-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 شهریورماه سال 1389 09:46
آینده ناخواسته پا می گذارد مثل بچه ای که نمی خواهی و تو را باردار می کند ، پر از مسئولیت ، هنوز آماده برای آینده نیستم ، آینده ای که دوستش ندارم ، آشفته و گیج ام ، تصمیم درست و حسابی وقتی می توانم بگیرم که تکلیف ارشد معلوم شود ، حالا تا آن موقع پادرهوایم .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 مردادماه سال 1389 09:32
هی می خواهم که به روی خودم نیاورم ، نمی شود ، تمام عصرها از حمام که می آیم روی تخت دراز می کشم و اشتیلر را باز می کنم یک ساعتی که بخوانم ، قطره هایی که روی تنم سر می خورد ، خشک شده اند ، لباس می پوشم ، و باز توی جملات غرق می شوم ، یادم می رود کجای کتاب بودم ، دوباره برمی گردم و از ابتدای صفحه می خوانم و این بار می...
-
اشتیلر
شنبه 23 مردادماه سال 1389 17:31
را نمی توانم زمین بگذارم ، چیزی در درونش من را می کشاند تا نصف کتاب پیش بروم و همین طور بخوانم و لذت ببرم .
-
فرمان ششم
سهشنبه 19 مردادماه سال 1389 08:37
برایم حرف بزن ، برایم بخند ، برایم شعر بخوان ، برایم آواز بخوان ، من محتاج صدای تو ام ، بهم بگو دوستم داری ، دوستم داشته باش ، برایم حرف بزن ، برایم شعر بخوان ، نوازشم کن ، برایم بخند ، حرف بزن ، بخند ، باش ، باش ، باش ... خواب ببین ، خوابی خیر ، خوابی که تا همیشه بخندیم ، خوابی که هیچ جا غصه نباشد ، خوابی که تا همیشه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 مردادماه سال 1389 17:40
حالم از این زندگی بهم می خورد ، دلم می خواهد فقط گریه کنم ، اما اشک هایم هم تمام شده و هیچ حوصله اطرافیانم را ندارم . آدمهایی که از صبح سعی می کنم برایشان بهترین باشم ولی آنها هیچ وقت قدر نمی دانند . تف به این زندگی .
-
فرمان ششم
یکشنبه 17 مردادماه سال 1389 08:20
روی نوک دو تا پا ایستاده ، دستهایش را حلقه کرده ، صورت همدیگر را نمی بینند ، تنگ در آغوش هم ، بوی یکدیگر را گرفته اند ، قشنگتر از این لحظه هم مگر هست ، آلیس ؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مردادماه سال 1389 08:22
نمی دانم وقتی من چراغ را خاموش می کنم و توی رختخوابم دراز می کشم ،پتو را تا روی شانه هایم می کشم ، به تاریکی عادت می کنم ،شروع می کنم به فکر کردن ، فکر هایی که مثل ابرهای ولگرد پراکنده و آزادند ، تو را مجسم می کنم که چکار می کنی ، یا وقت هایی که شادم یا حتی جمعه وقتی محکم روی کاشی های استخر خوردم زمین ، آن لحظه ها...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 مردادماه سال 1389 08:26
لبِ نوشش لبِ نوشش لبِ نوش
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 تیرماه سال 1389 08:21
بیشتر روزها نزدیک دکه روزنامه فروشی می بینمش ، شاید برایت جالب باشد ، آخر یادت هست آن روز سرد زمستانی ، آن نمایشنامه نویس فرانسوی آمده بود دانشگاه ، بعد از همه سخنرانی ها ایستادیم کنارش و شروع کردی حرف زدن و من مانده بودم که استاد چرمشیر را نگاه کنم یا تو را ، به تازگی رقص مادیان ها و روایت عاشقانه ای ازمرگ در ماه...
-
رنج های ورتر جوان
سهشنبه 29 تیرماه سال 1389 12:03
و در این دنیا هم عشق من به تو گناه شمرده می شود و گناه است که من تو را از آغوش او به آغوش خود درآورم؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 تیرماه سال 1389 09:12
تا بیاید نگاه شما بریزد توی صورتم ،چشمهایم را می بندم ، نمی توانم نگاه کنم ... دیشب موقع خواب یا نمی دانم توی خواب یا قبلتر با خودم و یا با تو دعوا می کردم ، دلم گرفته بود ، یاد روز پایان نامه ام افتاده بودم که نیامدی و می خواستم همان موقع شب توبه ام را بشکنم وبهت اس ام اس بدهم که چرا نیامدی بی معرفت ... آخر یکی از...
-
چهار فصل ویوالدی
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 21:47
تالار بهار توی جمعیت می خواهم گم شوم اما دلم نمی خواهد میس بُرن از من دلگیر شود ، تابلوهای نقاشی من را می برد ، می خواهم بی توجه باشم ، می خواهم شخصیتم را فراموش کنم ، چند شخصیتی بودنم را اما من همانم که هستم ، حتی حالا ، لابه لای نقاشی های انجمن نقاشان ایران ، و دلم می خواهد هفته قبل را فراموش کنم ، همین جا ، لابه...
-
درد
یکشنبه 20 تیرماه سال 1389 08:22
هرگز نگو ما ، من و تو هیچ گاه ما نمی شویم .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 تیرماه سال 1389 23:55
می بینی همیشه فاصله غم و شادی چه کوتاه است . برهنه نشسته ام سر توالت فرنگی حمام و قطرات آب از روی تنم می چکد ، هیچ صدایی نیست فقط گاهی از شیرآب صدای زوزه گرگ می آید ، گریه می کنم و صدای شما می پیچد توی سرم که خیلی خوشحال هستید از موفقیتم ...غم جایش را داد به شادی .دلم می خواهد از همه چیز دور شوم ، از اینجا بروم . کاش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 تیرماه سال 1389 19:55
زیر دوش که می ایستم ، بوی عرق و خون و شکلات می دهم ، از گرمای هوا ، شکلات مرسی توی کیفم آب می شود و تمام خاطراتم بوی تلخی شکلات می گیرند ، تمام شعرهایم ، غصه ها و دردهایم ، داستانهای بی سر ته ام .موبایل بنفش ام شکلاتی می شود .برگه سونوگرافی که هنوز به دکتر نشان نداده ام . ماتیکهایم ...انگشتانم را توی دهنم می برم . اما...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 تیرماه سال 1389 16:51
تو همیشه بالاتر از من بودی ، حتی الان که این همه بالا رفته ای .
-
جامانده
دوشنبه 7 تیرماه سال 1389 20:39
دلت می خواهد من همیشه خوشحال باشم و می شود جمله آخری که به یادم مانده ، و خوب شد که صورت من را نمیدیدید که شبیه غصه شده بودم ، انگار که سی سال قبل باشد ، و من سوار درشکه توی لاله زار کنار شما نشسته باشم و شما توی گوشم حرف هایی زدید که دلم می خواهد مثل عکس قاب کنم گوشه دلم ، کاش می شد همه صداها و حرفها را ضبط کرد توی...
-
میدان انقلاب
چهارشنبه 2 تیرماه سال 1389 08:58
دلت برای میدان انقلاب تنگ شده است ؟ برای شلوغی هایش ، برای پیراشکی های کثیف و سمبوسه های چربش ، برای آن زیرزمینی که می رفتیم آش می خوردیم ،دلت برای بوی کله پزی تنگ شده ؟ وسط میدان را خراب کردند و مجسمه اش را برداشتند و یک تپه سنگی رویش درست کردند . مترو انقلاب راه افتاده آن گوشه میدان ، و اتوبوس های بی آر تی هی تند...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 خردادماه سال 1389 08:32
ببخشید خانوم می شه بگید مشخصات و آدرس این شماره چیه؟ - می تونم بپرسم برای چه کاری می خواهید ؟ من اجازه ندارم بگم . آخه این شماره به موبایل شوهرم خیلی زنگ می زنه .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 خردادماه سال 1389 09:22
برای حرف زدن همیشه وقت هست حتی بعد از مرگ ، بغضی در گلویم مدتهاست مانده که دارد تبدیل می شود به غده ای سرطانی از غصه ای عمیق که هیچ گاه نمی توانم بازگو کنم . دیدن معلم جغرافی دوم دبیرستان بعد از سالها ، شادی کمی نیست ، با دو قلوهایی تقریبا یک ساله و کپل و حرفهایی تازه . از شنیدن نامت ذوق می کند و من انگار داشتن تو...
-
۲۵ خرداد ۸۸
چهارشنبه 26 خردادماه سال 1389 08:20
یکسال گذشت از آن دوشنبه لعنتی که پدرم رنگ باخته به خانه آمد و گفت پسر برادر دوستش را جلوی جام جم کشته اند و من که آن روز در خانه زندانی بودم ، دلم آشوب شد و توی دلم گفتم ای وای ای وای ، تو کجا بودی نمی دانستم و از دیروز که دلنگرانت بودم، از بی خبری، توی دانشگاه حالم آنقدر بد شد که همه بچه ها فهمیدند نگران تو ام.رفتیم...
-
فراسوی مرزهای تنت
دوشنبه 24 خردادماه سال 1389 08:33
دلم برای همه نبودنت تنگ شده است ، برای صدایت ، دستهایت ، حرفهایت ، وقتی که در اوج ناامیدی بودم و تو زندگی می بخشیدی ، و در همه خیابان ها یاد تو را با خودم دارم ، در حرف زدنم با بقیه دوستانم ، همیشه خاطره ای از تو هست ، همیشه با منی و در منی . نمی دانم چطور شد که این طور شد اما بودنت با من اتفاق خوبی بود ، و حالا حسرت...
-
۲۳خرداد 88
یکشنبه 23 خردادماه سال 1389 09:07
نفهمیدم که امتحان زبانم را چطوری دادم ، حالم خیلی بد بود ، مثل بقیه بچه ها ، همه توی حیاط جمع شده بودند ، همه یک جورایی بهت زده و شوکه ، نمی توانستم باور کنم ، فقط حرف می زدیم که یادمان برود اما نمی شد ، لحظه به لحظه خبرها بد و بدتر می شد ، مگر می شد ، غیر قابل باور بود ... عصر توی خیابان جایی داشتند به خاطر انتخاب...
-
۲۲خرداد88
شنبه 22 خردادماه سال 1389 17:14
پارسال 22 خرداد رفته بودیم فشم ، باغ خاله ام ، باز هم بحث بود و حرف اما چقدر روشن بودیم و چه فکرهای خوبی ته دلمان مثل قند آب می شد ، امتحان زبان داشتم و هول بودم که بتوانم حتما رای بدهم ، عصر به تهران که برگشتیم ، من شناسنامه ام دنبالم بود ، همان جا نزدیک خانه پایگاه بسیج بود ، پیاده شدم و همینطور که کتاب زبانم جلویم...
-
منحصرا برای کسی که بیست و سه خرداد هشتاد و هشت رفت .
پنجشنبه 20 خردادماه سال 1389 08:43
غصه ام می شود ، دلم نمی خواهد درباره تو اینگونه قضاوت شود . از مملکتی که سیاسی بودن در آن جرم است ، متنفرم . آیا کسی که برای آزادی عقیده و فکر و فعالیت زنان از شهرش هجرت می کند ، قابل دوستی و دوست داشتن نیست ؟ به تو افتخار می کنم و همیشه بهت احترام می گذارم هر جای دنیا که باشی . اینکه می گویند فلان آدم سیاسی است ،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 خردادماه سال 1389 08:14
ناتوانم . تا به حال اینهمه احساس عجز نکرده بودم . در برابر چیزی که برای بدست آوردنش زحمت کشیدم و همیشه سعی کردم قدرش را بدانم . حالا نمی دانم این روزها چرا همه چیز بهم ریخته است . خودم و دوستی پنج ساله ام . من خواب خدا را نباید برایت تعریف می کردم . می خواستم به هیچ کس نگویم اما تو تمام دردها و ترسهایم را می شناسی و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 خردادماه سال 1389 08:33
1-بعضی نداشتن های من و داشتن های تو ، باعث دوستیمان شد . حرفی هایی زدی که باورم نمی شد . بعد از یکسال . و من می مانم با حرف هایی که بعد از هزار سال هم نمی توانم بگویم . 2-به خانه که برمی گشتم ، از همه چیزناراضی بودم ، از کارم ، از محل کارم ، از همکارانم ، از خودم ، از آدم ها . تو آمدی که آن مدارک مزخرف برای دانشگاه را...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 خردادماه سال 1389 08:24
این بار کسی نبود که کتاب را جلوی صورتم بگیرم ، خانواده پاسکوآل دوآرته گریه ام می اندازد ، کتاب از نیمه گذشته ، شب به نیمه نرسیده ، مست انگورهای دلتنگی و اندوه یکباره سراپا لباس غم تنم می کند . چه شبهایی را طی می کنم ، منی که تنهاست ، و کلمات را دیگر بر زبانم نمی آورم ، دیگر از گفتن دلم تنگ شده است و دوستت دارم وحشت می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 خردادماه سال 1389 08:13
لبهایت بوی انگور می داد ، خودت می گفتی شراب ناب شیراز ،و من حالیم نبود ، توی هم پیچیده بودیم و از پله ها بالا می رفتیم ، خودت می گفتی باید از شکست پله ساخت ، حالا شکست های من مثل پله های منارجنبان اصفهان ، گرد شده بودند و بالا می رفتند و ما در هم پیچیده ، رهایم نمی کردی ، لبهایت انگار چسبیده باشد به لبهام، خیلی بالا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1389 08:17
چقدر دیر گفتی ، مثل نامه ای که سیزده روز توی راه باشد و آدم همه اش منتظرش باشد که امروز و فردا می آید ، دیر گفتی : رفتار ناشایست من خیلی بد بود ، ببخشید ، گرچه جبران مافات نیست ، امیدوارم روحت آسیب ندیده باشد . مگر در این سالها کسی هم به روح من فکر کرد و اهمیت داد ؟