-
نقطه
سهشنبه 10 آذرماه سال 1388 15:33
من بزرگ شده ام . من آنقدر بزرگ شده ام که حجم تو در من نقطه ای بیش نیست ، نقطه ای کوچک که من را بزرگ کرده است . نقطه ای کوچک که حجم بزرگی از من و زندگیم در آن جای گرفته ، تو ، من را بزرگ کرده ای ، ای عشق ! ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری .
-
همخوابگی
دوشنبه 9 آذرماه سال 1388 08:38
هیچ وقت نمی توانی ته ذهن و روح کسی را بفهمی که بهش نزدیکی حتی در نزدیکترین حالت ،
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذرماه سال 1388 10:03
فکر می کردیم فقط زنان حامله هستند که صبح های زود حالشان بهم می خورد ، و هی می خواهند دل و روده یشان را بالا بیاورند ، که گاهی ، صدای مردی می آید که هی بالا می آورد ، انگار که حامله است ،صدای گربه ای که جایی گیر کرده ، شاید هم دارد بچه هایش را بدنیا می آورد طوری که دلغشه می گیریم ، و ما زل می زنیم به شیشه تلویزیون و بی...
-
چاه
چهارشنبه 4 آذرماه سال 1388 18:36
حالا انگار هزار سال گذشته ، و در اعماق این سالها دنبال خودم و عشقهای گمشده ام می گردم دردها شورند ( من همیشه تمام راه های بازگشت را گریسته ام ) زخمها شورند ، طعم اشک و خون . می دانم ، می دانم ، می دانم دیگر ، هیچگاه عاشق هیچ مردی نخواهم شد .
-
برای مریم
شنبه 30 آبانماه سال 1388 16:06
-
عمر
سهشنبه 26 آبانماه سال 1388 17:52
همه عمر درد بوده ام ، دردی جانکاه و پایان ناپذیر ، برای زیستن ، برای عشق ورزیدن ، برای آزادی . چیزهایی که سهم من از زندگی است ، که هیچ کس نفهمید - بخصوص تمام مردان زندگیم - همه عمر اشک بوده ام ، نتوانستم حرف بزنم و بغض کردم . همه عمر تنهایی بوده ام ، همه عمر زن بوده ام ، تنها ، ساکت ، گریان و دردمند .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبانماه سال 1388 19:26
تنها خبر خوش این روزها اینکه بنفشه های بنفش باردار می شوند ، از عشق . پرسیدی حالا چکار کنم و من گفتم: - بهشان عاشق شو . در پائیز ، عشقهای نم کشیده ما اینگونه پر رنگتر از قبل می شود .
-
تصویر صبح
پنجشنبه 14 آبانماه سال 1388 08:36
سبز ؛ سفید ؛ آبی ردیف درختان کاج یک رشته کوه پوشیده از برف و آسمان شفاف بی نهایت
-
یادش بخیر
سهشنبه 12 آبانماه سال 1388 17:12
یادش بخیر پائیز پارسال وقتی از پله ها بالا می رفتیم و برگهای زرد و قرمز را له می کردیم در ذهنمان نبود شاید آخرین بار باشد شاید آخرین بار باشد که نفسهایمان در هم گره می خورد نگاهمان در هم می آمیزد صدای خندهایمان در هم می پیچد امروز صبح فهمیدم آخرین بار بود بعد از باران و زمینهای پر برگ پائیزی
-
exhausted
دوشنبه 11 آبانماه سال 1388 09:01
از چهاردیواری شهرم ، اگر شهر من باشد ، از چهاردیواری وطنم ، اگر وطن من باشد، خسته ام .
-
پائیزانه
یکشنبه 10 آبانماه سال 1388 08:44
عکست را هر شب می بینم . دیدی نطفه دلتنگی از همان اول هفته آبستنم کرد ، دیدی زردها بیهوده قرمز نشدند ، دیدی اگر باران هم ببارد باز با قطراتش می بارم ، فرقی ندارد . دارم جنازه ام را این طرف و آن طرف می کشم . کجایی تو ؟ چند نصف النهار فاصله داری؟ .. . کاش قلبم تاب بیاورد .
-
ضیافت
پنجشنبه 7 آبانماه سال 1388 08:29
همه اش خواب می بینم ، خواب فردا را ، خواب هشت هشت هشتاد و هشت را که ساعت هشت شب شده و همه بچه ها آمده اند ، همان بچه های روز هفت هفت هفتاد و هفت که با هم فردا را قرار گذاشتیم جلوی پارک جمشیدیه . خیلی ها نیستند ، مریم ، حورا ، زینب ، هدی ، خیلی ها ازدواج کردند و بچه دارند ، خیلی ها کار می کنند ، خیلی ها تنهاند ، خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آبانماه سال 1388 16:30
صدای بارون ، بوی بارون و سردی قطره ها بعد از مدتها حال خرابم را با خود می برد .
-
مریم من
شنبه 2 آبانماه سال 1388 10:42
راه دیگری ندارم جز اینکه به خانه اتان زنگ بزنم ، دلم می خواهد صدایت بپیچد توی گوشم ،مثل همیشه مادرت بر می دارند ، حرف می زنم و گوش می دهند ، از اتاقت ، از رفتارت ، از یاد تو لبریز می شویم و من دلم آنقدر تنگ می شود که بغضم می ترکد ، نمی توانم به قولم عمل کنم ، نمی توانم و با هم گریه می کنیم ، قرار بود من زنگ بزنم و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1388 17:37
غافلگیرم می کنید ، این برای من که به مرض دلتنگی دچار شده ام ، خوب است ، شما قرصی سراغ ندارید که دلتنگی خون را پائین آورد ؟
-
هیاهو
سهشنبه 28 مهرماه سال 1388 11:02
از عشقی که در وجود تو هست نیرو می گیرم و بر همه فکر هایم که از دوست نداشتن نشأت می گیرد غلبه می کنی، دیگر باور نمی کنم مردی زنی را واقعی دوست بدارد ، اما شما دو نفر کمی محاسباتم را به هم می زنید ، دیروز توی دانشگاه هیجان و شادی و اندوه و دلتنگی و همه چیزهای خوب و بد با هم قاطی بود ، پایان نامه ام تصویب شد ، خیلی سخت...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مهرماه سال 1388 10:33
دوست قدیمی ام من را به یاد نمی آورد . من دوست قدیمی ام را به یاد نمی آورم . کمی ترسناک است .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهرماه سال 1388 08:49
هی نوشتم حالم ازت بهم می خورد ، ازت متنفرم ، خیلی بی معرفتی ، هی پاک کردم ، هنوز همه چیز بوی تو را دارد ، همه جا ، یادآور توست ، و من دیشب حالم بد شده بود ، از این همه یادآوری بی رحمانه دلم و کاغذ پاره هایی که نگه داشتم ، نمی دانم برای چه وقت ، روی کارت تبریک تولدم را برای هزارمین بار خواندم .تازه بعد از چهار سال...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1388 08:42
برای کودکی باقی مانده در درونم بادکنک می خری؟ دلم یک عالم بادکنک های رنگی می خواهد که نخ بلندی داشته باشند تا از بالاترین نقطه شهر آنها را رها کنم .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 مهرماه سال 1388 09:59
دیروز بعد از خرید کتاب جنبش های هنری قرن بیستم که رنگ جلدش سبز خوش رنگی شده ،و حسابی به ذوقم آورد ،بعد از پیاده روی طولانی تا قهوه فرانسه ، و دیدن آن زن مست پای برهنه توی پیاده رو که روسری اش را برداشته بود و سیگار می کشید و لیوانش خالی شده بود ، که حسابی باهاش حال کردم ، بعد از خوردن بستنی های رنگی با راضیه و ساناز...
-
دم صبح
شنبه 11 مهرماه سال 1388 15:36
روی شنهای نرم کنار ساحل اقیانوس می دویدم ، انگار که دنیا را به من داده باشند ،پاهایم خیس نمی شد ، فقط توی شنهای نرم و طلائی فرو می رفت ، روی آب راه می رفتم ، و در آسمان آبی دو تا قایق شناور بود که در بادبانهایشان باد جریان داشت . قایق پرنده . سبک و شاد . مثل بچگی هایم .
-
مثل ترم اول
چهارشنبه 8 مهرماه سال 1388 14:51
سر کلاس نفس تنگی داشتم ، نمی دانم چرا اما نفسم بالا نمی آمد . حرف می شنیدم و باز هر چقدر صاف می نشستم و راست می کردم کمرم را اما باز نفسم بالا نمی آمد . دلم آنقدر تنگ بود که حد نداشت و فقط به صدا گوش می دادم .تمرکزم کم بود . دلم می خواست سرم را روی میز بگذارم و به صدا گوش دهم . اما حیف بود که مهربانی نگاه و نفس را با...
-
صدای تو کم است
دوشنبه 6 مهرماه سال 1388 14:40
صدایش که توی گوشی تلفن می پیچد ، تمام تنم می لرزد ، مثل وقتهایی که سردم است . سوال می کند ، جواب می دهم . و آخر سر مثل همیشه ها که خیلی وقت بود برایم حرف نزده بود ، شروع می کند و این بار می گوید من امید دارم . من دلم روشن است که اتفاق خوبی در پیش است و من قند توی دلم آب می شود و برای رسیدن به هدفم مصمم تر می شوم . می...
-
روزانه
شنبه 4 مهرماه سال 1388 15:44
از اینجا که محل کار من است ، وقتی پنجره هایش را صبح باز می کنم ،نور می ریزد و هوای خنک پائیزی . صورت ترانه علیدوستی در فیلم درباره الی روبه رویم ظاهر می شود و صدای جیغ بچه های مدرسه دخترانه آن طرف خیابان می پیچد توی گوشم . مردمان متفاوتی اینجا می آیند ، شاد ، غمگین ، معترض و عصبانی ، مهربان و با دقت ، عجول و بی حوصله...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریورماه سال 1388 09:43
توی یک ساعت اضافه دیشب کتاب ادبیات مرده است هنری میلر که مدتها دستم بود را تمام کردم ،به مناظر این چند روز فکر کردم ، رعد و برق های پر نور که آسمان را روشن می کرد ، باران های سیل آسا که حسابی زیرش خیس شدم ، پشته پشته ابرهای سفید که حال و هوای پائیزی به همه جا داده بود .این تابستان هم رفت . گاهی بد ، گاهی خوب ....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 شهریورماه سال 1388 14:20
دیدی بارون اومد ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 شهریورماه سال 1388 16:16
خواب خیانت زنی را دیدم که می شناسمش ،دیدم که در برابر من ، همانطور که حامله بود ، مردی دیگر را می بوسید ،تعجب کردم ! مگر عاشق شوهرش نبود؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریورماه سال 1388 10:01
هیچ وقت برای داشتن تو نذر نکردم . و تو دیگر نیستی . هیچ وقت برای ماندن تو نذر نکردم . و تو نماندی .
-
خوب شد که خواب بود .
سهشنبه 17 شهریورماه سال 1388 09:29
به نشانه اعتراض جمع شده بودیم توی بهشت زهرا .هر کسی کنار قبری نشسته بود . قبرهای تازه با پوشش سیمانی . جمعیت زیاد بود . فواد من را پیدا کرد و گفت بیا سر این قبر . و من نشستم بالای قبری که نمی دانستم مال کیست و شروع کردم به گریه کردن . یکهو صدایی بلند همه را ساکت کرد . به فارسی و انگلیسی تهدید کرد که متفرق شوید وگرنه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریورماه سال 1388 14:12
همه زخمهای من از عشق است. و همه زخمهای تو از شکنجه های زندان بود .