-
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
چهارشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1392 12:24
باران باریده بود و هوای خوبی داشت بیرون تالار حافط و حال خوبی داشتم وقتی از تاتر لامپ بیرون می آمدم . با شین ، خواهر مردخانه تند تند روی زمینهای خیس راه می رفتیم تا مردخانه آمد و سوارمان کرد. رسیدم خانه . مردخانه سورپرایزم کرده بود . برایم کیک تولد خریده بود . و یک تولد سه نفره گرفتیم . با چای بهار نارنج و رقص . و من...
-
هوای خوشگل اردی بهشتی
دوشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1392 18:54
خسته کلید در را می چرخانم . حفاظ را صبح نبسته و من راحت در را باز می کنم . تا بیایم لباسهایم را بکنم برق رفته است . هوا تاریک شده . شاید هم بقول آن دختر در اتوبوس که داشت تلفن حرف می زد ، هوا خوشگل شده . باران دارد می بارد . رعد و برق و طوفان و صدای بهم خوردن پنجره های باز و درها . شمعهای دم در را روشن می کنم . یکی را...
-
رویای باغچه
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1392 16:42
به گلدانهای توی پله ها آب می دهم و شمعدانی جدید را کنارشان جا می دهم . گلهای یاس رازقی باز شده اند و توی گرمای راهرو بوی خوبی پیچیده . اینجا تنها جایی است که متعلق به من است و کسی باهاش کاری ندارد . کاکتوسها جوانه زده اند . برگهای گلدانها در هم تنیده و بالا رفته اند . تا از راه می رسم بهشان آب خنک می دهم با آبپاش زرد...
-
من و تنهایی و خانه
یکشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1392 23:30
به آنا کارنینا فکر می کنم ، حالا از توی آن کتاب دو جلدی انتشارات نیلوفر - اگر اشتباه نکنم - بیرون آمده بود ، و جلوی چشمانم می رقصید . همان کتابی که بهم هدیه دادی . یادم نیست تولدم بود . لابد . چند سال پیش . شاید هم سالهایی دور .خوب . چه اهمیتی دارد ؟ فیلم می بینم . چند تا فیلم دارم که اگر هر روز ببینم دو هفته ای وقتم...
-
بازخوانی
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1392 13:50
کتابی که سال هفتاد و هفت از مریم مرغ مینایم کادوی تولد گرفته بودم ، اولین سال دوستیمان را از قفسه کتابهایم بیرون می کشم و بعد این همه سال دوباره می خوانم. به بهانه کلاس تازه ای که ثبت نام کردم و تکلیف م خواندن داستانهای چخوف و بقیه نویسندگان رئالیست است . خوب است که از دیشب تا حالا دارم می خوانم . قورمه سبزی شام را...
-
من مربی هستم .
چهارشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1392 23:29
مگر می شود آدمها در زندگی م نقش نداشته باشند ؟ و یک دسته بزرگی از آنها ، معلم ها و استادان دانشگاه هایم بوده اند .هنوز معلم کلاس اولم در ذهنم هست که دخترش همکلاسیم بود و یادم هست که با همسرش زندگی نمی کرد . و دستهایش بوی مداد گلی می داد . حتی یادم هست نامش را . و نام دخترش را . و نمی دانم تا کی یادم بماند . و استادانی...
-
نیاوران سبز و شاد
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1392 22:48
خدای کشتار را دیدم و لذت بردم . شبی بود به یاد ماندنی . ممنون م از این تیاتر که پس از مدتها شاد م کرد به معنای واقعی .
-
آرمیتا رضایی نژاد
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1392 22:46
اولین بار که اسمش را در لیست دیدم ، برایم جالب بود و کمی هیجان انگیز . نمی شناختمش . هر چند که الان هم بعد از بیست و چند جلسه کلاس یکساعت و ربعی و چندین جلسه غیبت که شاید برای افتتاح جایی رفته بود و نیامد یا در کنفرانس یا همایشی شرکت داشت .کلاس لگو ، قوانین خودش را دارد و بچه ها بعد از شنیدن قصه و مشکلی که در قصه هست...
-
تنها آنکه در مرز می زید ، سرزمینی خواهد آفرید .
جمعه 6 اردیبهشتماه سال 1392 17:20
بازیگر آن سالها یکهو پیر شد . جوانی که سوار موتور می شد و اسمش رضا بود یا توی بازارچه قدیمی راه می رفت و نامش قیصر بود ، حالا دیگر جوان نبود . به اندازه ای بیش از سی سال پیرتر شده بود و من هی شک می کردم خودش باشد و در خیابانهای استانبول پرسه می زد یا خیره می شد به دریا و ساحل فرزان بود ، چقدر عوض شده بود چقدر خسته و...
-
مجبور نیستم
جمعه 6 اردیبهشتماه سال 1392 00:43
ولی دوست دارم . دوست دارم از وانتی پشت خانه ام ، پنج کیلو باقالی بخرم و تا یک نیمه شب بنشینم و از پوست سبز تیره جدایشان کنم ، از وسط نصف و آخر از پوسته نازک سبز رنگ بیرون بکشمشان و در سبد بریزم . مجبور نیستم اما وقتی از جلوی سبزی فروشی رد می شوم ، وسوسه می شوم نیم کیلو سبزی خوردن پر از ریحان بخرم ، بگویم نعنا و ترخون...
-
از ختم تا خانه
سهشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1392 23:03
هیچ وقت از این زاویه پارک ساعی را ندیده بودم ، از سمت وزرا . راه افتادم . بالا و پائین . پارک ساعی در وسط دره ای کوچک افتاده . پله ها را دو تا یکی بالا و پائین کردم و رسیدم به ولی عصر . سرازیری که نمی توانستم متوقف شوم جز در شهر کتاب کنار ساعی و قفس مرغ عشقها و فنچها که روی درخت مصنوعی و کنار شوفاژ و زیر نور آفتاب عصر...
-
Daily Note
دوشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1392 00:06
می خواهم همه روزهای اردی بهشت را بنویسم .هزاران حرف داشتم و می خواستم بنویسمشان اما یادم نیست . یادم نیست که چه چیز مهمی ذهنم را این همه مشغول کرده ،که نگذاشت بخوابم ، که خواب را از کله ام پرانده و زده ام روی رادیو نمایش و چراغها را همه خاموش کرده ام و فقط از روشنی صفحه کامپیوتر دستی ام ، کلمات را تایپ می کنم . از صبح...
-
آنروز که دستهای تو ویران شد ، در کوچه باد می آمد.
یکشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1392 12:27
فکر می کنم و توی شلوغی آدمها دارم کتاب می خوانم و از خیابانهای فرانسه سر در می آورم . حرفهای برتون با نادیا و آشفتگیهایش .با این کفشهای تازه ، احساس خوبی دارم ، احساس پرواز ، و سریع به کلاس شنبه هایم می رسم، که راه سختی دارد تا خانه . فکر می کنم به مرگ که خیلی نزدیک است که خیلی ها در کنار هم بوده اند و صبح این در کنار...
-
شب به یاد ماندنی
جمعه 30 فروردینماه سال 1392 11:00
نسیم خنکی می وزید و من منتظر ایستاده بودم و باد می پیچید لابه لای چادر مشکی ام ، نور باران بود و نور آینه کاری ها چشمم را می زد . و توی دلم خوش بودم از امشب که بالای قبر سنگ سفید علویه پرهیزکار ، حاجیه حورا سید رضی علاقبند ، فاتحه می فرستادم . گنبد طلایی ، تمام غمهای رنگی و غیر رنگی ، سیاه و سفید را یکدست آب کند . بعد...
-
یاد من باشد تنها هستم
پنجشنبه 29 فروردینماه سال 1392 10:32
یاد تو می افتم که دوستی در ژاپن داری . تصورم از ژاپن، هایکوست و شکوفه های گیلاسی که بهار بر روی درختانش می نشینند و مردم به دیدارشان می روند . توی راه برگشت برای نمی دانم چندمین بار است که شماره ات را می گیرم و بر نمی داری . حالا که عطری از شکوفه های گیلاس ژاپن بدستم رسیده است ، هی بر می دارم بویش می کنم و انگار یاد...
-
خیلی دور ، خیلی نزدیک .
چهارشنبه 28 فروردینماه سال 1392 22:14
دلم تنگ می شود ، زیاد ، وقتهایی که قهرم ، وقتهایی که خوشم و به خانه ام بر می گردم و همه ازم ، از لباس پوشیدنم ، رنگ موهایم که خیلی بهم می آید و صورتم را باز کرده ، از شوهر داری و خانه داریم تعریف می کنند ، و بعد دعوایم می شود . دلم تنگ می شود . و این فیس بوک لعنتی و حرف تو برای عکسی که گذاشته بود، که با هم پارو میزدیم...
-
شهوت رفتن
چهارشنبه 21 فروردینماه سال 1392 21:38
دم در منتظرم ایستاده و من تمام قد در آغوش برهنه اش جا می شوم . موهای خیسم می ریزد روی شانه های لختم و کیف می کنم و می گویم دلم برایت تنگ شده بود . نمی دانم ماندم که ضد درد باشد یا آمدم که دلتنگ نباشم . اما هر چه بود خوب بود . زیر باران دویدم و دویدیم و خیس شدیم و رنگ هوا چه عاشقانه بهاری بود . و رسیدن چقدر خوب است .به...
-
شهوت رفتن
چهارشنبه 21 فروردینماه سال 1392 21:37
دم در منتظرم ایستاده و من تمام قد در آغوش برهنه اش جا می شوم . موهای خیسم می ریزد روی شانه های لختم و کیف می کنم و می گویم دلم برایت تنگ شده بود . نمی دانم ماندم که ضد درد باشد یا آمدم که دلتنگ نباشم . اما هر چه بود خوب بود . زیر باران دویدم و دویدیم و خیس شدیم و رنگ هوا چه عاشقانه بهاری بود . و رسیدن چقدر خوب است .به...
-
6
سهشنبه 20 فروردینماه سال 1392 18:14
91/12/30 - کم خوابی -مسجدهایی با یک گلدسته -دریا 92/1/2 -باد -پا درد - رنگ های شاد در روسری - لباسهای بچه گانه - کفش هایی اندازه بند انگشت
-
خوامپالو
دوشنبه 19 فروردینماه سال 1392 22:21
به خودم هی زدم که بلند شو ، اما بلند شدنم وقتی شد که صدای زنگ در آمد . هوا تاریک بود و فکر کردم تازه اذان گفته اند . مثلن ساعت هفت و نیم است ، خب به کارهایم می رسم . در را باز کردم اما ساعت هشت و نیم بود . از شنبه که کلاس می روم چقدر خسته ام . شنبه توی اتوبوس چرت می زدم . امروز کف پذیرایی از این پهلو به آن پهلو شدم تا...
-
5
جمعه 16 فروردینماه سال 1392 22:48
عبور از کوچه های خلوت و خیابانهای خیس بهاری تهران ، خوب است . و گذر از برابر شکوفه های درختان سبز فرهنگسرای نیاوران ، قصه سرما و برفی که آن شب بعد از دیدن نمایش برهان کم رنگ شد و به جایش بوی عطر گل های بهاری و رنگ لاله های قرمز را در دلم ریخت .
-
4
چهارشنبه 14 فروردینماه سال 1392 11:35
91/12/29 - جای گرم و نرم ، آماده خواب ، خونه خاله رُزی -سرمای اول صبح -اصفهان ، نصف جهان -نیمروی مخصوص در اغذیه زیتون آباده -پس زمینه جاده : نقاشی و هایکوی ژاپنی: کوه های لایه لایه و ابرهای خاکستری -پهن شدن قطره های باران روی شیشه ماشین -شیراز 215 Km -رادیو پیام : عشق را باور کنیم که عشق روح زندگی است. -عکس گرفتن با...
-
3
جمعه 9 فروردینماه سال 1392 19:35
-مارال ستاره ، کاشان 75 -حدس زدن فیلم اتوبوس های مسافربری -نطنز : نه خند - من مانده ام تنهای تنهای ی بسطامی -قطعه ای موسیقی از پاگانی نی در میان کوه و کمر جاده
-
2
دوشنبه 5 فروردینماه سال 1392 23:51
1391/12/28 -کاشتن پامچالها در باغچه ، قبل از سفر ، به همراه غزل -لانه های زرد رنگ پرنده ، روی درخت چنار ، توی خیابان نواب -آکواریم فروشی های زیر ساختمان های بلند نواب -دلتنگی برای شهر ، برای خانه -شلوغی عوارضی و ماشین هایی که از شهر خارج می شوند . -ندادن عوارضی چه کیفی دارد ! -چرت زدن بی گاه
-
چیرهای کوچک 1
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 15:41
تنم می سوزد از آفتابی که تابیده بر تن برهنه ام ، قلبم سرشار شادی آبی رنگ هوای عید و چشمانم منتظر بارش باران محبت روزهای بهاری .
-
روزهای آخر - تولدت مبارک -
شنبه 26 اسفندماه سال 1391 00:36
همیشه ، یا نه شاید ، بعضی وقتها از شب جمعه ها ، آخرهاش که می شود ، حس اینکه فردا باید بروم مدرسه و صبح زود بیدار شوم یا شاید حس دلتنگی برای دوست قدیمی و دورم دلم را به دلهره می اندازد . یا حتی الان این موسیقی که من را به یاد شبهایی می اندازد که تنهایی در اتاق خانه پدری داشتم تند تند کتاب فریدون سه پسر داشت را می...
-
مویه
چهارشنبه 23 اسفندماه سال 1391 16:14
از دیروز ، تصویر دختر موطلایی ، از جلوی چشمام دور نمی شود . می شناسمش ؟ یکی از اقوام دور است . اما می بینمش . گاهی . قَبلَنها . دخترکی که خنده اش همیشه جلوتر از خودش هست . وقتی می دیدمش ، پیش خودم می گفتم این دختر کوچک ، چقدر بزرگ است . فکرش ، روحش و دلش می خواهد با بزرگترها صحبت کند . مودبانه سلام می داد و لبخندش محو...
-
چه کیفی داره!
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 12:05
از صبح آفتاب کمرنگ بیدارم ، مردخانه که رفت چای گذاشتم ، نان و پنیر و خیار ، کره و عسل را درآوردم ، شروع کردم به دوختن کیفهای سفارشی ، و سی دی داستان همراه که ضمیمه ویژه نوروز داستان را گوش می دهم ، لقمه ای می خورم و لیوانی چای می نوشم و کیف می کنم . کیف می کنم . کیف می کنم .
-
بارون میاد جر جر ، هوا شده به به ، اگه میخاین شاد بشین ...
شنبه 19 اسفندماه سال 1391 23:35
دور خاله جم بشین !!! نمی دانم آیا باریدن باران باعث ضعیف شدن مبین نتم شده یا دلیل دیگری دارد ؟ نشسته ام با صدای کم ، سریالهای تکراری شبکه های مملکت خودمان را می بینم ، طبق معمول مردخانه خوابیده و انگار من شدیداً به این آرامش نیاز دارم ، این موقع شب و خدا را شکر همسایه پایینی هم دو شبی است که با دختر زلزله اش می رود...
-
خانه تکانی
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 10:16
برف می بارد بر روی شکوفه های سفید و صورتی . هنوز هیچ کاری نکرده ام پنجره ها را نَشُسته ام آشپزخانه را تمیز نکرده ام ملافه ها را چنگ نزده و نچلانده ام . برف می بارد بر روی زمین های گرم . فقط هر چند ساعت یک بار دلم راشسته ام تمیز کرده ام چنگ زده ام و چلانده ام تا ردی از خاطرات گذشته ام نماند . برف می بارد و رد پایی نیست...