-
وداع
یکشنبه 8 فروردینماه سال 1389 18:54
نمی توانستم تمام احساسم را از نیامدنش در یک اس ام اس جا بدهم و برایت بنویسم که چقدر درد کشیدم آنروز . فقط نوشتم که نیامد و ازش بدم می آید . قرار نبود کینه در دلم جای بگیرد . من هیچ وقت از کسی کینه ندارم و این اولین بار بود که نوشتم ازش متنفرم و تو از آن سر دنیا پیغام دادی که هیچ وقت از کسی متنفر نباش . می دانم . اما...
-
نوروز 89
پنجشنبه 27 اسفندماه سال 1388 13:32
انگار همه چیز بین قبل از عید و بعد از عید تقسیم می شود . تسویه بدهکاری و طلبکاری . اما هیچ کس فکر نمی کند که توی این یکسال چند بار دل کسی را شکسته ، اشک کسی را درآورده یا اینکه چند تا جواب سلام و اس ام اس و تلفن به کسی بدهکاره . فکر نمی کند که باید ... لحظه سال تحویل چشمانم را می بندم و تمام خاطرات بد این یکسال را پاک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفندماه سال 1388 16:17
دیروز که روبه روی استادان و بچه ها ایستادم که حرف بزنم در مورد پایان نامه ام ، این چهار سال چه سخت و خوب سریع از جلوی چشمانم گذشت . و من بعد از شنیدن نمره ام مثل پرنده ای که آزاد کرده بودم رها و سبک بودم .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 اسفندماه سال 1388 16:47
روز دفاعیه پایان نامه من 24 اسفند 88 در دانشگاه سوره برگزار می گردد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 اسفندماه سال 1388 09:44
دلم نمی خواهد مثل پیر دخترهایی باشم که در دوران جوانی شان عاشق شده اند و به خاطر وفاداری دیگر عاشق نشده اند ، خوش نگذرانده اند و همه اش غصه خورده اند حتی با کسی نخوابیده اند ، اما این طور که می گذرد انگار نمی توانم عاشق بشوم . نمی توانم .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 اسفندماه سال 1388 14:30
بعد از آزمایشگاه و آن رادیولوژی سریع و عجیب و غریب ، شنیدن شما خوب است . توی این هوای کاملا ً بهاری جای دوستان عزیزم خالی است . کنار استخر خالی خانه نوساز دایی ام می ایستم و می گویم دوستتان دارم و شما بی خیال همه جا ، در اتوبان بابایی سکوت می کنید و انگار که می دانید خیال واهی است دوست داشتن شما .تا ابد امکان ندارد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 اسفندماه سال 1388 08:45
داری می روی ، ابرها را می بینی و هی بالاتر می روی و دورتر می شوی . دور و دورتر . کجای جهانی ؟ دلم برایت تنگ و تنگ تر می شود . تو می روی .و معلوم نیست که کی باز می گردی .
-
روزگار
دوشنبه 17 اسفندماه سال 1388 09:54
اینکه روز پایان نامه ام بعد هزاران بار تغییر باز هم تغییر کرد ، اینکه کارهایم هنوز تمام نشده و باید سرکار بروم خسته و کلافه ام کرده ، دیشب از سردرد گریه ام گرفته بود ، نمی دانم چرا نمی توانم بر خودم مسلط شوم ، من سختتر از اینها را گذرانده ام و الان نمی دانم چه مرگم شده .چیزی که هست بیست و چهار اسفند بالاخره دفاعیه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 اسفندماه سال 1388 18:32
دوباره کار ، دوباره خستگی و روزمرگی و خاطرات فرسایشی.
-
صبح دیگری در راه است
دوشنبه 10 اسفندماه سال 1388 13:24
شاید به اندازه این چهار سال که چه زود و سریع گذشت، تا روز ژوژمان راه باشد ، من همچنان در زیرزمین خانه ایمان در حال بافتن رشته های نخ به هم هستم و در سرم با تو زندگی می کنم . رویای زیستن با تو هنوز با من است . شمارش معکوس تمام شد اما روزش دوباره تغییر کرد و نمی دانم خوشحال باشم یا نه . هفته آینده . شاید هفده اسفند یا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اسفندماه سال 1388 12:48
شمارش معکوس آغاز می شود تا ده اسفند که روز ژوژمان پایان نامه ام است .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمنماه سال 1388 18:17
همه کارهای پایان نامه ام دارد شکل می گیرد ،مقاله ، زن فلزی ، پرنده ای که آزاد می شود. خودم هم در حال شکل گرفتنم .
-
lost my memory
چهارشنبه 21 بهمنماه سال 1388 17:48
دوربینی که همه لحظاتم را ثبت می کرد ، امروز گم کردم . فکر کن که تمام خاطرات 5 سال اخیر را به یادش بود . حالا من بدون دوربین چکار کنم ؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 بهمنماه سال 1388 16:11
تا به حال این همه خسته نبوده ام و دلتنگ و خراب...
-
می اندیشم شاید که خواب بوده ام
شنبه 17 بهمنماه سال 1388 16:35
سر از خاک مادربزرگ چشم آبی درآوردم و همه غصه هایم را به او گفتم ، خبر نیاورد که مزارش بوی گلاب می دهد ؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 بهمنماه سال 1388 14:49
دیگر شانه لازم ندارم ،
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 بهمنماه سال 1388 09:15
نمی دانم چقدر می دانید ، اما همین قدر ،که نمی دانید چه شبها که بر من یکسال گذشت و هر سال به اندازه 365 سال . و باور نمی کنید که هر لحظه را خواسته ام که شما باشید ، با هم باشیم ، حتی کمرنگ ، نمی دانم نخ نامرئی بینمان است که دیگر خودمان هم نمی بینیم ، اما شما نمی دانید روزها سرکار چقدر سخت گذشت ، و این روزهای آخر که همه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 بهمنماه سال 1388 16:37
بالاخره توانستم ؛ توانستم ؛تا انتها یک سیگار را دود کنم .
-
همه اش بین مذهب و شهوت پر پر می زدم
پنجشنبه 1 بهمنماه سال 1388 08:50
فقط دلم می خواهد بدانم در آن لحظات چگونه بوده ام ؟ کسی که من را می دید ،من را چگونه می دید؟ مضحک ؟ مهربان ؟ خجالتی ؟ ترسو ؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دیماه سال 1388 09:17
توی آسانسور روبه روی آینه خودم را می بینم که تمرین می کند ، شعر می خوانم ، شعرهای فروغ . برای خستگی در کردن خوب است . وقتی از کار خسته ام .وقتی از دنیا خسته ام . وقتی از همه چیز خسته ام . همه هستی من آیه تاریکی است که تو را در خود تکرار کنان به شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد . من در این آیه .من در این آیه تو را آه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دیماه سال 1388 16:50
توی هر سایتی می روی فیلتر شده ، اگر یک روز به وبلاگ من آمدی و دیدی فیلتر شده ، تعجب نکن . سایت عباس معروفی عزیز و پروانه را دیگر نمی توانم ببینم .
-
دختر
دوشنبه 28 دیماه سال 1388 17:28
نمی دانم چرا خواب زن هایی را می بینم که درد زایمان دارند ، هر شب به خوابم می آیند ، و جالب است که همه درد می کشند و آخر سر بچه طبیعی بدنیا می آید .خواب دخترهایی که درد می کشند در هنگام بدنیا آمدن دخترهایشان . یا خواب درسا کوچولو را می بینم ، انگار دلم برای لپ هایش ، چشمهای کوچولویش که خیره خیره نگاه می کند ، با آن...
-
voice
دوشنبه 28 دیماه سال 1388 16:54
صدای تو ، صدای تو از سیمها عبور می کند ، از راه دور ، به من می گوید دلم برایت بسیار تنگ است ، به من انرژِی و امید می دهد . می گویی خوب باش . به من زنگ بزن و بگو ارشد قبول شده ای . تا آخر روز صدایت توی گوشم می پیچد . خوشحال باش . من خوبم تا تو خوبی . در این روزها که آشفته و بسیار پر کارم فقط صدای توست که به این زندگی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 دیماه سال 1388 09:32
I was five and he was six We rode on horses made of sticks He wore black and I wore white He would always win the fight Bang bang, he shot me down Bang bang, I hit the ground Bang bang, that awful sound Bang bang, my baby shot me down. Seasons came and changed the time When I grew up, I called him mine He would always...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دیماه سال 1388 08:52
از میدان آزادی متنفرم . فقط آن روز عاشقش بودم،دو روز قبل از کودتای سیاه ، 4شنبه که از 4راه ولیعصر تا خود میدان پر بود از رنگ شادی و عشق و محبت ، بدون ترس و ناامنی . همه اش کتاب گوجه های سبز هرتا مولر توی ذهنم است . مثل این روزهای اینجاست.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 دیماه سال 1388 18:04
آشفتگی ذهنم به حد بالا رسیده ، به هیچ وجه نمی توانم مرتب فکر کنم ، به همه چیز همزمان فکر می کنم و نمی توانم به نظم برسم . به نظم روحی و فکری و ذهنی . به نظم زندگی . روزها آنقدر سریع می گذرم که دیگر به یادم نمی مانند . به یادم نمی مانند . و من در حسرت از دست روزهای از دست رفته و آدمهای از دست داده و مثل گذشته شده ام ....
-
آخر
پنجشنبه 17 دیماه سال 1388 14:27
آخر این سکوت را خواهم کشت . آخر این ترس را خواهم کشت . آخر این جدایی را خواهم کشت . آخر آخر اگر قبل از همه اینها خودم را نکشته باشم یا کشته نشوم .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 دیماه سال 1388 09:35
تمام کاغذها را پاره کن . همه پرچم ها را بسوزان . در وطنی که حق مظلومی ضایع می شود ، خون بی گناهی ریخته می شود ، هر روز سر حسین بالای نیزه است .
-
غریبه
یکشنبه 13 دیماه سال 1388 17:27
نه عینک بزرگ دودی ، نه لباس مبدل، نه پالتوی بلند تیره، نه تغییر چهره ، هیچ کدامشان ناشناسَت نمی کنند ، در شهری که همه ناشناسَند . فقط کافی است مثل بقیه خودت را گُم کنی .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 دیماه سال 1388 08:54
دیگر تمام شد روزهایی که به رسولان سرشکسته پناه می بردیم .