-
would u save my soul
دوشنبه 8 آذرماه سال 1389 10:51
دیروز همه اش به ساعتم نگاه می کردم ، که این زمان لعنتی بگذرد ، از همان هشت صبح که بیدار شدم و حتی نیمه های شب که بیهوده بیدار شدم - می دانم بیهوده نبود - همان زمانی بود که تو بیدار می شوی .من دیروز زمان را لحظه لحظه با تمام قطارهایی که از ایستگاه مترو عبور کردند ، کشتم . من دیروز زمان را سر بریدم با تمام قدمهایم توی...
-
would u die for the one u love
شنبه 6 آذرماه سال 1389 17:20
درختان نمی دانند ، پائیز که می آید همه زیباییشان را می سپرند به باد ، برگهایشان که در نور آفتاب برق می زند ، چشمانم خیره می ماند و باز هم درختان بی هوا در بهار جوانه می زنند بی آنکه یادشان باشد در پائیز ، باد برهنه اشان کرده ،
-
hello , it ' s me
جمعه 5 آذرماه سال 1389 19:49
تردید از سر و شکلم می بارد ، حتی از نوشته هایم که پر از شاید و اما شده اند ، خواب نما شده ام ، روزمرگی هایم تبدیل به اتفاقهای عجیب و غریب شده است ، به آنها فکر نکرده بودم ، حالا باید دست آلیس را بگیرم و از سرزمین رویاهایش بکشم بیرون و ببرم به سرزمین رویاهایی دیگر . کمی مسخ شده ام و گیج و حیرانم ،
-
when I dream
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1389 11:55
شاید مثل خواب باشد ، خوابی که همه اش احساس خوشبختی کنی و ببینی همه آرزوهایت را داری ، من با همان دید آلیسی خودم حرف می زنم ، از همان جایی که آرزو داشتم خودم داشته باشم اما حالا مال کس دیگری است ، کارگاه تولید سرامیک که همیشه می توانستم تصورش کنم ، دیروز جلوی چشمانم ، جان گرفت ، شاید اگر تو ببینیش فکر کنی که من چقدر...
-
فراموشی
شنبه 29 آبانماه سال 1389 17:23
وقتی از خواب بیدارت کردم گفتی من داشتم خواب می دیدم ، خواب می دیدم که حامله ام و می خواهم بروم بچه ام را به دنیا بیاورم ، نمی دانم چطور شد که بهم نزدیک شدیم ، همیشه یادم می رود چرا به کسی نزدیک شده ام ، علاقه های مشترک ، فکر مشترک ، هم سن بودن ، اما من هیچوقت این طوری با کسی دوست نشدم ، این طوری دوست پیدا نکردم و...
-
virgin
دوشنبه 24 آبانماه سال 1389 13:56
مسئله این است : دختر بودن یا نبودن ؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آبانماه سال 1389 15:03
شاید همه چیز با یک اتفاق شروع شد .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبانماه سال 1389 16:05
بعضی وقتها یاد بعضی چیزها می افتم و نمی توانم پنهان کنم که درد دارم که ناراحت شده ام که حالم تغییر کرده ، نمی دانم آن شب فهمیدی ، از صورتم فهمیدی ، از چشمانم فهمیدی ، از فکرهایم فهمیدی که من به پایان می اندیشم ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آبانماه سال 1389 14:24
من الان هشت تا شاگرد کوچولو دارم که یکشنبه ها و سه شنبه ها می بینمشان که سفال از من یاد می گیرند .
-
راز
سهشنبه 27 مهرماه سال 1389 12:03
- می توانم رازی را با شما درمیان بگذارم ؟ + به شرط آنکه از قلبم لبریز نشود . - من دچار شده ام . دچار بیماری ناامیدی . + باید پر وا کنی . - من دچار شده ام . من عاشق شده ام . + باید بگذری و نگاه کنی. - دیگر تحمل ندارم . + باید صبور باشی . - خسته شده ام . + همه چیز درست خواهد شد . - نمی خواهم زنده باشم . + ما بی چرا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 مهرماه سال 1389 22:41
نمی خواهم که همش اش توی گذشته برم و آه و ناله کنم ، هر جوری هست گذشته ام طوری توی جلدم رفته که حالا حالا ها پاک شدنی نیست ، زیر پر لحافم به غیر از لولیتا ، از دیروز کتاب تو مشغول مردن ات بودی هم هست ، دو تا تندیس که نخوانده ام ، هم ورک های زبانم و داستان نیمه کاره ای که اصلا ً دوستش ندارم . آینده هم چیز تازه ای ندارد...
-
بر باد دادم
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 16:34
می خواهم زنده بودنم را بمیرم ، و این دو روز چه تصمیماتی گرفتم ، زنده گی یا بهتر است بگویم مرده گی ام شده کلاس داستان نویسی ، کتابخانه موزه معاصر و چهارراه جهان کودک ، یاد خاطرات شش سال پیش ، با گلدان یاس رازقی و اه ، چه مزخرفاتی ... به یک باره فرو ریختم و از خودم و عاشق شدنم ترسیدم و خواستم همه چیز را با هم تمام کنم ....
-
beloved
پنجشنبه 15 مهرماه سال 1389 14:12
مثل زنان حامله می مانم ، یکهو ویارم می گیرد ، ویار صدای تو ، یکهو دلم تنگ می شود در آستانه اتمام روزی که هم خنده داشت و هم گریه و همه احساس هایم با هم قاطی شده بود ، خشم و نفرت ، شاید کمی بطالت اما آخرش امیدواری مبهمی تو رگهایم دوید ، مثل همیشه نجات دهنده من تویی .سرم پر می شود از افلاطون و نیچه و کانت و ارسطو و حرف...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 مهرماه سال 1389 17:41
بعضی وقت ها فکر می کنم که نباید آن روز بهت می گفتم ترسو ، وقتی داشتی از در دانشگاه بیرون می رفتی ، انگار که همان روز برای همیشه رفتی ، برادرت رفت ، برادر من هم ازدواج کرد و ما هی از هم دور و دورتر شدیم ، چیزی که به نفع تو بود و شاید به نفع من ، بعضی اتفاق هایی که الان در زندگی می افتد به خاطر نبودن توست و من هنوز تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهرماه سال 1389 22:20
باید تن را به آب زد ، باید نترسید از اتفاقات ، از اتفاقات بد ، از هیچ چیز نباید ترسید ، و دوباره از نو شروع کرد. توی جاده دیزین ، پرستاره ترین آسمان دنیا را می بینم ، و تصور می کنم این جاده پربرف که راه عبوری ندارد . صدای دریا هنوز توی گوشم هست ، دیشب تا صبح نخوابیدم و به صدای دریا گوش دادم . توی تاریکی پلک زدم ، نمی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 19:04
خیابانها را ، کوچه های تاریک را ، بدون تو می گذرانم ، تو هم خیابانها را کوچه ها را تنهای تنها ، در شهری دورتر می گذرانی و من هر روز صبح که بیدار می شوم لبخند تو را می بینم کنار آن گل فروشی پر از گل ، تو عاشق گلی . می دانم . کی بشود باز خنده هایت را بشنوم و خلوتم را بهم بریزی و صبح زود از خواب بیدارم کنی حتی حالا که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهرماه سال 1389 12:44
پدربزرگم روی ویلچر نشسته بود و مثل اون وقتها نیم رخش ، وقتی می خندید مثل حرف دال می شد ، ازم حال یکی از اقوام مادرم را پرسید و بعد ساکت شد ، بالای سرمان پر بود از درختان بزرگ که گلهای یاس خیلی بزرگی داشتند و بوی بهار نارج می داد ، شاید آنجا بهشت بود ...
-
خوب من
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1389 08:29
دلم می خواست خواب تو را می دیدم ، مثل همه روزها که از خواب بیدار می شوم و انگار که هزار تا خواب دیده باشم و تو توی همه خوابهایم باشی و من باز هم یادم نیاید که چه بود ، فقط شیرینی خوابش با من باشد تا شب .اما این بار خواب روز آخر تابستان را دیدم که جایش را با زمستان عوض کرده بود و روی رف پنجره ام لایه ای ضخیم از برف...
-
یادگاری
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 08:37
دیالوگی هست توی فرمان هشتم کیشلوفسکی که زن به مرد می گوید : عشق توی قلب آدمهاست نه لای پای اونها . بیست و هفت شهریور هشتاد و دو روزی است که به طور جدی توی این وبلاگ شروع به نوشتن کردم و اینجا مثل دفترچه ای مخفی است که هر لحظه از این هفت سال را که بخواهم باز می کنم و می خوانم . و عکسهای قدیمی که دیشب می دیدم این چند...
-
سنگ صبور من باش
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1389 08:26
دلم می خواست سکوت شکسته شود ، حالا با هر صدایی ، هر حرفی ، حرفی که تویش درد و غصه باشد یا نباشد ، شادی باشد یا نباشد ، تنها بودم مثل همیشه که حتی بین هزاران نفر تنهایم ، درد تنهایی کم کم دارد من را می کشد ، عجیب نیست ، خودم می فهمم که این چند وقت چقدر بی طاقت شده ام و حوصله هیچ چیزی را ندارم ، فقط دلم می خواهد روی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1389 08:17
جوابی برای اعتراضم ندارند و به من می گویند نشنیده بگیر ، کلا دیگر دانشجوی خانم بر نمیدارند و قرار شده فقط از آقایان محترم انتخاب کنند ، کاری که به هیچ وجه قانونی نیست و هیچ جایی مطرح نشده ... حالم بهم می خورد ، ترجیح می دهم توی خانه بیسواد باقی بمانم تا در چنین دانشگاهی با چنین مسئولین باسواد و با شعور و اساتید محترمی...
-
my world
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1389 15:11
دنیای خوابهای دلتنگی و خوابهای دلشوره قبول نشدن و ... تمامی ندارد . هر روز سایت سه تا دانشگاه مختلف را می بینم ، شاید که خبری شود ، در اوج ناامیدی بسر می برم و خستگی از همه چیز ، از کار و زندگی ، از درجا زدن ، از اینکه سرجایم دارم فرو میروم توی باتلاقی که هست ، فقط توی کلاس زبان که می نشینم وارد دنیای دیگری می شوم که...
-
جناب آقای مسئول
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 11:52
وقتی من وارد دانشگاه شدم به مسایل دینی و مذهبی اعتقاد داشتم و حالا هم که فارغ التحصیل شده ام فکر نمی کنم که اعتقادات قلبی و دینی من تغییری کرده باشند ، در این سالها و در تمام طول عمر خود از مسایل دینی که شخصی ترین مسایل یک انسان است بسیار سوال شده و هیچ کس حق اعتراض ندارد و در اساسنامه تنظیم شده هنرمندانی متعهد به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 شهریورماه سال 1389 14:25
از نوشتن بی عدالتی ها ابایی ندارم ، اما از امروز وارد بازی شده ام و کسی که بازی را شروع می کند باید عصبانی نشود ، غصه نخورد و سعی کند که بر همه چیز مسلط باشد و گول آدمهای دیگر بازی را نخورد تا پیروز شود . می خواهم تا ته این بازی را بروم . می دانم که پیروزش هستم .
-
بی عدالتی در روز روشن
یکشنبه 14 شهریورماه سال 1389 17:21
کلمه ای هست به نام بی عدالتی که نمی شنویم اما می بینیم ، زیاد ، و اینجا ، تا آخر عمر با ما زندگی می کند و هیچگاه مثبت نمی شود ، هیچ گاه به عدالت تبدیل نمی شود . خنده دار است ، چهار سال زحمت بکشی و سعی کنی بهترین باشی تا مثل این چنین روزی نتیجه اش را ببینی ، حالا دیگران بهتر از تو شده اند و انتخاب آنها هستند ، فقط به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریورماه سال 1389 09:30
دهانت را می بویند دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم پ ن : تو کجایی؟ آن شب خیال من بودی یا واقعیت ؟ دلم هری می ریزد وقتی فاطمه نوشته دلم تنگ شده ..تو کجا رفتی ؟
-
امید
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1389 23:09
تا هنوز زنده ایم ، زنده باشیم و خوشحال و سپاسگزار هستی و صبور ...
-
زودهنگام
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1389 22:29
پائیز آمد ، از همان شبی که رفتم روی پشت بام خانه ، و هیچ صدایی نبود ، جز صدای شب ، و دستم را زدم زیر چانه ام و خیره شدم به آسمان که ماه را ببینم ، که مریخ قرار بود کنار ماه بتابد و من از پشت هزار کرور ابر دنبال ماه می گشتم و باد خنکی می آمد ، و با هر وزش باد ، انگار که ابرها هم تکان می خوردند و بالاخره توانستم مریخ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1389 17:22
نمی خواهم از زندگی خسته بشوم ، همیشه خوب باشم و بمانم اما خیلی سخت است ، خیلی ، تا وقتی عاشقم ، زندگی می خواهم .
-
شیرین
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 16:06
می دانی صدا ، صداها چه تاثیری روی من دارند ؟ از دیروز که صدای پر از انرژی ات را وسط یکی از خیابانهای بُن شنیده ام ، حالم خوب است و باز هم خوابت را دیدم ، خواب با هم بودنمان را و حرفهای یواشکی که فقط می توانم به تو بزنم ، عزیز دلم .. و باز دلهره ای که بعد از صدای شما ، خوابید ، دلهره یک مصاحبه ، هنوز هیجان دارم اما...