیچیده ای داشت و یک تضاد بیشتر نداشت : پیشگویی و آگاهی به ماورا که برای همه تعجب برانگیز بود. اما شخصیت هالی «صبحانه در تیفانی »که خودش به ظاهر آدم ساده ای بود اما همینطور که داستان جلو می رفت به تضادهای مختلفی در گذشته و آینده اش می رسیدیم....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:37
به زندگی آرام این دو کرم نگاه می کنم. این چند روز که پیش ما هستند روزی دو یا سه تا برگ توت را خورده اند و بعد ظرفشان را تمیز کرده ام و برگ تازه گذاشته ام. کلا ده تا بودند که بین شاگردانم تقسیم کردم، البته مساوی نه. لالا و نانا هر کدام دو تا، از بس که قلدرند و توی کلاس من باید همه اش حواسم به لالا باشد که یک موقع کاری...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:35
نشسته ام در تاریکی خانه روی کاناپه آبی، به صدای رعد و برق گوش می دهم. از صبح دارم به پیام های شاگردهای ریز و درشت، مامانهایی که تا به حال ندیده مشان جواب می دهم و به شاگردهایی که فقط صداهایشان را شنیده ام پیام می دهم ، به همکارهای قدیمی پیام تبریک می فرستم. صداهای بچه هایی که دلم ضعف می رود وقتی نامم را می برند و دوست...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:33
امروز یک چهارشنبه استثنایی بود. هوای بهاری خوب و ابری که با چاشنی رعد و برق همراه بود.الان هم توی پنجره اتاقم یک ماه روشن قلمبه می بینم که خیلی نور دارد. مر چند بار در عمرش آدم می تواند ماه را در وسط قاب پنجره اش ببیند آن هم این همه پر نور؟ از ساعت هشت و چهل پنج دقیقه که بیدار شدم تا الان بیدارم. دکتر گفت یکی از کیست...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:30
تا صبح داشتم می نوشتم، هزار آدم و شخصیت توی ذهنم ول می زدند. هزار فکر ننوشته. چطور می توانم دوام بیاورم تا نوشتنشان. از آدمهایی که می شناسمشان تا آنهایی که شاید فقط یکبار دیده ام. این همه را می خواهم فقط بنویسم. اینقدر نوشتن در من جاری شده! ۱۴۰۰/۲/۷
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:30
امروز اولین جلسه کلاس داستان نویسی شروع شد. به کلاس آنلاین بالاخره با نیم ساعت تاخیر وارد شدم. برای ورود مشکلی بود که همه بچه های کلاس داشتند. جوانترین دختری بود بیست ساله و مسن ترین خانمی بود به نام فائقه که می خواست زندگینامه اش را بنویسد. چند نفر هم هم سن من بودند. دو نفر از آلمان و دختر فائقه از کانادا. موقع معرفی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:29
پسرک می گوید این چیه ؟ می گویم مایو. می گوید چرا این شکلیه؟ می گویم خانمها وقتی می خواهند شنا کنند این را می پوشند. بعد می گوید آهان فهمیدم. چون ممه هاشون پیدا نباشه کسی نبینه. تاییدش می کنم. داریم با هم کاربرگ لباسهای فصل گرم و فصل سرد را کار می کنیم. او و برادر کوچکش باید با قیچی لباسها و وسایل مربوط به هر فصل را...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:28
رفتم لب پنجره صبح بوی خاک باران خورده می آمد و بهار و چهل سالگی ۱۴۰۰/۲/۶
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 09:28
دارم تغییر می کنم. عوض می شوم. شبها بدون صدایت می خوابم. بدون فکرت و تصورت، بدون جمله هایت، بدون نگاهت، بدون صدایت می خوابم. مگر می شود؟ چرا شد؟ مگر می شود؟ «حواسم نبود به تو فکر کردن خود آسمونه توی دنیای سردم به تو فکر کردم..» نمی دانم دیگر لازم نیست بهت فکر کنم، درونمی. لازم نیست زل بزنم به گوشه ای و صدایت را برای...