-
ای مادر عزیز که جانم فدای توست .
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1391 00:58
به بچه ای فکر می کنم که از توست ، در درون توست ، از گوشت و پوست و خون توست . و حالا می توانی فکر کنی که دوستش داری یا نه ؟ سالم است یا نه ؟ تکان می خورد یا نه ؟ رشد می کند ، می فهمد ، احساس دارد ؟و همه این سوالها می تواند وحشت بزرگی باشد از ندانستن حال و احوال کودکی که در درون تو رشد می کند ، خدا خیالت را راحت می کند...
-
وقتشه ، وقتشه که بگم دوستت دارم . دیر نیست .
چهارشنبه 9 اسفندماه سال 1391 23:19
دوستی چیست ؟ آیا معتاد بهم بودن ، همیشه بودن است ؟ آیا دوستی نمی تواند فاصله قاره ها را طی کند و همچنان ادامه داشته باشد ؟ نمی شود ؟ دوستی چیست ؟ آیا من دوست خوبی بوده ام و هستم ؟ من چگونه آدمی برای دوستان بوده ام ؟ دوست دارم بدانم . اینکه باشم ، همیشه فقط باشم ، دوستی است یا اینکه بدرد بخور باشم ، همدل باشم ، خوب تر...
-
چه بی تابانه می خواهمت
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1391 22:57
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری چه بی تابانه تو را طلب می کنم ... بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست وفاصله تجربه یی بیهوده است بوی پیرهنت اینجا و اکنون، کوه ها در فاصله سردند دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را می جوید وبه راه اندیشیدن یاس را رج می زند بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر...
-
درد ِ دل
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1391 17:23
دلم درد گرفته است یا نه ، دلم به درد آمده است . درد و دل دارم ، به چه کسی می توانم بگویم ؟ به مادرم ؟ همسرم ؟ خواهر نداشته ام ؟ به دوستم ؟ به همکارم ؟ به فامیل نزدیک ؟ به فامیل دور ؟ به مادرشوهر ؟ هیچ ، هیچ ، هیچ کس نمی تواند درد و دلم را حل کند ، اینکه اینجایی که هستم من را به درد آورده است . چقدر خوب باشم ؟ چقدر...
-
نزدیک است یا دور ؟ نمی دانم
چهارشنبه 2 اسفندماه سال 1391 09:50
پدرم خواب دیده . خواب دیده، من مرده ام . و او دارد بسیار گریه می کند و وقتی اینها را تعریف می کند ، تمام سالهایی که در خانه پدری بودم و فکر می کردم که دارد اذیتم می کند ، را فراموش می کنم و می روم برایش چای می ریزم و می گویم از حالا شروع کن . از حالا محبت کن ، از حالا باش و ببین که معلوم نیست چه کسی ، کی و کجا می رود...
-
آلزایمر
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 23:36
به چشمهایم نگاه می کند و از دوستی چهل ساله می گوید . اینکه بگوید نمی دانم ، نمی توانم ، پروین بخوان ، از روی کتاب بخوان ، همان درسی است که الان شهلا خواند ، م م م من ..نمی دانم . اینها این حروف چی بودند ؟ اینها چه زبانی است ؟!! یادم نمی آید . تعجب می کنم . مگر می شود ، این زن ، فعال و ورزشکار، کوه نورد و همیشه در حال...
-
ابتدای هفته
شنبه 28 بهمنماه سال 1391 23:24
امشب ، این بار من هم دارم می میرم از خستگی اما خوب بود . با دوست بودن و به خاطر رفیق کاری انجام دادن لذت بخش می شود و انگار چیزی داری که برایش زندگی کنی . همسر هم دوست و رفیق می شود اما اگر بخواهی ازش ناله کنی باید به دوست بگویی و بخندی و باز هم انگار روزهای قدیم تکرار شوند و از لحظات استفاده کنی و کنارش باشی . و بعد...
-
ته مانده شب
شنبه 28 بهمنماه سال 1391 00:03
صبح ها تا بیایم به خودم بجنبم ، لنگ ظهر است . می خوابم ، نمی دانم ، شاید چون شبها تا دیر وقت بیدارم ،خوابم نمی برد ، هزار فکر می آید و بیشتر توی سرم طرحهای کیف های چرمی است که به تازگی تند تند می دوزم . مردخانه خواب است ، به قول خودش هر چه قدر بخوابد باز هم کم است . و دارم عادت می کنم به سکوت و تاریکی آخر شبهای خانه...
-
آرزو
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 23:36
بچه ها همه کاغذهای سفید جلویشان بود و مداد رنگی ها را من گذاشتم روی میزهایشان .قرار شد آرزوهایشان را نقاشی کنند ، قرار شد بکشند هر چه که دلشان می خواهد داشته باشند . که بعد بدهند به فرشته آرزوها . هیچ فکر می کردی که بچه ها این آرزوها را داشته باشند : دلم می خواهد بچه شوم و مامان و بابام من رو توی کالسکه ام هل بدند که...
-
برگشتیم خونه،چه خوبه
شنبه 21 بهمنماه سال 1391 10:48
باز هم وقتی نشستم سرجلسه کنکور ، تصمیم گرفتم ، که بعد از کنکور شروع می کنم درس بخوانم ، که حتماً قبول می شوم اگر حسابی بخوانم . می دانم این تصمیم کبری فقط مخصوص به زمان دادن کنکور و دیدن سوالاتش است . بعدش دوباره یادم می رود . اما خوبیش این بود که بعدش مسیرمان را کج کردیم و رفتیم جلوی سینما آفریقا و وقتی آقای مهرجویی...
-
روزهای بی خاطره
سهشنبه 17 بهمنماه سال 1391 13:38
جوان بودم ، خیلی جوان ، آنقدر که ده سال از الان جوانتر بودم ، برای همین می نویسم جوان شده بودم . بیست سالگی خیلی فرق دارد با الان ، شور و نشاطم ، هیجانها و شیطنت هایم ، خواسته هایم ، دلهره هایی که داشتم و الان اصلاً ندارم . هیجان عشقی که خیال بود و الان خیالاتم فقط همین قصه هایی است که برای بچه ها می گویم ، من و تو...
-
شالگردن زمستان
دوشنبه 16 بهمنماه سال 1391 10:00
هنوز دارم می بافم . هر کس می بیند می گوید بیخیال زمستان تمام شد ؛ اما من هنوز دوست دارم ببافم و این شالگردن را همین زمستان بیندازم . با این زمستان تمام می شود اما من آن را بر گردنم خواهم انداخت . وقتی اومدم خانه خوب بود ، هر وقت دلم خواست بیدار شدم و هر وقت و هر چی دلم می خواست خوردم و حالم همان طوری است . بهتر هستم...
-
مثل یک کابوس ما را به رویا می بری
شنبه 14 بهمنماه سال 1391 12:07
دیشب هر بار که از خواب بیدار می شدم ، انگار در سرازیری قبر بودم . و هی خوابهای بد می دیدم . آب خوردم و باز دراز کشیدم تا بخوابم . خسته بودم . خسته از همه ساعتهای بطالت . از این مریضی که تویش گیر افتاده ام و از آن خلاصی پیدا نمی کنم . شاید خنده دار باشد اما واقعاً احساس می کردم در سرازیری افتاده ام . شبها مثل کابوس شده...
-
ستاره ها در سرم می سوختند .
پنجشنبه 12 بهمنماه سال 1391 12:24
چشمهایم را که می بستم ، قرمزی پلک گرمم را می دیدم و لحظه ای بعد بازش می کردم ، صداها را می شنیدم ولی هیاهو بود نه صداهای مشخصی . دانه های عرق از پشت گردنم می آمد پائین .داشتم در سرمای عجیب دستها و پاهایم می سوختم و انگار دروازه آن دنیا را می دیدم . سرم را نمی توانستم روی بدنم تحمل کنم . دو تا آمپول زدم تا کمی سرپا شدم...
-
هق هق آسمان را پایانی نیست انگار
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 19:43
در این باران بی امان دلگیر ، تب و لرز و گیجی و سردرد و گلو درد را چاشنی اش کن و گویی سوار بر ترن شهربازی شده باشی و در سرازیری اش گیر کرده باشی و همین طور با سرعت بروی و این سرگیجه ها تمامی ندارد . نمی دانم تا کی ؟ دوست دارم زود خوب شوم .
-
ناتوانی این روزهای سیمانی
شنبه 7 بهمنماه سال 1391 22:04
دارم تنهایی هامون را می بینم . و خوب است . این آرامش که موقع فیلم دیدن هیچ صدایی نیست جز صدای خسرو شکیبایی . خوابیده . بیشتر وقتها خسته است و من ناراحت نمی شوم که او زودتر بخوابد . و من بیدار باشم . اما از قیافه اش پیداست که دوست دارد کنارم باشد . و امشب من حسابی کار دارم . من باید امشب این لباسی که نیمه تمام رها کرده...
-
I set fire to the rain
دوشنبه 2 بهمنماه سال 1391 17:41
از چاله چوله های شهر خسته ام ، دلم سفر می خواهد .باران و برف و گِل و شُل می خواهد. کاش زودتر بروم بزنم جایی دور ، هر چه هم بخواند اما من باز دلم سفر می خواهد . باد خوردن موهایم را می خواهم ، بی خیالی می خواهم . پرتاب شدن می خواهم . بلند بلند خواندن می خواهم مثل حالا .و نمی دانستم چرا ماشین های مدل بالا روز روشن هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1391 22:29
بالاخره لباس سبزم رفت که لباسِ عروسی باشد دم خوشبختی.
-
زمستانه
پنجشنبه 28 دیماه سال 1391 08:37
بعضی روزها که بگذرند ، گذشته اند . شاید معمولی باشند اما نشانه هایی از آن روزها مانده اند که فراموش کردنشان را سخت می کنند ، مثل عکس ، نوشته ، یا کارت . چه می دانم از این کارت های کتابخانه ها که تاریخ استفاده از آنها تمام شده اما یادگاری بزرگند . یادگاری از دوستی محترم و مهربان . از دوستی های بزرگ و به یادماندنی ....
-
تو هیچ عوض نشدی !
سهشنبه 19 دیماه سال 1391 16:51
هر وقت که بخواهم می توانم سرم را کج کنم و به گذشته ام نگاهی بیاندازم ، اینکه عاشق بودم و حالا هم هستم ، الان شادم و آن موقع فکر می کردم عاشقی یعنی غصه خوردن و گریه و رنج و کیف می کردم از رنجی که می بردم و می گفتم عاشقم و عشقم بهم محل نمی گذاشت و من با خیالات خوش بودم . حالا به این گذشته می خندم . و می گویم بزرگم کرد و...
-
یواشکی
پنجشنبه 14 دیماه سال 1391 12:39
بعضی حرفها هست برای نگفتن ، نشنیدن و ننوشتن . مثل اینکه پدر و مادرت نباشند و حسی غریبانه بهت دست می دهد وقتی می آیی خانه پدری و آنها نباشند ، حس بی هویتی . نمی دانم چگونه بنویسمش . فقط زمانی می توانی درک کنی که در موقعیت من باشی . ازدواج کرده باشی و پدر و مادرت به مسافرت رفته باشند و تو بیای و کلید بیاندازی و کسی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 دیماه سال 1391 12:02
رفتم از خانه پدری ، یک قلمه بنفشه آفریقایی آوردم که بروم بدهم مغازه بتهوون و یک معامله پایاپای بکنم و به جاش چند تا قلمه بگیرم . اما می بینی چرخ روزگار را ، دیگر از آن روز نرفتم خیابان سنایی . قرار شد نروم تا نمی دانم کی . شاید هم یک روز خودم شال و کلاه کردم و رفتم . اما می دانم تا چند وقت نمی روم .حالا که بنفشه خودم...
-
Blanche
پنجشنبه 7 دیماه سال 1391 08:10
تقدیم به سه بلانش عزیزم : بلانش بلانش بلانش
-
داستان من از خیابان سنایی
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 23:37
حالا که بیشتر دقت می کنم چیزهای قشنگ تر می بینم . مثل گیر کردن یک برگ خشک پائیزی توی دستگیره قدیمی در .از خیابان سنایی عبور می کنم یکبار نه ، چند بار . و حالا مکاشفه ام بیشتر ازقبل است . اینبار رستوران فلینی . اسمش کارگردان ایتالیایی است و حتما با غذاهای ایتالیایی .و داخلش را بالاخره امروز دید زدم . پر بود از عکس های...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 دیماه سال 1391 17:06
و در راه خانه همیشه در مکاشفه ام ، مکان های جدید و مسیرهای تازه ... دیروز کافه ای پیدا کردم در خیابان سنایی که ساختمانی قدیمی است و روی پنجره اش نوشته : کافه آپارات ، صندلی های لهستانی اش از خیابان پیداست و حتی مشتری هایش . در ورودی اش از کوچه سوم است . شاید یک روز رفتم . و با حسرت از کنار بنفشه های مغازه زرد رنگ...
-
دختر در عوض به او چه می دهد ؟ دلک بی شیله پیله اش را !
چهارشنبه 29 آذرماه سال 1391 09:45
دارم تند تند کارهایم را انجام می دهم و شاملو ، آرام آرام دارد برایم لورکا می خواند . دارم برای فردا که مهمان دارم ، که شب یلداست ، آماده می شوم . و همزمان می خوانم و می نویسم و آشپزی می کنم . و گوش می دهم : سبز توی که سبز می خواهمت .... و پاهایم یخ زده و هی یادم می رود چورابهایم را بپوشم . نام دخترک چیست ؟ این دیگر...
-
خوشبختی چیست ؟
شنبه 25 آذرماه سال 1391 10:54
اینکه بعد از مدتها بروی به جاهای نوستالژیک و تنها باشی . زیر باران باشی . کتاب مورد علاقه ات را از شهر کتاب نیاوران بخری . " چیزی تو کشو نیست " و بعد تق تق کنان از پله ها بالا بروی و برسی به سالن شلوغ پلوغ انتظار خلیج فارس . بلیط را بگیری و دو تا از دوستهای دوره راهنمایی و دبیرستانت را با سر و صدا ببوسی و یک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 22:24
به پهنای صورت اشک ریختم ، برای مادر و پدری که در فیلم " من مادر هستم " . حالا هم دارم همان سی دی که از مغازه بتهوون خریدم را گوش می دهم . " چهار فصل ویوالدی " . به آقا گفتم از اون قلمه ها به من می دهید ؟ آقای فروشنده گفت گلدانها متعلق به برادرش است و وقتی هم گل دارند که نمی شود . قهر می کنند و من...
-
So Busy
دوشنبه 20 آذرماه سال 1391 07:20
آنقدر وقت ندارم که صبح به این زودی می نویسم . کاری را باید به سر انجام برسانم . چند تا کیف سفارش گرفتم . کلاسهای لگویم هست . تازه دارم خیاطی یاد می گیرم . و دو تا مانتو را بریده ام و باید بدوزم . بنابراین باید سحرخیز باشم .منتظرم جمعه بشود برویم فرهنگسرا و تاتر ببینیم .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 آذرماه سال 1391 10:54
توی خیابان میرزای شیرازی کریسمس آمده .درختان ترئین شده ، من حتی بابانوئل دیدم . اون هم دو تا .خب ندیده بودم تا حالا از نزدیک .