-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 شهریورماه سال 1388 14:20
دیدی بارون اومد ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 شهریورماه سال 1388 16:16
خواب خیانت زنی را دیدم که می شناسمش ،دیدم که در برابر من ، همانطور که حامله بود ، مردی دیگر را می بوسید ،تعجب کردم ! مگر عاشق شوهرش نبود؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریورماه سال 1388 10:01
هیچ وقت برای داشتن تو نذر نکردم . و تو دیگر نیستی . هیچ وقت برای ماندن تو نذر نکردم . و تو نماندی .
-
خوب شد که خواب بود .
سهشنبه 17 شهریورماه سال 1388 09:29
به نشانه اعتراض جمع شده بودیم توی بهشت زهرا .هر کسی کنار قبری نشسته بود . قبرهای تازه با پوشش سیمانی . جمعیت زیاد بود . فواد من را پیدا کرد و گفت بیا سر این قبر . و من نشستم بالای قبری که نمی دانستم مال کیست و شروع کردم به گریه کردن . یکهو صدایی بلند همه را ساکت کرد . به فارسی و انگلیسی تهدید کرد که متفرق شوید وگرنه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریورماه سال 1388 14:12
همه زخمهای من از عشق است. و همه زخمهای تو از شکنجه های زندان بود .
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریورماه سال 1388 14:57
این روزها فقط خاطرات سه نفره یمان برایم پر رنگ می شود . بازگشت به گذشته و تغییر آن حتی اگر رویا باشد باز هم شیرین است .
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریورماه سال 1388 10:35
گفتم بمیرم الهی و انگار داشتم توی بغلت آب می شدم ،یکی یکی زخمهای روی صورتت را بهم نشان می دادی ، فقط زخمهای روی صورتت .یکی بین دو تا ابروها ، دو تا زخم هم توی ابروهات به قرینه هم . مثل همیشه من و تو ، توی ماشینت ، نشسته بودیم و نمی دانم کجا می رفتیم . من مثل بچه ها از سر و کولت بالا می رفتم . روی شانه هات را می بوسیدم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریورماه سال 1388 17:15
بالاخره اومدی به خوابم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 مردادماه سال 1388 13:12
خوش به حال بنفشه های افریقایی ، یاس رازقی و گلدان شمعدانی که گل می دهند و سبز می شوند ، بی خیال روزهای کشنده سرمای ظلمت و اختناق و درد و دروغ و ...
-
گذر زمان
دوشنبه 19 مردادماه سال 1388 15:04
هزار بار شنیدن شعرهای فروغ با صدای خودش ، دوباره خواندن کتاب فریدون سه پسر داشت و اشک ریختن با کلمه ها و صداها ... آن روزها رفتند آن روزهای خوب ... زمان کش می آید .روحم کش می آید . همه چیز در این روزها کش می آید .
-
از ظلمت به نور
شنبه 17 مردادماه سال 1388 13:01
زندگی واقعی را گذاشتم کنار و حالا فقط در رویا است که نفس می کشم ، نتوانستم ، نتوانستم باور کنم و شاید پناه بردم به خیال . شاید همه چیز با یک اتفاق آغاز شد .
-
شما می توانید 5 دقیقه و 40 ثانیه مکالمه داشته باشید
سهشنبه 13 مردادماه سال 1388 12:34
صدایت از آن طرف مرزها هم که بگذرد باز همان صداست ، همان صدای شاد ِ پر از زندگی که بدون حرف هم می گوید خوب باش ، باش و زندگی کن ، بخند و بمان ، شاد بمان و نفس بکش ،انگار نه انگار که کیلومترها دوریم ، تو داری می روی سرکار، خواب مانده ای ،مثل وقتی که اینجا بودی ، خنده ام می گیرد ، دلم خیلی برایت تنگ شده ، خیلی تنگ ،من...
-
دنیا دار مکافات است آقای دکتر
سهشنبه 6 مردادماه سال 1388 11:41
چهل روز گذشته است ، اما هنوز مادر مصطفی مثل روز اول ، همان دوشنبه کذایی که برایش خبر آوردند پسر دسته گلش را با باتوم کشته اند ، گریه می کند ، سر همان جا که این جماعت امر به معروف و نهی از منکر می کنند ، برایش حجله گذاشتند ، انگار که عروسیش باشد برایش گل ریختند ، و همه ضجه زدند ، دوستان جوانش مثل ابر بهار برایش گریستند...
-
درد
چهارشنبه 31 تیرماه سال 1388 14:02
ما همه همکلاسی بودیم .زینب حجاریان ، فاطمه شریعتمداری و خیلی ها که پروانه نوشته است .زیر کلاسهای آن خانه قدیمی که هنوز هم پابرجاست و این حکومت از همان جا سرچشمه گرفته .اما حالا بر سر ما چه آمده است ؟ پدرمان ما چه شده اند ؟ چه بر سر پدر زینب آمده؟ این روزها خیلی درد دارد مگر نه زینب؟
-
زیارت
دوشنبه 29 تیرماه سال 1388 12:14
راه می افتیم در باغ طوطی ، چقدر تغییر کرده ، درختها را بریده اند و همه جا یکدست پر از قبر است .با مائده می نشینیم کنار سنگ سفید .کنار مادر بزرگی که چشمانش به رنگ دریاست . به صورت خیسم نگاه می کند و با صدای بچه گانه اش می پرسد به چی فکو می کنی ؟می مانم چه بگویم . آخر این سؤال را از کجا آوردی دختر دایی چهار ساله من ؟ من...
-
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
یکشنبه 28 تیرماه سال 1388 13:40
روز بعد از کودتای سیاه آمده بیرون . مثل بقیه که از شدت خشم و ناعدالتی بیرون آمدند به نشانه اعتراض که گیر یکی از همین گاردی ها افتاد یا ضد شورشی ها یا لباس شخصی ها ، چه می دانم ، همین ها که مست و لاابالی ریخته بودند توی خیابان و شیشه ها را خرد می کردند و تقصیر مردم می انداختند ،دختر را برداشته بود برده بود توی یکی از...
-
هاری
شنبه 27 تیرماه سال 1388 13:33
توی سرم صدای سگ مثل آونگ ساعت این طرف و آن طرف می رود .چند وقت یکبار هم پاچه این و آن را می گیرم .بهتر از این نمی شود !
-
بیهوده
جمعه 26 تیرماه سال 1388 21:48
نگرانی توی دلم لانه کرده ، حالا هر جا که می روم یا هر کاری که می کنم ، نگرانم . اتفاقات بد پشت سرهم و بدون وقفه رخ می دهند ، وقتی تلفنت هنوز بوق آزاد می زند یک نفس راحت می کشم که توی هواپیمای سقوط کرده نبودی ، که توی آشوبهای شبانه نبودی ، که دستگیرت نکردند ، که نبردنت اوین یا هنوز زنده ای و نفس می کشی ...حتی ایمیلهایی...
-
جهنم
شنبه 13 تیرماه سال 1388 19:27
روزهای تلخ و سیاه پایانی ندارند ؛ حتی سایه درختان هم خنک نیست .آتش آتش آتش .آتشی سوزان به دامنم افتاده که هیچگاه خاموش نخواهد شد .کودکان آینده به چه امیدی بدنیا خواهند آیند ؟ پاسخی نیست !هست ؟
-
گوشهای ناشنوا و چشمهای نابینا بدانند
سهشنبه 2 تیرماه سال 1388 11:58
حقیقت هیچگاه از بین نخواهد رفت .
-
بلوا
یکشنبه 31 خردادماه سال 1388 10:01
شنبه روز بدی بود .روز بی حوصلگی .و ساعت شش توی ماشین وقتی قطره های بزرگ باران می ریزد روی شیشه ؛بلندبلند گریه می کنم . یکشنبه جلوی دانشگاه تهران با دانشجویان شعار می دهم و اشک توی چشمهایم جمع می شود .پر از خشم می شوم .خس و خاشاک تویی ... دوشنبه در خانه زندانی ام .مثل مرغ پرکنده پای تلفن هی از این وآن خبر می گیرم .پدرم...
-
تا آزادی
چهارشنبه 27 خردادماه سال 1388 12:57
-
پارادوکس
دوشنبه 18 خردادماه سال 1388 16:52
تا به حال این همه دلشوره نداشته ام ، این همه خوابهای عجیب و غریب ندیده ام و این همه توی دلم رخت نشسته اند . تا به حال این همه دلم نخواسته که زمان بگذرد و ببینم آخرش چه می شود ، انگار که آخر معلوم است اما طوری نامعلوم .طوری عجیب که الان می خواهد قلبم از دهانم بزند بیرون .هیچ وقت این همه برایم مهم نبوده که بالاخره چه...
-
سفید
شنبه 16 خردادماه سال 1388 10:27
احساسم این روزها درهم و برهم است . ترس و دلهره .وحشت از سایه خودم .دلشوره و دلتنگی .همه چیزبا هم قاطی شده .فقط امروز خوشحال شدم که وسط این بلبشو درباره الی اکران شد .همین .
-
آرامش
جمعه 8 خردادماه سال 1388 19:49
به خودم می آیم و ناگهان می بینم ، چه خوب من را فراموش کردی و من چه خوب فراموشت کردم ، لعنتی ،اما هنوز با منی . دست از سرم بردار . از کوچه ها و خیابانهای ذهنم برو . برو آن قسمت مغز که دیگر به یادم نیاوری روزهایی که داشتمت. از جلوی مغازه ها عبور می کنم . کتاب فروشی های انقلاب ، با پول و بی پول . خوشبخت و گاهی هم...
-
ناگهان به خودم می آیم و می بینم ...
سهشنبه 5 خردادماه سال 1388 21:06
-
love theme for nana
یکشنبه 3 خردادماه سال 1388 20:57
نمی خواهد خراب کند . اصلا ً فکر آن نیست که چیزی را از بین ببرد اما ناخودآگاه ، قطره قطره که می چکد دیوار را سوراخ می کند و رودخانه باریکی هم که باشد سیل می شود و می زند همه چیز را زیر و رو می کند . می خواهد که زندگی پابرجا باشد . نمی تواند جلوی دوست داشتنش را بگیرد . چه کند ؟چگونه می تواند بگذرد ؟ باید بگذرد اما نمی...
-
دل کندن
پنجشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1388 21:41
پسرم ایستاده بود کنارم ، به من ، به زانوهایم تکیه داده بود ، قدش تا زانوهایم بود . نگاهش به رو به رو بود ، مثل من که روبه رو را نگاه می کردم ، نمی دانم چگونه دیدم که پا ندارد و به جای پاها دیدم ریشه دوانده توی خاک مثل بنفشه افریقایی . ترسیدم . چطور بغلش کنم که ریشه هایش از خاک جدا نشود و نمیرد ؟ چگونه با خودم ببرمش ؟...
-
دیوانگی
یکشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1388 19:07
- هر روز صبح جایی هست که من از آن عبور می کنم و آنجا لاله های وحشی بنفش باز می شوند ، دور و برم را نگاهی می اندازم که کسی نباشد ، دو سه تا می چینم و لای دفترم می گذارم . عصر که بر می گردم خبری از لاله های بنفش وحشی نیست . بسته شده اند تا فردا دوباره بهم سلام کنند . - بهتان نگفتم که چند بار دیدمتان .روح سرگردانتان را...
-
مرا ببخش
چهارشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1388 17:41
از دستم پرید . مثل الکلی که بی هوا و بی حواس می پرد . همان یک ذره که فکر می کردم برایش مهم هستم از دستم رفت.بهم گفت تو خنگ نیستی خیلی هم با هوشی . و من نمی دانم یکهو چم شد که حرفهای خودش را بهش زدم و انگار چیزی درونمان فرو ریخت . شاید فکر کرد مسخره می کنم و متلک می گویم . ناراحت شدم و او هم از دست من آنقدر عصبانی شد...