-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 مهرماه سال 1392 09:49
از دیروز صبح پای چپم گرفته و ماهیچه ساقم درد می کند . همیشه ها توی خواب می گرفت ، یا وقتی شنا می کنم و بعد با کلی مصیبت به درد می پیچیدم و خوب می شدم . الان راه که می روم درد می کند .حوصله ندارم . حوصله هیچ و هیچ کس . مانده ام توی خانه و باز دوساعتی سوسک کشتیم و گریه ام بند نمی آمد .
-
مقصد
جمعه 5 مهرماه سال 1392 22:57
دلم گرفته بود و چراغ های راهنمایی و خطر چشمم را می زد و آب می انداخت . به خانه رسیدم . ایوان نداشتم که بروم و بر پوست کشیده شب انگشت بکشم . تا می آیم به خانه مامانم عادت کنم باید برگردم . مامانم اصلا دلش نمی خواست بروم . اما من بهانه گلدانهایم را داشتم . بوی عطر بابا ماند روی صورتم و تا برسم خانه توی سرم بود . حالا...
-
دومین روز فصل نو
سهشنبه 2 مهرماه سال 1392 16:06
فنجانی که هدیه از بهترین دوست و روزهای خوبم است - رویش نوشته: چیز زیادی نمی خام فقط پیشم بشین - را چای می ریزم ، یک چوب دارچین هم می اندازم . دستهایم بوی آبگوشت می دهند .از وقتی کلاسهای تابستانم تمام شده و کلاس تازه ای شروع نشده وقت دارم که وقت تلف کنم . توی خانه لم بدهم و پاهایم را دراز کنم و تلویزیون تماشا کنم...
-
رهایی
دوشنبه 1 مهرماه سال 1392 01:23
فکر کردم گیر افتادم . بین ساعت ها . بین زمان . در این زندگی . گیر افتادم . چقدر ساعت است که باید به عقب برگردند . کاش همیشه می شد به عقب برگشت . از آینه به عقب نگاه کرد یا ساعت را کشید عقب و دوباره و دوباره . از این گیرافتادگی بیرون می آمدم . ساعت دیواری را تمیز می کنم و به عقب بر می گردانم . ساعت گازآشپزخانه را باید...
-
چند ساعت به پائیز
شنبه 30 شهریورماه سال 1392 13:07
صبح داشتم برای امتحان موزاییک ست لگو آماده می شدم ، نشسته بودم توی پارک قیطریه ، جلوی فرهنگسرا که آدمها کمتر رد می شدند . زیر درختان بلند که نمی گذاشتند رنگ آبی و پاک آسمان را ببینم و گاهی نسیمی می وزید .نور از میان برگ درختان سرک می کشید. درسها را دوره می کردم . گاهی کلاغ ، گنجشک یا گربه ای از جلویم رد می شد . به...
-
تابستان پَر
چهارشنبه 27 شهریورماه سال 1392 23:19
گلدان بنفشه آنقدر برگ دارد که جایش تنگ شده انگار ، با بسم اله و صلوات از جایی که بهش دل خوش کرده بیرونش می آورم و به سه تا گلدان تبدیلش می کنم .به کمک مامانم یک مانتو سبز با چین های بسیار و دکمه های هندوانه " شیرین افضل زاده " -که از شهر کتاب خریده ام- می دوزم . اتو می کنم و چند بار می پوشم و پدرم از آن عکس...
-
همیشه سبز بمان
دوشنبه 25 شهریورماه سال 1392 09:01
دیشب داشتم جدول حل می کردم ، با موهای خیس . نوشته بود درخت همیشه سبز و بعد یاد تو افتادم و نوشتم : کاج . حالم خوب است . بهتر از این نمی شود . کتابهایی را که باید بخوانم در آورده ام . باید بخوانم . بخوانم و بخوانم .
-
این تابستان فراموشت کردم
شنبه 23 شهریورماه سال 1392 17:42
به هفته آینده فکر می کنم و تاریکی زود هنگام روزهای کوتاه پائیزی و دلم از همین حالا می گیرد . برنامه هایم را تنظیم کرده ام برای شبهای بلند و سرد . خوب است ، مگر نه ؟
-
تب عشق و پل چوبی و ...
سهشنبه 19 شهریورماه سال 1392 19:20
درد مشترکی بود که تمام می شود به زودی . شاید الان هم تمام شده . "عشق اونه که حالت خوب باشه ". من آن موقع هم کمی حالم خوب بود و دقیقاً یکهو خودت را کندی . یادم هست و نیست . مثل جواب هدیه تهرانی به بهرام رادان توی " پل چوبی " . امروز و دیروز با خودم تکرار می کردم تو الان برلینی ، اجرا داری و ازدواج...
-
گذشته ها گذشته
دوشنبه 18 شهریورماه سال 1392 19:35
باید پیاده می رفتم . یک ساعت . راه تازه ای بود . و فکرهای تازه ای داشتم که با خودم تکرار می کردم . تصمیم جدی در مورد گذشته ام که هی پا توی کفشم نکند و دوباره سرک نکشد .امروز که فهمیدم تو ازدواج کردی ، دیگر فاتحه گذشته را خواندم . باید خودم را تنبیه می کردم یا چیزی شبیه اش و راه رفتم و راه رفتم . از اقدسیه تا بلوار...
-
Gift
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 09:58
دیروز من پر شدم از محبت ، سرشار لبخند و شادی بودم . بعد از مدتها دو نفره زدیم به جاده و رفتیم تنگه واشی . مردخانه قند تو دلش آب می شد وقتی بهش می گفتم بالاخره یه جایی منو بردی که تا حالا نرفتم . با هم راه رفتیم ، توی آب یخ زدیم . خیس شدیم . توی آفتاب نشستیم و ناهار خوردیم . وقتهایی که من ساکت می شدم ، ازم می پرسید چرا...
-
The Day After
پنجشنبه 14 شهریورماه سال 1392 19:51
صدای اذان می آید . خسته شده ام . صبح با خوابهای آشفته بیدار شدم ، به کار مشغولم . تمیز کاری و گردگیری و مرتب کردن . بعضی خاکها یکساله اند .کمتر یا بیشتر . تمیز می شود . خانه نمی شود مثل چهارده شهریور سال پیش اما برای الان خوبند . کیک پختم و با چایی خوردیم . شام درست کردم و همه جا برق می زند . نشسته ام و مرور می کنم ....
-
The Day Before
چهارشنبه 13 شهریورماه سال 1392 23:20
از خانه تا مترو ، از مترو تا کلاس ، از کلاس تا موزه هنرهای معاصر ، از موزه تا ایستگاه اتوبوس ، از ایستگاه تا کارگاه ، از کارگاه تا خانه بیشتر از همیشه پیاده ام . پیاده با کفش های مشکی که بندهای سرخابی دارد و با ساعت مچی ام همرنگ است که امروز به دستم نیست .از نقاشی ها و مجسمه های سقاخانه ای تناولی پرت می شوم میان تنه...
-
درهم
سهشنبه 12 شهریورماه سال 1392 22:48
چیزی به ذهنم نمی آید . چیزی به یادم نیست . فراموش می شوم . فراموش می کنم . پیاده می روم . سمت همیشگی انقلاب را . پر از کتاب و کتاب فروشی . مردی با کت و شلواری بسیار مرتب و تمیز تراکت پخش می کند . و زن مسافر بغل دستی ام بهم آرام سقلمه می زند و می خواهد کرایه اش را حساب کنم . دو تا پانصدی مچاله را نشانم می دهد که برای...
-
اینجا چراغی روشن نیست
یکشنبه 10 شهریورماه سال 1392 19:15
دارم فیلمی می بینم ، بی هدف و بیهوده از آی فیلم ، که کودکی دارد با مرگ دست و پنجه نرم می کند . و من از صبح هر کاری انجام دادم ، که خیلی هم حوصله نداشتم ، به فکر دوستی و همکلاسیی بودم که برادرش دارد بچه دار می شود اما خودش تا چند روز دیگر زنده نیست ، شاید . حوصله ندارم چراغی روشن کنم . ذره های نور دارد کم کم می روند پی...
-
به یاد ماندنی
شنبه 9 شهریورماه سال 1392 17:27
مامانم اینجاست . چه خوب . رفتیم بازار و حالا ناهار خوردیم و او خوابیده . تا رسیده بود رفت سر یخچالم ، به مرتب کردن . پارسال همین موقعها می آمدیم و هی می چیدیم ، می خریدیم ، می گذاشتیم تا شب و دوباره فردا از صبح . خوب بود و چه زود گذشت . گاهی باورم نمی شود تا عکسهای روی دیوار اتاقم به من یادآوری می کنند که من الان خانه...
-
Before Class ,8 Am
چهارشنبه 6 شهریورماه سال 1392 23:18
زود می رسم ، آنقدر زود که می توانم بروم پارک قیطریه و راه بروم . دور تا دور و راه های رفته و نرفته . یواش می روم . تند می روم . خوب شد ریباکم را پوشیدم . درختان ، ابرها و همه چیز عالی هستند . دوباره فردا تکرار می کنم . خوب بود . فکر می کنم فرصتی خوب است که باید و ازش استفاده کردم .هوا عالی است . تنهایم . باز هم عالی...
-
مگر
سهشنبه 5 شهریورماه سال 1392 00:56
مگر می شود ، فرقی نکند ؟ مگر می شود از جاهایی رد شد که قبلا با دیگری ، عبور کرده ای و حالا باز می گذری ، تو ظل تابستان و آن وقت تنها فرقش باریدن برف بوده و احساست و حالا هرم داغی بوده و باز هم احساست و صدایت که می پیچد لابه لای نفس های دیگری .
-
footprint
یکشنبه 3 شهریورماه سال 1392 12:17
همان موقع ، دیگر ننوشتی ، یا نوشتی اما دیگر پست نمی کردی ، ولی دریای بزرگی که تویش هستیم و همه ، چیزی برای ثبت کردن از خودمان جا می گذاریم . و بیکاری من و گشتن های بیهوده و یادآوری خاطراتی که بسیار کمرنگند . بیهوده می گشتم . تا از تو عکس هایی دیدم . از همین روزهایت . همین روزهای تابستانیت . شاید بهت حسودیم شد ، شاید...
-
دهلیز در سپیده
شنبه 2 شهریورماه سال 1392 21:36
اینجا ، سینمای محبوب و خلوت من ، در دل شهر شلوغ و پر دود ، فیلمی که می شود در گیری ذهنی من و در جلوترین ردیفی که هیچ کس جلویم نیست تا مجبور باشم گردن بکشم ، لم می دهم و از تاریکی دهلیز به روشنایی بعد از آن به حیاط روشن می رسم . فیلمی که دیالوگ کمی دارد و با تکان دهنده ترین لحظات زندگی ، اشکم را در می آورد . من پدر...
-
داستان
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 12:01
کلاس داستان نویسی به من کمک کرد که بفهمم من نمی توانم . نه اینکه کلاس بد بوده یا من آدم ناتوانیم . اما باید جایی ، کسی ، اتفاقی به تو بفهماند که بهتر است به خواندن ادامه دهی . در کلاس آقای سناپور چیزهای خیلی خوب یاد گرفتم تا حالا نمی دانستم. طرز کتاب خواندن ، اینکه از جمله ای می توان به منظور نویسنده پی برد . لحظه های...
-
درد
جمعه 25 مردادماه سال 1392 12:52
این که درد نیست ، همان درد ماهانه است .اما چرا اینقدر درد دارد ؟ اصلا زن یعنی درد . یعنی درد بکشد . این که چیزی نیست . باید آماده شوم برای دردهای بزرگتر و بیشتر . دردی که مثل مار می چرخد و تمامی ندارد . حتی با ژلوفن و هزار تا مُسکن .خواستم که تنها باشم و تنهایی درد ببرم . تا حالا اینطور نبوده . و شاید آخرین بار هم...
-
برای تو ، میس بُرن
چهارشنبه 23 مردادماه سال 1392 23:18
تنهاییت را به من بده به آفتاب ، به ظهر چسبناک تابستان تنهاییت را ببخش به باد ، بادی که زیر سایه درخت مهربان خنک تر است . تنهاییت را بشوی در آب ، دریا ، حتی گاهی می شود زیر دوش حمام تنهایی را شست و پاک کرد. تنهاییت را به من بده به جان ستاره هایی که دیشب مواج بودند ، به جان همان تنها شهابی که یکهو دلم را برد و آرزوی من...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 مردادماه سال 1392 22:35
تنها یک خواهر شوهر می تواند حال آدم را بگیرد اما چه اهمیتی دارد ؟ شهاب باران امشب را منتظرم . و بی خیال همه این مناسبات و روابط بیهوده انسانی که به انتخاب آدمی نیست .من همسرم را انتخاب کرده ام اما خواهرش و ... را نه و امشب همه دلگیری من با محبش تبخیر شد .
-
انتظار
سهشنبه 22 مردادماه سال 1392 01:36
اتفاق های خوب منتظرم هستند . یکی یکی . جاده و سفر و سرما و سرعین و مه و خوش گذشتن در تعطیلاتی که مثل چشم بر هم زدن تمام شد .سپس دیدار دوستی بعد از مدتها دوری و دلتنگی . چه خوب بود .بعد هم که قیچی سلمانی موهایم بلوند بلندم را ریز ریز کرد و به باد سپرد و سرم را سبک کرد . و منتظر بعدی هایش هستم . که همیشه بهترینهاست...
-
گمشده
دوشنبه 14 مردادماه سال 1392 23:50
موقعیت کافکایی می گوید که گیر افتاده ایم ، در روزمرگی ، در زندگی هر روزه ، در شب و روز ، در این دنیا گیر کرده ایم و نمی دانیم چرا . سوار کشتی هستیم . به شهرهای مختلفی سفر می کنیم . کسی حال ما را نمی فهمد ، شاید . شاید هم همسفر ما شود . و تا آخر آنقدر ادامه پیدا می کند تا تنها مرگ بیاید و از این موقعیت ، از این گیر...
-
شاید
شنبه 12 مردادماه سال 1392 09:55
سرگرمی تازه ام ، در خانه ، به غیر از مرتب کردن و غذا پختن و لباس شستن ، چرخ خیاطی است . هی می نشینم پشتش ، درزها را می دوزم . اگر دستم کج برود بعضی هایشان دوخته نمی شود و آن وقت دوباره چرخ می کنم . کیسه های پارچه ای برای بازی با بچه های کلاس لگو ، چند تا مانتوی نیمه کاره که هر کدام عیب و ایرادی دارند اما بعد می پوشم و...
-
شکست ، بی صدا
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1392 18:20
نمی توانم ، نتوانستم . می خواستم بعد از مدتها ، چند تا دوست و همکلاسی قدیمی را کنار هم جمع کنم . اما نشد . دل خودمم شکست . شاید کلمات را نمی شناسم اما بعضی هایشان بسیار دردناک هستند . مثل اینکه به تو بگویند : برو بابا ... و با دیدن این حرف دلم می خواست بزنم زیر گریه . حتما دل نازک شده ام . اما برای من برو بابا یعنی که...
-
سهم من گم شد .
شنبه 29 تیرماه سال 1392 11:38
اشک توی چشمهایم جمع می شوند ، وقتی توی اتاقم در خانه پدری ، بعد از مدتها می آیم . به خودم می گویم من مال اینجا نیستم . و بغض می کنم و دلم می خواهد همانجا زیر پتوی همیشگی ام از سرمای زمستان بلرزم و زار بزنم و کسی صدایم را نشنود . اما زمان نیست . دیگر زمان من ، منی که اینجا زندگی می کرد ، نیست .چقدر سخت است که حتی...
-
گذر
جمعه 28 تیرماه سال 1392 11:33
بهش می گویم همه نامه هایت را دارم ، و او هم در جوابم همین را می گوید . منم همه نامه های تو را دارم . چقدر گذشته . چقدر ؟ بعد از سوم راهنمایی که او مدرسه اش را عوض کرد ، یادم نیست که دیده باشمش . تا همین چهارشنبه که مردخانه آهسته جلوی موسسه فرهنگی رفاه ، آرام ماشین را نگه داشت . ایستاده بود . منتظر . باورم نمی شد . من...