-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1401 04:26
بیدارم. فهمیدم فردا تعطیلم و لپ تاپم نیست، ناراحت شدم. امروز می توانستم از صبح بنشینم و ادیت کنم. می توانم فردا از اول دوباره بنویسم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1401 10:49
اصلا برایم اهمیتی ندارد چه کسانی بهم تبریک نگفتند اما وقتی هیچ عکسی از تولد در اینستا نگذاشتم ، نشان داد در یاد و ذهن چه کسانی هستم. همین. و این مهم بود
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1401 23:31
تولدم بود و خوب بود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 اردیبهشتماه سال 1401 10:07
چه احساسی دارم؟ هیچ . و این خوب است.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1401 15:16
می دانم از هفته بعد روزهای سختی را آغاز خواهی کرد. منم برایت آرزوی خوبی و سلامتی کردم. برایم قلب قرمز فرستادی. نهایت توجه و محبتت بود. دیشب کمی ذوق داشتم . اما به خاطر دردهایی که یادآور روزهای سخت پارسالت است ، چیزی نگفتم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1401 12:33
دیروز در آرایشگاه وقتی دکلره روی سرم بود ، به این فکر می کردم دفعه پیش که موهایم را دکلره کردم نوشتم و برنده شدم. باز باید بنویسم و همیشه برنده باشم. مگر نه ؟
-
41 is loading ...
پنجشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1401 12:32
چند روز دیگر باید چهل سالگی عزیزم را تمام کنم و تن بسپارم به چهل و یک سالگی. دیگر از اینجا به بعد روی چهل سالگی متوقف می شوم. بزرگ می شوم اما بزرگ نمی شوم. چهل ساله ای می مانم با کوله باری از تجربه و اتفاق و ماجرا و قصه و داستان . که هر روز می توانم بنویسمشان. به آن ها دلخوش باشم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1401 06:25
دیروز از خستگی باز خوابم برد. فکر می کنم امروز هم خسته بشوم به نوعی دیگر. این دو هفته ازدی بهشت خیلی پر کار و پر رفت و آمد خواهم بود. اما قشنگ است مگر نه؟ این گلهای سفید و زرد را خوب تماشا می کنم و خاطره بو و رنگشان را در سرم نگه می دارم برای روزهای سرد زمستانی. چه بهاری است!! چه بهار دلتنگ اما قشنگی است.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1401 06:12
دیشب آنقدر خسته بودم که راس ساعت دوازده خوابیدم. چقدر دلم می خواهد همیشه همینطور خسته بخوابم. بدون فکر بدون فکر. اما قبلش قسمتی از داستانم را نوشتم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1401 12:29
داستانهای نیمه کاره را باید کامل کنم. چقدر ماجرا دارند؟ نمی دانم اما باید بنشینم سرشان.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1401 11:30
داستانهای نیمه کاره را باید کامل کنم. چقدر ماجرا دارند؟ نمی دانم اما باید بنشینم سرشان.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1401 10:30
از حالت خبردار شدم اما به حالم فرقی نکرد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 اردیبهشتماه سال 1401 11:53
می خواستم نباشم اما دیدم حالا که هستم. باید باشم و ادامه بدهم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 اردیبهشتماه سال 1401 02:42
کاش سریال تمام نمی شد و من می ماندم در همین دنیا و تا ابد می ماندم!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 اردیبهشتماه سال 1401 21:26
خسته ام. من از این زندگی مشترک بی سرانجام خسته ام. می بینم که من آدم زندگی مشترک نبودم و نیستم. من اشتباه کردم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 اردیبهشتماه سال 1401 13:50
چرا قسمتهای جدید سریال this is us قلبم را زیر و رو می کند؟ موقع دیدنش الان بود که بنشینم و فقط با همه لحظه های قشنگ یک زندگی گریه کنم و دلم می خواهد وسط فیلم باشم با جک، ربکا، نیکی ، میگل و ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 اردیبهشتماه سال 1401 00:09
واقعیت محکم خورده و می خورد توی صورتم. چرا یادم می رود که در زندگیم چندان موفق نیستم. چرا فراموش می کنم که زندگیم نابسامانترین زندگی روی زمین است. چرا یادم می رود؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1401 03:21
چطور می شود زنده ماند ؟ عاشق ماند ؟ و زندگی کرد و ادامه داد ؟ فقط زمانی که دیگر عصبانی نباشم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1401 06:33
آدمها در زندگی تغییر نمی کنند، همچنان فرو می روند. آزار می بینند. نجات پیدا نمی کنند. بیهوده به چیزهای مختلف چنگ می زنند. برای اینکه شاید بهتر زندگی کنند، اما باز برمی گردند به همان نقطه اول. همان چیزی که می دانستند. اشتباه کردند. اما دیگر خیلی دیر شده. شاید هم دیگر قدرت تغییر را ندارند.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1401 05:53
چقدر نوشتن در اینجا برایم سخت شده، دلم برای وبلاگم تنگ شده اما. هر روز باید بیایم بنویسم که حالم چطور است ؟ چرا کم می نویسم اینجا. اینجا خانه من است. اولین خانه من برای نوشتن. جان دادن کلمات من باید اینجا باشد. باید اینجا حال و احوالم را چال کنم تا حالم خوب شود. هر چه که باشد. نمی توانم اینجا را فراموش کنم. اردی بهشت...
-
برگشت
پنجشنبه 25 فروردینماه سال 1401 15:29
داستان های که سال گذشته برای مسابقه ها فرستاده بودم، یکی یکی رد می شوند. برمی گردم و دوباره می خوانمشان. و از اول می نویسمشان.
-
لحظات به سختی می گذرد
جمعه 19 فروردینماه سال 1401 21:03
من دلتنگم. هر شب قبل از خواب می نویسم. در دلتنگی غلت می زنم و می خوابم. قبل از خواب ، قبل از رفتن به خواب، قبل از رفتن به دنیای ناشناخته ها ، قلبم از شدت دلتنگی می خواهد فشرده شود.
-
از شاگردان صمیمی
پنجشنبه 18 فروردینماه سال 1401 06:47
مامان شاگردم مجسمه می سازد. با پاپیه ماشه. کلا زن هنرمندی است با اینکه کامپیوتر خوانده. دیروز برایم تعریف کرد که دارد در یک مسابقه شرکت می کند که یک چوپان و قوچ را دارد می سازد. توی ذهنش قصه چوپان دروغگو بود و من گفتم عیبی ندار داستانش تکراری است؟ بعد از رفتنم از خانه شان بهم پیام داد که این تخصص شماست. من خندیدم و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 فروردینماه سال 1401 21:20
خسته شدمم اینقدر جواب دادم. چرا آموزش و پرورش در ته سال تحصیلی همچنین تصمیم مسخره ای گرفت و زندگی من را مختل کرد ؟ چرا ؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 فروردینماه سال 1401 10:52
و من مسافرم ای باد های هموار
-
۱۴۰۱
دوشنبه 1 فروردینماه سال 1401 06:43
عید شد. بهار شد. نوروز شد. عید باشید. بهار باشید. نوروز باشید. و همه خوبی های دنیا.
-
پستچی حال خوب کن
شنبه 28 اسفندماه سال 1400 06:15
پشت در پستچی ایستاده، عیدیش را گذاشته ایم در پاکت که بهش بدهیم. گوشی را برمی دارم و می گویم امسال خیلی به شما زحمت داده ایم . دست شما درد نکنه که اینقدر خوب و با دقت بسته های ما را آوردید. و سال دارد یواش یواش تمام می شود. همه چیز نو می شود. کاش منم حالم بهتر باشد. کاش همه حالشان خوب باشد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 اسفندماه سال 1400 04:39
چرا این سال لعنتی تمام نمی شود؟
-
دنباله رو
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1400 23:35
وقتی تو چهل و دو ساله بودی ، من چند ساله بودم ؟ حالا من چهل و یک ساله دارم می شوم تا چند ماه دیگر. دنیای عجیب و کوچکی است. آن موقع می خواستی چیزی را بهم بگویی . عشق در هر سن و زمان و لحظه امکان پذیر است. حالا من چهل و یک ساله دارم، جا پای تو می گذارم. من به اندازه تو اطالاعات ندارم. می دانم. کتاب نخوانده ام. اما از تو...
-
غربت
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1400 06:33
دیشب در تنهایی و تاریکی، در اوج غصه و غم اشک می ریختم. تمام شدن نامه ها، غمگینم کرده بود. بهانه های هر شبم یا اینکه شاید یک کلمه باهام حرف بزنی یا پیام ها را ببینی ، همه این دلخوشی ها تمام شد. حالا خودم را با شنیدنشان دلگرم و ذوق زده می کنم. روزشماری می کنم برای شنیدنشان. تا شنبه. اما دیشب من خیلی غریب بودم. برای غربت...