-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 خردادماه سال 1389 08:14
ناتوانم . تا به حال اینهمه احساس عجز نکرده بودم . در برابر چیزی که برای بدست آوردنش زحمت کشیدم و همیشه سعی کردم قدرش را بدانم . حالا نمی دانم این روزها چرا همه چیز بهم ریخته است . خودم و دوستی پنج ساله ام . من خواب خدا را نباید برایت تعریف می کردم . می خواستم به هیچ کس نگویم اما تو تمام دردها و ترسهایم را می شناسی و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 خردادماه سال 1389 08:33
1-بعضی نداشتن های من و داشتن های تو ، باعث دوستیمان شد . حرفی هایی زدی که باورم نمی شد . بعد از یکسال . و من می مانم با حرف هایی که بعد از هزار سال هم نمی توانم بگویم . 2-به خانه که برمی گشتم ، از همه چیزناراضی بودم ، از کارم ، از محل کارم ، از همکارانم ، از خودم ، از آدم ها . تو آمدی که آن مدارک مزخرف برای دانشگاه را...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 خردادماه سال 1389 08:24
این بار کسی نبود که کتاب را جلوی صورتم بگیرم ، خانواده پاسکوآل دوآرته گریه ام می اندازد ، کتاب از نیمه گذشته ، شب به نیمه نرسیده ، مست انگورهای دلتنگی و اندوه یکباره سراپا لباس غم تنم می کند . چه شبهایی را طی می کنم ، منی که تنهاست ، و کلمات را دیگر بر زبانم نمی آورم ، دیگر از گفتن دلم تنگ شده است و دوستت دارم وحشت می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 خردادماه سال 1389 08:13
لبهایت بوی انگور می داد ، خودت می گفتی شراب ناب شیراز ،و من حالیم نبود ، توی هم پیچیده بودیم و از پله ها بالا می رفتیم ، خودت می گفتی باید از شکست پله ساخت ، حالا شکست های من مثل پله های منارجنبان اصفهان ، گرد شده بودند و بالا می رفتند و ما در هم پیچیده ، رهایم نمی کردی ، لبهایت انگار چسبیده باشد به لبهام، خیلی بالا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1389 08:17
چقدر دیر گفتی ، مثل نامه ای که سیزده روز توی راه باشد و آدم همه اش منتظرش باشد که امروز و فردا می آید ، دیر گفتی : رفتار ناشایست من خیلی بد بود ، ببخشید ، گرچه جبران مافات نیست ، امیدوارم روحت آسیب ندیده باشد . مگر در این سالها کسی هم به روح من فکر کرد و اهمیت داد ؟
-
باغ فردوس ساعت 5 بعدازظهر
سهشنبه 4 خردادماه سال 1389 08:47
یک ساعت بهشت ، یک ساعت بزرخ و بقیه ساعات جهنم . یک ساعت عاشق ، یک ساعت سردرگم و بقیه ساعات متنفر. حالا اندوه اندوه اندوه...
-
94
دوشنبه 3 خردادماه سال 1389 08:12
از تو جدا شدم چون سیبی از درخت درد کنده شدن با من است اندوه پاره پاره شدن . شمس لنگرودی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خردادماه سال 1389 12:04
خبر بد اینکه معصومه سیحون در گذشت ..
-
اول صبح
شنبه 1 خردادماه سال 1389 13:47
خبر بد اینکه من غیر مجاز هستم .
-
نوشتن فریاد یواشکی است
پنجشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1389 08:22
زنی که کنار دستم نشسته بود گفت : چه هوای بدی ، و من آرام گفتم بله . و به آسمان نگاه کردم که در غبار فرو رفته بود ، به کوههای خاکستری و خورشید مبهم . و با خودم گفتم چه هوای بدی ، چه روزهای بدی ، چه لحظه های بدتری ، همه چیز نکبت بار شده است و من توی این نکبت دست و پا می زنم . دلم می خواهد داد بزنم .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1389 10:41
دلم نمی خواهد خرداد بیاید ، با همه غم ها و غصه هایش بریزد توی روزهایم و خاطرات تلخ آن شبها و روزها را دوباره بیادم بیاورد و ترسیدم و از هرچه ترسیدم ریخت توی زندگیم .و عشق از دستم پرید .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1389 08:42
دلم بادبادک می خواهد که هر چه بر دلم است رویش بگذارم و به هوا بفرستم .
-
صفحه کهنه یادداشت های من ، گفت شنبه روز میلاد منه
شنبه 25 اردیبهشتماه سال 1389 12:31
نه تلفن زدی، نه ایمیل ،اس ام اس هم ندادی . یک بغضی از چند روز قبل دارم که دیگر نمی توانم پنهانش کنم . نمی توانم . اسلیمی های تنم گندید .
-
مسئله
چهارشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1389 08:43
کدام یک ؟ داشتن تو ، با همه دلتنگیهایش ، سختی هایش ، لذت هایش ، شادی هایش یا نداشتن تو ، با همه دلتنگی هایش ، سختی هایش ، درد هایش ، غصه هایش.
-
ای هیچ ز بهر هیچ در هیچ مپیچ
سهشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1389 08:22
من آن پرنده کوچک غمگینم که در قفس زمان محبوسم ، زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت رهایی من به اندازه نواختن است نه بیش و نه کم .
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1389 08:42
مادرت می گوید من در ضمیر ناخوادآگاهم همیشه با توام . راست می گوید . من هرشب خواب تو را می بینم ، مرغ مینای من که بازگشته ای و به من زنگ می زنی که آمده ای ایران .آن شب برای born آن روزی را تعریف می کردم که دبیرستان با هم رفته بودیم مشهد و من تب کرده بودم و تو بالای سرم بودی . چقدر دوست دارم باز هم تب کنم . باز هم هذیان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1389 08:23
با نگاهت هزار تا کلمه گفتی ، بعد دستم را آرام توی دستت فشردی ، داغ بود مثل یک سنگ آتشفشانی ، کاری که توی بیداری هیچ وقت نکرده بودی ،دست من مثل همیشه یخ بود ، دلم ذوب شد از گرمای دستت ، و با نگاهت هزار تا حرف زدی ، حرف هایی که هیچ وقت توی بیداری نزده بودی . وقتی از خواب بیدار شدم دلم نمی خواست که خواب تو را دیده باشم .
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1389 09:04
گاهی کثیف ترین و حیوانی ترین کارها ، می تواند انسانی و عاشقانه باشد ، کاری مثل خوابیدن زن و مرد .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 اردیبهشتماه سال 1389 08:41
گاهی انسانی ترین کارها ، می تواند خبیث ترین کارها باشد ، کاری مثل دوست داشتن آدمها .
-
مسافر من
پنجشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1389 08:42
دلم می خواست می آمدم خانه ات ، نبودی ، نیستی ، بهت احتیاج داشتم ، باید حرف می زدم ، حرف هایی که فقط باید به تو بگویم ، کیلومترها فاصله داری و دلت حسابی تنگ شده و گرفته ، آنجا هم هیچ فرقی برایت نداشته ، می گویی از جوانیت اسفاده کن و نگذار وقتت بیهوده تلف شود ، بخوان و بخوان . و من خوشحالم که عادت مطالعه شبانه ام...
-
حال گیری
پنجشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1389 08:20
+ دلم تنگ شده ، - اگه راست می گی شب بیا پیشم و الا بیخود طوفان احساس برپا نکن ،
-
سوال بی جواب
سهشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1389 08:25
چرا باید از رفتار و اعمال یک مرد به میزان علاقه اش پی برد ؟ چرا در کنار کارهایش با یک جمله ساده نمی گوید دوستت دارم ؟ و از همین جا همه سوءتفاهم ها را به جان زن می اندازد .
-
از مرز پرگهر
یکشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1389 09:33
/ فروغ فرخزاد فاتح شدم! خود را به ثبت رساندم! خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم و هستیام به یک شماره مشخص شد پس زنده باد ششصد و هفتاد و هشت صادره از بخش پنج، ساکن تهران * دیگر خیالم از همهسو راحت است آغوش مهربان مام وطن پستانک سوابق پُرافتخار تاریخی لالایی تمدن و فرهنگ و جق و جق جقجقة قانون آه، خیالم از...
-
من همان شعر بلندم
چهارشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1389 16:35
-
تجربه
سهشنبه 31 فروردینماه سال 1389 14:43
زن گفت وقتی با کسی که دوست داری بخوابی تازه خودت را می شناسی و از خودت خوشت می آید . انگار عاشق خودت می شوی و یک جور حس خوبی زیر پوستت ، رگ و ریشه ات می دود .
-
time
یکشنبه 29 فروردینماه سال 1389 16:18
تو که اینجا نیستی ، خودت را با ساعت من ، در این شهر ابری بارانی تنظیم کرده ای و انگار که دلت تنگ شده باشد برای هوای اینجا . و من که از تو اینهمه دورم همه اش توی ذهنم کوچکم حساب می کنم و ساعت ها را جلو و عقب می کشم تا بفهمم کجای روزی ؟ دیشب بعد از مدت ها گریه کردم و چقدر برای روح خسته درب و داغانم خوب بود که این چنین...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 فروردینماه سال 1389 13:31
من با برگ های بهاری که سبز شدند ، سبز شدم اما هیچ کس نفهمید .
-
nightmare
یکشنبه 22 فروردینماه سال 1389 12:52
من در بی خوابی های شبانه و اندوه تنهایی نمی دانم دنبال چه چیزی می گردم ، دنبال خودم می گردم ؟ یا دنبال آرزوهای بی سر و ته ام . بی خوابی ها آشفته ام می کند روزها . خواب های کابوس وارم ... همه اش داد می زدم دست از سرم بردار و تو که همچون روحی زرد و نحیف شده بودی فریادهای من را می شنیدی .توی خواب هم دیگر نمی خواهمت .
-
بیست و چهار اسفندهشتاد و هشت
دوشنبه 16 فروردینماه سال 1389 14:10
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 فروردینماه سال 1389 13:26
کسی هست که شوهر زنی باشد بلند پرواز و زیاده خواه ؛ زنی که نمی تواند از رویاهایش دست بکشد ؟ آیا مردی پیدا می شود که آرزوها و اشتیاق زنی را سرکوب نکند ؟ همراهش باشد . به هیجاناتش پاسخ دهد . مردی هست ؟