-
من، نه منم
شنبه 7 مردادماه سال 1391 10:27
رفتم سر کلاس لگو ، با یک عالم بچه های قدو نیم قد . در آن ساعت انگار من نبودم . و هر بار که در آینه نگریستم ، باز من نبودم . من کجایم ؟ این منم ؟
-
دوباره کودکی
سهشنبه 3 مردادماه سال 1391 10:08
یواش یواش دارم مربی می شوم . مربی بچه های ۴ ساله و این اتفاقی غیرمنتظره که دوباره به زندگی امیدوارم کرد. دو تا از کارهای وودی آلن ( دوباره اون آهنگو بزن سم و از این آب ننوشید) هم دوباره شادی زیادی بهم داد . کلی خندیدم . خداست .
-
تنهایی در سطوحی عمیق
چهارشنبه 28 تیرماه سال 1391 11:27
این روزهای گرم که باران خنکش می کند ، تنها چیزی که من را به دنیای هنر وصل می کند ، مجله تندیس است ، هر دو هفته یکبار، یا نمایشنامه هایی که می خوانم . نه شغل تازه ام ربطی به هنر دارد و نه کارهایی که این روزها درگیرشم . دیروز دلم می خواست همین طور که دارم ادیپوس شاه سوفوکل را می خوانم ، تو کنارم بودی . و یادم افتاد که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 تیرماه سال 1391 11:17
زندگی کار مزخرفی است که بهش عادت کرده ام و شادی گاهی به آن اضافه می شود . خسته ام وبه اندازه یک عمر استراحت لازم دارم. و یک آغوش نه چندان غریبه برای گریستن. گرفتارم. گرفتار گرفتاریهایم. کاش دوباره جوانی هایم برگردد و آن خنده های سرخوشانه. کاش زندگیم مثل قصه هایی بود از کتابهایی که می خوانم . کوتاه با پایانی خوش. مثل...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 تیرماه سال 1391 15:20
اینجایی که نشسته ام هر چند لحظه یکبار می لرزد ،آخر مترو همچون ماری از ریز پایم می گذرد. داشتم کتاب بهاره رهنما را می خواندم ، یا کتاب سراسر پنجره یا چه می دانم کدام نمایشنامه بود که همه اش تویش جن و آل داشت که دیشب به خوابم آمد و می خواست باکرگیم را بگیرد . بیدار که شدم از ترس پریدم توی بغل مردخانه و دلم نمی خواست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 تیرماه سال 1391 11:13
خواب گذشته هایی را دیدم که گذشته من نبودند .آدم هایی که بودند و نبودند . تلفنها و حرفها ... چه عجیب و هولناک . من رفته بودم اما باز من نبودم .حتما.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 تیرماه سال 1391 15:55
گاهی چه دلگیر میشود،حتی دیوارهای آشنا،آدمهای نزدیک و حتی این شهر بدون کسانی که دوستشان دارم. همه مکانها و گاهی زمانها فراموشم نمی شود مثل این تابستان که فراموش نمی شود. با کتابهایش ، با روسری آبی جدیدش ،و روزهای تازه اش. خوب که آغوشت هست برای گریستن. تنهایم .
-
از همه جا
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1391 17:25
چقدر روزها زود می گذرد ، تقریبا آشنایی ما دارد می رود توی یکسال. و امروز رفتیم مستر دیزی و آبگوشت زدیم . یکهو همه چیز جور می شود برای ظهرهایی که با هم باشیم آن هم وسط هفته . بهم خوش گذشت ، انگار یک جورایی دوباره انرژی می گیرم برای کارهای خودم ، انتخاب مبل و رنگ و چه می دانم وسایل زندگی. یواشکی مامانم می روم ایکیا و...
-
آمدیم نبودید رفتیم.
شنبه 30 اردیبهشتماه سال 1391 18:57
خیلی خوشحالم که می روم تاتر. امشب روی پله های ایرانشهر.
-
عاشقانه ای در اردی بهشت
شنبه 16 اردیبهشتماه سال 1391 12:52
هر بار کتاب در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید را باز کردم و خواندم ،باران بارید . عاشق صبحهای خواب آلوده ام که می خواهد من را بگذارد و برود سرکار و من خواب و بیدار می بینمش که آماده می شود و لبخند می زند و هی قربون صدقه ام می رود و ... من کیف می کنم و بعد دوباره خوابم می رود .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 اردیبهشتماه سال 1391 15:20
همه اش خواب کارگاه را می بینم ...
-
در حسرت دیدار تو
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1391 12:21
شاید نشسته بودم روی صندلی سینمای ۶ بعدی پارک قیطریه و داشتم از فرط هیجان و شادی می خندیدم و جیغ می کشیدم که بهم اس ام اس دادی . و شب وقتی داشتم می خوابیدم ، خواندمش و اشک توی چشمهام جمع شد . عزیزم من امروز از سفر برگشتم و رفتم بسته را گرفتم . نمی دانی چقدر چیزهایی که برایم بافتی ، چیزهایی که فرستادی خوشحالم کرد . چقدر...
-
ترانه
پنجشنبه 31 فروردینماه سال 1391 14:15
وقتی در مخزن کتابخانه ملی اسمش را سرچ می کنم، رویای مادرم می آید اما همیشه دست کسی امانت است . حالا از پله های آپارتمانی در انتهای خیابان هشتم که بالا می رود ، یاد دویدن هایش در اول فیلم می افتم و دلم می گیرد .
-
نو
شنبه 19 فروردینماه سال 1391 18:17
بهار یعنی شروع تازه ، من دلم برای نوشتن تنگ شده است و هر لحظه را در ذهنم می نویسم و امیدوارم روزی همه آنها را در اینجا ببینم . به خاطر آن روز تلاش می کنم . فعلا فقط کتاب می خوانم از آلیس مونرو و مارکز .حتی در این روزهای سخت . سکوت چیست ؟ حرفهای نگفته ای که خفه ام می کند .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 19:59
به من فرصت بده من ی که گم شد در حضور تو پیدا شود . به من فرصت بده تویی که گمشده ای با حضور من پیدا شود .
-
برگرد
شنبه 10 دیماه سال 1390 19:42
باید اعتراف کنم ، دلم تنگ می شود ، برای نوشتن که زندگیم بود و هست ، گاهی جملاتی در باب زندگی تازه ام می نویسم که بسیار سخت است . شیرین و با فراز ونشیب های فراوان ، حتی هنوز که زیر یک سقف نرفته ایم .دلم تنگ می شود برای پیاده روی های طولانی از موزه معاصر تا کتاب فروشی های انقلاب و کارهای یواشکی ، دلم تنگ می شود برای...
-
بازی
جمعه 22 مهرماه سال 1390 17:53
روی صندلی نشسته ام و منتظرم . مثل همه ساعتها . خنکی مترو خوابم را مکیده . به صداها گوش می دهم ، صدایی از بالای سرم ، چند هنرپیشه حرف می زنند ، و صدایی میانشان : به دنبال چه کسی می گردند ؟ و باز دیالوگها رد و بدل می شوند ، دنبال خاطره ای شبیه این : چه فیلمی است و من را پرتاب می کند به سالهایی قبل که من داشتم برای کنکور...
-
روزهای زندگی
یکشنبه 17 مهرماه سال 1390 16:33
از عشق می نویسم ؛ و تمام نخواهد شد انگار ؛ حرف زدن پایانی ندارد . خستگی ندارد . گاهی گریه هست ؛ اخم هست اما دوباره آشتی و ناز کشیدن و لبخند و بوسه و آغوش است . وقتی کنارم هست همه حواسم است و وقتی نیست ؛ حواسم نیست . قلبم هست . دوباره می خواهم معلم شوم . همان معلم زبان شش سال قبل که می رفتم پیش بچه ها . دوباره خاطرات...
-
عشق تازه
یکشنبه 10 مهرماه سال 1390 23:54
عشق می آید لانه می کند لابه لای دندانهایم و جمع می شود روی قلبم و احساسم می شود ، احساس دخترکی هیجده ساله که تازه خودش را شناخته . عشق با من، با همه من، با همه ناله ها و غرزدنهایم، با همه بدی ها و خوبی هایم ، کنارم دراز می کشد و من را در آغوش می کشد و در گوشم زمزمه می کند که دوستم دارد و من با باد مهر ماه عاشق می شوم....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 شهریورماه سال 1390 17:24
گاهی دلم تنگ می شود برای روزهایی که داشتم و به تو نمی گویم .
-
به تماشا سوگند
یکشنبه 6 شهریورماه سال 1390 13:26
این روزها آنقدر سرگرم شده ام که خودم را فراموش کرده ام. خود واقعی خودم . اما بعضی وقتها اخلاق سگی قدیمی ام عود می کند . از جمعه نمایشگاه گروهی مون هم شروع شده . آنقدر اتفاقی بود که نشد درست و حسابی تبلیغ کنیم یا کسی را دعوت کنیم . حالا از همین جا شما را دعوت به تماشای کارهای چوبی گروه هنری سارونه می کنم . آدرس : تهران...
-
sweet heart
دوشنبه 10 مردادماه سال 1390 17:07
نمی توانم دروغ بگویم که دارم آرام می شوم ، آرامتر از همیشه ها . من دردسرهای خودم را دارم . هنوز عادت ندارم زنگ بزنم بگویم کجا هستم با کی هستم ، حتی حالا که با او این طرف و طرف آن می روم .باز هم مادر و پدر نقششان پر رنگ است و توقعاتشان هست و من همان هستم که خوشم نمی آید از گزارش دادن و گرفتن .حالا که با من است ،دغددغه...
-
آن روی سکه
شنبه 1 مردادماه سال 1390 11:24
من لباس پوشیدم ، آرایشگاه رفتم ، عصبانی شدم و مثل همه عروس ها،همه دردسرهای یک مراسم عقد را چشیدم ، کلی کادو گرفتم ، کلی لوسم کردند . عکس انداختم . می بینی هنوز عادت نکرده ام که جمع ببندم . من دیگر تنها نیستم و من شده است ما . گاهی به خودم می آیم وقتی دارم کارهای روزمره ام را انجام می دهم و یادم می افتد که هی تو دیگر...
-
عروس
چهارشنبه 8 تیرماه سال 1390 19:10
دارم عروس می شوم.یک عروس واقعی ، با تمام خصوصیاتش ،با تمام ناز و اداها و خوبیها و بدیهایش ، باورم نمی شود ، با لباس سبز .تماما مخصوص و سبز . با موهای بلند و دلفریب . انگار دارد خوشم می آید .و دوستش دارم . اما هنوز با احتیاط و عاقلانه .
-
زمزمه شبانه
چهارشنبه 1 تیرماه سال 1390 00:40
گاهی فکر می کنم می شناسمش اما بعضی وقتها هم نه . و این همه که در ظاهر دوستم دارد می ترساندم . من هنوز در حال چشیدنم و طعمش را نمی دانم اما او هنوز نچشیده می گوید هیچ گاه تنهایم نمی گذارد .این همه عجیب نیست برای یک ازدواج سنتی ؟
-
همسر
یکشنبه 29 خردادماه سال 1390 15:39
شریک داشتن سخت است . خوب هست اما سخت است . شاید من زیادی نازک نارنجی باشم . توی کار که خیلی دیده ام حتی حالا که یک جورایی کار حرفه ای توی دنیای هنر را با یک گروه شروع کرده ام . همه تازه کاریم . و حالا در زندگی مشترک هم با او تازه کارم و چیزهای تازه یاد می گیرم و همه اش باید مواظب باشم . یک هفته شده و من هنوز باور نمی...
-
تنهایی بی تنهایی
یکشنبه 22 خردادماه سال 1390 00:19
اینکه خندیدم ؛گریه کردم ؛ و گفتم بله ...سخت بود اما الان خوبم .
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 خردادماه سال 1390 23:00
از فردا دیگر تنها نیستم ...
-
با اجازه بزرگترها
چهارشنبه 11 خردادماه سال 1390 18:29
هنوز وقت دارم . وقت دارم که بزنم زیر همه چیز . اما افتادم توی سراریزی . من یک هفته فاصله دارم . هفت روز وقت دارم که تنها باشم . و بعد از آن تنهاییم تمام می شود و من دو نفر می شوم یا ما دو نفر یکی می شویم . نمی دانم . گاهی تردید دیوانه ام می کند . اما بله واقعی را باید بگویم . و نترسم . نفسم بند می آید وقتی فکرش را می...
-
صفحه دوم شناسنامه
یکشنبه 8 خردادماه سال 1390 14:26
هنوز باورم می نمی شود اما نمی توانم جلوی اتفاق را بگیرم وقتی که همه می گویند خوب است . دارم سعی می کنم که تنهایی هایم را با کسی که زیاد نمی شناسمش تقسیم کنم و گاهی بد نیست . خیلی سخت است و می ترسم . اما می دانم که خواهد گذشت و من دوستش خواهم داشت . این روزها را که کنارش قدم می زنم . از خاطراتم می گذرم . بعضی هایشان را...