-
تاریخ
شنبه 13 مهرماه سال 1387 10:14
سال ۱۲۴۱ شمسی تکیه دولت به دستور ناصر الدین شاه ساخته شد . در سال ۱۳۲۵ این اثر کم نظیر و پر ارزش را برای ساختن شعبه بانک ملی بازار ، ویران کردند .معلوم نیست تا چند دهه بعد برج میلاد که نماد آبادانی ایران است برای ساخت ساختمانی دیگر خراب خواهد شد ؟
-
زن گفت
سهشنبه 9 مهرماه سال 1387 09:39
بچه بدنیا می آوریم ، تحویل اجتماع می دهیم ، باز هم به ما اعتماد ندارند ...
-
گفت
دوشنبه 8 مهرماه سال 1387 15:56
عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من ...
-
میخواهم با کسی بروم که دوستش دارم
چهارشنبه 3 مهرماه سال 1387 12:56
نه ، هیچگاه بدم نیامده ، از رنگ و رنگ آمیزی و مانتو های رنگی و روسری و عاشق دامنهای رنگی رنگیم که هیچگاه نپوشیده ام اما ... بوی اریکه ایرانیان می داد ، شاید هم بوی میلاد نور ،بوی ذرت مکزیکی که پر از قارچ و فلفل باشد یا بوی عطر ِسال ، بوی کفشهای پاشنه بلند و موهای رنگی رنگی ، بنفش ، صورتی و کاهی ، موهای لخت و رها شده...
-
با یادت ای بهشت من ...
یکشنبه 31 شهریورماه سال 1387 15:29
- چقدر تغییر کردید ! _این را تو باید بگویی. - داشتم عکسهای کلاس را می دیدم ،چقدر قیافه شما تغییر کرده از هشتاد و چهار تا یک ماه پیش ، شاد بودید ، بچه ها هم خوشحال بودند ، دلم خواست . _ من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم - باورتان نمی شود ، آن موقع بیشتر از همیشه و حالا در زمان حال زندگی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 شهریورماه سال 1387 11:15
در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و خدا خود کلمه بود . قصد کردم کتاب از دولت عشق کاترین پاندر را بخرم و صفحه اولش جمله قبلی را بنویسم و به عیادت پونه بروم که توی بیمارستان بستری شده .پونه می شود زن پسرخاله ام که پسر یک ساله دارند. این روزها که خودش هم تازه بهبود یافته توی خانه مادر بزرگش راه می رود و می گوید مامان...
-
خرده حساب
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1387 16:52
یک بغضی هولکی پیچید توی گلویم ، دیشب گفتم خیلی وقته گریه نکردم و صدای خنده هایم را بلندتر کردم ، واقعی تر . یک عکسی هست از روز اولی که رفتم مدرسه ، مانتو و مقنعه طوسی تنم هست و یک کیف قهوه ای چرمی مربع شکل کوچیک هم دستم گرفتم . وقتی بابا کیف را برای کلاس اولم خرید، قایمش کردم زیر تخت مامان و بابا و هر روز یواشکی نگاهش...
-
اول دبستان
شنبه 23 شهریورماه سال 1387 14:13
پیک شادیم وسط هال ولو بود ، مداد رنگی بیست و چهار رنگم را نیم دایره چیده بودم کنارش.هنوز تمامش نکرده بودم . بابا اصرار کرد که برویم مسافرت .فکر کنم جنوب . شال و کلاه کردیم و راه افتادیم . آن موقع بابا یک رنوی سفید داشت . پیک شادی ام را برنداشتم .مامان گفت بر می گردیم ، بعد انجامش میدهی . وقتی بر گشتیم دیگر پیک شادیم...
-
تو فکر یک سقفم
پنجشنبه 21 شهریورماه سال 1387 11:47
یک خانه شیشه ای،با سقف شیشه ای ، در و دیوارهای شیشه ای که هر روز راحت بتوانم طلوع و غروب خورشید را ببینم . اگر مثل خانه توی فیلم house lake باشد هم زیبا تر خواهد بود .روی پایه های بلند که زیرش دریاچه و دور و برش پر از گیاههای بلند آبزی باشد.به اتاقهایش هنوز فکر نکردم که چند تا باشد و چطور باشد و حتی آشپزخانه اش که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 شهریورماه سال 1387 11:16
دلم عجیب هوس نان خامه ای های کوچولو را کرده بود که تند تند بخورم ، دیِگو از ته دل یا نمی دانم هر چه، خواست که برایم بفرستد اما باید می رفتم مهمانی و نشد و آرزو کردم که خواب نان خامه ای ببینم .پتویم را وارونه کردم و طرف ِ نرمش را کشیدم روی تنم تا شاید زودتر خوابم ببرد و خواب نان خامه ای ببینم . چقدر قیافه ات عوض شده...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 شهریورماه سال 1387 12:46
به من می گویید : چند سال ؟ و من می گویم سه سال و سکوت می کنید . انگار باورتان نمی شود و طوری با تعجب تکرار می کنید و در فکر فرو می روید و من همان بچه ای هستم که با شیطنت تمام به بهانه های مختلف ازتان سوال می کردم و سعی می کردم فکرهایم را پنهان کنم اما همیشه فکرم را درست می خواندید و دستم را رو می کردید . یکی از روزها...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 شهریورماه سال 1387 11:10
صبحها به عشق یک چیز از خواب بیدار می شوم ، شاید اگر بگویم خنده تان بگیرد . همیشه وقتی از آن اتوبوس لکنته که می رساندم سر شهرک پیاده می شوم ، خودم را می رسانم به سرعتگیری که خط عابر پیاده هم دارد ، از بلوار عبور می کنم و می روم آن طرف خیابان . می رسم به شمشادهای بلندی که روی سرم طاق زده اند و آنقدر خنکند که دلم می می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 شهریورماه سال 1387 14:30
زن داشت رانندگی می کرد ، و نگاهش رو به جلو بود اما دستهایش را تکان می داد ، بالا و پائین ، و گاهی هم انگشهایش را به شکلهای مختلف در می آورد . چادر و مقنعه مشکی به سر داشت و مرد بغل دستش نشسته بود . هر دو جوان بودند . مرد حتی ریش هم نداشت . و زن از آنهایی بود که قبل ازدواج دست به صورتشان نبرده اند . معلوم بود که زن و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 شهریورماه سال 1387 11:55
زن دلش هری ریخت پائین . مرد دستهایش را گذاشته بود روی دستهای یخ زده زن . پرسید چت شده ؟ چرا دستهایت یخ کرده ؟ صدایی از ته گلوی زن شنیده شد : نمی دونم .هیجان داری ؟ و زن نمی دانست که این هیجان است یا دلشوره ؟ و هیچ نگفت . مثل دختر بچه های کوچک روی پاهای مرد نشسته بود و مرد از پشت آغوشش را تنگتر می کرد . زن می خواست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 شهریورماه سال 1387 11:54
زن دلش هری ریخت پائین . مرد دستهایش را گذاشته بود روی دستهای یخ زده زن . پرسید چت شده ؟ چرا دستهایت یخ کرده ؟ صدایی از ته گلوی زن شنیده شد : نمی دونم .هیجان داری ؟ و زن نمی دانست که این هیجان است یا دلشوره ؟ و هیچ نگفت . مثل دختر بچه های کوچک روی پاهای مرد نشسته بود و مرد از پشت آغوشش را تنگتر می کرد . زن می خواست...
-
موومان دوم
یکشنبه 3 شهریورماه سال 1387 12:56
قبل ها قصه آن زن را کجا خوانده بود ؟ هر بار به مغزش فشار می آورد یادش نمی آمد . اما اینبار چیزی یادش آمد ، مچ دست زن ، چون یکبار با خنده به زن گفته بود نیگاه کن . مچ دستت اندازه یک بند انگشت شست منه . و بی اختیار به انگشتهایش نگاه کرد . آنقدر پیر و فرتوت شده بود که گاهی داستان زندگیش را با تمام داستانهایی که خوانده...
-
موومان اول *
چهارشنبه 30 مردادماه سال 1387 15:53
هنوز مست شب گذشته ام ، عجب شرابی هستی ! * با اجازه استاد .
-
خسوف
یکشنبه 27 مردادماه سال 1387 15:00
نشسته بودم لب بلندترین بلندی ماه و داشتم فکر می کردم چقدر آمدن به ماه آسان است و احتیاج نیست که زبان دومی بلد باشی، تافل یا هر مدرک دیگری داشته باشی ، خیلی راحت رفتم سفارتخانه و ویزای سفر به ماه را گرفتم ، بهانه نیاوردند که شاید برنگردی یا سِنَت کم است یا اینکه ما به مجردها ویزا نمی دهیم .رفتم و همان آرزوی قدیمی با من...
-
دوستت دارم همچون نان و نمک
چهارشنبه 23 مردادماه سال 1387 19:51
وقتی به این لحظه می رسم ، به این لحظه که فقط مخصوص خودم است ، من نیستم ، و موسیقی morricone به جنون می کشاندم ، به جنون نوشتن ، به عریانی و فراموش کنم آن سوم شخص لعنتی که خودم را پشت آن پنهان کرده بودم ، همیشه دلم می خواهد یک روز به جای اینکه روی این حروف فشار بدهم ، روی کلاویه های یک پیانو بنوازم ، می شود یک موسیقی...
-
برای هاله
یکشنبه 20 مردادماه سال 1387 22:43
وقتی دور بودی ، نمی دانستم این همه عاشقت هستم ، نمی دانستم ، نمی دانستم که چقدر صدایت را دوست دارم ، حالا که نزدیکی نگاهت ، صدایت ، خنده هایت تا همیشه با من است . تا ابد.
-
صعود
سهشنبه 15 مردادماه سال 1387 20:00
-
روزگار خوشی
سهشنبه 8 مردادماه سال 1387 20:21
-
تلاشی سخت برای زندگی
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1387 14:02
-
بوی مرگ
جمعه 28 تیرماه سال 1387 21:09
-
قدرت
پنجشنبه 27 تیرماه سال 1387 12:54
زن پشتش را به مرد کرد و خوابید . مرد با دست محکم صورت زن را به طرف خودش کرد و گفت : بعد از ده روز می گویی نه ؟ و زن گفت حوصله اش را ندارم . چراغ خواب کوچکی روشن بود . مرد عصبانی شد و سیلی محکمی به صورت زن زد . زن خودش را جمع کرد و ناخود آگاه دستش را بسمت صورتش برد . مرد زن را رها نکرد و همین طور او را زیر مشت و لگد...
-
شاه عباسی
دوشنبه 24 تیرماه سال 1387 21:00
دخترک که همان دختر ِِ کوچک می شود ، که هر کس می دیدش فکر نمی کرد بالای بیست و پنج سالش باشد و همه زیر ِ آن را تخمین می زدند بعضی عصرها یا غروبها چادری با گلهایی بزرگ شبیه بنفشه های دم ِ عید یا گلهای گلابگیری قمصر ِ کاشان به سر می کرد ،و می آمد می نشست رویِ مبلهایِ استیل ِ نارنجی و چشمهایش را می دوخت به بندهای ِ اسلیمی...
-
انتظاری سخت برای روییدن
شنبه 22 تیرماه سال 1387 14:23
-
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
جمعه 14 تیرماه سال 1387 11:07
-
هیس
یکشنبه 9 تیرماه سال 1387 19:39
مرد پیچیده بود به زندگیش ، مثل دستبندی تنگ که دور مچ دست لاغرش بسته باشد و قفلش خراب باشد و به این زودی ها از دستش رها نمی شود ،نه اینکه بد باشد ، دستبند مچ دست استخوانیش را زینت داده بود ، اما گاهی بعضی از مهره هایش آزارش می داد یا به لباسش گیر می کرد ، مرد پیچیده بود به زندگیش ، مثل درخت پیچکی سبز که رونده باشد و به...
-
آگاهی
چهارشنبه 5 تیرماه سال 1387 20:01
زنی که رنگ صورتش مثل گچ دیوار شده ، مدتها در کما روی تخت بیمارستان افتاده ، فردا می میرد .زمانی زیبا ، خوش هیکل و قد بلند بوده، اما حالا گوشت صورتش شل و ول شده، بدنش کوچک ، بیماری بر او غلبه کرده ، زنی که فردا مرگ او را با خود می برد ،در برابر پرده های کشیده اتاقش در بیمارستان روی تخت دراز کشیده آیا می داند فردا می...