-
چه اهمیت دارد؟
سهشنبه 23 فروردینماه سال 1390 15:10
گفتم دق می کنم. و گلدانهای خالی را بردم ته گلخانه شوهرم،کاشی بچسبانم بهشان.دست کشیدم روی تنه های خیسشان و بوی خاک مستم کرد.برگشتم پیش بنفشه ها و باهاشان حرف زدم.حواسم نبود.به ساعت فکر نمی کردم.شوهرم رفته بود باغ گل.رنگ سبز و بوی گلها دیوانه ام می کرد مثل همیشه.دم عید بود انگار و داشتیم آماده می شدیم برای مشتری های دم...
-
باید به این زندگی شاشید
شنبه 20 فروردینماه سال 1390 00:34
همه غصه های عالم ریخته بود توی دلم و نمی توانستم اشکهایم را جمع کنم ،مگر می شود همه چیز نو شود و بهار بیاید و کسی شاد نباشد؟حالا که شده بود .خیابانها هم شادند چه برسد به آدمها.و من داشتم غصه چه می دانم را می خوردم.حرف می زدم باهام دعوا می کردند که چه حاضر جوابی،طلبکاری یاپرحرفی.دعا می کردم به خدای آنها که بهتر از خدای...
-
همه دردهای من از عشق است.
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 21:25
دلم میخواست وقتی پتو را روی صورتم میکشم یکباره بوی تن تو را با تمام وجودم ببلعم،فکر نمی کردم عید امسال اینقدر رقت انگیز باشد.یکی یکی خاطرات را بردارم ،به مسلخ تنهایی ببرم و با دستانی خون آلود به دنیای واقعیت برگردم.فکر نمی کردم با این همه آدم دور و اطرافم احساس غربت و بدبختی کنم و هی اشک ریختم برای مریم و امیر.نمی...
-
لحظه
دوشنبه 1 فروردینماه سال 1390 00:07
زمانی می رسد که در هرکجای دنیا باشی،روز یا شب،برای همه یک اتفاق می افتد.لحظه ای بسیار کوتاه که شاید حس نشود اما بیدار هستی.چه سرزمین دوری باشی ،چه نزدیک. اختلاف زمان و ساعت معنایی ندارد.در آن کوتاهی بهار می آید. هرسال کسی دوست داشتنی از من دور می شود،مسافت فاصله می اندازد،گاهی سرشار عشق و گاه تنهایی. سهم پنجره از بهار...
-
از بهار نمی ترسم
سهشنبه 24 اسفندماه سال 1389 19:23
یکی یکی قابهای روی دیوار را برمی دارم،تمیزشان می کنم و دقیقا سرجایشان می گذارم.برف می بارد و درخت کاج ته کوچه سفید می شود-در قاب پنجره ام است-کتابها کف اتاق، ستونی بالا رفته اند.گلیم و میزم جمع شده اند.لباسهای زمستانی هم همینطور.یکسال عبور می کند وقت اتاق تکاندن.خالی شده ام.بدون عشق و بدون خاطره ای از آن.خاک یکسال را...
-
زن
چهارشنبه 18 اسفندماه سال 1389 12:16
زن یعنی زندگی،زن یعنی حیات،یعنی آب،آناهیتا،میترا،یعنی باروری ،زن یعنی زایش،یعنی بهار. زن یعنی عشق،عشقه،سبز می شود و می روید. زن یعنی آزادی،رهایی،تنهایی، بی بند،یعنی پرواز. زن یعنی بی نیاز،مستقل،یعنی استقامت،یعنی کار و فعالیت،یعنی سرپرست خانوار. زن یعنی آرامش،یعنی آغوش گرم و محبت بی انتها، یعنی تابستان.یعنی مادر،مادر...
-
معشوق من
شنبه 14 اسفندماه سال 1389 19:00
هیچ صدایی نیست.فقط زمان است که گوش را می خراشد.تیک تاک.یعنی نفس بکش و زنده گی کن.یعنی که باش.بمان.با من بمان.در هوای من بمان. معشوق من انسان ساده ای نیست اما ساده می شود دوستش داشت، او من را دوست ندارد حتی اگر این همه برف سفید ببارد و صورتم از سرما گل بیاندازد و موهایم از دانه های نرم برف سفید شود.او دوستم ندارد.معشوق...
-
single-minded
دوشنبه 9 اسفندماه سال 1389 18:47
حسابی خانه نشین شدم،از همان دوم بهمن که ماندم خانه و بست توی اتاقم نشستم که چند تا کتاب نکته و تست دوره کنم،برای کلاس زبان و یکبار هم کتابخانه ملی بیرون رفتم،عادت کردم که تا یازده توی تختم بمانم،خواب و بیدارم،کتاب می خوانم،به روشن شدن آسمان، به عکسهای روی دیوار،به خاطره ها خیره می شوم،هر روز که بیدار می شوم به خودم می...
-
My Immortal
پنجشنبه 30 دیماه سال 1389 19:40
می خواهم یک دل سیر بنویسم و بعد بروم که مدتی ننویسم و فقط بخوانم ، از دوست داشتن بخوانم و عشق ، داشتم از زیر پل رد می شدم که یاد شوهرم افتادم ، یعنی باید چطور باشم ؟ همیشه برایم سوال است ، باید باز هم از ترس روسری ام را جلو بکشم ؟ شعرهایم را پنهان کنم ؟ و از عشق های قدیمی ام حرفی نزنم ؟ می توانم ؟ می توانم دیگر ننویسم...
-
آدم برفی دلم را با بوسه هایت آب کردی.
چهارشنبه 29 دیماه سال 1389 00:55
-
برف
یکشنبه 26 دیماه سال 1389 18:11
دغدغه آن سوی پنجره ، برف و سرما و دغدغه این سوی دیوار ، یک لیوان چای و اجاقی که تنها را گرم می کند. و ذهن کوچک من ، می خواهد از خیال حضور تو شعله ور گردد. دغدغه آن سوی مرزها ، دوری و غربت و دلتنگی و دستان کوچک من نوازش انگشتان گرم تو را می خواهد . و برف خیال باز ایستادن ندارد .
-
بارش بی پایان خوشبختی
یکشنبه 19 دیماه سال 1389 11:52
باور کن که سردت می شود ، بسیار سرد که حتی گرمترین و مهربانترین آغوش هم نمی تواند کاری کند ، باور کن که دستانت یخ خواهد زد ،باور کن که موهایت خیس می شود ، حتی اگر چتر داشته باشی ، نوک دماغت قرمز خواهد شد حتی اگر شال گردن محکمی بسته باشی ، باور کن که خنده از لبانت محو نمی شود ، باور کن که لیوان چایت را زمین نخواهی گذاشت...
-
آیا کافی است ؟
چهارشنبه 15 دیماه سال 1389 17:09
یکی از درختان پیر حیاط موزه فرش را سر بریده بودند ، و من باز محو بقیه درختها ، در سرمای نیمه دی ماه ، محو تنه هایشان که مثل زنانی محکم ایستاده اند ، مثل الهه باروری که در کوه زاگرس زندگی می کند ، از خیابان خاطره هایمان عبور می کنم ، بی نگاه به پنجره تاریک ، و زندگی را در قدمهایم ادامه می دهم ، در همان خیابانی که یک شب...
-
no time to love you
دوشنبه 13 دیماه سال 1389 15:26
آبی آسمان چشمهایم را می زد ، آنقدر صبر کردم تا خورشید رفت خانه خودش ، رفت سرزمین های دور و دورتر و من از خانه زدم بیرون و اینبار نور ماشینها چشمهایم را می زد ،هیجان را دوست دارم ، اما هیجانی بدون ترس و دلهره ، ماحراجویی را دوست دارم ، بدون دلشوره ، باید منتظر می شدم به اندازه همه آدمهایی که توی مطب ایستاده یا نشسته...
-
خوابی مخصوص
جمعه 10 دیماه سال 1389 23:10
داشتم کتاب می خواندم و صدای سگ همسایه می پیچید توی سرمای کوچه ، و دستهای یخ زده ام را هی ، ها می کردم تا گرمتر شود ، انگار که باد می آید ، تمام درزها را گرفته ام اما نمی دانم چرا این قدر اتاقم سرد است و من جای دیگری از خانه آرام نمی گیرم به اندازه اتاقم ، بالاخره تماما ً مخصوص هم به بقیه کتابها پیوست ، خوانده شده ،...
-
تماما ً مخصوص - صفحه 157
چهارشنبه 8 دیماه سال 1389 11:40
آیا مثل آن پرنده ای شده بودم که کنار شط از تشنگی هلاک می شود ، از بیم آن که اگر بنوشد ، آب شط تمام می شود ؟
-
سکوت می کنی و
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 23:32
همه لحظه ها را می گذرانی تا به این لحظه برسی و یک نه بزرگ بگویی به خودت که بعد هم بنشینی زار زار گریه کنی و کتاب تماما ً مخصوص را بخوانی که بگویی آره باز من خل شده ام . دیدن یک همکلاسی قدیمی خوشحالم کرد و چه خوب که یکهو کسی تو را بشناسد و به اسم کوچک صدا بزند ، حس خوبی دارد ، بعد از مدتها ، همه کتاب فروشی ها را ، حتی...
-
ساعت هفت صبح - تهران
دوشنبه 6 دیماه سال 1389 14:37
- کجای جهان ایستاده ای ، وقتی که نور خط می کشد بر تیغه کوه ؟ مسافر تنها ، + همچنان که تیغ آفتاب از یال البرز بالا می کشد ، ما نیز به شوق دیدارش در آینه دریا می شتابیم . - چشمانم از دیدنش لبخند می زند و آرزوی نگاه چشمانت را دارد . + و اگر پیچ و خم کوهستان اجازه حرکت *some text missing* - ادامه اش در خم کوهستان گم شد و...
-
uncharted territory
شنبه 4 دیماه سال 1389 13:02
وقتی کتابی از پائین تخت می آید بغل بالشم یعنی که وقتش رسیده خوانده شود و مدتها شاید کنارم ، با من بخوابد ، بیدار شود ، ورق ورق شود و بعد از چند ماه بروم بچپانمش قاطی بقیه کتابهای خوانده شده توی قفسه ،مثل کتاب دعوت به مراسم گردن زنی ناباکوف ، فکر می کنم خرداد از پردیس ملت خریدمش و بیچاره تا الان طول کشید ، نه اینکه...
-
بگذار عاشقت بمانم
چهارشنبه 1 دیماه سال 1389 14:38
برایم فال می گیری ، دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ، وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند ، دور بودم ، دور بودیم ، همه اش دلم می خواست می توانستم برای تو هم توی پاکت انار می فرستادم ، موبایلت را گرفتم ، سه تا بوق زد و بعدش یک خانومی به آلمانی یک چیزهایی گفت که من نفهمیدم فقط غصه ام شد که نتوانستم با تو حرف بزنم ، می شد وسط...
-
مهر
دوشنبه 29 آذرماه سال 1389 14:23
وقتی خانه باشم بزرگترین تفریحم خوردن آب در لیوان سرامیکیم است ، و وقتی خانه نباشم از شیشه آب معدنی ، و حرف زدن با هلیا وقتی صدایش را کلفت می کند و می گوید دخترم و قوی گلی را که هفته پیش با کمک هم ساخته ایم تکان می دهد و من با صدای نازک جوابش را می دهم بله پدرم .اینبار زنی نه از آینده بلکه از اعماق تاریخ ، از زمان...
-
ژرفا
شنبه 27 آذرماه سال 1389 15:33
اما حالا هر وقت ابروهایم را بر میدارم یاد آن روز می افتم که گفتی خوش تیپ تر شدی یا وقتی آدامسم را با کسی نصف می کنم ، مثل آن روز ، قبل از آنکه بغلم کنی از جیبت آدامس درآوردی و با من نصف کردی و همیشه می گفتی آدامس نعنایی بخر و از طمعهای میوه ای آدامسهای من خوشت نمی آمد . از خوشحالی دیگران باید خوشحال شد و من خوشحال شدم...
-
his heart is in the right place
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 22:40
اولین دیدارمان بر می گردد به سالهایی پیش ، سالهایی خیلی دور که باید برای به خاطر آوردنش خیلی تلاش کنم ، حتی باید آن را بنویسم تا دیگر بیشتر از این جزئیاتش را فراموشش نکنم ، قبل از آن هم زیاد یکدیگر را می دیدیم اما من انگار به چشم تو نمی آمدم و آنقدر توی دلم عاشقت بودم که از هیجان نمی توانستم نگاهت کنم ، انگار که قلبم...
-
uninterested
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 15:33
یکهو یادم می افتد ، همین جا ، همین جا که چه بی خیال از آن عبور می کنم ، این همه زن و مرد رد می شوند ، دست در دست هم ، تنها ، همین جا یکروز دیدمت ،با عجله می رفتی اما من گیرت انداختم ، مثل بعضی روزها که من را گیر انداختی ، نمی دانم چه گفتم اما آن روزها به همان چند کلمه از تو چقدر خوش بودم ،می دانم که یادت نیست ،و من...
-
کایری
شنبه 20 آذرماه سال 1389 15:15
صبح که بیدار می شوم خواب دیده ام ، خواب همانها که نوشتم دلتنگشان هستم ، باورم نمی شد تو از پله برقی بالا می رفتی و همانطور که نگاهت به سمت من بود و موهای بلند مشکیت را بسته بودی و چشمهای سبز روشنت از شادی برق می زد به من می خندیدی و می رفتی . مرغ مینای من آمده بود ایران و من چقدر خوشحال بودم ، انگار که بال درآورده...
-
never look back
پنجشنبه 18 آذرماه سال 1389 19:13
پائیزم پر شده از ایمیلهایی که بازشان نکرده ام ، پر شده از کتاب هایی که از نیک و شهر کتاب خریدم و بازشان نکرده ام ، پر شده از شعرهایی که ننوشته ام و حرفهای عاشقانه ای که کسی نبود بهش بزنم یا از کسی بشنوم ، و هیچ وقت خدا از کسی نشنیدم . چه برسد پائیز امسال که فقط یک هفته اش هوا بارانی و مه گرفته بود و بقیه اش سرد و کثیف...
-
روآکوتان 20 میلی گرم
چهارشنبه 17 آذرماه سال 1389 16:42
فکر نمی کردم بعد از خوردن دومین قرص ، مثل زنان یائسه ، دقیقا ًیکساعت بعد از بلعیدنش به همراه صبحانه ، گر بگیرم ، عرق کنم ، سرم گیج برود و بعد نتوانم بایستم و بگویم ببخشید من سرم داره گیج می ره میشه بشینم و طرف مقابلم هم بخواهد که بنشینم ، برایم رانی پرتقال خنک بیاورد . و بعد از خوردنش کمی گرمای تنم برود ، سرم از دوران...
-
rambling
سهشنبه 16 آذرماه سال 1389 21:48
پسر کوچکم آنقدر بزرگ شده که می تواند با توپ فوتبال بازی کند ، ماسک صورتش را کامل پوشانده بود فقط چشمهایش پیدا بود ، چشمهایی که مثل چشمهای من در آفتاب برق می زد ، آن طرفتر شوهرم روی یکی از نیمکت های پارک نشسته بود و بی خیال به سیگارش پک می زد ، و من داشتم آندو را نگاه می کردم و به خاطرات سالهایی دور فکر می کردم ، همان...
-
بار دیگر شهری که دوستش دارم
شنبه 13 آذرماه سال 1389 17:23
به زور لیوان شیر را فرو می دهم ،به خاطر آلودگی هوا ، دیرم شده حسابی، و تمام نفس درختان جنگلهای چمستان را که عاشقانه ذخیره کرده بودم ، در یک چشم به هم زدن به باد فنا دادم و سرفه ام گرفت ، و همه قول و قرارهایم را چه زود فراموش کردم .چیزهای عجیبی می بینم ،به غیر از راننده های زن ( بی آر تی و ون و ...) شاید هم عجیب نیست و...
-
۲۱
سهشنبه 9 آذرماه سال 1389 22:14
حساب می کنم فقط بیست و یک روز ، اگر بگذرد همه چیز عادی خواهد شد ، خیابانهای آشنا ، برگهای قرمز و زرد پائیزی که می ریزند ، حتی همین آلودگی هوا هم عادی خواهد شد . می توانی تحمل کنی و طاقت بیاوری ، فقط باید بیست و یک روز تحمل کنی ، و تا این لحظه دو روزش رفته ، در سکوت و بدون حرف ، نمی دانم چرا امشب وقتی از مقابل پنجره ای...