-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 19:07
نشسته ام بیخیال و دارم سریال می بینم، هر سریالی که تلویزیون دارد. هر چه که باشد. که حواسم پرت باشد. حواسم پرت دختری می شود که قرار است پدرش برود بالای دار چون مواد از توی ماشینش پیدا شده و او دارد سعی می کند به همه ثابت کند که اشتباه شده، برای خودم تخمه ژاپنی ریخته ام کف بشقاب که خیلی هم نشود. یاد مامان شاگردم می افتم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 19:07
یک. ساعت شش صبح ماساژت بدم؟ نه حوصله داری؟ نه و بعد می خوابد. می ترسم. از اینکه بهم دست بزند و تو نباشی می ترسم. دو. سه نیمه شب قرصی که می خورم را سرچ کردم، مفنامیک اسید است نه فولیک اسید. مفنامیک برای قطع خونریزی است. فکر می کنم آخرینش را باید الان ساعت سه بخورم و دیگر نخورم چون خونریزی قطع شده و تقریبا یک لکه شده....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 13:52
کار خوبی که امروز انجام دادم، تمام کردن داستان «جنگجوی عشق »نوشته «گلنن دویل ملتن »بود. فایل های صوتی اش را گوش دادم. زنی که تمام زندگیش را بدون سانسور می نویسد. رفتن به آسایشگاه روانی، خیانت شوهرش، افسردگی گاه و بیگاهش، و خودش که از سکس خوشش می آید. وقتی یک نفر بتواند خودش را راحت بنویسد، چه اتفاقی می افتد؟ گلنن می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 13:51
منتظرم ساعت نه شود و قرص زرد رنگ را فرو بدهم، یک بطری آب معدنی گذاشته ام کنار دستم که به حرف دکتر گوش کرده باشم. آب را یک نفس می خورم. امروز، روز بایدهاست. روزی که من باید های زیادی را برای خودم تعریف می کنم؛ اگر بخواهم که خوب باشم. اگر بخواهم پیر نشوم؟ امروز شنیدم که دارم پیر می شوم. امروز شنیدم که یائسگی نزدیک است....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 13:50
طلوع کردی از دشت ها و کوه ها و ابرهای سفید قلمبه اسفند طلوع کردی از ازدحام شهرها. طلوع کردی و لبهام روی لبهایت بود ، طلوع کردی و چشمانم روی دریای چشمانت شنا می کرد طلوع کردی و قلبم روی قلبت ضرب گرفته بود. طلوع کردی و موج موهام لابه لای انگشتات گیر کرده بود. طلوع کردی و تنم در تنت ذوب شد. طلوع کردی طلوع کردی و غروبی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 13:50
اولش سوال می پرسد و نگران نگاهم می کند : چیکار کردی که خونریزیت بند نمی آد؟؟ من کاری نکردم. بهش نمی گویم کیست دارم. بعد مامان با خنده می گوید ندادی بخوره حالا باید بندازی جلوی گرگها. اولش متوجه نمی شوم چه می گوید. بعد به حالت انتقادی می گوید باید نمازهاتو بخونی، دیگه ده رو تموم شده، برو غسل کن. سرم می خواهد گیج برود....
-
چهار
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 13:49
چهار. مرد بدجنس نبود. از همان ابتدا هم گفته بود. این اولین و آخر دیدار ماست. زن می دانست اما می خواست هر طور شده این را باور نکند. نمی شد با هم باشند. نمی شد تا آخر با هم بمانند. مرد کس دیگری را دوست داشت. زن چند سال بعد شنید از همان کسی هم که دوست داشته جدا شده و بعد با کسی که بهتر از زن بوده لابد، شادتر بوده لابد و...
-
سه
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 13:48
سه. جلوتر نرفتند. انگار پایین تنه برایشان هنوز تابو بود. همینقدر برای زن کافی بود. نیرو گرفته بود بخندد و حرف بزند. مرد بهش نگاه می کرد و صدایش آهنگ قشنگی داشت. باید بر می گشتند. زن رفته بود لبه استخر ایستاده بود و انگار باز صدای خنده های ویرجینیا را می شنید وقتی شبها در کنار صاحب عمارت مست می کرد. همه زن ها ویرجینیا...
-
دو
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 13:47
دو. همه جا بوی نا می داد. وسایل قدیمی بود. معلوم بود خیلی وقت است که کسی به اینجا سر نزده. مرد مهربان بود. بغلش کرد. زن خودش را در پهنای بدن مرد جا داد. خیلی سرد بود. مرد رفت سراغ درست کردن کرسی. و زن رفت دستشویی. آب آنقدر سرد بود که دندانهایش بهم می خوردند. اما تحمل کرد. باید می رفت دستشویی. وقتی برگشت توی اتاق کرسی...
-
یک
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 13:45
یک. مرد گفت بریم تلو. زن گفت باشه برویم. من تا حالا تلو را ندیدم. تلو جای خاصی نبود. یک جاده بود. مخصوصا که زمستان بود. سرد بود. پر از برف و سفید بود. و بعد رسیدند به باغ. مرد کلید انداخت. کسی نبود. کف باغ پر بود از برگ درختان. درختهای گردو، آلبالو و سیب لخت بودند. روی برگها برف ریخته بود. راه که می رفتند صدای قرچ قرچ...
-
تا تهش رفتیم
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 13:40
حال من مهم نیست. حال من کی مهم بوده، حال من لوسبازی است. گریههای من نشانهی ضعف و ناتوانی است. من اصلا نمیدانم این دوهفته چه اتفاقی افتاد که مستحق این همه درد و رنجم؟ نمیدانم چرا باید این همه دلتنگ باشم؟ در قلبم را بستم که تو آخرین نفر باشی. دلم نمیخواهد کس دیگری بخواندم و بعد داستان از نو شروع شود. دلم میخواهد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 09:01
مامان داری گریه میکنی؟ نه عزیزم. بالاخره ما از این خراب شده میرویم و دیگر گریهای در کار نخواهد بود. بهت قول میدهم. بغلم کرد و بغض کرد و بهش گفتم دوستت دارم چیزی نیست. بهم گفت دوستم دارد. ۱۴۰۱/۹/۲۲
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 07:56
مرد امروز صبح در اتوبوس ایست قلبی کرد. هنوز شصت ساله ش نشده بود. یک نوه و عروس داشت . تازه دخترش عقد کرده بود. مرد یک بار طلاق گرفته بود و یک دوقلو از ازدواج دومش داشت. پسرها تازه سربازی شان تمام شده. مرد الان در پزشکی قانونی است. از صبح که این خبر را شنیده ام به خودم می پیچم. مرگ همین است. یکهو هستی و یکهو دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 07:55
به خانه که برگشتم باز پدم پر از خون بود، انگار خانم دکتری که سونو کرد باعث شد خونریزیم بیشتر بشود. نمی دانم. یک جور عجیبی وارد یک دنیای مخوف شده ام. همیشه از دنیای پزشکی و دکترها می ترسیدم و تا وقتی مجبور نمی شدم خودم را قاطیشان نمی کردم. حالا نوشتنم از دندان دردم شروع شد. اولین نوشته ای که شروع کردم به بهانه چهل...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 07:54
زن همسایه حرصش گرفته، اما می گوید من خیلی هم خوشحال شدم. اگر خوشحالی چرا ابروهای من را لنگه به لنگه کردی؟! اگر راست می گویی این جوری نمی شد! روزی که من باید بیایم زیر دستان نازنین خانم همسایه و آرایشگر دقیقا روز عقد یک دانه پسرش باشد. من باید سنگ صبور و حتی سنگ زیر آسیاب باشم و از کار عروسش حسابی تعجب کنم و بگویم من...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 07:53
حالا دلم می خواهد این خونریزی تمام شود، نه بدلیل چند بسته پدی که این چند روز استفاده کردم، نه بدلیل از دست دادن خون قرمز روشنی که عجیب است و گاهی لخته لخته بیرون می ریزد، نه بدلیل سردردهایی که کم جان و بی رمغم می کند... چون دوشنبه وقت سونوگرافی واژینال دارم و باید این خون بند آمده باشد و چهارشنبه دکتر می خواهد تمام...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 07:52
حالا که هوا دارد رو به گرما می رود این صحنه مبارک و عزیز را کمتر می بینم، اینکه مردی با عجله زیپ شلوارش را خیلی محترمانه کشیده پایین و دارد به دیواره های اتوبان می شاشد. قدیم وقتی از جاهای مخوف مثل زیر پلها رد می شدم بوی نامطبوعی می آمد که حتما همین حرکت باعثش بوده. اصلا، دلم می خواهد در این لحظه زل بزنم به چشمهای مرد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 07:50
دیشب خسته بودم، الان که از خواب پریدم انگار از دلتنگی مچاله شدم، نفس کم داشتم، از خواب بیدار شدم. مثل شناگری که نفس کم می آورد ، مثل عیدها، که آنقدر شنا می کردم که وقتی می خواستم به ساحل برگردم خودم را روی آب زیر تیغ آفتاب خلیج فارس شناور می کردم، مثل همان وقتها شدم. کاش همانطور معلق توی آب بودم و فقط حس صدای دلفین ها...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 07:50
نمی توانم چشمانم را باز نگه دارم. خیلی قشنگ دارند می سوزند. از هفت صبح بیدارم و قبلترش خوب نخوابیدم. کلا از وقتی اینجا می نویسم خوب نمی خوابم. بیدار می شوم و شروع می کنم به نوشتن و خواب از سرم مثل الکل می پرد. امروز خیلی توی ترافیک بودم، پاهایم درد گرفته از بس کلاج گرفتم توی سربالایی ها و چندین مسیر را چندین بار رفتم....
-
کابوس
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 07:23
تا خوابم برد، خواب فرار کردن و دویدن دیدم. دنبالمان بودند. داد میزدم توی خواب نمیتوانم بدوم. کوله پشتیم سنگین بود. از ترس داشتم میمردم. خوب شد خواب بود. و دیگر همین چند دقیقه را هم بهم زهر شد خوابیدن. چه خوب که شیر دارم. الان بلند میشوم برای خودم نسکافه درست میکنم و دیگر ترس و وحشت شبانهام میرود. ۱۴۰۱/۹/۲۲
-
دلتنگی گمشو
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 06:29
دلم خیلی گرفته. خیلی زیاد.،میخواهم بروم امامزادهای جایی ،فقط بلند گریه کنم. و کسی ازم نپرسد چرا گریه میکنی . ۱۴۰۱/۹/۲۲
-
تو نمیدانی
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 21:04
میدانم گند زدهام ، مخصوصا که الان این را خواندم که خیلی قبل نوشته بودی، چیکار کنم؟ من چقدر احمق بودم. کیارستمی جایی میگفت آدمها وقتی همدیگر را نمیشناسند برای هم جذاب ترند ولی وقتی کم کم شناختی به وجود میآید پرده ها کنار برود، کار تمام است. ۱۴۰۱/۹/۲۱
-
روز سگی
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 20:49
بهم گفت اصلا بهتون نمیاد. بهم نمیاد که دیگر جوان نیستم. با دخترهای تازه سعی کردم طرح دوستی بریزم. یک موبور و یک مومشکی اخمو که اصلا با من حرف نمیزد. خانهی قشنگی بود. همیشه دلم میخواست بدانم خانههای آتیساز چطوری ساخته شده، و امروز بالاخره رفتم طبقه دوازدهم. وقتی نزدیک آسانسور شدم عکس گرفتم. از پنجرهای که خورشید...
-
5
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 20:12
پنج. نفس های گرم، بدن های گرم، نگاه های گرم، بوسه های گرم ، لبخندهای وقت و بی وقت گرم، دست گرم و قوی که زن را نگه داشته بود توی آغوشش محکم که یک وقت از خوابش نپرد بیرون ، اما مگر خواب تا کی می توانست جان بگیرد؟ تا کی می توانست نگذارد خورشید غروب کند؟ یا طلوع کند؟ مگر خواب ها زمان و مکان دارند؟ معلق در بی زمانی و بی...
-
3
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 19:59
سه. مرد خندید و گفت : چطوری ، دیووونه؟ زن در گوش مرد زمزمه کرد: وقتی باهام بیشتر حرف می زنی، بیشتر دوستت دارم.وقتی حرصمو درمیاری بیشتر دوستت دارم. وقتی بهم میگی، ولش کن بیشتر دوستت دارم. وقتی بهم میگی، دیووونه بیشتر دوستت دارم. وقتی بهم میگی پس من چی، بیشتر دوستت دارم. وقتی حالمو می پرسی ، بیشتر دوستت دارم. مرد یکهو...
-
4
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 19:58
چهار. یخ زده از سرما و برف ها ، خیس با انگشتان منجمد وارد کلبه شدند. کلبه از دور کوچک بود، اما وقتی بهش رسیدند بزرگ بود، هیچ کس نبود. در باز بود. در خواب همه چیز اتفاق می افتد. زن چسبیده بود به مرد تا از خوابش بیرون نپرد. در کلبه بسته شد. دکمه ها باز شد. زیپها باز شد. قزنها باز شد. هر چه که باعث دوری می شد باز شد....
-
2
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 19:53
دو. زن دستش را می گذاشت روی دست مرد و فشار می داد و حواسش به آسمان و ابرها و قندیل ها بود و وقتی فشار می داد که چیز قشنگی می دید. مثلا یک سگ ولگرد که توی آفتاب کنار جاده لم داده بود یا سقف قرمز شیروانی ویلایی کوچک کنار جاده که چند لایه برف روی سقفش در حال آب شدن بود و هزاران قندیل نوک تیز آویزان لبه های شیروانیش...
-
1
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 19:52
یک. هنوز خیلی مانده بود به اول بهار. هنوز برف زیادی مانده بود تا آب شود. هنوز انتهای جاده بسته مانده بود. و هنوز تا چشم کار می کرد برف بود و برف. کوه ها انگار با لباس سفید عروس و داماد همدیگر را بغل کرده بودند. کوه جلوتر داماد بود. و کوه عقبی که به سرما نزدیک بود عروس بود. عروس بود که لایه لایه برف های چین چین روی...
-
من را بکش،
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 14:22
از همه چیز متنفرم، از زندگی، از خودم، از بچهام، از پدر و مادرم، حالم از هر چه که دارم در این زندگی بهم میخورد. دیگر نمیخواهم زنده بمانم . اینجا این مملکت را دوست ندارم. دلم نمیخواهد اینجا باشم. دلم نمیخواهد این اخبار هر روزه را بخوانم و بمیرم و زنده شوم و باز همینطور تکرار و تکرار. دلم میخواهد نابود شوم. با یک تیر...
-
سهمگین
دوشنبه 21 آذرماه سال 1401 08:44
نمیخواستم از دستت بدهم. فیلسوف کوچکم. چرا زدم همه چیز را خراب کردم؟ حالم بده و دروغ است اگر بگویم که اتفاقی نیفتاده. دارم حرفهای کوچک و بزرگت را میخوانم از قبل و قدیم نوشته بودی احتیاج دارم با یکی قهر باشم، حرفهایم را بخواند و بهم توجه کند. نوشته بودی خستهای. نوشته بودی خدایا یک راه جلوی پایم بگذار. بغض خفهام کند...