-
گمشده
دوشنبه 14 مردادماه سال 1392 23:50
موقعیت کافکایی می گوید که گیر افتاده ایم ، در روزمرگی ، در زندگی هر روزه ، در شب و روز ، در این دنیا گیر کرده ایم و نمی دانیم چرا . سوار کشتی هستیم . به شهرهای مختلفی سفر می کنیم . کسی حال ما را نمی فهمد ، شاید . شاید هم همسفر ما شود . و تا آخر آنقدر ادامه پیدا می کند تا تنها مرگ بیاید و از این موقعیت ، از این گیر...
-
شاید
شنبه 12 مردادماه سال 1392 09:55
سرگرمی تازه ام ، در خانه ، به غیر از مرتب کردن و غذا پختن و لباس شستن ، چرخ خیاطی است . هی می نشینم پشتش ، درزها را می دوزم . اگر دستم کج برود بعضی هایشان دوخته نمی شود و آن وقت دوباره چرخ می کنم . کیسه های پارچه ای برای بازی با بچه های کلاس لگو ، چند تا مانتوی نیمه کاره که هر کدام عیب و ایرادی دارند اما بعد می پوشم و...
-
شکست ، بی صدا
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1392 18:20
نمی توانم ، نتوانستم . می خواستم بعد از مدتها ، چند تا دوست و همکلاسی قدیمی را کنار هم جمع کنم . اما نشد . دل خودمم شکست . شاید کلمات را نمی شناسم اما بعضی هایشان بسیار دردناک هستند . مثل اینکه به تو بگویند : برو بابا ... و با دیدن این حرف دلم می خواست بزنم زیر گریه . حتما دل نازک شده ام . اما برای من برو بابا یعنی که...
-
سهم من گم شد .
شنبه 29 تیرماه سال 1392 11:38
اشک توی چشمهایم جمع می شوند ، وقتی توی اتاقم در خانه پدری ، بعد از مدتها می آیم . به خودم می گویم من مال اینجا نیستم . و بغض می کنم و دلم می خواهد همانجا زیر پتوی همیشگی ام از سرمای زمستان بلرزم و زار بزنم و کسی صدایم را نشنود . اما زمان نیست . دیگر زمان من ، منی که اینجا زندگی می کرد ، نیست .چقدر سخت است که حتی...
-
گذر
جمعه 28 تیرماه سال 1392 11:33
بهش می گویم همه نامه هایت را دارم ، و او هم در جوابم همین را می گوید . منم همه نامه های تو را دارم . چقدر گذشته . چقدر ؟ بعد از سوم راهنمایی که او مدرسه اش را عوض کرد ، یادم نیست که دیده باشمش . تا همین چهارشنبه که مردخانه آهسته جلوی موسسه فرهنگی رفاه ، آرام ماشین را نگه داشت . ایستاده بود . منتظر . باورم نمی شد . من...
-
Le Passe
چهارشنبه 19 تیرماه سال 1392 00:19
حالم خوب نیست و گذشته حالم را بدتر می کند . اینکه همیشه فیلم های اصغر فرهادی حالم را بد می کند - نه اینکه فیلم های بدی باشند - مسائلی را مطرح می کند که به ظاهر ساده اند و در نهایت آنقدر پیچیده می شوند که قادر به حل آنها در ذهنم نمی شوم .در فیلم درباره الی و جدایی مسئله دروغ و در همین فیلم گذشته پر رنگ می شود و طرح...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 تیرماه سال 1392 00:30
خیلی خسته ام . آنقدر که حد ندارد . از آشپزی و کار خانه . از خرید و تمیز کاری . از کار و کلاس . از گرمای بیرون . پاهایم ، شانه هایم و حتی کف پایم . اما چه خوب که تو هستی . و همه خستگی ام با بوسه تو ، می رود پی کارش .گاهی خوب است .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 تیرماه سال 1392 21:16
برای خودم یک عالم ماکارونی درست کردم . چقدر ماکارونی خوب است .
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 تیرماه سال 1392 23:57
زندگی کردن کار سختی است که نمی دانم انتخابش کرده ام یا نه ، اما امشب آنقدر دل نازک بودم که دلم برای اوشین و بچه هایش سوخت که در جنگ گیر کرده اند و هی گریه کردم .
-
به من فرصت بده باز از سر لطف ، دچار تو ، گرفتار تو باشم .
جمعه 7 تیرماه سال 1392 02:38
ساعت همین زمان بود و باران می بارید . در این ابتدای تابستان چه هدیه خوبی است باران و زیر باران ماندن و بودن با عشق . دلم می خواست بیدار باشی و تو هم مثل من دستت را زیر باران می گرفتی و کیف می کردی . حس می کردم برگشته ام . برگشته ام به روزهایی که جوان بودم و عاشق . دل توی دلم نبود . باران یک ریز می بارید و با من در همه...
-
عصرانه
چهارشنبه 5 تیرماه سال 1392 19:36
با داشتن این کلاس جدید لگوی کذایی - نه اینکه همه کلاسهایم اینطوری باشند ، نه - که بچه های عجیب و غریبی دارد و برای اولین بار است که لگو را می بینند . همه اش می خواهم فکر کنم این هیچ ربطی به محل زندگیشان ندارد اما نمی توانم .خوبیش این است که توی راه کتاب خشم و هیاهوی فاکنر را بخوانم . و برگشتنا جلوی موزه معاصر پیاده...
-
پیغامی از یک دوست
دوشنبه 3 تیرماه سال 1392 11:16
میگم از خوبی خودته، اما یادت باشه دنیا خیلی به ما فرصت استخاره نمیده. الگوها رو کنار بگذار و خودت باش. چیزی رو که میخوای برو سراغش. اگه نشد غصه ش رو نخور که وقتی پیر شدی حسرت بخوری. دنیا بیشتر از اینکه جای فکر باشه جای عمله. خدا هم موجود عقده ای بیماری نیست که بشینه از ما آتو بگیره واسه روز مبادا.....صفا کن همیشه این...
-
قبل از طلوع
یکشنبه 2 تیرماه سال 1392 12:17
دختری که در آزمایشگاه پشت کانتر نشسته ، موهایش را تازه شرابی کرده ، آن هم برای عروسی خواهرش که فرداست . خوشحال است . معلوم است هر روز صبح زود بیدار می شود و کارش را دوست دارد . محیط کارش هم برایش خوب است .با اینکه صبح زود است ، اما خوش اخلاق است و با همه با صدای خوبی شوخی های خوبی می کند . نام پدرم را می پرسد . و می...
-
فصل بیهوده
جمعه 31 خردادماه سال 1392 01:04
فردا تابستان می آید . یادت مانده که گرمای تابستان من را آزار می دهد یا فراموش شده ام ؟ و من چه سوالهای عجیب و خنده داری از دکترم می پرسم که او فقط نگاهم می کند و باز من پاسخ خودم را می دهم که خودم باید تجربه کنم . به بچه فکر می کنم و هجومی از سوالها و شایدها و اگرها به سراغم می آید . به بچه دار شدن فکر می کنم و یاد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 خردادماه سال 1392 23:26
همه می ترستند همه می ترسند اما من و تو به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 خردادماه سال 1392 00:52
دلم می گیرد ، دلم گرفته است . نگاه غمگین زنی که رها شده . که سالهایی دور رها شده و حالا فهمیده . . . برف می بارید روی کاجها که فهمید دیگر برای زندگی کردن با این مرد ، با این مرد که رهایش کرد و رفت ، سخت است . چقدر زندگی کردن سخت است از بس که دیگرانی هستند که آزارت بدهند .از بس که کسانی هستند که نظر بدهند . از بس که...
-
بدون امضا با موهای بلند روشن
سهشنبه 21 خردادماه سال 1392 01:22
دیگر روی سرامیک های روشن کف خانه ، رد موهای قهوه ای نیست . موهای بلوند بلوند است که باید دولا شوم و از روی سرامیک بردارم . حالا زمان می برد که به قیافه تازه ام عادت کنم .
-
از نو
یکشنبه 19 خردادماه سال 1392 01:30
همه خوابیده اند و سکوت است و تیک تاک ساعت دیواری . گاهی اینکه ازدواج کرده ام را فراموش می کنم و تا بیاید یادم بیفتد ، سخت است که باور کنم زندگی دارم ، خانه ای برای خودم و گاهی حتی مردی هست که دوستم دارد و شبها کنارم می خوابد . باورش سخت است . روزهایی که تنها هستم دارم کارهای خودم را انجام می دهم ، یادم می رود . شاید...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 خردادماه سال 1392 11:45
قبل از اینکه شیر سر برود ، شعله را خاموش کردم ، بوی قهوه می پیچد توی دماغم . یک قاشق عسل می ریزم توی لیوان سرامیکی که بابا از میبد برایم خریده و می گذارم کمی خنک شود - به دستور تهیه شیرقهوه عسل مولود - با اینکه کمی سرماخوردگی زود خوب نمی شود و رهایم نمی کند ، خیلی گرم است ، کولر را روشن می کنم و تن چسبناکم از کمی کار...
-
بعد از کلاس
دوشنبه 13 خردادماه سال 1392 21:19
یکراست ، بعد از کلاس داستان نویسی عزیز می روم نشر ثالث- از این رو می گویم عزیز که هر بار چیزهای خوب یاد می گیرم و کیف می کنم که تازه یاد گرفته ام چگونه باید کتاب بخوانم و البته که تنبلم و کمتر می نویسم و تقصیر خودم است -فروشنده، خشم و هیاهوی فاکنر را با ترجمه صالح حسینی بهم پیشنهاد می کند که ترجمه خوبی است . خدا کند...
-
خانه
شنبه 11 خردادماه سال 1392 21:58
به یاد ندارم ، بلاگ اسکای خراب شده باشد . فقط یکبار 5 دی 82 ، وقتی در بم زلزله آمد مدتی خراب شد تا الان که برایم پیغام گذاشته اند که 14 خرداد تا 48 ساعت نمی توانم به روز کنم و چیزی بنویسم . شاید اگر خراب نمی شد ، دلم نمی خواست چیزی یادداشت کنم اما حالا آن موقع نمی شود .من اینجا را دوست دارم .
-
چه ساده ام من !
پنجشنبه 9 خردادماه سال 1392 15:59
فقط می توانم نیمه شب تا صبح غمگین باشم و فکر کنم که چه آدم ساده ای هستم و نمی توانم این عینک ساده بینی خودم را بردارم و طور دیگری آدمهای اطرافم را ببینم و فکر کنم که چه آدمهای دو رو و متظاهری هستند . چه لزومی دارد ؟ آیا اگر به من بگویند من زشتم یا بد رفتارم یا چه می دانم من را نقد کنند ، من از آنها متنفر می شوم ، چه...
-
فرصت
چهارشنبه 8 خردادماه سال 1392 00:09
دیشب وقتی طوفان شد و داشتیم تند تند زیر قطره های باران می دویدیم که خیس نشویم ، خودمان را انداختیم توی خانه آو تا بالاخره اجرای لابیرنت را در زیرزمین آنجا ببینیم . با دو تا بلیط سفارشی . و چقدر یکهو همه دنبالت می گردند و بهت زنگ می زنند و موبایلت در دسترس نیست. خوبه که وقتی هایی به کسی نگویی کجا می روی حتی مامانت ....
-
سهم من
دوشنبه 6 خردادماه سال 1392 10:19
یک کتاب ، دو تا و سه و چهار تا کتاب دارم . یک کتاب برای مادر شوهرم است که ترجمه کردند و به تازگی چاپ شده ، دیگری نمایشنامه لابیرنت است که خواهر مردخانه ترجمه کرده ، همزمان دارد اجرا می شود ، برایم امضا می کند و بهم هدیه می دهد . کتاب سوم را لگو بهم هدیه می دهد در مورد مدارس ژاپنی و داستانی در مورد آن است .کتاب دیگر...
-
برشی از زندگی
شنبه 4 خردادماه سال 1392 14:09
زنی را می شناسم که به تازگی مرده است . زنی شاید با لباسهایی سفید و موهایی آشفته که دنبال کسی می گردد . دنبال پسرش که دیگر نیست .پسری که هنوز یکسال نشده که مرده است . زن ،دیوانه وار، زندگی کردن بدون پسرش را فراموش کرده است . پسری که حاصل زندگی دوباره اش با همسرش بوده . همسری که رفت برای جنگ ، برای کشته شدن در راه وطنش...
-
بدرقه بارانی
سهشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1392 18:37
برگه روی تقویم روی یخچالم را می کَنم، و می گذارم کنار و اینبار نقاشی داوینچی غافلگیرم می کند . شامم را گذاشته ام . توی فنجان جدیدی که مولود بهم هدیه داده - رویش نوشته حاضرم خونم به جای در پنجره داشته باشه- چای می ریزم و به آخرین باریدن قطرات نرم باران اردی بهشتی گوش می دهم . منتظرم اردیبهشت تمام شود و ماه جدید فصل...
-
نظرسنجی در پرشین وبلاگ
دوشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1392 10:27
وبلاگم تا حالا در هیچ مسابقه و جشنی شرکت نکرده ، اگر اینجا را می خوانید و دوست دارید ، می توانید به این سایت بروید و رای بدهید . مرسی. همین جوری گفتم . نظرسنجی وبلاگی وبلاگهای پیشنهادی من : همینی که هست رژ لب قرمز به من بگو الهام سنجاق های من Rainbow و کلا وبلاگ های لینک شده در وبلاگم را دوست دارم .
-
کشف
یکشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1392 12:37
دارم کشف می کنم ( به قول یکی از فسقلهای کلاسم کفش ) ، کوچه پس کوچه های پشت خانه ام را ، کوچه ای هست که پر است از مغازه هایی که کفش های زنانه تولید می کنند - که شاید تو طراحش باشی - و من تند تند می گذرم از سرای محله سنگلج و باریکی های نوستالژیک ، کلیسای آجری قدیمی میان خانه هایی مسلمان نشین ، نانوایی ها ، کفاشی ها ،...
-
رنگارنگ
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1392 13:12
سبزی دلمه گرفته ام که هم دلمه درست کنم و هم کوفته . عکسهای عروسیم را گرفته ام و یکی یکی می چینم در آلبوم . و می خواهم بعد هم فیلمم را نگاه کنم . دلم نمی خواهد اردی بهشت تمام شود . این بوی خوش بهار تمام نشود . دیروز درکه رفتم و تا پل ششم سبزه ها و چشمه را دیدم و از آب خنک و گوارایش دو سه قلپ خوردم . بوی خوب گلها ،...
-
منم دوستت دارم از فراسوی مرزها
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1392 10:26
براى من که تاریخ شمسى رو گم کردم چه چیزى بدتر از گم کردن روز تولد عزیزترین هام... تولدت مبارک ، عزیزترین اردیبهشتى زندگى من، خواهرم، دوستم، همکلاسى، همصحبت روزهاى دور، امروز و فرداى من. دوستت دارم و مى بوسمت از وراى کیلومترها فاصله و مرزها ... خوش باش عزیزم. همه پیغام های تولد خوشحالم می کند . اما این پیغام تمام شادی...