-
کابوس
شنبه 27 آبانماه سال 1391 12:56
روی تختم ولو شده ام با موهای نمناک و خواب می بینم . خواب هانیه ح . یکی از بچه های مدرسه . که دختر کوچولوی سه ساله اش بزرگ شده و عجیب رفتارش مثل آن موقع های مادرش . بی توجه به حرص خوردنهای مادرش راه خودش را می رفت . من و چند نفر دیگر به دنبالش برای نصیحت کردنش . حرف به گوشش نمی رود . چرا این دختر حرف گوش نمی دهد ؟به کی...
-
تنها
چهارشنبه 24 آبانماه سال 1391 18:06
هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری است که مرده ام چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره تو سردتر می یابم. از پیشانی خاطره تو ای یار ! ای شاخه جدا مانده من ! شاملو
-
باران ببار ، باران ببار ، مرا به یاد من بیار...
سهشنبه 23 آبانماه سال 1391 14:02
در این باران بی امان، بی صدا که یک ریز و تند می بارد ، بی توجه به گنجشک های خیس یا عابرین بدون چتر می بارد و من نشسته ام و هی از پشت پنجره به سقف های کوتاه بقیه خانه ها نگاه می کنم که دانه های ریز باران دایره دایره نقش می بندند . برای خودم دعا می کنم که آرام باشم . کارهای خانه کوچکم را انجام می دهم . آینه ها را پاک می...
-
شب بی ستاره
شنبه 20 آبانماه سال 1391 10:52
شب که از طولانی ترین اتوبان شهر که غربی ترین را به شرقی ترین وصل می کند ، عبور می کنیم ، دلم می گیرد ، دلم انگار که غروب جمعه باشد اما ته شب است که این همه دلگیر است و همه خاطرات خوب و بد شبهای تنهاییم را مرور می کنم و بغضم می گیرد و اشک توی چشمهایم می چپد .شبهایی که توی اتاق آلبالویی ام زیر لحاف یواشکی اشک می ریختم و...
-
اسکیس
سهشنبه 16 آبانماه سال 1391 06:03
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA صحنه پر می شود از فیگورهای زندگی . فیگور نشستن ، خوابیدن ، نوشیدن و خوردن و آرزوی مرد کشیدن فیگور مرگ است و در آخر از زن و مرد چیزی دیده نمی شود جز سایه . می شود عالم مُثل افلاطونی. در صحنه مرگ تمام فیگور ها می ریزد . تمام لحظه های زندگی مثل فیلم از جلوی چشم عبور می کند ....
-
انار پاییزی
دوشنبه 15 آبانماه سال 1391 21:40
خستگی اش در رفت با این آب انار تازه نیمه پاییز.
-
پاییز از پنجره آشپزخانه ام
یکشنبه 14 آبانماه سال 1391 13:34
-
دو ماه شد .
شنبه 13 آبانماه سال 1391 13:58
دوست دارد من را خوشحال کند و امروز صبح بعد از 45 دقیقه آمد . در زد و بعد در آستانه در او را دیدم با دسته گلی بزرگ از رز . و من کاری نمی توانستم بکنم جز اینکه در آغوشش بگیرم . و حالا که می نویسم این ده شاخه رز مقابلم است و لذت می ببرم از زیبایی و رنگ و بویشان . و مردی را دوست دارم که این چنین من را دوست دارد . دو ماه...
-
هورااااااااااااا
چهارشنبه 10 آبانماه سال 1391 19:32
دیگر راحت شدم . تا مردخانه بیاید برویم تولد هانیه . من می نویسم پس هستم . هستم هستم من هستم .
-
آخرهفته
شنبه 29 مهرماه سال 1391 14:21
راه رفتن در موزه هنرهای معاصر آرامش بخش است . حالا کارهای گونتر اوکر آلمانی . یاد مریم می افتم که به من موزه رفتن را یاد داد و حالا او در کافه های برلین گزارش می نویسد .یاد روزهای دانشجویی و ... من و مردخانه با هم کارها را نگاه می کنیم. تبدیل آیات قرآن به نقوش برجسته فوق العاده است . حسی واقعی از معنی در آن جاری است ....
-
عشق ، ممنوع
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1391 17:25
و دقیقا ً همان چیزهایی که دوست داری ، ممنوع می شود. تا کیستهای آبکی یا به قول مردخانه کیسه های آب ناپدید شوند و یا حداقل بزرگ نشوند .دیگر باید شکلات تلخ و نسکافه و قهوه را ترک کنم . پیرو صحبتهای دکتر، دیشب سبزی پلو با ماهی درست کردم . که هر دو داشتیم انگشتانمان را می خوردیم . جایتان خالی.
-
آن بالا نوشته
سهشنبه 25 مهرماه سال 1391 11:34
حالم خوب است وقتی کتابفروشهای انقلاب را ورق می زنم . می دانی در این خریدهایی که دارم کتابفروشی هایی را کشف میکنم که قبلا ندیده ام .انتشارات تازه ای را پیدا می کنم و هزاران تجربه دیگر . وقتی می پرسی خوبم ، احساس خوبی دارم و "دوست خوب من" انرژی زیادی به من می دهد .امروز چندبار نزدیک بود تصادف بکنم یا بخورم...
-
شور شور
یکشنبه 23 مهرماه سال 1391 13:54
چه مرز باریکی دارد، احساس خوشبختی وبدبختی .خیلی سریع می تواند اتفاق بیفتد . با یک جمله ساده یا حرف .یا یک نگاه.اشک هایم بند نمی آید . خیابانهای تهران خلوتند . و باد می خورد به اشکها و روسری تازه ام خیس می شود . آدمهای سالهایی طولانی از زندگی گاهی چه بی رحمانه دلم را می لرزانند و من تنهای تنها می شوم و حتی کلامی نمی...
-
زندگی می کنم و
شنبه 15 مهرماه سال 1391 12:12
یک ماه گذشت ، ازاینکه وقتی صبحها از خواب بیدار شدم و یادم افتاد خانه خودم هستم . هم دوست داری خانه خودت باشی و هم نباشی .حس های متفاوت عجیبی دارم . بعد ازمدتها به دیدن نازی می روم . قرارمان می شود در آشپزخانه اش و قبل از اینکه بنشینم و پرحرفی کنم ، مرا به دیدن گلدانهایش میبرد . که همه سرحال وشادابند . و چقدر حرف دارم...
-
ملاقات
شنبه 8 مهرماه سال 1391 11:08
دلم می خواست منم ،مثل زیگموند فروید سرم را می گذاشتم روی پای خدا و به معجزه انسان ، موسیقی، گوش می دادم تا خوابم ببرد . این صحنه از نمایش ملاقات به کارگردانی آقایان شهاب حسینی و احمد ساعتچیان ، بسیار تاثیرگذار بود . اشک هایم جاری شد و احساس کردم خدا هر لحظه جاری است .و چقدر دلم برایش تنگ شد . انگار هر کدام ما در...
-
7
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1391 12:07
ای هفت سالگی ، ای لحظه شگفت عزیمت بعد از تو هر چه رفت درانبوهی از جنون و جهالت رفت. بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن میان ما و پرنده میان ما و نسیم شکست شکست شکست
-
801
دوشنبه 3 مهرماه سال 1391 11:19
بدون امضای سالهای قبل را می خواندم که چقدر دیوانه وار و بدون ملاحظه احساساتش را بیان می کرده و باورم نمی شد من همانم که همه آنها را نوشته ام .محتاط تر شدم،می دانم .نه اینکه خوب باشد ، نه . انگار بزرگتر شدم . هشت سال می گذرد که اینجا مثل سنگ صبور، ناگفته هایم را میداند. خستگی روزها ، خوابهایم را آشفته می کند . این...
-
اول پائیز
شنبه 1 مهرماه سال 1391 18:00
چه خوب که تابستان گذشت و دلم می خواهد همیشه پائیز باشد ، هر لحظه ، هر ساعت ،هر روز، هر ماه و همه سال . صبح خوابم نبرد . دلهره روز اول مدرسه را داشتم ،دلهره معلمی که باید به مدرسه برود ، دلهره مادری که فرزندش کلاس اول است یا شاید مدیر مدرسه ای که هزار دانش آموز دارد . امروز کهنه ترین کفشم را پوشیدم . از پوشیدن کفش نو...
-
New life in new season
سهشنبه 28 شهریورماه سال 1391 10:16
اولین برگ پائیزی جلوی پایم افتاد یعنی که فصل رنگارنگ دارد می آید . و من خوشحالم. و دارم به زندگی جدیدم ، به خانه داری ، به آشپزی، به خسته از سر کار برگشتن و دوباره کار کردن در خانه و به زودخوابیدن ، به کتاب خواندن ها در اتاق جدیدم ، به وسایل تازه ام خو می گیرم . به اینکه بگویم خانه خودم عادت می کنم .
-
شیرین
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1391 11:44
از کوچه های قدیمی رد می شوم ،عادت کرده ام ، به سرعت ، انگار هزار سال است اینجا زندگی کرده ام گو اینکه فردا که بیاید یک هفته ای می شود . در اتاق یاسی با بالش های بنفش و پرده های بنفش می خوابم روی تخت دو نفره رنگ قهوه ای سوخته و بدون کولر و هر بار که بیدار می شوم ابتدا یادم نیست که کجا هستم و بعد از چند ثانیه یادم...
-
اواسط شهریور
شنبه 18 شهریورماه سال 1391 13:57
همچنان که تابستان در سرازیری افتاده است ، زندگی من وارد سربالایی تندی می شود ، می دانم بعدش از آن سرپائینی هایی است که دل آدم هری می ریزد اما کیف دارد .همچنان که هوا دارد به سمت پائیز می رود ولی زندگی گرم من شروع شده است و این خاصیت عاشق است ، لابد . پ ن : شب قبل از عروسی خواب دیدم برف آمده ... تو ظل تابستون
-
breaK
سهشنبه 31 مردادماه سال 1391 15:23
این چند روز همه اش با خودم گفتم مگر می شود این همه آدم را در صحن دل کسی جا داد؟ و در صحن امام رضا می دویدم . مثل بچگی ها . 14 روز مانده ...
-
اشتراک
یکشنبه 22 مردادماه سال 1391 11:23
باورش کمی مشکل بود ، وقتی گفتی زندگی مشترک بلد نیستی بعد از این همه سال و ماه .و خیالم از بابت خودم راحت شد .و کمتر غصه خوردم .
-
کاش.... ای کاش
یکشنبه 15 مردادماه سال 1391 10:29
ما خودمان تصادف می کنیم و بعد دنبال دردسر می گردیم . بدون کروکی بیمه چک می کشد در ازای داغی در جلوی راننده و من از این باجه به آن یکی.برای دو قران و ده شاهی .وبعد من بلدنیستم به جای همسرم پشت چک را امضا کنم و انگار گیر می افتم . و کارم انجام نمی شود . فقط هزار بار تکرار می کنم : دلت که می لرزید،من با چشمام دیدم تو ظل...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 مردادماه سال 1391 12:42
در این روزهای شلوغ پر رفت و آمد ، پر از لیست های خرید و لیست های انجام کار و خط زدن کارهای انجام شده و پی گیری کارهای ناقص و رفتن به افطاریهای پشت سر هم که کسی هم نرنجد و خستگی مداوم ... همچنان کتاب خواندنم ادامه دارد و عشق را جستجو می کنم هر جا ... چه لذتی دارد با کافکا در کرانه موراکامی در مترو و تاکسی و دفتر ...
-
من، نه منم
شنبه 7 مردادماه سال 1391 10:27
رفتم سر کلاس لگو ، با یک عالم بچه های قدو نیم قد . در آن ساعت انگار من نبودم . و هر بار که در آینه نگریستم ، باز من نبودم . من کجایم ؟ این منم ؟
-
دوباره کودکی
سهشنبه 3 مردادماه سال 1391 10:08
یواش یواش دارم مربی می شوم . مربی بچه های ۴ ساله و این اتفاقی غیرمنتظره که دوباره به زندگی امیدوارم کرد. دو تا از کارهای وودی آلن ( دوباره اون آهنگو بزن سم و از این آب ننوشید) هم دوباره شادی زیادی بهم داد . کلی خندیدم . خداست .
-
تنهایی در سطوحی عمیق
چهارشنبه 28 تیرماه سال 1391 11:27
این روزهای گرم که باران خنکش می کند ، تنها چیزی که من را به دنیای هنر وصل می کند ، مجله تندیس است ، هر دو هفته یکبار، یا نمایشنامه هایی که می خوانم . نه شغل تازه ام ربطی به هنر دارد و نه کارهایی که این روزها درگیرشم . دیروز دلم می خواست همین طور که دارم ادیپوس شاه سوفوکل را می خوانم ، تو کنارم بودی . و یادم افتاد که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 تیرماه سال 1391 11:17
زندگی کار مزخرفی است که بهش عادت کرده ام و شادی گاهی به آن اضافه می شود . خسته ام وبه اندازه یک عمر استراحت لازم دارم. و یک آغوش نه چندان غریبه برای گریستن. گرفتارم. گرفتار گرفتاریهایم. کاش دوباره جوانی هایم برگردد و آن خنده های سرخوشانه. کاش زندگیم مثل قصه هایی بود از کتابهایی که می خوانم . کوتاه با پایانی خوش. مثل...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 تیرماه سال 1391 15:20
اینجایی که نشسته ام هر چند لحظه یکبار می لرزد ،آخر مترو همچون ماری از ریز پایم می گذرد. داشتم کتاب بهاره رهنما را می خواندم ، یا کتاب سراسر پنجره یا چه می دانم کدام نمایشنامه بود که همه اش تویش جن و آل داشت که دیشب به خوابم آمد و می خواست باکرگیم را بگیرد . بیدار که شدم از ترس پریدم توی بغل مردخانه و دلم نمی خواست...