-
وعده دیدار
سهشنبه 27 آذرماه سال 1386 09:33
امروز مهتاب به دانشگاه ما می آید.ساعت ۲ تا ۴ . لینک ۱ ۲ ۳ ۴ پ ن : امروز بهترین روز عمرم بود .
-
بغض مهتاب( ۲)
یکشنبه 25 آذرماه سال 1386 20:15
چشمهایت را می شناسم ، دستهایت و حتی ضربان قلب مهربانت را خوب می شناسم ، تو همانی که از صفحه تلویزیون دیدم ، وقتی 6 آذر می نوشتم کاش می توانستم ببینمت و دستان عاشقت را در دستانم بگیرم ، هیچ فکر نمی کردم که این آرزو در 25 آذر به حقیقت بپیوندد که بتوانم ببوسمت ، در آغوشت بگیرم و دستانت را در دست بگیرم و با تو حرف بزنم ،...
-
شوم
پنجشنبه 22 آذرماه سال 1386 12:13
لعنت به پنجره های رفلکس ، که قاتل گنجشکهای بی حواس است!وقتی رسیدم بدنش هنوز گرم گرم بود اما مرده بود ،یک قرص سرماخوردگی چقدر بی جانم کرده بود و فقط اشکهایم بود که می ریخت ، لعنت به برجهای بلند که نمی گذارند یک عکس پس زمینه آسمان ِ درست و حسابی بگیرم ، لعنت به پرده که نور را از اتاقم دزدیده ، لعنت به سرمای بیجهت که...
-
مالیخولیا
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1386 17:03
پاهایم را روی هم می اندازم ،دارم چیزی می خوانم ، روی صندلی گرد چرمی ، مدل شده ام ، بچه ها دارند طراحی می کنند ، چشمهایم را می بندم ، می خواهم لحظه ای فکر نکنم ، نمی شود ، می خواهم غصه بخورم ، راحت لبهایم آویزان می شود و قیافه ام تغییر می کند که صدای بچه ها در می آید ،تکان نمی خورم ، نفس کشیدنم هم آرام است ، حرف نمی...
-
نمایشگاه گروهی سفال
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1386 15:56
دعوت میکنم از نمایشگاه سفال دوستانم در نگارخانه ابن سینا دیدن فرمائید. افتتاحیه: یکشنبه 18 آذر ساعت 16 تا 20 نمایشگاه تا تاریخ 22 آذر 86 دایر می باشد ساعات بازدید 10 الی 13 و 14 الی 18 شهرک غرب فاز یک خیابان ایران زمین شمالی فرهنگسرای ابن سینا پ ن : من حتما افتتاحیه می آیم مانا جان !
-
دایره
یکشنبه 11 آذرماه سال 1386 23:02
از من عبور می کنی ، عبور می کنی چه آسان ، خب ، ساده است ، مدتها گذشته و من را نمی شناسی ، از من عبور می کنی انگار که از کنار یک غریبه می گذری ، از کنار یک دختر ک ساده دست فروش عبور می کنی ، شاید خرید کنی یا نه ، دست خالی بگذری ، از کنار پیرزنی قوز کرده که سلانه سلانه پیاده رو را طی می کند ، عبور می کنی ، حتی متوجه نمی...
-
بغض مهتاب
سهشنبه 6 آذرماه سال 1386 21:23
مهتاب دخترکی که در ۵ سالگی زن شد، انگشتهایش می دوزند ، سوزن می زنند ، زیر و رو ، درخت زندگی را روی تکه های پارچه می دوزند ، و پینه را بر بند بند انگشتهایش نقش می زند ، تکه ای پارچه و نخ های رنگی ، انگشتهایش نقش درخت زندگی می زند ، برای تنهایی تک تک لحظه های خودش ، درخت زندگی پینه می بندد بر خطوط بندهای انگشتهایش ، تار...
-
۵- حیرت
دوشنبه 5 آذرماه سال 1386 21:50
یک زوج جوان دارند خانه خالی را می بینند ، می خواهند بخرند ، شاید هم اجاره کنند ، منظورم از خانه ، یک سر پناه ، آپارتمانی در طبقه اول از یک برج بلند که همیشه از کنارش رد می شوم ،امروز یکی از چراهایم را نصفه نیمه پاسخ می گیرم ، بعد از یک ماه یا بیشتر ، نمی دانم ، هنوز نمی دانم ، یک سفره پهن می شود ،در آن شراب ناب است و...
-
نیمه ابری
یکشنبه 4 آذرماه سال 1386 20:54
توی فکرم ، فردا کنفرانس دارم و همه مطالبم آماده است ، آیا خودخواهی است ؟ که کسی را بدبخت کنی و بدنیای کثیفی که هستی بیاوری که فقط گفته باشی یادگار عشقم است ؟ هنوز درگیرم با سوالی که مدتها در ذهنم است و جوابی نمی یابم ، یا در عذاب وجدان گیر می کنم ، باد سرد پائیزی و ماه قلنبه و زن همسایه که با سگش در حال پیاده روی است...
-
یک فنجان چای
جمعه 2 آذرماه سال 1386 21:16
بعد از مدتهای زیادی دوباره کتاب نصف شده اُشو را از توی کتابهایم بیرون کشیدم ، که یعنی امیدوار شده ام ؟ نمی دانم ، اما نامه هایش جوری آرامبخش است ،فکر کردم اگر هر شب که توی نت می چرخم و دارم دنبال تحقیقهای دانشگاهم می گردم - بنویسم- برایم بد نباشد ، همه چیز در درونم تلنبار نمی شود و یکهو مثل کوه دماوند - که تازگیها...
-
۸۲
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1386 23:06
خیلی وقت است نازی را ندیده ام ، امروز هم که بهش زنگ زدم توی کتابخانه داشت ترجمه چیزی را می خواند و نشد که با هم حرف بزنیم ، مثل هفته پیش ، می خواستم ببینمش ،مثل چندی قبل که توی پارک نشستیم ، برایم خاک بنفشه آفریقایی خریده بود تا چند تا قلمه بزنم ، امیدوارم که قلمه ها بگیرند ، گرفته باشند ، روی نیمکت نشستیم ، از علی...
-
انعکاس
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1386 22:20
از سر بالایی کوچه برگریزان که بالا می آمدم اول صبح بود و زمین خیس از گریه ابرهای دیشب ، مثل آدمهای امیدوار ششهایم را پر از هوای تازه کردم و شاید چقدر خوب که خورشید نبود و همه چیز انگار وارونه باشد . بابا گفت : لباس گرم بپوش ، سرما نخوری ، بیا صبحانه بخور ، چای آماده است ، وقتی باهام حرف می زد به چشمهایش نگاه نمی کردم...
-
کی تمام خواهد شد ؟
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1386 20:01
به هر بهانه ای از دیگران جدا می شوم که مثلاْ خبر مرگم تنها باشم و بتوانم کمی به خودم بد و بیراه بگویم تا کسی نباشد هی توی گوشم وز وز کند و بگوید پایان شب سیاه سپید است و تو می توانی و طاقت بیاور و بالاخره همه چیز درست می شود. از این اراجیف که همه شان را تا ته از حفظ ام . دلم می خواست بروم نمایشگاه عکسی توی گالری راه...
-
تسلیم
جمعه 18 آبانماه سال 1386 22:46
نمی توانم .نمی توانم حرف بزنم . نمی توانم با پدر و مادرم حرف بزنم . فیلم اتاق بی صدا را می بینم و اشک می ریزم . انگار که من دخترکم که نمی توانم حرف بزنم . خسته شدم . خسته شدم از این زندگی که نمی توانم در آن حرف بزنم . غصه می خورم و فیلم می بینم . دلم دریا می خواهد .دلم می خواهد از اینجا بروم . چقدر تنهایم .دلم نمی...
-
امید
شنبه 12 آبانماه سال 1386 17:13
طلوع. آفتابگردان رو به خورشید می کند؛ من عینک دودی می زنم .
-
اتودی برای زنده گی!!
دوشنبه 7 آبانماه سال 1386 20:21
آمدن دوشنبه سپیده دوشنبه می زند یعنی رفتن تا مرز جنون خود کشی ؛ رها نمی کتد و مجال فکر نمی دهد تا خود سپیده سه شنبه کابوس دیدن ؛ زنده گی بیداد می کند دوشنبه که می آید نباید بخندی ؛ حالا زیاد هم فرق نمی کند چون یک جعبه دستمال کاغذی تمام خواهد شد . گوینده رادیو صبح بخیر را فریاد می کند تصویر پریدن از پل عابر و له شدن...
-
free
دوشنبه 30 مهرماه سال 1386 22:04
سوت بزن ؛دستهایت را از زور سرما بکن توی جیبهات مثل گردنت که فرو می بری در یقه ات؛سیگارت را آتش بزن ؛ با کبریت بی خطر ؛ و بعد با صدای بلند بخوان من از آن روز که در بند توام آزادم ؛برای همین زندگی سگیت بخوان ؛دلم نمی خواهد دیگر زنده باشم ؛ چه اهمیتی دارد ؛ پدری از خودکشی دخترش ککش هم نمی گزد بلکه خوشحال است از تمام...
-
بیداری
دوشنبه 9 مهرماه سال 1386 00:42
دیوانه ام مپندار؛ در لحظاتی که هیچ صدایی نیست ؛ هیچ نوری نیست جز شعله قد کشیده شمع ؛ اگر لبخند می زنم در پس خاطره های نیم سوخته ؛ اگر با تک ستاره قاب پنجره اتاقم راز دل می گویم و یخ دستانم با گرمای صدای تو آب می شود ؛ دیوانه ام مپندار اگر روی کاغذ سفید ؛ برایت می نویسم ؛ با مداد سیاه ؛ هنوز دوستت دارم ؛ پ ن : شاید به...
-
جای من خالی است ؛
یکشنبه 1 مهرماه سال 1386 20:29
کاش تمام دغدغه ام کیف نوی اول مهرم بود ؛ که در اتوبوس جا ماند .
-
بازی
یکشنبه 25 شهریورماه سال 1386 10:24
مانا دعوتم کرده به بازی بهترین مطلب. همه مطالبم را خیلی دوست دارم . خود شیفته نیستم . خیلی هم خوب نمی نویسم اما دوستشان دارم . چون لحظات زندگیم هستند ؛چه تلخ چه شیرین . و این یکی را از همه بیشتر دوست می دارم . منم مریم ؛ بلانش ؛ هاله ؛ ملاحت و لوتوس را به این بازی دعوت می کنم .
-
عینک دودی
یکشنبه 18 شهریورماه سال 1386 17:52
امروز پوست سرم را کندند ؛ لعنت به تو جاسبی.به دانشگاه آزاد . دانشکده علوم تهران مرکز .چه خوب که تو نبودی اشک های احمقانه ام را ببینی .عینک زدم و تا سر فلسطین بغض کردم و گریه کردم . بالاخره تمام شد . این فوق دیپلم لعنتی جایزه این اشکها شد .
-
حالا که رسید به صد تا دستمال آبی بردار.
دوشنبه 12 شهریورماه سال 1386 17:48
می خواستم وقتی بازدید کننده ها به صد هزار تا برسد بنویسم اما ای میلی دریافت کردم که بسیار خوشحالم کرد و نتوانستم صبر کنم . تا صد هزار تا هم راهی نمانده .شاید کسانی که خواننده ها ی قدیمی بدون امضاء باشند بهار خاتون را یادشان باشد . ای میل زیر از بهار بدستم رسید.امیدوارم هر چه زودتر وبلاگش را منتقل کند. Salam Faezeh jan...
-
ب مثل
شنبه 3 شهریورماه سال 1386 18:31
برشت ُ باخ ُ بنفشه ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 مردادماه سال 1386 19:00
-
بنفشه آفریقایی
پنجشنبه 25 مردادماه سال 1386 12:15
گلهای یاس تمام شد بس نیست ؟ حالا نوبت توست که زجرم دهی ! غنچه های تو سر بالا آورده ، مرهمی است بر ذق ذق تنهاییم ، چه فایده ، درمان موقت برای فرو رفتن در قعر ِ زندگی ِسیاه. پ ن : تا حالا طبقه پانزدهم هتل شرایتون چای بعدازظهرت را سر کشیده ای؟
-
محکوم
سهشنبه 9 مردادماه سال 1386 18:45
یک دو سه گلدان یاس بس است؛ چهار پنج شش چقدر گلهایت را ؛ بوی مست کننده اش را برخم می کشی! هفت هشت نه این امیدواری بیهوده تو مرا می کشد؛ ده یازده دوازده سیزده ... هر عصر غنچه ها باز می شود چهارده پانزده شانزده هفده من یکی یکی گلها را می چینم هیجده نوزده بیست و لای کتاب مصلوب می کنم بیست و یک؛ بیست و دو کاش وقتی بیست و...
-
بغض می کنم و..
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1386 16:41
هزار و یک شب نو پ ن :شانه کمتر زن که ترسم تار زلفت بشکند؛ را بخوانید.
-
عصر تابستان
شنبه 30 تیرماه سال 1386 20:10
زن بدون فکر منقل را آورد ، ذغالها را همانطور که یاد گرفته بود تنوره چید ، تکه کاغذی را آتش زد و در میان ذغالها گذاشت و باد زد ، صدای مرد آمد که باز هم خوب نچیدی ؟ زن بی توجه باد می زد و مرد نگاه می کرد ، آتش نمی گرفت ، مرد باد بزن را گرفت و گفت اینطوری که آتیش نمی گیره و دوباره ذغالها را چید ، با فندکش روزنامه باطله...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 تیرماه سال 1386 20:00
در بیداری خودت را از من دریغ کردی ؛ پس به خوابم بیا !
-
I don t want to leave u
پنجشنبه 21 تیرماه سال 1386 20:44
۱ـ زن و مرد قوم و خویش بودند .در بهترین هتل شهر جشن گرفتند . زن با موهای لخت رها شده در لباس سفید می رقصید و مرد هیجان زده از مهمانها می خواست آنها را همراهی کنند . سه سال بعد زندگیشان از هم پاشید . مرد ، زن را دوست نداشت . مرد هوسباز و عیاش بود و زن صبور و خوددار ، اما دیگر تحمل هر دویشان تمام شده بود . زن برای همیشه...