-
نگاه
شنبه 15 دیماه سال 1386 16:05
دستهایی هرس شده با قیچی باغبانی پیر، برهنه پائیز، پوشیده از زمستان، تمنا، دعا ، رقص ، تنهایی ، ترس ،فقر ، شادی ... درختان بین دو بزرگراه.
-
فصل جدایی
جمعه 14 دیماه سال 1386 18:28
۱۴ مهر ، ۱۴ آبان ، ۱۴ آذر ، ۱۴ دی ... برف می بارد روی برگهای زرد پائیزی ، جوانه می زنند درختهای خشکیده زمستانی ، خدای زمان هم از اینهمه انتظار خسته شد ! تو دیگر باز نمی گردی .
-
تناقض
پنجشنبه 13 دیماه سال 1386 10:28
افکار مردها از مرگ ناشی می شود ولی زنها زندگی را با چنگ و دندان حفظ می کنند . بیژن جلالی
-
بی جواب
سهشنبه 11 دیماه سال 1386 19:51
آیا نوبت آن نرسیده که آن نگاه سنگین سرگردان و صبور راز خود را بازگو کند ؟ آیا زمان آن نیست که آزادی از قفس خویش رها شود؟ و تن بیارامد ؟
-
دیالوگ ۲
چهارشنبه 5 دیماه سال 1386 17:49
+ آقا پسر ، چنده ؟ ـ سه بسته شکلات، پونصد ، + بیا ، - مرسی و چشمان خیس من را فقط اتوبوس دید و غصه ام را خیابان فهمید ،
-
دیالوگ
دوشنبه 3 دیماه سال 1386 19:24
- اگه بگم دیگه بهش فکر نکنی، قول می دی دیگه فکرشو نکنی؟ + قول می دم. - پس دیگه بهش فکر نکن .
-
وعده دیدار
سهشنبه 27 آذرماه سال 1386 09:33
امروز مهتاب به دانشگاه ما می آید.ساعت ۲ تا ۴ . لینک ۱ ۲ ۳ ۴ پ ن : امروز بهترین روز عمرم بود .
-
بغض مهتاب( ۲)
یکشنبه 25 آذرماه سال 1386 20:15
چشمهایت را می شناسم ، دستهایت و حتی ضربان قلب مهربانت را خوب می شناسم ، تو همانی که از صفحه تلویزیون دیدم ، وقتی 6 آذر می نوشتم کاش می توانستم ببینمت و دستان عاشقت را در دستانم بگیرم ، هیچ فکر نمی کردم که این آرزو در 25 آذر به حقیقت بپیوندد که بتوانم ببوسمت ، در آغوشت بگیرم و دستانت را در دست بگیرم و با تو حرف بزنم ،...
-
شوم
پنجشنبه 22 آذرماه سال 1386 12:13
لعنت به پنجره های رفلکس ، که قاتل گنجشکهای بی حواس است!وقتی رسیدم بدنش هنوز گرم گرم بود اما مرده بود ،یک قرص سرماخوردگی چقدر بی جانم کرده بود و فقط اشکهایم بود که می ریخت ، لعنت به برجهای بلند که نمی گذارند یک عکس پس زمینه آسمان ِ درست و حسابی بگیرم ، لعنت به پرده که نور را از اتاقم دزدیده ، لعنت به سرمای بیجهت که...
-
مالیخولیا
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1386 17:03
پاهایم را روی هم می اندازم ،دارم چیزی می خوانم ، روی صندلی گرد چرمی ، مدل شده ام ، بچه ها دارند طراحی می کنند ، چشمهایم را می بندم ، می خواهم لحظه ای فکر نکنم ، نمی شود ، می خواهم غصه بخورم ، راحت لبهایم آویزان می شود و قیافه ام تغییر می کند که صدای بچه ها در می آید ،تکان نمی خورم ، نفس کشیدنم هم آرام است ، حرف نمی...
-
نمایشگاه گروهی سفال
پنجشنبه 15 آذرماه سال 1386 15:56
دعوت میکنم از نمایشگاه سفال دوستانم در نگارخانه ابن سینا دیدن فرمائید. افتتاحیه: یکشنبه 18 آذر ساعت 16 تا 20 نمایشگاه تا تاریخ 22 آذر 86 دایر می باشد ساعات بازدید 10 الی 13 و 14 الی 18 شهرک غرب فاز یک خیابان ایران زمین شمالی فرهنگسرای ابن سینا پ ن : من حتما افتتاحیه می آیم مانا جان !
-
دایره
یکشنبه 11 آذرماه سال 1386 23:02
از من عبور می کنی ، عبور می کنی چه آسان ، خب ، ساده است ، مدتها گذشته و من را نمی شناسی ، از من عبور می کنی انگار که از کنار یک غریبه می گذری ، از کنار یک دختر ک ساده دست فروش عبور می کنی ، شاید خرید کنی یا نه ، دست خالی بگذری ، از کنار پیرزنی قوز کرده که سلانه سلانه پیاده رو را طی می کند ، عبور می کنی ، حتی متوجه نمی...
-
بغض مهتاب
سهشنبه 6 آذرماه سال 1386 21:23
مهتاب دخترکی که در ۵ سالگی زن شد، انگشتهایش می دوزند ، سوزن می زنند ، زیر و رو ، درخت زندگی را روی تکه های پارچه می دوزند ، و پینه را بر بند بند انگشتهایش نقش می زند ، تکه ای پارچه و نخ های رنگی ، انگشتهایش نقش درخت زندگی می زند ، برای تنهایی تک تک لحظه های خودش ، درخت زندگی پینه می بندد بر خطوط بندهای انگشتهایش ، تار...
-
۵- حیرت
دوشنبه 5 آذرماه سال 1386 21:50
یک زوج جوان دارند خانه خالی را می بینند ، می خواهند بخرند ، شاید هم اجاره کنند ، منظورم از خانه ، یک سر پناه ، آپارتمانی در طبقه اول از یک برج بلند که همیشه از کنارش رد می شوم ،امروز یکی از چراهایم را نصفه نیمه پاسخ می گیرم ، بعد از یک ماه یا بیشتر ، نمی دانم ، هنوز نمی دانم ، یک سفره پهن می شود ،در آن شراب ناب است و...
-
نیمه ابری
یکشنبه 4 آذرماه سال 1386 20:54
توی فکرم ، فردا کنفرانس دارم و همه مطالبم آماده است ، آیا خودخواهی است ؟ که کسی را بدبخت کنی و بدنیای کثیفی که هستی بیاوری که فقط گفته باشی یادگار عشقم است ؟ هنوز درگیرم با سوالی که مدتها در ذهنم است و جوابی نمی یابم ، یا در عذاب وجدان گیر می کنم ، باد سرد پائیزی و ماه قلنبه و زن همسایه که با سگش در حال پیاده روی است...
-
یک فنجان چای
جمعه 2 آذرماه سال 1386 21:16
بعد از مدتهای زیادی دوباره کتاب نصف شده اُشو را از توی کتابهایم بیرون کشیدم ، که یعنی امیدوار شده ام ؟ نمی دانم ، اما نامه هایش جوری آرامبخش است ،فکر کردم اگر هر شب که توی نت می چرخم و دارم دنبال تحقیقهای دانشگاهم می گردم - بنویسم- برایم بد نباشد ، همه چیز در درونم تلنبار نمی شود و یکهو مثل کوه دماوند - که تازگیها...
-
۸۲
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1386 23:06
خیلی وقت است نازی را ندیده ام ، امروز هم که بهش زنگ زدم توی کتابخانه داشت ترجمه چیزی را می خواند و نشد که با هم حرف بزنیم ، مثل هفته پیش ، می خواستم ببینمش ،مثل چندی قبل که توی پارک نشستیم ، برایم خاک بنفشه آفریقایی خریده بود تا چند تا قلمه بزنم ، امیدوارم که قلمه ها بگیرند ، گرفته باشند ، روی نیمکت نشستیم ، از علی...
-
انعکاس
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1386 22:20
از سر بالایی کوچه برگریزان که بالا می آمدم اول صبح بود و زمین خیس از گریه ابرهای دیشب ، مثل آدمهای امیدوار ششهایم را پر از هوای تازه کردم و شاید چقدر خوب که خورشید نبود و همه چیز انگار وارونه باشد . بابا گفت : لباس گرم بپوش ، سرما نخوری ، بیا صبحانه بخور ، چای آماده است ، وقتی باهام حرف می زد به چشمهایش نگاه نمی کردم...
-
کی تمام خواهد شد ؟
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1386 20:01
به هر بهانه ای از دیگران جدا می شوم که مثلاْ خبر مرگم تنها باشم و بتوانم کمی به خودم بد و بیراه بگویم تا کسی نباشد هی توی گوشم وز وز کند و بگوید پایان شب سیاه سپید است و تو می توانی و طاقت بیاور و بالاخره همه چیز درست می شود. از این اراجیف که همه شان را تا ته از حفظ ام . دلم می خواست بروم نمایشگاه عکسی توی گالری راه...
-
تسلیم
جمعه 18 آبانماه سال 1386 22:46
نمی توانم .نمی توانم حرف بزنم . نمی توانم با پدر و مادرم حرف بزنم . فیلم اتاق بی صدا را می بینم و اشک می ریزم . انگار که من دخترکم که نمی توانم حرف بزنم . خسته شدم . خسته شدم از این زندگی که نمی توانم در آن حرف بزنم . غصه می خورم و فیلم می بینم . دلم دریا می خواهد .دلم می خواهد از اینجا بروم . چقدر تنهایم .دلم نمی...
-
امید
شنبه 12 آبانماه سال 1386 17:13
طلوع. آفتابگردان رو به خورشید می کند؛ من عینک دودی می زنم .
-
اتودی برای زنده گی!!
دوشنبه 7 آبانماه سال 1386 20:21
آمدن دوشنبه سپیده دوشنبه می زند یعنی رفتن تا مرز جنون خود کشی ؛ رها نمی کتد و مجال فکر نمی دهد تا خود سپیده سه شنبه کابوس دیدن ؛ زنده گی بیداد می کند دوشنبه که می آید نباید بخندی ؛ حالا زیاد هم فرق نمی کند چون یک جعبه دستمال کاغذی تمام خواهد شد . گوینده رادیو صبح بخیر را فریاد می کند تصویر پریدن از پل عابر و له شدن...
-
free
دوشنبه 30 مهرماه سال 1386 22:04
سوت بزن ؛دستهایت را از زور سرما بکن توی جیبهات مثل گردنت که فرو می بری در یقه ات؛سیگارت را آتش بزن ؛ با کبریت بی خطر ؛ و بعد با صدای بلند بخوان من از آن روز که در بند توام آزادم ؛برای همین زندگی سگیت بخوان ؛دلم نمی خواهد دیگر زنده باشم ؛ چه اهمیتی دارد ؛ پدری از خودکشی دخترش ککش هم نمی گزد بلکه خوشحال است از تمام...
-
بیداری
دوشنبه 9 مهرماه سال 1386 00:42
دیوانه ام مپندار؛ در لحظاتی که هیچ صدایی نیست ؛ هیچ نوری نیست جز شعله قد کشیده شمع ؛ اگر لبخند می زنم در پس خاطره های نیم سوخته ؛ اگر با تک ستاره قاب پنجره اتاقم راز دل می گویم و یخ دستانم با گرمای صدای تو آب می شود ؛ دیوانه ام مپندار اگر روی کاغذ سفید ؛ برایت می نویسم ؛ با مداد سیاه ؛ هنوز دوستت دارم ؛ پ ن : شاید به...
-
جای من خالی است ؛
یکشنبه 1 مهرماه سال 1386 20:29
کاش تمام دغدغه ام کیف نوی اول مهرم بود ؛ که در اتوبوس جا ماند .
-
بازی
یکشنبه 25 شهریورماه سال 1386 10:24
مانا دعوتم کرده به بازی بهترین مطلب. همه مطالبم را خیلی دوست دارم . خود شیفته نیستم . خیلی هم خوب نمی نویسم اما دوستشان دارم . چون لحظات زندگیم هستند ؛چه تلخ چه شیرین . و این یکی را از همه بیشتر دوست می دارم . منم مریم ؛ بلانش ؛ هاله ؛ ملاحت و لوتوس را به این بازی دعوت می کنم .
-
عینک دودی
یکشنبه 18 شهریورماه سال 1386 17:52
امروز پوست سرم را کندند ؛ لعنت به تو جاسبی.به دانشگاه آزاد . دانشکده علوم تهران مرکز .چه خوب که تو نبودی اشک های احمقانه ام را ببینی .عینک زدم و تا سر فلسطین بغض کردم و گریه کردم . بالاخره تمام شد . این فوق دیپلم لعنتی جایزه این اشکها شد .
-
حالا که رسید به صد تا دستمال آبی بردار.
دوشنبه 12 شهریورماه سال 1386 17:48
می خواستم وقتی بازدید کننده ها به صد هزار تا برسد بنویسم اما ای میلی دریافت کردم که بسیار خوشحالم کرد و نتوانستم صبر کنم . تا صد هزار تا هم راهی نمانده .شاید کسانی که خواننده ها ی قدیمی بدون امضاء باشند بهار خاتون را یادشان باشد . ای میل زیر از بهار بدستم رسید.امیدوارم هر چه زودتر وبلاگش را منتقل کند. Salam Faezeh jan...
-
ب مثل
شنبه 3 شهریورماه سال 1386 18:31
برشت ُ باخ ُ بنفشه ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 مردادماه سال 1386 19:00