-
نون ِ نوشتن
شنبه 23 بهمنماه سال 1400 22:18
نمی توانم بنویسم. انگار هر چه زمان کمتر می شود، من چیزی برای نوشتن ندارم. تا بیایم بنویسم همه کلمه ها برایم بی معنی و زشت می شوند. نمی دانم چرا اینطور شده ام؟ هر چه می نویسم خوب نیست. باز شروع می کنم اما باز نصفه نیمه می ماند.
-
برنده شدن خوب چیزی است
شنبه 23 بهمنماه سال 1400 00:53
دیدی فرشته حسینی وقتی جایزه گرفت ، چی گفت؟ -اینجا هنوز صدای کوفتی برنامه قطع نشده بود- خطاب به نوید ، این اول راهه. حتما از خوشحالی بردن جایزه دارند عشق بازی می کنند. بردن جایزه -حالا هر جایزه ای- خیلی خوب است. لذت بخش است. به جایزه های بزرگ فکرمیکنم. به جایزه کن اسکار جایزه ادبی نوبل چراکه نه باید بخواهم، باید درپی...
-
روزگار خوش
جمعه 22 بهمنماه سال 1400 22:41
امروز شال و کلاه کردیم و بعد از مدتها زدیم به دل جاده، در راه کتاب می خواندم و به دانه های برف نگاه می کردم که مثل پنبه های کوچک و نرم می باریدند. برای اولین بار رفتم در جاده جدید چالوس. چقدر دلم برای جاده چالوس تنگ شده بود. هوای گرم ماشین دلپذیربود. در کنار هم آرام گرفته بودیم. دخترک بیرون را تماشا می کرد، من کتاب می...
-
گیج و خراب
جمعه 22 بهمنماه سال 1400 06:43
ما را چه می شود؟ منتظریم بشنویم دوستت دارم اما وقتی می شنویم وحشت می کنیم. دهنمان تلخ می شود و دلمان می خواهد فرار کنیم. چرا همه چیز خراب می شود ؟ چرا همیشه منتظر دوست داشته شدن هستیم و وقتی دوست داشته می شویم از خودمان بدمان می آید؟ این چرخه ادامه دارد. تو کسی را دوست داری که او کس دیگری را دوست دارد و کسی تو را دوست...
-
لبالب از اندوه و غم
پنجشنبه 21 بهمنماه سال 1400 23:06
خانه بابا ماندم که فردا برویم جایی که برف باشد. این روزها که آخر شب می نشینم پشت لب تاپ کمر و گردنم درد می گیردتا چیزی بنویسم. اما چیز زیادی پیش نمی رود. امیدوارم زودتر این داستان نصفه نیمه تمام شود.همه اش فکر می کنم امروز چهارشنبه است یا پنج شنبه نیست و روز دیگری است. امروز نزدیک پل حافظ ، جلسه داشتم و روزگارم افتاد...
-
دو و نیم ساله ی من
پنجشنبه 21 بهمنماه سال 1400 00:32
شاگردم رفته خانه خاله مامانش و خاله مامانش ازش پرسیده: فسنجون دوست داری؟ ه ، دو و نیم ساله ، بهش گفته نه، من .... جون را دوست دارم. و نام من را برده است. امروز بعد از بازی رفت توی تشکش و به من اشاره کرد پتو را رویش بیندازم و بعد که کمرش را چند بار ماساژ دادم خوابش برد. نمی دانم چرا اینقدر دلم برایش غش می کند؟ آخ خدا.
-
شب نوشت
چهارشنبه 20 بهمنماه سال 1400 00:54
دندان فندق درآمده ، خیلی کوچک و نامحسوس. امشب فهمیدیم از بس که انگشتش را می کند دهانش و مخصوصا سمت چپ لثه اش می کشد. چیزی ننوشته ام و خودم را سرزنش می کنم . از فردا ده روز وقت دارم. و این خیلی وقت کمی برای نوشتن دو تا داستان است. بغض کمی مانده اما به همه غصه ها گفتم به درک و گور بابای همه شان. من نمیخواهم بیخودی...
-
شوربختی
دوشنبه 18 بهمنماه سال 1400 21:25
حالم بهم می خورد وقتی که کسی من را به خاطر خودم دوست نداشته باشد. یا بدنم را بخواهد یا پول لازم داشته باشد.
-
روشنا
دوشنبه 18 بهمنماه سال 1400 08:05
دیشب با گریه خوابیدم. هر کار می کردم خوابم نمی برد و انگار غمی عمیق و جانکاه هر لحظه در وجودم شعله ور می شد. هدفونم را گذاشته بودم و آهنگ گوش می دادم. اما باز هم خوابم نبرد. نزدیک دو هدفونم را بیرون آوردن و اشکهایم را پاک کردم و چشمانم را بستم و آرزوی خواب کردم. و خوابیدم. الان بیدار شدم که به نظر باز هم زود است و تا...
-
ناموس
دوشنبه 18 بهمنماه سال 1400 00:22
در دنیایی که مرد راحت می تواند سر زنش را ببرد و در خیابانهای شهر قهقهه بزند و از کارش خشنود باشد ، در این سرزمین ، چگونه می شود نفس کشید؟ حالت از مردها بهم نمی خورد؟ هیچ زنی ناموس، هیچ کس نیست. این شعرها را دور بریزد لطفا. دوران غیرت و ناموس به پایان رسیده است.
-
آینه خانه
یکشنبه 17 بهمنماه سال 1400 22:35
طاقچه مسابقه داستان کوتاه گذاشته . یعنی دوباره شرکت کنم؟ و این بار داستان های برنده را نشر ثالث چاپ میکند.
-
ای که می جویی گشاد کارخود از آسمان آسمان ازما بود سرگشته تر درکار خویش
یکشنبه 17 بهمنماه سال 1400 21:44
امروز هر خیابانی که گذشتم و از هر اتوبانی که رد شدم، از آسمانش عکس رفتم. برایم مثل یک مدیتیشن بود که به ابرها نگاه کنم، بدون اینکه تصادف کنم یا منحرف بشوم یک عکس با دقت بیاندازم. و توی گوشیم پر از عکس آسمان آبی با ابرهای قشنگ آسمان است . چه کسی بود که گفت آسمان هر جا همین رنگ است؟
-
دخترکم دارد بزرگ می شود
یکشنبه 17 بهمنماه سال 1400 00:05
دخترک هر شب قبل از خواب یک کتاب می خواند . یک سررسید برداشته و خاطراتش را می نویسد. کلماتش را هر طور که می گوید می نویسد البته قرار بر این است که من نخوانده باشمش. اما من غش کردم برای نوشتن هایش. من از راهنمایی دفتر خاطرات داشتم. او از هفت سالگی. اینها یعنی تغییر نسل. وسط کتاب خواندن خوابش می برد. امشب بغلش کردم موقع...
-
آتی
شنبه 16 بهمنماه سال 1400 00:24
آتیه در فیلم خسوف خیلی زیباست، حتی اگر چشمانش سبز نبود من او را خوش قیافه اعلام می کردم. جوری نگاه می کند که دل آدم آب می شود . برای همه پسران برومند این مرز و بوم ، همچنین دختران زیبا و خوشگل و نازنینی آرزومندم.
-
جمعه ی نیمه زمستان
جمعه 15 بهمنماه سال 1400 18:16
وقتی رسیدم خانه بابا لوبیاپلو را درست کرده بود و اوووف چقدر خوشمزه شده بود. صبح وقتی بیدار شدیم به الهام پیام دادم می آیی برویم باغ کتاب. قبل از اینکه مریض شوم قرار بود برویم که نشده بود. الهام بهم زنگ زد بعد از نیم ساعت که من توی راه باغ کتابم. و من شگفت زده از این همه دل به دل راه دارد، تند تند مایه لوبیاپلو را و...
-
سرد بدون برف
سهشنبه 12 بهمنماه سال 1400 23:19
خوشحالم چون فردا تمام روز را در خانه هستم و به مدرسه کذایی نمی روم. خیلی خسته شدم. امروز از سیدخندان به قیطریه رفتم. آن موقع برف می آمد. روی پل صدر مه آلود بود و برف می بارید. وقتی رسیدم خبری از برف نبود.
-
یگانه
دوشنبه 11 بهمنماه سال 1400 23:40
با تمام تنم دوباره کلاسهایم همانطور پشت سر هم و حتی بیشتر در جریان است. خسته ام. خیلی خسته و کلمات در سرم رژه می روند. دلم میخواهد بنویسم اما نمی شود. انگار باید پشت لب تاپ بنشینم. نمی دانم چرا؟ چیزهای جدی را فقط باید با لب تاپ بنویسم وگرنه نمی شود.
-
نویسندگی یعنی دوام آوردن طولانی
دوشنبه 11 بهمنماه سال 1400 06:09
به چند موضوع فکر می کنم که بنویسم. از چهار و نیم که بیدار شدم خوابم نبرده و تا الان دارم فکر می کنم. هی کلمات را بالا و پایین می کنم. انگار موتور نوشتنم دوباره بخواهد روشن شود. و تا آخر هفته خمیرشان را ورز می دهم تا بالاخره در لحظات آخر روی ورد بنویسم . ذهنم پر و خالی می شود. چیز جدیدی نیست. همه چیز از درونم شکل می...
-
بی دوست زندگانی
یکشنبه 10 بهمنماه سال 1400 22:50
از صبح بیدارم و تا الان که دراز کشیده ام، پی کلاسهایم بوده ام و مرتب کردن برنامه های فردا، قرار و مدار با مامانها و کلاسهایم. اما بین همه اینها دیدن دوستم که خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودیم، رفتم. برایم حرف زد. برایش حرف زدم. خیلی خوب بود، دل هر دویمان باز شد. دلمان می خواست همینطور بی وقفه حرف بزنیم از هر چه که...
-
دلخوشی های کوچک
شنبه 9 بهمنماه سال 1400 20:49
دیشب با اینکه ایمیلی دریافت کردم که نوشته ام را در مجله شان چاپ نمی کنند حالا به دلیل محدود بودن صفحات تشان. و غصه خوردم. اما بعد از آن استادم را در جشن امضای کتاب جدیدش دیدم. و وقتی خودم را معرفی کردم خیلی تحویلم گرفت و خیلی احساس خوبی بهم دست داد. کتاب را برایمان خواند. درباره اش با بچه ها حرف زد. برایمان امضا کرد....
-
من صید وحشی نیستم
شنبه 9 بهمنماه سال 1400 15:42
اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن گر وی به تیرم میزند استادهام نشاب را مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس ماهی که بر خشک...
-
غم جمعه
شنبه 9 بهمنماه سال 1400 00:06
وقتی می رسد به آهنگ بانوی عمارت محسن چاووشی فکر می کنم که این شعر را تو برایم خوانده ای و گریه ام می گیرد.
-
دردسرهای زندگی
جمعه 8 بهمنماه سال 1400 11:52
این هفته که به خانه آمدم، خیلی کار داشتم. دیشب بعد از فوتبال، بیشتر کارها را انجام دادم. حبوباتی که لازم داشتم شستم و خیس کردم و حتی لپه های قیمه امروز را پختم. برنج را خیس کردم. ظرفها را در ماشین جا دادم و لباسهای کثیف را جدا کردم و گذاشتم جلوی ماشین لباسشویی. صبح که بیدار شدم، اولین سری ماشین لباسشویی را روشن کردم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 بهمنماه سال 1400 01:01
صدای گریه از خانه همسایه قطع نمی شود. آشوب شده ام. تنها راه حلم هدفون است.
-
سلام جام جهانی
جمعه 8 بهمنماه سال 1400 00:06
امشب قشنگترین لحظه در فوتبال زمانی بود که عابدازاده پسرش را بغل کرد، امشب یاد بازی ایران و استرالیا افتادم. آن موقع تماشاگر کم بود ، چون بازی استرالیا بود. امشب هم تماشاچی فوق العاده کم بود مخصوصا که از زنان گزینشی استفاده کرده بودند. موقعی که بازی تمام شد، عابدزاده مغرورانه و بدون لبخند به شادی بازیکنان نگاه می کرد....
-
کل من علیها فان
پنجشنبه 7 بهمنماه سال 1400 23:46
دارم به داستان ساینا از پادکست راوی گوش میدهم. داستان زندگی یک دختر که در یک خانواده ای عجیب و غریب بزرگ شده، مخصوصا مامان ساینا خیلی او را در طول بزرگ شدن آزارش داده. آقای سلیمانی ، امروز موقع اذان مغرب در خیابان دچار ایست قلبی شد و مرد. ما وقتی فهمیدیم که خانواده اش، یعنی همسایه روبه رویمان ، صدای شیون و جیغشان بلند...
-
حقارت محض
پنجشنبه 7 بهمنماه سال 1400 06:36
سروش میلانی زده ، در نمایشگاه عکسی که جدیدا در نشر ثالث برگزار کرده، یکسری عکس گرفته از زنان حامله، و بعد حجمی اسپرم روی عکسهای چاپ شده ریخته. آیا این زنها که سوژه عکاس بوده اند می دانستند که قرار است با عکسهایشان چنین کار سخیفی انجام شود؟ تحقیر و توهین تا این حد؟ بعد عده ای از مردان محترم با لباس های زرد و مشکی جلوی...
-
کابوس
چهارشنبه 6 بهمنماه سال 1400 10:12
خواب دیدم با هم به یک قهوه خانه عجیبی رفته بودیم، پر بود از نیمکت های چوبی که توی حیاطش چیده شده بود. پر ازمردهای عجیب و غریب بود که به ما زل زده بودند. نمی دانم چه شد، زدی بیرون و سوار ماشینت شدی. من از لابه لای نیکمتها و از نگاه مردها کشیدم بیرون. آمدم جلوی در. آب بالا آمد. آب نمی دانم از کجا بالا می آمد و من مثل...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 بهمنماه سال 1400 00:17
چه اعتراف هولناکی،
-
هر بار قلمت خشک میشود و نمیتوانی بنویسی بنشین و برای آنکه دوستش داری نامهای مفصل بنویس. گرهِ کارت باز میشود.
سهشنبه 5 بهمنماه سال 1400 06:45
دیشب نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و برایت ایمیلی که گرفته بودم فرستادم، توقع نداشتم جواب بدهی یا اصلا عکس العملی داشته باشی. فقط می خواستم بدانی که خیلی خوشحالم و قدردان لحظاتی هستم که برایم وقت گذاشته بودی. اصلا با چند نفر می توانستم این شادی را تقسیم کنم؟ از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر بود. اول می خواستم همان صبح...