-
آرزو
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1391 23:36
بچه ها همه کاغذهای سفید جلویشان بود و مداد رنگی ها را من گذاشتم روی میزهایشان .قرار شد آرزوهایشان را نقاشی کنند ، قرار شد بکشند هر چه که دلشان می خواهد داشته باشند . که بعد بدهند به فرشته آرزوها . هیچ فکر می کردی که بچه ها این آرزوها را داشته باشند : دلم می خواهد بچه شوم و مامان و بابام من رو توی کالسکه ام هل بدند که...
-
برگشتیم خونه،چه خوبه
شنبه 21 بهمنماه سال 1391 10:48
باز هم وقتی نشستم سرجلسه کنکور ، تصمیم گرفتم ، که بعد از کنکور شروع می کنم درس بخوانم ، که حتماً قبول می شوم اگر حسابی بخوانم . می دانم این تصمیم کبری فقط مخصوص به زمان دادن کنکور و دیدن سوالاتش است . بعدش دوباره یادم می رود . اما خوبیش این بود که بعدش مسیرمان را کج کردیم و رفتیم جلوی سینما آفریقا و وقتی آقای مهرجویی...
-
روزهای بی خاطره
سهشنبه 17 بهمنماه سال 1391 13:38
جوان بودم ، خیلی جوان ، آنقدر که ده سال از الان جوانتر بودم ، برای همین می نویسم جوان شده بودم . بیست سالگی خیلی فرق دارد با الان ، شور و نشاطم ، هیجانها و شیطنت هایم ، خواسته هایم ، دلهره هایی که داشتم و الان اصلاً ندارم . هیجان عشقی که خیال بود و الان خیالاتم فقط همین قصه هایی است که برای بچه ها می گویم ، من و تو...
-
شالگردن زمستان
دوشنبه 16 بهمنماه سال 1391 10:00
هنوز دارم می بافم . هر کس می بیند می گوید بیخیال زمستان تمام شد ؛ اما من هنوز دوست دارم ببافم و این شالگردن را همین زمستان بیندازم . با این زمستان تمام می شود اما من آن را بر گردنم خواهم انداخت . وقتی اومدم خانه خوب بود ، هر وقت دلم خواست بیدار شدم و هر وقت و هر چی دلم می خواست خوردم و حالم همان طوری است . بهتر هستم...
-
مثل یک کابوس ما را به رویا می بری
شنبه 14 بهمنماه سال 1391 12:07
دیشب هر بار که از خواب بیدار می شدم ، انگار در سرازیری قبر بودم . و هی خوابهای بد می دیدم . آب خوردم و باز دراز کشیدم تا بخوابم . خسته بودم . خسته از همه ساعتهای بطالت . از این مریضی که تویش گیر افتاده ام و از آن خلاصی پیدا نمی کنم . شاید خنده دار باشد اما واقعاً احساس می کردم در سرازیری افتاده ام . شبها مثل کابوس شده...
-
ستاره ها در سرم می سوختند .
پنجشنبه 12 بهمنماه سال 1391 12:24
چشمهایم را که می بستم ، قرمزی پلک گرمم را می دیدم و لحظه ای بعد بازش می کردم ، صداها را می شنیدم ولی هیاهو بود نه صداهای مشخصی . دانه های عرق از پشت گردنم می آمد پائین .داشتم در سرمای عجیب دستها و پاهایم می سوختم و انگار دروازه آن دنیا را می دیدم . سرم را نمی توانستم روی بدنم تحمل کنم . دو تا آمپول زدم تا کمی سرپا شدم...
-
هق هق آسمان را پایانی نیست انگار
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 19:43
در این باران بی امان دلگیر ، تب و لرز و گیجی و سردرد و گلو درد را چاشنی اش کن و گویی سوار بر ترن شهربازی شده باشی و در سرازیری اش گیر کرده باشی و همین طور با سرعت بروی و این سرگیجه ها تمامی ندارد . نمی دانم تا کی ؟ دوست دارم زود خوب شوم .
-
ناتوانی این روزهای سیمانی
شنبه 7 بهمنماه سال 1391 22:04
دارم تنهایی هامون را می بینم . و خوب است . این آرامش که موقع فیلم دیدن هیچ صدایی نیست جز صدای خسرو شکیبایی . خوابیده . بیشتر وقتها خسته است و من ناراحت نمی شوم که او زودتر بخوابد . و من بیدار باشم . اما از قیافه اش پیداست که دوست دارد کنارم باشد . و امشب من حسابی کار دارم . من باید امشب این لباسی که نیمه تمام رها کرده...
-
I set fire to the rain
دوشنبه 2 بهمنماه سال 1391 17:41
از چاله چوله های شهر خسته ام ، دلم سفر می خواهد .باران و برف و گِل و شُل می خواهد. کاش زودتر بروم بزنم جایی دور ، هر چه هم بخواند اما من باز دلم سفر می خواهد . باد خوردن موهایم را می خواهم ، بی خیالی می خواهم . پرتاب شدن می خواهم . بلند بلند خواندن می خواهم مثل حالا .و نمی دانستم چرا ماشین های مدل بالا روز روشن هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1391 22:29
بالاخره لباس سبزم رفت که لباسِ عروسی باشد دم خوشبختی.
-
زمستانه
پنجشنبه 28 دیماه سال 1391 08:37
بعضی روزها که بگذرند ، گذشته اند . شاید معمولی باشند اما نشانه هایی از آن روزها مانده اند که فراموش کردنشان را سخت می کنند ، مثل عکس ، نوشته ، یا کارت . چه می دانم از این کارت های کتابخانه ها که تاریخ استفاده از آنها تمام شده اما یادگاری بزرگند . یادگاری از دوستی محترم و مهربان . از دوستی های بزرگ و به یادماندنی ....
-
تو هیچ عوض نشدی !
سهشنبه 19 دیماه سال 1391 16:51
هر وقت که بخواهم می توانم سرم را کج کنم و به گذشته ام نگاهی بیاندازم ، اینکه عاشق بودم و حالا هم هستم ، الان شادم و آن موقع فکر می کردم عاشقی یعنی غصه خوردن و گریه و رنج و کیف می کردم از رنجی که می بردم و می گفتم عاشقم و عشقم بهم محل نمی گذاشت و من با خیالات خوش بودم . حالا به این گذشته می خندم . و می گویم بزرگم کرد و...
-
یواشکی
پنجشنبه 14 دیماه سال 1391 12:39
بعضی حرفها هست برای نگفتن ، نشنیدن و ننوشتن . مثل اینکه پدر و مادرت نباشند و حسی غریبانه بهت دست می دهد وقتی می آیی خانه پدری و آنها نباشند ، حس بی هویتی . نمی دانم چگونه بنویسمش . فقط زمانی می توانی درک کنی که در موقعیت من باشی . ازدواج کرده باشی و پدر و مادرت به مسافرت رفته باشند و تو بیای و کلید بیاندازی و کسی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 دیماه سال 1391 12:02
رفتم از خانه پدری ، یک قلمه بنفشه آفریقایی آوردم که بروم بدهم مغازه بتهوون و یک معامله پایاپای بکنم و به جاش چند تا قلمه بگیرم . اما می بینی چرخ روزگار را ، دیگر از آن روز نرفتم خیابان سنایی . قرار شد نروم تا نمی دانم کی . شاید هم یک روز خودم شال و کلاه کردم و رفتم . اما می دانم تا چند وقت نمی روم .حالا که بنفشه خودم...
-
Blanche
پنجشنبه 7 دیماه سال 1391 08:10
تقدیم به سه بلانش عزیزم : بلانش بلانش بلانش
-
داستان من از خیابان سنایی
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 23:37
حالا که بیشتر دقت می کنم چیزهای قشنگ تر می بینم . مثل گیر کردن یک برگ خشک پائیزی توی دستگیره قدیمی در .از خیابان سنایی عبور می کنم یکبار نه ، چند بار . و حالا مکاشفه ام بیشتر ازقبل است . اینبار رستوران فلینی . اسمش کارگردان ایتالیایی است و حتما با غذاهای ایتالیایی .و داخلش را بالاخره امروز دید زدم . پر بود از عکس های...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 دیماه سال 1391 17:06
و در راه خانه همیشه در مکاشفه ام ، مکان های جدید و مسیرهای تازه ... دیروز کافه ای پیدا کردم در خیابان سنایی که ساختمانی قدیمی است و روی پنجره اش نوشته : کافه آپارات ، صندلی های لهستانی اش از خیابان پیداست و حتی مشتری هایش . در ورودی اش از کوچه سوم است . شاید یک روز رفتم . و با حسرت از کنار بنفشه های مغازه زرد رنگ...
-
دختر در عوض به او چه می دهد ؟ دلک بی شیله پیله اش را !
چهارشنبه 29 آذرماه سال 1391 09:45
دارم تند تند کارهایم را انجام می دهم و شاملو ، آرام آرام دارد برایم لورکا می خواند . دارم برای فردا که مهمان دارم ، که شب یلداست ، آماده می شوم . و همزمان می خوانم و می نویسم و آشپزی می کنم . و گوش می دهم : سبز توی که سبز می خواهمت .... و پاهایم یخ زده و هی یادم می رود چورابهایم را بپوشم . نام دخترک چیست ؟ این دیگر...
-
خوشبختی چیست ؟
شنبه 25 آذرماه سال 1391 10:54
اینکه بعد از مدتها بروی به جاهای نوستالژیک و تنها باشی . زیر باران باشی . کتاب مورد علاقه ات را از شهر کتاب نیاوران بخری . " چیزی تو کشو نیست " و بعد تق تق کنان از پله ها بالا بروی و برسی به سالن شلوغ پلوغ انتظار خلیج فارس . بلیط را بگیری و دو تا از دوستهای دوره راهنمایی و دبیرستانت را با سر و صدا ببوسی و یک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 22:24
به پهنای صورت اشک ریختم ، برای مادر و پدری که در فیلم " من مادر هستم " . حالا هم دارم همان سی دی که از مغازه بتهوون خریدم را گوش می دهم . " چهار فصل ویوالدی " . به آقا گفتم از اون قلمه ها به من می دهید ؟ آقای فروشنده گفت گلدانها متعلق به برادرش است و وقتی هم گل دارند که نمی شود . قهر می کنند و من...
-
So Busy
دوشنبه 20 آذرماه سال 1391 07:20
آنقدر وقت ندارم که صبح به این زودی می نویسم . کاری را باید به سر انجام برسانم . چند تا کیف سفارش گرفتم . کلاسهای لگویم هست . تازه دارم خیاطی یاد می گیرم . و دو تا مانتو را بریده ام و باید بدوزم . بنابراین باید سحرخیز باشم .منتظرم جمعه بشود برویم فرهنگسرا و تاتر ببینیم .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 آذرماه سال 1391 10:54
توی خیابان میرزای شیرازی کریسمس آمده .درختان ترئین شده ، من حتی بابانوئل دیدم . اون هم دو تا .خب ندیده بودم تا حالا از نزدیک .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1391 20:01
خیابانهای خیس خلوت پوشیده شده از برگهای زرد و قرمز پائیزی و هوای مه گرفته .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1391 15:05
داشتم از سنایی عبور می کردم که مغازه بتهوون میخکوبم کرد ، پر از موسیقی بود . و گلدانهای بنفشه که با غرور به من نگاه می کردند . چه رنگهایی ، وای ، کاش می توانستم بروم و ازشان قلمه می گرفتم .همین طور چشمهایم را دوخته بودم به گلها و برگهای سبز ... بعد هم یک دفترچه یادداشت خریدم با طرح کاج از نشر چشمه و زدم به راه خانه .
-
به بار نشست
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1391 17:29
بالاخره نوبت بنفشه من شد - از بس که هر بنفشه ای که بخشیدم ، وقتی رفت گل داد - منتظرم به زودی گلهایش را ببینم .
-
هزاران خورشید در دل خرمالوهای پائیزی
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 22:05
-
چراغها را من خاموش می کنم
دوشنبه 29 آبانماه سال 1391 22:23
تا آقای همسر بیاید ، در تاریک روشنای شهر ، مقاله ای می خوانم در باره کولاژهای شهلا حسینی در مجله تندیس . صبح در اتاق خانه پدری که هنوز پابرجاست خواب می دیدم دارم برای یک عالمه دخترهای فسقلی قصه می گویم مثل امروز در مدرسه ، با این تفاوت که شب بود و همه دخترها درازکش گوش می دادند از جمله غزل فسقلی که دارد خواهر دار می...
-
کابوس
شنبه 27 آبانماه سال 1391 12:56
روی تختم ولو شده ام با موهای نمناک و خواب می بینم . خواب هانیه ح . یکی از بچه های مدرسه . که دختر کوچولوی سه ساله اش بزرگ شده و عجیب رفتارش مثل آن موقع های مادرش . بی توجه به حرص خوردنهای مادرش راه خودش را می رفت . من و چند نفر دیگر به دنبالش برای نصیحت کردنش . حرف به گوشش نمی رود . چرا این دختر حرف گوش نمی دهد ؟به کی...
-
تنها
چهارشنبه 24 آبانماه سال 1391 18:06
هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری است که مرده ام چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره تو سردتر می یابم. از پیشانی خاطره تو ای یار ! ای شاخه جدا مانده من ! شاملو
-
باران ببار ، باران ببار ، مرا به یاد من بیار...
سهشنبه 23 آبانماه سال 1391 14:02
در این باران بی امان، بی صدا که یک ریز و تند می بارد ، بی توجه به گنجشک های خیس یا عابرین بدون چتر می بارد و من نشسته ام و هی از پشت پنجره به سقف های کوتاه بقیه خانه ها نگاه می کنم که دانه های ریز باران دایره دایره نقش می بندند . برای خودم دعا می کنم که آرام باشم . کارهای خانه کوچکم را انجام می دهم . آینه ها را پاک می...