-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 تیرماه سال 1391 11:13
خواب گذشته هایی را دیدم که گذشته من نبودند .آدم هایی که بودند و نبودند . تلفنها و حرفها ... چه عجیب و هولناک . من رفته بودم اما باز من نبودم .حتما.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 تیرماه سال 1391 15:55
گاهی چه دلگیر میشود،حتی دیوارهای آشنا،آدمهای نزدیک و حتی این شهر بدون کسانی که دوستشان دارم. همه مکانها و گاهی زمانها فراموشم نمی شود مثل این تابستان که فراموش نمی شود. با کتابهایش ، با روسری آبی جدیدش ،و روزهای تازه اش. خوب که آغوشت هست برای گریستن. تنهایم .
-
از همه جا
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1391 17:25
چقدر روزها زود می گذرد ، تقریبا آشنایی ما دارد می رود توی یکسال. و امروز رفتیم مستر دیزی و آبگوشت زدیم . یکهو همه چیز جور می شود برای ظهرهایی که با هم باشیم آن هم وسط هفته . بهم خوش گذشت ، انگار یک جورایی دوباره انرژی می گیرم برای کارهای خودم ، انتخاب مبل و رنگ و چه می دانم وسایل زندگی. یواشکی مامانم می روم ایکیا و...
-
آمدیم نبودید رفتیم.
شنبه 30 اردیبهشتماه سال 1391 18:57
خیلی خوشحالم که می روم تاتر. امشب روی پله های ایرانشهر.
-
عاشقانه ای در اردی بهشت
شنبه 16 اردیبهشتماه سال 1391 12:52
هر بار کتاب در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید را باز کردم و خواندم ،باران بارید . عاشق صبحهای خواب آلوده ام که می خواهد من را بگذارد و برود سرکار و من خواب و بیدار می بینمش که آماده می شود و لبخند می زند و هی قربون صدقه ام می رود و ... من کیف می کنم و بعد دوباره خوابم می رود .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 اردیبهشتماه سال 1391 15:20
همه اش خواب کارگاه را می بینم ...
-
در حسرت دیدار تو
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1391 12:21
شاید نشسته بودم روی صندلی سینمای ۶ بعدی پارک قیطریه و داشتم از فرط هیجان و شادی می خندیدم و جیغ می کشیدم که بهم اس ام اس دادی . و شب وقتی داشتم می خوابیدم ، خواندمش و اشک توی چشمهام جمع شد . عزیزم من امروز از سفر برگشتم و رفتم بسته را گرفتم . نمی دانی چقدر چیزهایی که برایم بافتی ، چیزهایی که فرستادی خوشحالم کرد . چقدر...
-
ترانه
پنجشنبه 31 فروردینماه سال 1391 14:15
وقتی در مخزن کتابخانه ملی اسمش را سرچ می کنم، رویای مادرم می آید اما همیشه دست کسی امانت است . حالا از پله های آپارتمانی در انتهای خیابان هشتم که بالا می رود ، یاد دویدن هایش در اول فیلم می افتم و دلم می گیرد .
-
نو
شنبه 19 فروردینماه سال 1391 18:17
بهار یعنی شروع تازه ، من دلم برای نوشتن تنگ شده است و هر لحظه را در ذهنم می نویسم و امیدوارم روزی همه آنها را در اینجا ببینم . به خاطر آن روز تلاش می کنم . فعلا فقط کتاب می خوانم از آلیس مونرو و مارکز .حتی در این روزهای سخت . سکوت چیست ؟ حرفهای نگفته ای که خفه ام می کند .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 19:59
به من فرصت بده من ی که گم شد در حضور تو پیدا شود . به من فرصت بده تویی که گمشده ای با حضور من پیدا شود .
-
برگرد
شنبه 10 دیماه سال 1390 19:42
باید اعتراف کنم ، دلم تنگ می شود ، برای نوشتن که زندگیم بود و هست ، گاهی جملاتی در باب زندگی تازه ام می نویسم که بسیار سخت است . شیرین و با فراز ونشیب های فراوان ، حتی هنوز که زیر یک سقف نرفته ایم .دلم تنگ می شود برای پیاده روی های طولانی از موزه معاصر تا کتاب فروشی های انقلاب و کارهای یواشکی ، دلم تنگ می شود برای...
-
بازی
جمعه 22 مهرماه سال 1390 17:53
روی صندلی نشسته ام و منتظرم . مثل همه ساعتها . خنکی مترو خوابم را مکیده . به صداها گوش می دهم ، صدایی از بالای سرم ، چند هنرپیشه حرف می زنند ، و صدایی میانشان : به دنبال چه کسی می گردند ؟ و باز دیالوگها رد و بدل می شوند ، دنبال خاطره ای شبیه این : چه فیلمی است و من را پرتاب می کند به سالهایی قبل که من داشتم برای کنکور...
-
روزهای زندگی
یکشنبه 17 مهرماه سال 1390 16:33
از عشق می نویسم ؛ و تمام نخواهد شد انگار ؛ حرف زدن پایانی ندارد . خستگی ندارد . گاهی گریه هست ؛ اخم هست اما دوباره آشتی و ناز کشیدن و لبخند و بوسه و آغوش است . وقتی کنارم هست همه حواسم است و وقتی نیست ؛ حواسم نیست . قلبم هست . دوباره می خواهم معلم شوم . همان معلم زبان شش سال قبل که می رفتم پیش بچه ها . دوباره خاطرات...
-
عشق تازه
یکشنبه 10 مهرماه سال 1390 23:54
عشق می آید لانه می کند لابه لای دندانهایم و جمع می شود روی قلبم و احساسم می شود ، احساس دخترکی هیجده ساله که تازه خودش را شناخته . عشق با من، با همه من، با همه ناله ها و غرزدنهایم، با همه بدی ها و خوبی هایم ، کنارم دراز می کشد و من را در آغوش می کشد و در گوشم زمزمه می کند که دوستم دارد و من با باد مهر ماه عاشق می شوم....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 شهریورماه سال 1390 17:24
گاهی دلم تنگ می شود برای روزهایی که داشتم و به تو نمی گویم .
-
به تماشا سوگند
یکشنبه 6 شهریورماه سال 1390 13:26
این روزها آنقدر سرگرم شده ام که خودم را فراموش کرده ام. خود واقعی خودم . اما بعضی وقتها اخلاق سگی قدیمی ام عود می کند . از جمعه نمایشگاه گروهی مون هم شروع شده . آنقدر اتفاقی بود که نشد درست و حسابی تبلیغ کنیم یا کسی را دعوت کنیم . حالا از همین جا شما را دعوت به تماشای کارهای چوبی گروه هنری سارونه می کنم . آدرس : تهران...
-
sweet heart
دوشنبه 10 مردادماه سال 1390 17:07
نمی توانم دروغ بگویم که دارم آرام می شوم ، آرامتر از همیشه ها . من دردسرهای خودم را دارم . هنوز عادت ندارم زنگ بزنم بگویم کجا هستم با کی هستم ، حتی حالا که با او این طرف و طرف آن می روم .باز هم مادر و پدر نقششان پر رنگ است و توقعاتشان هست و من همان هستم که خوشم نمی آید از گزارش دادن و گرفتن .حالا که با من است ،دغددغه...
-
آن روی سکه
شنبه 1 مردادماه سال 1390 11:24
من لباس پوشیدم ، آرایشگاه رفتم ، عصبانی شدم و مثل همه عروس ها،همه دردسرهای یک مراسم عقد را چشیدم ، کلی کادو گرفتم ، کلی لوسم کردند . عکس انداختم . می بینی هنوز عادت نکرده ام که جمع ببندم . من دیگر تنها نیستم و من شده است ما . گاهی به خودم می آیم وقتی دارم کارهای روزمره ام را انجام می دهم و یادم می افتد که هی تو دیگر...
-
عروس
چهارشنبه 8 تیرماه سال 1390 19:10
دارم عروس می شوم.یک عروس واقعی ، با تمام خصوصیاتش ،با تمام ناز و اداها و خوبیها و بدیهایش ، باورم نمی شود ، با لباس سبز .تماما مخصوص و سبز . با موهای بلند و دلفریب . انگار دارد خوشم می آید .و دوستش دارم . اما هنوز با احتیاط و عاقلانه .
-
زمزمه شبانه
چهارشنبه 1 تیرماه سال 1390 00:40
گاهی فکر می کنم می شناسمش اما بعضی وقتها هم نه . و این همه که در ظاهر دوستم دارد می ترساندم . من هنوز در حال چشیدنم و طعمش را نمی دانم اما او هنوز نچشیده می گوید هیچ گاه تنهایم نمی گذارد .این همه عجیب نیست برای یک ازدواج سنتی ؟
-
همسر
یکشنبه 29 خردادماه سال 1390 15:39
شریک داشتن سخت است . خوب هست اما سخت است . شاید من زیادی نازک نارنجی باشم . توی کار که خیلی دیده ام حتی حالا که یک جورایی کار حرفه ای توی دنیای هنر را با یک گروه شروع کرده ام . همه تازه کاریم . و حالا در زندگی مشترک هم با او تازه کارم و چیزهای تازه یاد می گیرم و همه اش باید مواظب باشم . یک هفته شده و من هنوز باور نمی...
-
تنهایی بی تنهایی
یکشنبه 22 خردادماه سال 1390 00:19
اینکه خندیدم ؛گریه کردم ؛ و گفتم بله ...سخت بود اما الان خوبم .
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 خردادماه سال 1390 23:00
از فردا دیگر تنها نیستم ...
-
با اجازه بزرگترها
چهارشنبه 11 خردادماه سال 1390 18:29
هنوز وقت دارم . وقت دارم که بزنم زیر همه چیز . اما افتادم توی سراریزی . من یک هفته فاصله دارم . هفت روز وقت دارم که تنها باشم . و بعد از آن تنهاییم تمام می شود و من دو نفر می شوم یا ما دو نفر یکی می شویم . نمی دانم . گاهی تردید دیوانه ام می کند . اما بله واقعی را باید بگویم . و نترسم . نفسم بند می آید وقتی فکرش را می...
-
صفحه دوم شناسنامه
یکشنبه 8 خردادماه سال 1390 14:26
هنوز باورم می نمی شود اما نمی توانم جلوی اتفاق را بگیرم وقتی که همه می گویند خوب است . دارم سعی می کنم که تنهایی هایم را با کسی که زیاد نمی شناسمش تقسیم کنم و گاهی بد نیست . خیلی سخت است و می ترسم . اما می دانم که خواهد گذشت و من دوستش خواهم داشت . این روزها را که کنارش قدم می زنم . از خاطراتم می گذرم . بعضی هایشان را...
-
خداحافظ
شنبه 24 اردیبهشتماه سال 1390 10:10
شاید دچار وضعیت موبینگ شده ام.معلق میان زمین و هوا.نمی توانم فکر کنم،کارجدی انجام بدهم.در خلسه.در جایی که خدا هست.توی سرم.توی خاطراتم هستم و نیستم.انگار بهت هشدار داده باشند،آلارمش سرم را برده.دلیت کن.بریز توی ترش و دوباره پاکش کن .مثل دو هزار ایمیل خوانده و نخوانده که پاک شد.باید فراموش کنم و پنجره را باز کنم رو به...
-
نامه
پنجشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1390 19:23
نمی دانم چرا وقتی هوا تاریک روشن است ،این همه دلم تنگ می شود.خسته ام.دراز کشیده ام روی تختم.تختم مرتب است.هر روز زنی که اینجا است آن را مرتب می کند.امسال، من تا حالا سعی کردم منظم باشم و موفق شده ام.کتاب های نخوانده را به ترتیب می خوانم.کارهای ناتمام را روی کاغذ می نویسم و وقتی انجام شد کنارش تیک می زنم.طراحی می...
-
صبر
جمعه 2 اردیبهشتماه سال 1390 14:34
ما دین داشتیم،مذهب داشتیم،حجاب داشتیم.نماز می خواندیم،روزه می گرفتیم اما اخلاق نداشتیم.سر هم داد می کشیدیم و من دلم برای خودم،خودمان می سوخت.تو گوش می دادی.ما می خندیدیم،بیرون می رفتیم،خوش بودیم،جیگرکی می رفتیم،بستنی برلیان لیس می زدیم،سیب زمینی بهاران می خوردیم،اما امید نداشتیم،دل خوش نداشتیم،به مرگ فکر می کردیم،تو...
-
خوابم یا بیدارم؟
یکشنبه 28 فروردینماه سال 1390 07:02
گفتم آب و ساعت لنگری گفت دنگ دنگ دنگ.ما که ساعت نداشتیم،پس این صدای دنگ از کجا توی سرم می پیچید.می خواستم بیدار شوم و صداها بخوابد اما نمی شد.انگار فرو می رفتم .با خودم تکرار کردم دست از سرم بردار و تو دورتر می شدی.شوهرم بالای سرم بود و زیر لب غر می زد وانت برای چی خبر کردی؟این همه گل و درخت برای چی سوا کردی؟دهانم را...
-
دو ماه و چهار روز
چهارشنبه 24 فروردینماه سال 1390 23:09
شاید باید پناه می بردم به مشروب و تریاک.دو سال ،نه،دقیقا دو ماه و چهار روز بود که به این روز افتاده بودم اما کسی نمی فهمید.بعد از آن اتفاق، بازگشت به زندگی سگی ام خیلی سخت بود.پوست کلفت شده بودم از این همه درد و راحت عادت کردم.نمی دانستی که من با شوهرم در چنین جایی گلخانه داریم.من هم نمی دانستم یک سالی ،قرار است، دم...