-
آی عشق چهره آبیت پیدا نیست،
سهشنبه 4 تیرماه سال 1387 21:25
رو به روی پنجره ای بلند نشسته اند ، پیرزنی کوچک و دختر بچه ای کوچکتر ، دخترک از توی ظرف دانه دانه انار بر می دارد و در دهان پیرزن می گذارد . برگ های زرد و قرمز گاهی با وزش ملایم باد ، بر روی لبه پنجره می نشینند . پیرزن ، انگار که قرمزی دانه های انار یا برگهای درخت کهنسال حیاط ، چیزی را به خاطرش می آورد ، گاهی لبخند می...
-
چیزی شبیه زندگی
یکشنبه 2 تیرماه سال 1387 11:39
هنوز با جمله ای زندگی می کند که چند وقت پیش برایش فرستاد ، کار ، عبادت ، عشق ، محبت و ... را برای پاداش انجام دادن یأس می آورد . هر چه می کنی بی منظور انجام بده مثل باران و آفتاب تا از ناسپاسی دیگران افسرده نشوی ! آن وقت تا همیشه بارید و تابید .
-
ای کاش عشق را زبان سخنی بود .
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1387 00:00
فکر می کند آنقدر از زن و مرد های مختلف نوشته که خودش را فراموش کرده و دیگر ضمیر من را نمی شناسد .دلش می خواهد یک شخصیت تازه به آنها اضافه کند .شاید به زودی و اما خودش که چند شب است درست نخوابیده ، امروز سر جلسه امتحان راهش ندادند چون درس امروز را در انتخاب واحد برنداشته و جالب است که فقط بهت می کند . بهتی عجیب و باور...
-
بی سبب
شنبه 25 خردادماه سال 1387 15:51
مرد محکم در آغوشش کشید و اشکهایش را پاک کرد ، پرسید چه خوابی دیدی؟ بدن زن هنوز می لرزید ، مرد سکوت کرد ، گذاشت تا زن آرام بگیرد و بعد خوابی را که دیده تعریف کند ، " توی یک ساختمان بلند بودم ، شبیه آپارتمان بچه گی هایم اما خیلی بلندتر ،دور تا دور پنجره بود ، تمام شهر را می دیدم ، هواپیماهای غول پیکر عبور می کردند و شهر...
-
آب و آتش
پنجشنبه 23 خردادماه سال 1387 16:50
زن وقتی با مرد ازدواج کرد نامش را تغییر داد ، به خاطر اینکه اسمش به نام همسرش بخورد ، مثل اینکه بخواهند شعری بسرایند و سعی می کنند کلمات هم قافیه و هم وزن را به زور کنار هم بچپانند ، شاید اینکار هم شبیه همان باشد ،زن وقتی با مرد ازدواج کرد اخلاقش را عوض کرد ، در خانه پدریش کسی جرأت نداشت به او بگوید بالای چشمت ابروست...
-
سالگرد
دوشنبه 20 خردادماه سال 1387 20:39
روز جهانی صنایع دستی
-
ناشتا
شنبه 18 خردادماه سال 1387 14:10
زن تازه از خواب بیدار شده بود ، آرام از روی تخت بلند شد تا مرد بیدار نشود ، صدای پرنده ها بیدارش کرده بود و برایش چه لذت بخش بود ، بی صدا پرده پنجره ای را کشید که سمت مرد نبود ، نور پاشید توی صورت زن و ابری ِ آسمان چشمش را زد ،شالیزارها رو به رویش و پشت آنها کوههای سبز مه گرفته ،مرد لا به لای ملافه های سفید مثل بچه ها...
-
۴۴۴
پنجشنبه 9 خردادماه سال 1387 21:41
زن ، دست را ستون چانه کرده بود و از پنجره رستوران داشت ، خیابانی را تماشا می کرد که بیشتر اوقات از آن گذشته بود . دلش برف می خواست ، برفی از سالهایی دور ، برفی که تا زانوهاش فرو برود ، دلش آنروز زمستانی را می خواست که توی برف در آغوش گرمی فرو رفته بود ، در سکوتی زمستانی ، در انبوه درختان بلند کاج سبز ، در میان تپه ای...
-
تنها صداست۲
سهشنبه 7 خردادماه سال 1387 20:57
مرد دارد راه می رود و به صدای مورد علاقه اش که از آن طرف خط با هیجان سلام می کند گوش می دهد ، خسته از کار است اما باز هم گوش می دهد و حالا نوبت اوست که حرف بزند ، همیشه مثل امروز باش ، - یعنی چه طوری؟ امروز انگار یکی داره قلقلکت می ده ،( دل زن هُری می ریزد ) چیزی شده ؟ اتفاق خوبی افتاده ؟ - نه ، مثل همیشه است ، اما...
-
تنها صداست
دوشنبه 6 خردادماه سال 1387 21:12
زن ، تلفن را می چسباند به لبهایش ، فکر می کند اینگونه شاید صدایش نزدیکتر است به گوش ِ او ، مسافت طولانی است اما چه راحت و نزدیک شماره گرفته می شود ، فکر می کند که این تکنولوژی چه گاهی بدرد بخور است ، بعد از چند ثانیه صدای مودبانه اش را می شنود ، زندگی در رگهای خشکیده اش جاری می شود ، مثل بارانی که بر کویری خشک می بارد...
-
نفس بریده
شنبه 4 خردادماه سال 1387 21:22
مگر بت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره ، صندلی را کشید وسط زیر زمین ِ تاریک ِنمور. حالا یادگاره من بعد سفر کردن تو طنابه داره، یک بار دیگر طناب را امتحان کرد. دیگه جون نداره دستام آخره قصه رسیده ، با پا محکم زد ، به صندلی ، طناب دور گردنش پیچید و سفت شد ،خِر خِر کرد، عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده ، رو...
-
بی دلیل
پنجشنبه 2 خردادماه سال 1387 00:44
نمیدانست چرا .نمی دانست چرا هر وقت از تاکسی پیاده می شود ، از روی پل عابر عبور می کند و به آن طرف خیابان می رسد و قدمهایش را بلند و کوتاه ، جوری بازیگوشانه و بی حواس بر می دارد و احساس عجیبی از خاطرات گذشته را دارد ، باید او را ببیند که از برابرش می گذرد . مردی با قد متوسط ، عینکی به چشم دارد شبیه مهندسها،با کیف دستی...
-
روزی شبیه امروز
چهارشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1387 23:14
مردی که آماده بود به روی صحنه برود ، از لای درز پرده نمایش تماشاگران را دید که منتظر شروع نمایش بودند . ردیف صندلیها را کاوید اما قیافه آشنایی نیافت . جای زیادی برای نشستن نبود . زن رسیده بود سر ِکوچه سالنِ اجرا . از اینجا را باید پیاده می رفت . چند لحظه ای بیشتر وقت نداشت . شروع کرد به دویدن مثل بچگی هاش. دستیار...
-
توت
دوشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1387 20:49
پشتش را کرد و به پهلو دراز کشید . دستهای زنش را پس زد . چشمهایش را بست . و دلش خواست گرم شود . از آغوشی مانند چند روز پیش در جایی دیگر . دلش بوی شکلات خواست که همراه با عطر آن تن بود .می توانست تصور کند و با لذت آن گرما بخوابد . پشت سرش چشم نداشت، گوش نداشت ، دستهایش حس نداشت . که بشنود . ببیند . و تَر شود از اشکهای...
-
بعد از مسواک
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1387 22:43
یک لیوان دوغ سرکشیده بود تا راحتتر بخوابد اما دریغ که خواب پر زده بود و نشسته بود روی لبه پنجره و باد هم ول کُن نبود . درختها را به بازی گرفته بود و سایه ها روی دیوار اتاق می رقصیدند .دو سه خطی از صفحه نود و پنج کتاب ِ تهوع سارتر را خواند اما خواب فرار کرده بود و همچنان که کلمه ها جلوی چشمش بودند فکر می کرد آیا همه...
-
دیر رسید مثل همیشه
پنجشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1387 13:36
ـ چرا چراغها رو خاموش کردی؟ - تو رفتی اینجا روشن بود . سهمش از آن دوستی فقط عطری بود که با بوی سیگار قاطی می شد . فرصتی نبود .حتی هیچ نوری باقی نمانده بود برای دیده شدن و لمس کردن . آسمان تمام نورها را فروخته بود به تاریکی شب و حلقه باریک ماه از باقی مانده اشعه خورشید پله ساخته بود و بالا آمده بود .پنجره باز بود و نمی...
-
دارمت
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1387 22:40
در زمینی قدم می گذاشت که بهشت بود مثل اردی بهشت که بهشت ِ کوچک ِزمین بود و او شده بود حوای بی هوا و حواس این بهشت ِ اردی بهشتی ، و دلش دیوانه و مست بود ، نفس ِهر روز صبحش یاسهای روی دیوارهای کوتاه بود و دلش به بنفشه ها خوش ، و انگار چند ده سانتی متری از زمین جدا و قدمهایش را روی آب برمی داشت ، و چشمهاش را که می بست...
-
پیش از آن که بروم ۳
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1387 19:44
- آیا رابطه عاشقانه ای داری؟ صدایش توی سر دختر زنگ زد و ضرباتش را محکمتر بر سر دختر کوبید . دختر دیگر اشکهایش بند آمده بود . موهایش توی صورتش پخش بود .چشمهایش پیدا نبود . هیچ نمی گفت و ضربه ها یکی یکی روی سرش فرود می آمد . هیچ نگفت . ناله هم نکرد . مچاله شده بود و به پاهای بی رنگش نگاه می کرد . و به جمله های بعدی گوش...
-
مستی
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1387 23:08
در صف تاکسی ایستاده بود و دلش آشوب . آشوب ِ یک پک سیگار یا یک جرعه عرق که این تردید لعنتی را یکسره کند . با هم وارد آپارتمان شدند . برای لحظه ای مکث و باز هم حرفهای معمولی . چه خبر ؟ چطوری ؟ چیکار می کنی ؟ و با جوابهای کوتاه جواب داده می شد . خوبم . هی . خوبه . کار خاصی نمی کنم .مرد چیزهایی که خریده بود گذاشت روی...
-
ته مانده
جمعه 6 اردیبهشتماه سال 1387 21:03
بر بالای دار ایستاده است مرد محکوم ، شاید نفسهای آخر را می کشد ، خانواده اش در جایی دیگر می گرید ، و اولیای دم ناظر بر مرگ او . خیره شده بودم به عقربه های ثانیه شمار . نور قرمز ساعت را روشن کرده بود ، گاهی دستهایم را می بردم سمت کاغذ و آن را توی تشت ظهور می تکاندم ، شاید که زودتر خطوط تصویر بر روی آن نقش ببندد. یک...
-
ویرانه
یکشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1387 21:30
بین هوا و زمین مانده ام ، از همان وقت که رفتم ، مسخره است ؟ نمی دانم ! حالا ون گوگ باز هم به نقاشی عاشقترم می کند . و دلشوره و دلتنگی رهایم نمی کند . آغوشت همچون دمی است بر تنی خسته ، خفته در گور .
-
revolution
جمعه 30 فروردینماه سال 1387 12:27
دو شب پیش وقتی عطری آشنا با مون بلان قاطی شد سال تحویل من بود . دیروز اتاقم را تکاندم و سال جدیدم نیز آغاز شد.
-
دخترک اولیه
سهشنبه 20 فروردینماه سال 1387 21:57
سر کلاس درس دلم برای شما تنگ می شود ، باران که می بارد همه هوای خوبی در ریه هایشان دارند حتی استادِ درس طرح اشیا در تمدن اسلامی ، این خانم نازنین، دکتر بیانی ، با اینکه دیر می رسد اما باز هم بهترین حرفهایش را تند تند برایمان می گوید با اشتیاقی شبیه کودکانی که تازه الف را یاد گرفته اند ،می گوید بهار آمده و بوی باران ،...
-
Fin
جمعه 16 فروردینماه سال 1387 21:30
-
مثل باران بهاری زودگذر و مثل زمستان سخت
سهشنبه 13 فروردینماه سال 1387 16:11
اتاقت تاریک شده ، تو هم داری به باران نگاه می کنی که یکهو بی هوا شروع به باریدن کرد . گذشت . گذشت زمانهایی که بدون فکر بقول بوبن با ذهنی خالی لحظه ای گونه ام را به شیشه خیس بارانی بچسبانم و احساس کودکانه ام برگردد.از رعد و برق خوشم می آید ، تمام احساس آسمان در یک نعره بلند عاشقانه ، تعبیر خوبی است ؟ چند شبی است می...
-
می دانی اما
چهارشنبه 7 فروردینماه سال 1387 14:34
عدد بعد هفت چند است ؟
-
چرا ما به این روز افتادیم ؟
سهشنبه 6 فروردینماه سال 1387 10:31
دیشب وقتی ماه هِن ُهِن کنان رسید به سربالایی آسمان کتاب فریدون سه پسر داشت را بستم و رفتم که بخوابم ، زمان را گم کردم انگار که هنوز توی کلمات کتابم ،توی آدمهایش مانده بودم، توی ایرج و انسی و مجید، همیشه وقتی سمفونی مردگان یا سال بلوا را می خوانم همین طور می شوم ، خودم را می گذارم جای آیدا و آیدین ، جای سورمه ، یا جای...
-
که مهم نیست زیاد
دوشنبه 5 فروردینماه سال 1387 19:06
برای نوشتن چیزی لازم ندارم جز یک موزیک که هی باید تکرار شود تا نوشتنم تمام شود . جالب است اگر بگویم که دیروز در حضور خلوت انس نویسنده محبوبم خواندم که او همین عادت را برای نوشتن دارد البته نوشتن من هیچگاه با او قابل مقایسه نیست و نخواهد بود .حالا بر عکس شده ،باید، برای یک موزیک بنویسم .امروز باغچه زندان را بنفشه...
-
کاش می توانستم فرار کنم و هیچگاه باز نگردم .
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1387 21:08
زندانبانان من آدمهای خوبی هستند . خداوند هر چه می خواهند بهشان عطا کند . اجرشان با ائمه . به من اجازه داده اند که پای کامپیوتر بنشنیم و از خوبی هایشان بگویم . این روزها که در انفرادیم هم با من خوب تا می کنند انگار که من فرزندشان باشم . به من غذا می دهند . برایم گاهی لباس می خرند . بهم اجازه می دهند که در خانه کارهای...
-
مست و خراب
شنبه 3 فروردینماه سال 1387 18:32
به تو قول داده ام که برایت متنی بنویسم و روز اجرای برنامه ات بخوانم .دروغ است اگر بگویم وقت نکرده ام که حوصله هم نمی دانم داشتم یا نداشتم ، شاید از ترس آنکه چیز مزخرفی از آب درآید جرأت نکردم که کاغذ بردارم و بنویسم وقتی انگشتهایت روی شستی های پیانو بالا و پائین می رود چه معصوم می شوی و نگاهت مانند بچه های پنج ساله...