-
بی ریشه
شنبه 5 اردیبهشتماه سال 1388 19:05
همه یاد گرفته اند وقتی می خواهند با هم در مورد کلمه ای یا موضوعی حرف بزنند اول بگویند خوب تعریف شما از این کلمه چیست ؟ بعد هر کدام تعریف خودشان را می گویند که اگر تعریفشان شبیه به هم باشند می توانند بحثشان را ادامه دهند و گرنه دعوایشان می شود احتمالا ً . توی سر پر از فکر من کلمه هایی هستند بدون معنی . هزار تا کتاب...
-
شرق بنفشه
پنجشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1388 21:20
بویی که آنچنان شدید می پیچد توی سرم ، بوی بنفشه است و داستانی کوتاه از مندنی پور ، که کلماتش همچون همان بوی بنفشه مست کننده هستند. کتابها هم بو دارند . مثل کتاب بوی سنبل ، بوی کاج که دم عید خواندم و برای همان روزهای اول سال خوب بود . فصل بنفشه ها قشنگترین روزهاست و رنگهای زیبایشان من را سر ذوق می آورد . کاش می شد...
-
دستان خالی
چهارشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1388 12:58
یادم می رود . خیلی از کارها و چیزهایی که باید بنویسم و انجام دهم یادم می رود . یادم می رود که بگویم وقتی باران این همه بی هوا و بی حواس شروع به باریدن می کند من خیلی تنهایم اما خوب است که همین باران لحظه ای کوتاه از خوشبختی برایم می آورد که به یادتان بیفتم .دلم می خواهد حرفهایی بزنم که تا به حال به هیچ کس نگفته ام و...
-
چراغ قرمز
یکشنبه 30 فروردینماه سال 1388 11:26
تو پشتت به من بود . ایستاده بودی و باد چادرت را تکان می داد . صورتت را حدس می زدم وقتی با آن دوست جوانت حرف می زدی .با دیگران منتظر بودیم چراغ سبز شود . این چراغ لعنتی طولانی که تنها طولانی تر هم می گذرد . حتی مولود هم نبود که با پر حرفی هایم سرش را بخورم . نخواستم مزاحمت شوم . همان صبح توی دانشگاه هم خیلی حوصله...
-
آتش بدون دود
چهارشنبه 26 فروردینماه سال 1388 12:56
این رویاهای یک زن بیست و هشت ساله نیست . رویاهای دخترک هشت + بیست ساله ای است که هم هشت ساله بیست ساله و بیست و هشت ساله است . خواستم که تو هم باشی . من و تو . جایی دور .این بار روی زمین . ناکجاآبادی که مثل بهشت است گو خود بهشت است . من به تو رای می دهم و تو به خودت . تو خان می شوی و من زن خان . تو شبها کتاب می نویسی...
-
تولدت مبارک .
دوشنبه 24 فروردینماه سال 1388 17:33
مرغ مینای من دلم نمی خواهد هیچگاه از دستت بدهم .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 فروردینماه سال 1388 17:30
دیشب تا صبح پنجره ام را باز گذاشتم . دلم می خواست با صدای باران بخوابم و خوابیدم . همیشه فکر می کردم از دستتان بدهم و انگار از دستم چکیدید .از لحظه هایی که با هم بودیم استفاده کردم . هیچگاه حسرت آنها را ندارم . اما گاهی وقت ها به چیزهایی فقط فکر می کنیم و آنها حقیقت پیدا می کنند .
-
دیداری در فراسوی تن ها
چهارشنبه 19 فروردینماه سال 1388 12:46
حالا بعد از یک ماه آمدنت پنج ساعت کنار تو نشستن غمنیمت است . فقط بهت نگاه کنم . به صدایت گوش کنم و راه رفتنت را ببینم و لذت ببرم . عکسهایی که از سفرت گرفته بودی دیدیم و من عاشق سفره هایی شدم که آن سر دنیا چیدی . با سلیقه و ایرانی و غذاهایی که از توی عکس هم بویشان را می فهمیدم و می دانستم چقدر خوشمزه اند .جای تو خالی...
-
صدا کن مرا صدای تو خوب است
دوشنبه 17 فروردینماه سال 1388 16:09
تعبیر خوابها چیزی فراتر از فکرهای ما است . دیشب خواب دیدم که یک بچه مکزیکی دارم . یعنی بچه ام از مردی مکزیکی است . بدنیا آمد و من بهش شیر دادم و حتی می خواستم عوضش کنم و دنبال پنبه ریز برایش می گشتم . خنده دار نیست ؟انگار موهایم را رنگ کرده بودم .شرابی یا رنگ موهای لعبت . یادم نیست . دیشب دلم می خواست تو کتاب بار دیگر...
-
زروان
شنبه 15 فروردینماه سال 1388 16:51
به اختلاف زمان فکر می کردم . وقتی من اینجا نشسته ام پشت کامپیوتر توی دانشگاه آنجایی که تو هستی داری درس می خوانی دو ساعت و نیم با اینجا فاصله دارد . یا برادرم که رفته سفر با ما یک ساعت و نیم زمانش متفاوت است .یا وقتی با تو چت می کردم گفتی ساعت بیست دقیقه مانده به دوازده ظهر است و من ساعت روی میزم نه و نیم شب را نشان...
-
بهانه برای زیستن
چهارشنبه 12 فروردینماه سال 1388 19:59
گاهی آنقدر دل آدمها می گیرد که هیچ حرفشان نمی آید . مثل این روزهای من . دیگر آنقدر پرم که نمی توانم چیزی بگویم . و آنقدر از همه چیز توی ذهنم ریخته شده که مغزم بطوری عجیب دوست دارد بنویسد اما چیزی سنگینتر جلویش می ایستد . از کاغذ فراریم . و اگر وبلاگ هم نبود معلوم نبود چه می شد . نوشتن راهی است برای فریاد زدن . فریاد...
-
افسردگی روزهای بی پایان نوروز
جمعه 7 فروردینماه سال 1388 20:55
با انگشت خانه های کوچک وسط شالیزها را نشان دادم و گفتم اگر اینجا اینترنت و سینما داشت من همین جا می ماندم . و حواسم نبود با ایرانسل می شود به وبلاگم سربزنم و زدم . تکنولوژی خیلی زیاد پیشرفت کرده . امسال می تواند برایم سرنوشت ساز باشد . می توانم نفس آخر را بکشم و بمیرم یا به این زندگی سگی پایان دهم . می دانی سخت است که...
-
بیا بدون ترس
شنبه 24 اسفندماه سال 1387 12:20
همیشه از آمدنش هراس داشته ام . حالا به خود می گویم بگذار بیاید برود . مثل سال پیش سخت نگیر . اشکهایت را برای خودت نگه دار و با کسی آن را شریک نشو . همه جای خانه دارد تکانده می شود جز اتاق من . پر شده از کاشی های خورد شده و چسب و کاغذ رنگی و گلدان . مامان چند وقت یکبار می گوید بیایم کشوها و کمد و کتابخانه ات را تمیز...
-
خاطره
سهشنبه 20 اسفندماه سال 1387 16:01
بهار دیگری آمده است آری اما برای آن زمستانها که گذشت نامی نیست نامی نیست .
-
درباره الی...
سهشنبه 13 اسفندماه سال 1387 10:50
اتفاقات ساده ای می افتد و من را یاد مسافرتهای بچگیمان می اندازد . من انگار خودم هم هستم یا نه من خیلی شبیه سپیده ام . اصلا ً خودش هستم . مولود هم موافق است . تو چی ؟ تو ساکت کنارم فیلم می بینی .ویلا و دریای خزر . یاد روزهایی می افتم که حمید غرق شد و همه آنها را برایم زنده کرد . آنقدر همه خوب بازی کردند که فیلم نبود ....
-
چه راحت من را نادیده میگیری
یکشنبه 11 اسفندماه سال 1387 10:19
ما هیچ چیزمان به آدمهای معمولی نرفته ، درس خواندنمان ، کار کردنمان ، عاشق شدنمان و حتی زندگی کردنمان ، هوا که این طوری آفتابی باشد و گاهی ابری و باران ببارد ، احوال من است . همیشه حسرت دیدنت را دارم و همه آدمها شکل تو می شوند وقتی خیلی دلم تنگ باشد و می گذرند . صدایت از آن طرف دنیا می آید ، شاد و سرحال و من این طرف...
-
burn it after reading
دوشنبه 5 اسفندماه سال 1387 16:25
از آن سر دنیا تمام شادیت را می ریزی توی صدایت و من دلتنگ دلتنگ از نبودن تو . و فکر می کردم وای اگر تو نباشی من خیلی از حرفهای را با خود به گورم ببرم و خواهم برد . دلتنگیم کمتر می شود وقتی تو حرفهایم را می شنوی . وقتی تو می گویی کاش اینجا بودی . و فکر شبهایم مرگ و روزهای با امیدی واهی شروع می شود به هیچ .
-
هشتمین سفر سندباد کی آغاز می شود ؟
شنبه 3 اسفندماه سال 1387 16:14
بازی کی تمام خواهد شد ؟ بگو کات و این کابوس لعنتی را تمام کن .
-
اکنون چه می کند ؟ کجاست ؟ کسی که فراموشش کرده ام .
چهارشنبه 30 بهمنماه سال 1387 16:10
این چند وقت فقط به مرگ فکر می کردم . نمی دانم . آیا کسی که می میرد می فهمد که مرده و دیگر تمام شده و کابوسش پایان یافته و اطرافیانش را رها کرده و رفته ؟ خواب می دیدم فرار می کردیم . با هم . به جایی که نمی دانم کجاست ؟ دلم خیلی تنگ است . خیلی . دلم فریاد می خواهد از پس این همه آرامش .
-
تلخ
یکشنبه 27 بهمنماه سال 1387 11:23
اجازه می دهید گاهی دلم برای شما تنگ شود ؟هیچ کس نفهمید که چقدر دوست داشتن شما سخت است . هیچ کس هم نخواهد فهمید . حتی بعد از مرگ من نیز .
-
شاید وقتی دیگر که گول نخورم
چهارشنبه 23 بهمنماه سال 1387 12:10
از اینکه از بهرام بیضایی رو دست بخورم خوشم می آید . اینبار هم وقتی همه خوابیم را که می دیدم حواسم بود که فریب نخورم اما یادم رفت .
-
بازی
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1387 13:13
گاهی آن چنان در بین زمان گیر می کنی که نمی دانی از کدام زمانی ."بازی بین زمانها "ی خوبی دارد ، پستچی سه بار در نمی زند ، شاید زندگی همین کابوسهای روزانه باشد که در آن گیر کرده ای .همین خوابها ی شبانه و حرفهایی که انگار هزار سال پیش گفته شده و تو همه را قبلا ً شنیده ای . زندگی شاید تماسهای ناموفق من روی تلفن...
-
ناگفته
شنبه 19 بهمنماه سال 1387 17:00
نگاه لیلا حاتمی در هر شب تنهایی را دوست دارم . مثل خودم است . وقتهایی که به زیارت می روم . بهت زده . گیج و گمشده . یا اینکه دنبال چیزی می گردم . زن می توانست خیلی راحت بگذارد و برود و بگوید که تو دست نداری و نمی توانی من را در آغوش بگیری . اما هر روز می بینمشان توی ناهار خوری که زن غذا در دهان مرد می گذارد . شاید یک...
-
طوری عجیب
سهشنبه 15 بهمنماه سال 1387 13:01
انگار هزار سال گذشته ، از آن روز که روی نیمکت پارکی نشسته بود و بی خودی از توی کیفش شکلات در آورد و خورد. اما نمی دانست دلش می خواهد روسری اش را بردارد و بگذارد باد لابه لای موهایش برود .
-
برای روزی که می آیی...
شنبه 12 بهمنماه سال 1387 22:15
-
وقتی نیستی
شنبه 12 بهمنماه سال 1387 18:30
چیزهایی در درونم فرو می ریزد ، چیزهایی که انگار توقعش را ندارم ،دیگر نمی خواهم غرغرو و غیر قابل تحمل باشم ، تلفن را خودش بر می دارد و صدایش با تأخیر می آید .پر از شادی است و می گوید کاش بودی ، دلم می خواست بودی و تنها تو هستی که این لحظات حرفهایم را می فهمی ، این بار می گذارم نازی حرف بزند و من بیشتر سکوت می کنم ، می...
-
درد مشترک
چهارشنبه 9 بهمنماه سال 1387 12:47
از این هشت بهمن ماه ها بسیار خواهد گذشت ، نمی دانم روزی است که باید همیشه در ذهنم بماند ، شاید سی سال بعد بگویم چه مسخره یا نه مثل حالا ذوق داشته باشم که برای سه سالگیم نوشتم ، یکبار نامه هایم را گم کردم ، یکبار با دختر دایی گم نشده ام بودم و سالها بعد را که می داند چه خواهد شد ، دارم کادوی تولد دختر خاله ام را چسب می...
-
وسوسه روزهای بدون برف
یکشنبه 6 بهمنماه سال 1387 16:30
وقتی مریم می آید ، مریم کاظمی ، به آینده فکر نمی کنم ، آینده دود می شود می رود هوا و می خندیم ، بی خودی ، با کتابی که روی میز افتاده فال می گیرد ، برایش شعر می خواند و مثل اینکه با حافظ دارد فال می گیرد و منم که سرگرم انجام دادن پروژه اش هستم ، فقط می خندم ،وقتی می گویی بهتر بود به دانشگاه تهران دعوتش می کردند ، می...
-
چشمها
جمعه 4 بهمنماه سال 1387 17:59
-دلم برای چشمهایت تنگ شده ، می نویسدمن همانم که عاشق چشمهایت شده ، می پرسد مگر به جز من کس دیگری هم عاشق چشمهایت شده ؟ نمی دانم باید چه بگویم ، آیا شما عاشق چشمهایم شده اید یا اصلا ً شما تا به حال عاشق شده اید ؟ می ترسم . می ترسم با این حرفها همین دوستی ساده ام با شما را دوباره از دست بدهم ،
-
ماتئی ویسنییک به دانشگاه سوره می آید.
یکشنبه 29 دیماه سال 1387 16:34
نشست صمیمی با خالق اثر داستان خرس های پاندا درباره جامعه ، ادبیات ، تئاتر روز پنجشنبه ۳/۱۱/ ۸۷ ساعت 2:30بعدازظهر همراه با اجرای همین نمایشنامه توسط دانشجویان سوره در سالن اکبر رادی.