-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 18:06
بغض خفهام میکند بالاخره. پاییز کی آمد؟ کی این همه برگ چنار زردو نارنجی شد؟ کی این همه قلب درختان سوخت؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 06:37
حتی دیدن رفتن آدمها قلبم را تکه تکه میکند. آذمها فکر میکنند باید بروند از شهرو دیارشان تا زندگی بهتری داشته باشند. و بقیه را میگذارند و میروند. روزگار غریبی است نازنین.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 01:17
چندتا سهشنبه باید بگذرد؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 01:02
تو که اینقدر سنگدل نبودی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 00:51
همه کار میکنم که فراموش کنم. که خودم را به دست گذر عمر بسپارم. مثل جنازه میرسماما دخترها را به سینما میبرم. در سینما میخواهم گریه کنم. میخواهم برای پسرک بدون مامان گریه کنم. غصه میخورم. بغض میکنم. بچهها میخندند. به خانه برمیگردیم. من خوب نیستم. حالم همان است. دلشورهام رفته. این نادیده گرفتن، این سلاخی،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1401 18:09
حالم بد است. حالم بد است. هر کلمه خنجر شده. فرو رفته در جای جای بدنم. آفتاب روی صورتم.ترافیک سگی. حال تهوع. کتاب بخوانم شاید بهتر شدم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1401 16:28
بغض که هر کلمه مثل خنجر است. مثل زخمی که می زند و من را متلاشی میکند. من صبوری می کنم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1401 15:13
دلشوره دارم. دلشوره ای بی پایان. چه بگویم؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1401 07:57
جوشهای صورتم را کندم، گوشههای ناخنم را ریش ریش کردم و باز کندم. چه به روزم آمده؟ میخواهم از این مرحله عبور کنم. میخواهم بگذرم. اما درد دارد. رنج و درد زیاد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1401 21:13
رفتم نقاشیهای احمدرضا احمدی را دیدم و وقتی به میم گفتم به خاطر او رفتم، خیلی خوشحال شد. از همان جا برایش عکس نقاشیها را میفرستادم. چقدر فاصله هم معنا داشت هم نداشت. گفت کاش با هم بودیم. کاش.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1401 20:02
گریه کردم. راه رفتم. غصه خوردم. و باز برگشتم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1401 15:05
آخرین ضربه را محکمتر بزن.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1401 14:57
آه عزیزم خوب من! چطور صدایت کنم؟ من بد بودم. من در حق تو بدی کردم. خوب نبودم. بدی بودم. چکار کنم که من را ببخشید؟ چکار کنم که دیگر غمگین نباشی؟ درگیر من نباش. فکر کن نبودهام هیچگاه. کاش میشد من را ببخشی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1401 14:56
مثل پیرزنها شدهام. هرجایی که میتوانم پول پس انداز میکنم. میدانم که راه سختی پیش رویم خواهد بود.
-
عباس معروفی
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1401 06:55
بگذار از غصه بنویسم. از غصه که نویسندهی محبوبم را کشت. این چند روز خیلی غمانگیز میگذرد. چون نویسندهای که باهاش بزرگ شذم و همهی کتابهایش را خواندم و در کلماتش غرق شدم و همیشه دلم میخوذست کثل او بنویسم و هر بار از کلماتش استفاده میکنم . ازش تقلید میکنم. آشفتگی و عاشقی را. او از بس که غصه خورد ، دیگر طاقت نیاورد....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1401 06:52
گوشم سوت میکشد و دلم تنگ شده. نمیتوانم بگویم دلم تنگ شده. من باید تا آخر عمر این بار تحمل ناپذیر هستی را به دوش بکشم. من که پر از کلمهام و هر شب و صبح مینوشتم. داستان پشت داستان. ماجرا پشت ماجرا و تمرین میکردم. حالا سکوت کردهام. تمرین سکوت. تمرین خودداری کردن از نوشتن هر چیزی. هر چیزی را که میبینم ننویسم. هر...
-
حسرت
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1401 06:40
من آدم بدی بودم. من آدم بدی هستم. من در دوستی کاری برای تو نکردم. و حالا غصه میخورم که چرا حالت بده. و نمیتونم همهچیز را به اول برگردانم. گفتی گند میزنی به اعصاب من. من ساکت شدم که دیگر اعصابت بهم نریزد نروی آمپول بزنی. من دیگر چیزی نمینویسم. دربارهی فیلم جولیتا بگویم که وقتی گوزن کنار قطار میدوید و زن مرد در...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 شهریورماه سال 1401 21:25
صبح سر کلاس گوشه های دستم را کندم. الان فیلم جولیتا را دیدم. سر کلاس استاد گفت از روی سه تا داستان مونرو اقتباس شده و جایزه کن را برده که به نظرم قشنگ بود. با نامه نوشتن مفصل های داستانی را به صحنه تبدیل کرده بود.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 شهریورماه سال 1401 18:38
میخواهم صبحانه در تیفانی را ببینم ، نمیدام برای چندمین بار.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 شهریورماه سال 1401 16:32
توی کلاس حالم خوب بود. اما باز دوباره برگشتم به کابوس. نشستم در دندانپزشکی و میخوانم. کار دیگری ندارم. کاری که حالم را خوب کند. باید طاقت بیاورم.
-
فراموشی
یکشنبه 13 شهریورماه سال 1401 09:51
روبهروی جایی ایستادهام که قبلا لابراتور بود، جایی که عکسها را ظاهر میکردیم، چقدر اینجا خاطره دارم. روی درش نوشته، سفال یک و دو. الان دم در آقای صالحی که قبلا در گروه کار میکرد را دیدم. فامیلی من را یادش رفته بود اما یادش بود که من صنایع بودم. چه روزهایی گذراندیم. چه ماجراهایی، چه عشقهایی. دلم تنگ و گرفته است....
-
بیکسی
یکشنبه 13 شهریورماه سال 1401 06:46
من کسی را داشتم که حداقل فهمیده بود که چه روزگاری میگذرانم، اما حالا همان را ندارم. بیکسی خیلی بد است. تنهایی را میشود تحمل کرد. من همیشه تنها بودم. هیچوقت کسی حال و روزم را نفهمید. نفهمید در چه چاهی نفس میکشم. اما دیشب همان چند قطره امیدم هم پرید و رفت.
-
ازم فاصله بگیر
یکشنبه 13 شهریورماه سال 1401 00:40
اشتباه کردم مثل همیشه. نمیدانم تا کی میخواهم اشتباه کنم. کی میخواهم بزرگ شوم و دیگر اشتباهاتم را تکرار نکنم. من که معذرت خواهی کرده بودم. چرا اینطوری شد؟ دارم از اول فکر میکنم چرا اینطوری شد؟ خودم لجبازی کردم. و ادامه دادم. اصلا برای من نوشته بودی خربزه خوردن و پای لرزش نشستن. چرا نفهمیدم. من قلبم تکه تکه شد.
-
پایان
یکشنبه 13 شهریورماه سال 1401 00:16
سلام. میخواهم اینجا بنویسم. خواهش میکنم طاقت بیاور و دیگر فقط و فقط اینجا را نگه دار. اینجا روز مبادای من است. هربار که دلشکسته و خستهام میآیم اینجا. چه خوب که هستی. دخترک زانویش درد میکند و برایش کاستژ میدهم مثل خیلی شبها. بغلش میکنم و میبوسیدم. مثل خیلی روزها. به آسمان نگاه میکنم. یک ماه نیمه و با یک ستاره...
-
هستم اگر میروم، گر نروم نیستم
یکشنبه 30 مردادماه سال 1401 05:49
میخواهم اینجا بنویسم که نوشتن برای من مثل نفس کشیدن هر لحظه و هر زمان جاری است. داستان مینویسم. و کمتر میخوانم. شاید یک دوره باز در کلاسهای استاد سال پیش شرکت کردم و همین از همین جالا بهم انگیزه داد برای نوشتنهای بیشتر و ساختن دنیاهای جدیدتر. شاید این باشد توشهی تابستانم. باز ببینم جه پیش میآید. حال روحیم هی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 تیرماه سال 1401 06:18
حالم خوب نیست. می خواهم خوب باشم. می خواهم که بنویسم. می خواهم قشنگترین داستان های دنیا را بنویسم اما نمی توانم. خیلی ناتوان شده ام. چیزی که در دلم است بی جان و ناتوانم می کند. نوشتن را ازم می گیرد.
-
بازگشت
سهشنبه 21 تیرماه سال 1401 07:06
باز برگشتم همین جا، همین جای عزیز خودم. با کوله باری از غم و تجربه و انگیزه تازه برای زندگی دوباره. باورت می شود بعد از شکست آدمی دوباره بخواهد زندگی کند؟ بهواهد ادامه بدهد؟ من هر بار زمین می خورم اما باز بلند می شوم. با قلبی پر از دوست داشتن این زندگی. این زندگی لعنتی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 خردادماه سال 1401 05:38
من از تو می مردم تو زندگانی من بودی!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 خردادماه سال 1401 09:07
من منتظر زندگی موازیم. که عاشقم باشی. این همه عشق هیچ وقت از یک نفر ندیده بودم. این همه دوست داشتن خوب و امن. این همه دوستی. چرا اینقدر زود تمام شد؟ چرا
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 خردادماه سال 1401 09:07
چقدر سخت است که بغض کنی و نتوانی حرف بزنی و نتوانی مثل بقیه آدمها زندگی کنی. نتوانی مثل آنها فکر کنی. همه چیز برایت سختتر می شود.