-
آلزایمر
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 23:36
به چشمهایم نگاه می کند و از دوستی چهل ساله می گوید . اینکه بگوید نمی دانم ، نمی توانم ، پروین بخوان ، از روی کتاب بخوان ، همان درسی است که الان شهلا خواند ، م م م من ..نمی دانم . اینها این حروف چی بودند ؟ اینها چه زبانی است ؟!! یادم نمی آید . تعجب می کنم . مگر می شود ، این زن ، فعال و ورزشکار، کوه نورد و همیشه در حال...
-
ابتدای هفته
شنبه 28 بهمنماه سال 1391 23:24
امشب ، این بار من هم دارم می میرم از خستگی اما خوب بود . با دوست بودن و به خاطر رفیق کاری انجام دادن لذت بخش می شود و انگار چیزی داری که برایش زندگی کنی . همسر هم دوست و رفیق می شود اما اگر بخواهی ازش ناله کنی باید به دوست بگویی و بخندی و باز هم انگار روزهای قدیم تکرار شوند و از لحظات استفاده کنی و کنارش باشی . و بعد...
-
ته مانده شب
شنبه 28 بهمنماه سال 1391 00:03
صبح ها تا بیایم به خودم بجنبم ، لنگ ظهر است . می خوابم ، نمی دانم ، شاید چون شبها تا دیر وقت بیدارم ،خوابم نمی برد ، هزار فکر می آید و بیشتر توی سرم طرحهای کیف های چرمی است که به تازگی تند تند می دوزم . مردخانه خواب است ، به قول خودش هر چه قدر بخوابد باز هم کم است . و دارم عادت می کنم به سکوت و تاریکی آخر شبهای خانه...
-
آرزو
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 23:36
بچه ها همه کاغذهای سفید جلویشان بود و مداد رنگی ها را من گذاشتم روی میزهایشان .قرار شد آرزوهایشان را نقاشی کنند ، قرار شد بکشند هر چه که دلشان می خواهد داشته باشند . که بعد بدهند به فرشته آرزوها . هیچ فکر می کردی که بچه ها این آرزوها را داشته باشند : دلم می خواهد بچه شوم و مامان و بابام من رو توی کالسکه ام هل بدند که...
-
برگشتیم خونه،چه خوبه
شنبه 21 بهمنماه سال 1391 10:48
باز هم وقتی نشستم سرجلسه کنکور ، تصمیم گرفتم ، که بعد از کنکور شروع می کنم درس بخوانم ، که حتماً قبول می شوم اگر حسابی بخوانم . می دانم این تصمیم کبری فقط مخصوص به زمان دادن کنکور و دیدن سوالاتش است . بعدش دوباره یادم می رود . اما خوبیش این بود که بعدش مسیرمان را کج کردیم و رفتیم جلوی سینما آفریقا و وقتی آقای مهرجویی...
-
روزهای بی خاطره
سهشنبه 17 بهمنماه سال 1391 13:38
جوان بودم ، خیلی جوان ، آنقدر که ده سال از الان جوانتر بودم ، برای همین می نویسم جوان شده بودم . بیست سالگی خیلی فرق دارد با الان ، شور و نشاطم ، هیجانها و شیطنت هایم ، خواسته هایم ، دلهره هایی که داشتم و الان اصلاً ندارم . هیجان عشقی که خیال بود و الان خیالاتم فقط همین قصه هایی است که برای بچه ها می گویم ، من و تو...
-
شالگردن زمستان
دوشنبه 16 بهمنماه سال 1391 10:00
هنوز دارم می بافم . هر کس می بیند می گوید بیخیال زمستان تمام شد ؛ اما من هنوز دوست دارم ببافم و این شالگردن را همین زمستان بیندازم . با این زمستان تمام می شود اما من آن را بر گردنم خواهم انداخت . وقتی اومدم خانه خوب بود ، هر وقت دلم خواست بیدار شدم و هر وقت و هر چی دلم می خواست خوردم و حالم همان طوری است . بهتر هستم...
-
مثل یک کابوس ما را به رویا می بری
شنبه 14 بهمنماه سال 1391 12:07
دیشب هر بار که از خواب بیدار می شدم ، انگار در سرازیری قبر بودم . و هی خوابهای بد می دیدم . آب خوردم و باز دراز کشیدم تا بخوابم . خسته بودم . خسته از همه ساعتهای بطالت . از این مریضی که تویش گیر افتاده ام و از آن خلاصی پیدا نمی کنم . شاید خنده دار باشد اما واقعاً احساس می کردم در سرازیری افتاده ام . شبها مثل کابوس شده...
-
ستاره ها در سرم می سوختند .
پنجشنبه 12 بهمنماه سال 1391 12:24
چشمهایم را که می بستم ، قرمزی پلک گرمم را می دیدم و لحظه ای بعد بازش می کردم ، صداها را می شنیدم ولی هیاهو بود نه صداهای مشخصی . دانه های عرق از پشت گردنم می آمد پائین .داشتم در سرمای عجیب دستها و پاهایم می سوختم و انگار دروازه آن دنیا را می دیدم . سرم را نمی توانستم روی بدنم تحمل کنم . دو تا آمپول زدم تا کمی سرپا شدم...
-
هق هق آسمان را پایانی نیست انگار
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 19:43
در این باران بی امان دلگیر ، تب و لرز و گیجی و سردرد و گلو درد را چاشنی اش کن و گویی سوار بر ترن شهربازی شده باشی و در سرازیری اش گیر کرده باشی و همین طور با سرعت بروی و این سرگیجه ها تمامی ندارد . نمی دانم تا کی ؟ دوست دارم زود خوب شوم .
-
ناتوانی این روزهای سیمانی
شنبه 7 بهمنماه سال 1391 22:04
دارم تنهایی هامون را می بینم . و خوب است . این آرامش که موقع فیلم دیدن هیچ صدایی نیست جز صدای خسرو شکیبایی . خوابیده . بیشتر وقتها خسته است و من ناراحت نمی شوم که او زودتر بخوابد . و من بیدار باشم . اما از قیافه اش پیداست که دوست دارد کنارم باشد . و امشب من حسابی کار دارم . من باید امشب این لباسی که نیمه تمام رها کرده...
-
I set fire to the rain
دوشنبه 2 بهمنماه سال 1391 17:41
از چاله چوله های شهر خسته ام ، دلم سفر می خواهد .باران و برف و گِل و شُل می خواهد. کاش زودتر بروم بزنم جایی دور ، هر چه هم بخواند اما من باز دلم سفر می خواهد . باد خوردن موهایم را می خواهم ، بی خیالی می خواهم . پرتاب شدن می خواهم . بلند بلند خواندن می خواهم مثل حالا .و نمی دانستم چرا ماشین های مدل بالا روز روشن هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1391 22:29
بالاخره لباس سبزم رفت که لباسِ عروسی باشد دم خوشبختی.
-
زمستانه
پنجشنبه 28 دیماه سال 1391 08:37
بعضی روزها که بگذرند ، گذشته اند . شاید معمولی باشند اما نشانه هایی از آن روزها مانده اند که فراموش کردنشان را سخت می کنند ، مثل عکس ، نوشته ، یا کارت . چه می دانم از این کارت های کتابخانه ها که تاریخ استفاده از آنها تمام شده اما یادگاری بزرگند . یادگاری از دوستی محترم و مهربان . از دوستی های بزرگ و به یادماندنی ....
-
تو هیچ عوض نشدی !
سهشنبه 19 دیماه سال 1391 16:51
هر وقت که بخواهم می توانم سرم را کج کنم و به گذشته ام نگاهی بیاندازم ، اینکه عاشق بودم و حالا هم هستم ، الان شادم و آن موقع فکر می کردم عاشقی یعنی غصه خوردن و گریه و رنج و کیف می کردم از رنجی که می بردم و می گفتم عاشقم و عشقم بهم محل نمی گذاشت و من با خیالات خوش بودم . حالا به این گذشته می خندم . و می گویم بزرگم کرد و...
-
یواشکی
پنجشنبه 14 دیماه سال 1391 12:39
بعضی حرفها هست برای نگفتن ، نشنیدن و ننوشتن . مثل اینکه پدر و مادرت نباشند و حسی غریبانه بهت دست می دهد وقتی می آیی خانه پدری و آنها نباشند ، حس بی هویتی . نمی دانم چگونه بنویسمش . فقط زمانی می توانی درک کنی که در موقعیت من باشی . ازدواج کرده باشی و پدر و مادرت به مسافرت رفته باشند و تو بیای و کلید بیاندازی و کسی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 دیماه سال 1391 12:02
رفتم از خانه پدری ، یک قلمه بنفشه آفریقایی آوردم که بروم بدهم مغازه بتهوون و یک معامله پایاپای بکنم و به جاش چند تا قلمه بگیرم . اما می بینی چرخ روزگار را ، دیگر از آن روز نرفتم خیابان سنایی . قرار شد نروم تا نمی دانم کی . شاید هم یک روز خودم شال و کلاه کردم و رفتم . اما می دانم تا چند وقت نمی روم .حالا که بنفشه خودم...
-
Blanche
پنجشنبه 7 دیماه سال 1391 08:10
تقدیم به سه بلانش عزیزم : بلانش بلانش بلانش
-
داستان من از خیابان سنایی
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 23:37
حالا که بیشتر دقت می کنم چیزهای قشنگ تر می بینم . مثل گیر کردن یک برگ خشک پائیزی توی دستگیره قدیمی در .از خیابان سنایی عبور می کنم یکبار نه ، چند بار . و حالا مکاشفه ام بیشتر ازقبل است . اینبار رستوران فلینی . اسمش کارگردان ایتالیایی است و حتما با غذاهای ایتالیایی .و داخلش را بالاخره امروز دید زدم . پر بود از عکس های...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 دیماه سال 1391 17:06
و در راه خانه همیشه در مکاشفه ام ، مکان های جدید و مسیرهای تازه ... دیروز کافه ای پیدا کردم در خیابان سنایی که ساختمانی قدیمی است و روی پنجره اش نوشته : کافه آپارات ، صندلی های لهستانی اش از خیابان پیداست و حتی مشتری هایش . در ورودی اش از کوچه سوم است . شاید یک روز رفتم . و با حسرت از کنار بنفشه های مغازه زرد رنگ...
-
دختر در عوض به او چه می دهد ؟ دلک بی شیله پیله اش را !
چهارشنبه 29 آذرماه سال 1391 09:45
دارم تند تند کارهایم را انجام می دهم و شاملو ، آرام آرام دارد برایم لورکا می خواند . دارم برای فردا که مهمان دارم ، که شب یلداست ، آماده می شوم . و همزمان می خوانم و می نویسم و آشپزی می کنم . و گوش می دهم : سبز توی که سبز می خواهمت .... و پاهایم یخ زده و هی یادم می رود چورابهایم را بپوشم . نام دخترک چیست ؟ این دیگر...
-
خوشبختی چیست ؟
شنبه 25 آذرماه سال 1391 10:54
اینکه بعد از مدتها بروی به جاهای نوستالژیک و تنها باشی . زیر باران باشی . کتاب مورد علاقه ات را از شهر کتاب نیاوران بخری . " چیزی تو کشو نیست " و بعد تق تق کنان از پله ها بالا بروی و برسی به سالن شلوغ پلوغ انتظار خلیج فارس . بلیط را بگیری و دو تا از دوستهای دوره راهنمایی و دبیرستانت را با سر و صدا ببوسی و یک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 22:24
به پهنای صورت اشک ریختم ، برای مادر و پدری که در فیلم " من مادر هستم " . حالا هم دارم همان سی دی که از مغازه بتهوون خریدم را گوش می دهم . " چهار فصل ویوالدی " . به آقا گفتم از اون قلمه ها به من می دهید ؟ آقای فروشنده گفت گلدانها متعلق به برادرش است و وقتی هم گل دارند که نمی شود . قهر می کنند و من...
-
So Busy
دوشنبه 20 آذرماه سال 1391 07:20
آنقدر وقت ندارم که صبح به این زودی می نویسم . کاری را باید به سر انجام برسانم . چند تا کیف سفارش گرفتم . کلاسهای لگویم هست . تازه دارم خیاطی یاد می گیرم . و دو تا مانتو را بریده ام و باید بدوزم . بنابراین باید سحرخیز باشم .منتظرم جمعه بشود برویم فرهنگسرا و تاتر ببینیم .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 آذرماه سال 1391 10:54
توی خیابان میرزای شیرازی کریسمس آمده .درختان ترئین شده ، من حتی بابانوئل دیدم . اون هم دو تا .خب ندیده بودم تا حالا از نزدیک .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1391 20:01
خیابانهای خیس خلوت پوشیده شده از برگهای زرد و قرمز پائیزی و هوای مه گرفته .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1391 15:05
داشتم از سنایی عبور می کردم که مغازه بتهوون میخکوبم کرد ، پر از موسیقی بود . و گلدانهای بنفشه که با غرور به من نگاه می کردند . چه رنگهایی ، وای ، کاش می توانستم بروم و ازشان قلمه می گرفتم .همین طور چشمهایم را دوخته بودم به گلها و برگهای سبز ... بعد هم یک دفترچه یادداشت خریدم با طرح کاج از نشر چشمه و زدم به راه خانه .
-
به بار نشست
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1391 17:29
بالاخره نوبت بنفشه من شد - از بس که هر بنفشه ای که بخشیدم ، وقتی رفت گل داد - منتظرم به زودی گلهایش را ببینم .
-
هزاران خورشید در دل خرمالوهای پائیزی
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 22:05
-
چراغها را من خاموش می کنم
دوشنبه 29 آبانماه سال 1391 22:23
تا آقای همسر بیاید ، در تاریک روشنای شهر ، مقاله ای می خوانم در باره کولاژهای شهلا حسینی در مجله تندیس . صبح در اتاق خانه پدری که هنوز پابرجاست خواب می دیدم دارم برای یک عالمه دخترهای فسقلی قصه می گویم مثل امروز در مدرسه ، با این تفاوت که شب بود و همه دخترها درازکش گوش می دادند از جمله غزل فسقلی که دارد خواهر دار می...