-
من مربی هستم .
چهارشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1392 23:29
مگر می شود آدمها در زندگی م نقش نداشته باشند ؟ و یک دسته بزرگی از آنها ، معلم ها و استادان دانشگاه هایم بوده اند .هنوز معلم کلاس اولم در ذهنم هست که دخترش همکلاسیم بود و یادم هست که با همسرش زندگی نمی کرد . و دستهایش بوی مداد گلی می داد . حتی یادم هست نامش را . و نام دخترش را . و نمی دانم تا کی یادم بماند . و استادانی...
-
نیاوران سبز و شاد
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1392 22:48
خدای کشتار را دیدم و لذت بردم . شبی بود به یاد ماندنی . ممنون م از این تیاتر که پس از مدتها شاد م کرد به معنای واقعی .
-
آرمیتا رضایی نژاد
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1392 22:46
اولین بار که اسمش را در لیست دیدم ، برایم جالب بود و کمی هیجان انگیز . نمی شناختمش . هر چند که الان هم بعد از بیست و چند جلسه کلاس یکساعت و ربعی و چندین جلسه غیبت که شاید برای افتتاح جایی رفته بود و نیامد یا در کنفرانس یا همایشی شرکت داشت .کلاس لگو ، قوانین خودش را دارد و بچه ها بعد از شنیدن قصه و مشکلی که در قصه هست...
-
تنها آنکه در مرز می زید ، سرزمینی خواهد آفرید .
جمعه 6 اردیبهشتماه سال 1392 17:20
بازیگر آن سالها یکهو پیر شد . جوانی که سوار موتور می شد و اسمش رضا بود یا توی بازارچه قدیمی راه می رفت و نامش قیصر بود ، حالا دیگر جوان نبود . به اندازه ای بیش از سی سال پیرتر شده بود و من هی شک می کردم خودش باشد و در خیابانهای استانبول پرسه می زد یا خیره می شد به دریا و ساحل فرزان بود ، چقدر عوض شده بود چقدر خسته و...
-
مجبور نیستم
جمعه 6 اردیبهشتماه سال 1392 00:43
ولی دوست دارم . دوست دارم از وانتی پشت خانه ام ، پنج کیلو باقالی بخرم و تا یک نیمه شب بنشینم و از پوست سبز تیره جدایشان کنم ، از وسط نصف و آخر از پوسته نازک سبز رنگ بیرون بکشمشان و در سبد بریزم . مجبور نیستم اما وقتی از جلوی سبزی فروشی رد می شوم ، وسوسه می شوم نیم کیلو سبزی خوردن پر از ریحان بخرم ، بگویم نعنا و ترخون...
-
از ختم تا خانه
سهشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1392 23:03
هیچ وقت از این زاویه پارک ساعی را ندیده بودم ، از سمت وزرا . راه افتادم . بالا و پائین . پارک ساعی در وسط دره ای کوچک افتاده . پله ها را دو تا یکی بالا و پائین کردم و رسیدم به ولی عصر . سرازیری که نمی توانستم متوقف شوم جز در شهر کتاب کنار ساعی و قفس مرغ عشقها و فنچها که روی درخت مصنوعی و کنار شوفاژ و زیر نور آفتاب عصر...
-
Daily Note
دوشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1392 00:06
می خواهم همه روزهای اردی بهشت را بنویسم .هزاران حرف داشتم و می خواستم بنویسمشان اما یادم نیست . یادم نیست که چه چیز مهمی ذهنم را این همه مشغول کرده ،که نگذاشت بخوابم ، که خواب را از کله ام پرانده و زده ام روی رادیو نمایش و چراغها را همه خاموش کرده ام و فقط از روشنی صفحه کامپیوتر دستی ام ، کلمات را تایپ می کنم . از صبح...
-
آنروز که دستهای تو ویران شد ، در کوچه باد می آمد.
یکشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1392 12:27
فکر می کنم و توی شلوغی آدمها دارم کتاب می خوانم و از خیابانهای فرانسه سر در می آورم . حرفهای برتون با نادیا و آشفتگیهایش .با این کفشهای تازه ، احساس خوبی دارم ، احساس پرواز ، و سریع به کلاس شنبه هایم می رسم، که راه سختی دارد تا خانه . فکر می کنم به مرگ که خیلی نزدیک است که خیلی ها در کنار هم بوده اند و صبح این در کنار...
-
شب به یاد ماندنی
جمعه 30 فروردینماه سال 1392 11:00
نسیم خنکی می وزید و من منتظر ایستاده بودم و باد می پیچید لابه لای چادر مشکی ام ، نور باران بود و نور آینه کاری ها چشمم را می زد . و توی دلم خوش بودم از امشب که بالای قبر سنگ سفید علویه پرهیزکار ، حاجیه حورا سید رضی علاقبند ، فاتحه می فرستادم . گنبد طلایی ، تمام غمهای رنگی و غیر رنگی ، سیاه و سفید را یکدست آب کند . بعد...
-
یاد من باشد تنها هستم
پنجشنبه 29 فروردینماه سال 1392 10:32
یاد تو می افتم که دوستی در ژاپن داری . تصورم از ژاپن، هایکوست و شکوفه های گیلاسی که بهار بر روی درختانش می نشینند و مردم به دیدارشان می روند . توی راه برگشت برای نمی دانم چندمین بار است که شماره ات را می گیرم و بر نمی داری . حالا که عطری از شکوفه های گیلاس ژاپن بدستم رسیده است ، هی بر می دارم بویش می کنم و انگار یاد...
-
خیلی دور ، خیلی نزدیک .
چهارشنبه 28 فروردینماه سال 1392 22:14
دلم تنگ می شود ، زیاد ، وقتهایی که قهرم ، وقتهایی که خوشم و به خانه ام بر می گردم و همه ازم ، از لباس پوشیدنم ، رنگ موهایم که خیلی بهم می آید و صورتم را باز کرده ، از شوهر داری و خانه داریم تعریف می کنند ، و بعد دعوایم می شود . دلم تنگ می شود . و این فیس بوک لعنتی و حرف تو برای عکسی که گذاشته بود، که با هم پارو میزدیم...
-
شهوت رفتن
چهارشنبه 21 فروردینماه سال 1392 21:38
دم در منتظرم ایستاده و من تمام قد در آغوش برهنه اش جا می شوم . موهای خیسم می ریزد روی شانه های لختم و کیف می کنم و می گویم دلم برایت تنگ شده بود . نمی دانم ماندم که ضد درد باشد یا آمدم که دلتنگ نباشم . اما هر چه بود خوب بود . زیر باران دویدم و دویدیم و خیس شدیم و رنگ هوا چه عاشقانه بهاری بود . و رسیدن چقدر خوب است .به...
-
شهوت رفتن
چهارشنبه 21 فروردینماه سال 1392 21:37
دم در منتظرم ایستاده و من تمام قد در آغوش برهنه اش جا می شوم . موهای خیسم می ریزد روی شانه های لختم و کیف می کنم و می گویم دلم برایت تنگ شده بود . نمی دانم ماندم که ضد درد باشد یا آمدم که دلتنگ نباشم . اما هر چه بود خوب بود . زیر باران دویدم و دویدیم و خیس شدیم و رنگ هوا چه عاشقانه بهاری بود . و رسیدن چقدر خوب است .به...
-
6
سهشنبه 20 فروردینماه سال 1392 18:14
91/12/30 - کم خوابی -مسجدهایی با یک گلدسته -دریا 92/1/2 -باد -پا درد - رنگ های شاد در روسری - لباسهای بچه گانه - کفش هایی اندازه بند انگشت
-
خوامپالو
دوشنبه 19 فروردینماه سال 1392 22:21
به خودم هی زدم که بلند شو ، اما بلند شدنم وقتی شد که صدای زنگ در آمد . هوا تاریک بود و فکر کردم تازه اذان گفته اند . مثلن ساعت هفت و نیم است ، خب به کارهایم می رسم . در را باز کردم اما ساعت هشت و نیم بود . از شنبه که کلاس می روم چقدر خسته ام . شنبه توی اتوبوس چرت می زدم . امروز کف پذیرایی از این پهلو به آن پهلو شدم تا...
-
5
جمعه 16 فروردینماه سال 1392 22:48
عبور از کوچه های خلوت و خیابانهای خیس بهاری تهران ، خوب است . و گذر از برابر شکوفه های درختان سبز فرهنگسرای نیاوران ، قصه سرما و برفی که آن شب بعد از دیدن نمایش برهان کم رنگ شد و به جایش بوی عطر گل های بهاری و رنگ لاله های قرمز را در دلم ریخت .
-
4
چهارشنبه 14 فروردینماه سال 1392 11:35
91/12/29 - جای گرم و نرم ، آماده خواب ، خونه خاله رُزی -سرمای اول صبح -اصفهان ، نصف جهان -نیمروی مخصوص در اغذیه زیتون آباده -پس زمینه جاده : نقاشی و هایکوی ژاپنی: کوه های لایه لایه و ابرهای خاکستری -پهن شدن قطره های باران روی شیشه ماشین -شیراز 215 Km -رادیو پیام : عشق را باور کنیم که عشق روح زندگی است. -عکس گرفتن با...
-
3
جمعه 9 فروردینماه سال 1392 19:35
-مارال ستاره ، کاشان 75 -حدس زدن فیلم اتوبوس های مسافربری -نطنز : نه خند - من مانده ام تنهای تنهای ی بسطامی -قطعه ای موسیقی از پاگانی نی در میان کوه و کمر جاده
-
2
دوشنبه 5 فروردینماه سال 1392 23:51
1391/12/28 -کاشتن پامچالها در باغچه ، قبل از سفر ، به همراه غزل -لانه های زرد رنگ پرنده ، روی درخت چنار ، توی خیابان نواب -آکواریم فروشی های زیر ساختمان های بلند نواب -دلتنگی برای شهر ، برای خانه -شلوغی عوارضی و ماشین هایی که از شهر خارج می شوند . -ندادن عوارضی چه کیفی دارد ! -چرت زدن بی گاه
-
چیرهای کوچک 1
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 15:41
تنم می سوزد از آفتابی که تابیده بر تن برهنه ام ، قلبم سرشار شادی آبی رنگ هوای عید و چشمانم منتظر بارش باران محبت روزهای بهاری .
-
روزهای آخر - تولدت مبارک -
شنبه 26 اسفندماه سال 1391 00:36
همیشه ، یا نه شاید ، بعضی وقتها از شب جمعه ها ، آخرهاش که می شود ، حس اینکه فردا باید بروم مدرسه و صبح زود بیدار شوم یا شاید حس دلتنگی برای دوست قدیمی و دورم دلم را به دلهره می اندازد . یا حتی الان این موسیقی که من را به یاد شبهایی می اندازد که تنهایی در اتاق خانه پدری داشتم تند تند کتاب فریدون سه پسر داشت را می...
-
مویه
چهارشنبه 23 اسفندماه سال 1391 16:14
از دیروز ، تصویر دختر موطلایی ، از جلوی چشمام دور نمی شود . می شناسمش ؟ یکی از اقوام دور است . اما می بینمش . گاهی . قَبلَنها . دخترکی که خنده اش همیشه جلوتر از خودش هست . وقتی می دیدمش ، پیش خودم می گفتم این دختر کوچک ، چقدر بزرگ است . فکرش ، روحش و دلش می خواهد با بزرگترها صحبت کند . مودبانه سلام می داد و لبخندش محو...
-
چه کیفی داره!
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 12:05
از صبح آفتاب کمرنگ بیدارم ، مردخانه که رفت چای گذاشتم ، نان و پنیر و خیار ، کره و عسل را درآوردم ، شروع کردم به دوختن کیفهای سفارشی ، و سی دی داستان همراه که ضمیمه ویژه نوروز داستان را گوش می دهم ، لقمه ای می خورم و لیوانی چای می نوشم و کیف می کنم . کیف می کنم . کیف می کنم .
-
بارون میاد جر جر ، هوا شده به به ، اگه میخاین شاد بشین ...
شنبه 19 اسفندماه سال 1391 23:35
دور خاله جم بشین !!! نمی دانم آیا باریدن باران باعث ضعیف شدن مبین نتم شده یا دلیل دیگری دارد ؟ نشسته ام با صدای کم ، سریالهای تکراری شبکه های مملکت خودمان را می بینم ، طبق معمول مردخانه خوابیده و انگار من شدیداً به این آرامش نیاز دارم ، این موقع شب و خدا را شکر همسایه پایینی هم دو شبی است که با دختر زلزله اش می رود...
-
خانه تکانی
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 10:16
برف می بارد بر روی شکوفه های سفید و صورتی . هنوز هیچ کاری نکرده ام پنجره ها را نَشُسته ام آشپزخانه را تمیز نکرده ام ملافه ها را چنگ نزده و نچلانده ام . برف می بارد بر روی زمین های گرم . فقط هر چند ساعت یک بار دلم راشسته ام تمیز کرده ام چنگ زده ام و چلانده ام تا ردی از خاطرات گذشته ام نماند . برف می بارد و رد پایی نیست...
-
ای مادر عزیز که جانم فدای توست .
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1391 00:58
به بچه ای فکر می کنم که از توست ، در درون توست ، از گوشت و پوست و خون توست . و حالا می توانی فکر کنی که دوستش داری یا نه ؟ سالم است یا نه ؟ تکان می خورد یا نه ؟ رشد می کند ، می فهمد ، احساس دارد ؟و همه این سوالها می تواند وحشت بزرگی باشد از ندانستن حال و احوال کودکی که در درون تو رشد می کند ، خدا خیالت را راحت می کند...
-
وقتشه ، وقتشه که بگم دوستت دارم . دیر نیست .
چهارشنبه 9 اسفندماه سال 1391 23:19
دوستی چیست ؟ آیا معتاد بهم بودن ، همیشه بودن است ؟ آیا دوستی نمی تواند فاصله قاره ها را طی کند و همچنان ادامه داشته باشد ؟ نمی شود ؟ دوستی چیست ؟ آیا من دوست خوبی بوده ام و هستم ؟ من چگونه آدمی برای دوستان بوده ام ؟ دوست دارم بدانم . اینکه باشم ، همیشه فقط باشم ، دوستی است یا اینکه بدرد بخور باشم ، همدل باشم ، خوب تر...
-
چه بی تابانه می خواهمت
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1391 22:57
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری چه بی تابانه تو را طلب می کنم ... بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست وفاصله تجربه یی بیهوده است بوی پیرهنت اینجا و اکنون، کوه ها در فاصله سردند دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را می جوید وبه راه اندیشیدن یاس را رج می زند بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر...
-
درد ِ دل
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1391 17:23
دلم درد گرفته است یا نه ، دلم به درد آمده است . درد و دل دارم ، به چه کسی می توانم بگویم ؟ به مادرم ؟ همسرم ؟ خواهر نداشته ام ؟ به دوستم ؟ به همکارم ؟ به فامیل نزدیک ؟ به فامیل دور ؟ به مادرشوهر ؟ هیچ ، هیچ ، هیچ کس نمی تواند درد و دلم را حل کند ، اینکه اینجایی که هستم من را به درد آورده است . چقدر خوب باشم ؟ چقدر...
-
نزدیک است یا دور ؟ نمی دانم
چهارشنبه 2 اسفندماه سال 1391 09:50
پدرم خواب دیده . خواب دیده، من مرده ام . و او دارد بسیار گریه می کند و وقتی اینها را تعریف می کند ، تمام سالهایی که در خانه پدری بودم و فکر می کردم که دارد اذیتم می کند ، را فراموش می کنم و می روم برایش چای می ریزم و می گویم از حالا شروع کن . از حالا محبت کن ، از حالا باش و ببین که معلوم نیست چه کسی ، کی و کجا می رود...