-
داستان کوتاه : رنگ نمی میرد (۱)
شنبه 30 دیماه سال 1385 19:31
دیگر ساعت چهار بار ننواخت و زمان مرد ، عقربه هایش روی چهار ایستاد و نخواست که دیگر زندگی ادامه پیدا کند ، زمان متوقف شد ، شب و روز معنایش را گم کرد ، و خورشید در آسمان سرگردان بود ، زمان خوابش برده بود ، و ماه دنبالش می گشت ، تا بیدارش کند ، آسمان رنگ نداشت ، زرد مال خورشید نبود ، آبی خودش را پنهان کرده بود ، قرمز...
-
THE END
سهشنبه 12 دیماه سال 1385 00:15
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 دیماه سال 1385 18:51
جای من توی برف جای پای من پای من مریم گفت بنویس عکسها را خودت گرفته ای؛ چه حیف ؛چه اهمیتی دارد !
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 دیماه سال 1385 13:12
دیشب تنهایی تا صبح نترسیدم ، در خانه به قول مولود دراندر دشتمان تا صبح خوابیدم ، خواب جنازه ای را دیدم که دیروز دیده بودم ،در یکی از فیلمهای کوتاه جشنواره سایه ، ساعت موبایلم بیدارم کرد که صبح شده است اما هوا هنوز تاریک بود ، هر چه آسمان را نگاه کردم ، تاریکی بود و ابر های در هم پیچیده بهم ، خوابم نمی برد دیگر،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 دیماه سال 1385 19:31
از آن همه مه و برف فقط سرما مانده و ماه . چه بدبختی بزرگی است وقتی باید باور کنی اینجا با همه جا فرق دارد و زندگی تو با همه . زنگی همه اینجایی ها با همه و خیلی چیزهای دیگر که دیگران مایه آبروریزیشان می دانند و از جمله من که آبرویشان را با حرفهای احمقانه ام برده ام .و حالا که فنجان چایم خالی شده باور کرده ام دارم در...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 دیماه سال 1385 20:32
مریم من را هم به بازی شب یلدا دعوت کرد . دلم نمی خواست . یعنی نه اینکه بترسم . آخر من را می شناسید چه لزومی است به این 5 نکته : 1_ زیادی کنجکاو و گاهی حتی فضول.گاهی هم بدشانس! 2_ زیادی ساده ،احمق و زودباور.وقتی خیلی خوشحالم به معنای واقعی خوشحالم و وقتی ناراحتم به معنای واقعی غمگینم . 3_ نمی توانم خانه را تحمل کنم ....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 دیماه سال 1385 16:34
من زندانی چهار فصل خویشتنم، و بالهایم زمانی که عاشق شدم ، سوخت! راهی نمانده جز سقوط، از بالای بلندترین شب سال، که دوباره انسان شوم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 آذرماه سال 1385 19:20
هم دلم می خواهد که تمام شود و هم دلم نمی خواهد .پائیز را می گویم .کارهایی که این چند روز توی دانشگاه کردم حالم را بهتر کرده است . می دانی همیشه ساعاتی که با بچه ها هستم خوب می گذرد . نگران نباش . امروز با مولود و اکرم به نگارخانه لاله رفتیم . ورک شاپ با یاسمین سینایی دختر آقای سینایی لذت بخش بود . با کاغذ و چسب چوب...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 آذرماه سال 1385 17:28
برایم نوشتی: سلام خوشحالم که داری میری کیش . خیلی بهت خوش بگذره .کنار دریا واستا ، اون دورا رو نگا کن ، تمرکز کن ، به هیچی فکر نکن ، بعد چشاتم ببند ، گوش کن به صدای آب ، تمرکز کن ، فکر هیچ چیزنکن، بعدش هر جا خواستی برو ، از اون گریزها که توی کتاب دیوانه بازی بوبن هست ، هی گریز ، هی گریز ، هی عوض بشو ، هی اسمتو عوض بکن...
-
زمستان است
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1385 11:39
چقدر برف آمده ؟ آنقدر که همه در خوابی سنگین فرو رفته اند و رویای ساحل طلایی دریاهای آبی دور را می بینند ! هر چه صبر می کنند خورشید بیدارشان نمی کند ! (شب هنگام آسمان سرخ است و روز تاریک ) و ناگهان (همیشه برایم سوال است ؛گاهی چشمهایم بی دلیل از خواب می پرند؛ هیچ صدایی بیدارم نمی کند ؛شاید نیرویی خاص مثل دلتنگی یا شاید...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 آذرماه سال 1385 20:36
روزهایم پر شادی و شبهایم تنهایی و میانه روزهایم شادی و میانه شبهایم تنهایی.و روزهایم پر تنهایی شاد و شبهایم پر تنهایی غم .تنهاییهایم پر شادی و غم و بیشتر اشک و غم با هم . روزهایم شادیهای بدون تنهایی و گاه با تنهایی . تنهایی شاد و غمهای تنها .شبها و روزهایم بی تو و با تو . با تو بودن سخت است و بی تو بودن سختتر .اما...
-
گفتگو با سایه
شنبه 18 آذرماه سال 1385 20:55
صادق هدایت این بار به من زندگی بخشید . دیگر سیاه نمی بینم . و بوف کور دیگر تداعی کننده مرگ نیست . متشکرم آقای خسرو سینایی . فیلم خوبی بود .لذت بردم . حالا جمله هایی که هزاربار خوانده بودم و با کلمه ها درد کشیده بودم ؛ با آنها عاشق شده بودم و گریسته بودم بر تلخی تک تک واژه ها . سایه ای شده بود و با من گفتگو می کرد . می...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 آذرماه سال 1385 11:00
عاشق برگهای پاییزم که برف رویشان جا خوش کرده است .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1385 13:15
من و دلم هرگز نبوده ایم با هم تا یک بهار و در زندگی من نبوده است جز یکصد نو بهار ***** من میخ کفشم از هر تراژدی گوته دردناکتر است ***** می آیی عنق تر از عنق می گزی پوست گوزن دستکشت را می گویی : راستی خبر داری؟ دارم شوهر می کنم بکن! به درک! خیال می کنی از پا در می آیم ؟ چه باک! ببین آرامم آرامتر از نبض یک مرده! *****...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 آذرماه سال 1385 19:42
حال تهوع گرفته ام . شاید مال قهوه باشد . تازگیها بعد از قهوه سردرد می گیرم یا تهوع . تو این بار از فال قهوه ام فرار کرده ای . بیخودی دارم به حرفهای مریم گوش می دهم . بی خودی دارم عادت می کنم که فنجان قهوه ام را بچرخانم و بعد مریم همانطور که دارد به سیگارش پک بزند بگوید . بگوید و بگوید و من هم زمزمه کنم قهوه های نیمه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 آذرماه سال 1385 22:09
چطوری با پائیز؟ با این پائیز که مهربانانه به میزبانی زمستان رفته است ! چطوری با برگهای ریخته شده ؟ با این برگهای قرمز که دانه های بلوری برف را بستر شده اند!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 آذرماه سال 1385 16:38
سایت مریم عزیزم حک شده است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-
پنجره
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1385 06:58
از پشت پنجره ام شهر پیدا بود . از پشت پنجره ام طلوع پیدا بود . تپه های پر از درختان کوچک و بزرگ پیدا بودند . پرندگان پیدا بودند که پرواز می کردند . شاد و آزاد بودند .از پشت پنجره ام نور می تابید و بیدارم می کرد . باد می وزید و سردم می شد . پشت پنجره ام پرندگان خسته می نشستند . گاهی هم پرنده ای با نوکش به شیشه می کوبید...
-
دوباره این منم ...
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1385 17:08
من بلانش را هرگز ندیده ام . نیلوفر را فقط یکبار دیده ام . مریم را هزار بار دیده ام .و دیگران را نیز هم .دیده ام یا ندیده ام !چه فرقی دارد ؟ که هر بار صدایشان را شنیده ام و یا یا دلتنگی هایشان را خواندم یافتم که بهترین دوستان عالم را دارم . چه لذتی دارد با فنجان چای گرمت به آهنگ وبلاگ بلانش بلند گوش بدهی و مطالب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 آبانماه سال 1385 16:30
یک شنبه ها می شود روز دیدار . روز دلتنگی . می شود روز شنیدن آهنگ وبلاگ بلانش بعد از مدتهای طولانی . شاید تا آخر عمر کامپیوترم برنگردد . مثل من که شاید تا آخر عمر آدم نشوم . و خیلی چیزهای دیگر که تا آخر عمر اتفاق نیفتد . نوشته هایم خوانده می شود آنقدر که کاغذهایم کهنه و پاره می شوند . من رهایی نمی یابم . و تو در فنجان...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 آبانماه سال 1385 16:01
این روزها ابرها چه تابلوهای معرکه ای در آسمان آبی می کشند . من را رنگها پر کرده اند . دوربین گرفته ام دستم و از آدمها می پرسم اگر رنگ نبود چه می شد ؟هنوز کابوس ترس من را رها نکرده و هیچ راهی جز مبارزه نیست . روزهای مبارزه همیشه سخت بوده است .
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 آبانماه سال 1385 15:35
این حرفها که می شنوید حرفهای یک زندانی است . یک زندانی که فرار کرده به نا کجا آباد و همه اش خواب موسیقی پدرخوانده را می بیند و حتی از راه رفتن در خیابانهای شهر هم می ترسد . از زنده بودنش . از زندگی کردن به شیوه آنها می ترسد و می داند یکروز از ترس خواهد مرد . می داند . خوب می داند . این حرفها که می نویسم حرفهای دلتنگی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 آبانماه سال 1385 15:32
این حرفها که می شنوید حرفهای یک زندانی است . یک زندانی که فرار کرده به نا کجا آباد و همه اش خواب موسیقی پدرخوانده را می بیند و حتی از راه رفتن در خیابانهای شهر هم می ترسد . از زنده بودنش . از زندگی کردن به شیوه آنها می ترسد و می داند یکروز از ترس خواهد مرد . می داند . خوب می داند . این حرفها که می نویسم حرفهای دلتنگی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 مهرماه سال 1385 13:20
بالاخره باران که بارید احساس کردم پاییز آمده است . و فهمیدم عاشق بارانم . و برف پاک کن را روی تند گذاشتم و آرام تا خانه راندم . تا خانه تنهایی و اتاق صورتی خودم . برقها هم رفته بود و در تاریکی شمع روشن کردم و فالم را خواندم . زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم ....چقدر زمان رفته است اما هنوز پاییز است و چقدر کتابهای نیمه...
-
the second life
یکشنبه 9 مهرماه سال 1385 16:55
می گویید : اگر آلزایمر نگیرم هیچ وقت فراموشتان نمی کنم .و من سعی می کنم که هیجان حرفی که آقای جوکار بهم گفت را نگه دارم . حتی الان که صدایتان را دوباره شنیدم باز هم نگفتم .ازم پرسید تولدت به میلادی ؟ من سریع گفتم چهارده مِی . و او چند تا جمع و تفریق کرد . به عدد دو رسید و زل زد به چشمهام (مثل وقتی که شما بهم نگاه می...
-
حالا دیگه تو رو داشتن خیاله
شنبه 8 مهرماه سال 1385 14:24
خواب دیدم . خواب دیدم با تو هستم تا ابد و همیشه .مفهوم با تو بودن را در خواب دیدم که برایم لذت بخش بود . آسمان دیشب برایم ستاره ای نداشت . خوابم نمی برد . سرود سوم برزخ از کمدی الهی دانته را خواندم اما بازم خوابم نبرد . پاییز آمده با خنکای شبها و برگهای ریخته روی چمنها و آفتاب بی رمق عصرهاش .می گوید وبلاگت را دوست...
-
آشنای دور
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1385 17:44
می خوانم و اشک می ریزم . حرفهای من است که نوشته است .اوریانا فالاچی حیف که دیگر نیستی اما نوشته هایت چه خوب که هست . به کودکی که زاده نشد را می فهمم .انگار که خود من است .و این روزها کتاب می خوانم و به دانشگاه می روم . دایی وانیای چخوف ؛ اتوبوسی به نام هوس تنسی ویلیامز و عشق سالهای وبا گابریل گارسیا مارکز.و کتابهایی...
-
جای خالی
یکشنبه 2 مهرماه سال 1385 19:58
من نشستم جای شما .بابا می گفت می دانم امروز کلاست تشکیل نمی شود. می خواهی بروی دوستانت را ببینی ؟!! و من می خندیدم : نه تشکیل می شود.می دانستم تشکیل می شود و دلم برای همه چیز آنجا تنگ شده بود . حتی جای خالی شما .نشست جای شما .آقای جوکار همان جا نشست که اولین بار شما نشستید .من ردیف جلو نبودم .او حرف می زد و من در ذهنم...
-
شام آخر
شنبه 1 مهرماه سال 1385 11:56
عکسش را دیده ای؟ که چه زیبا بر روی آبهای آبی افتاده است ! عکس پاییز را دیده ای؟ روی مرداب ـ روی آبهای راکد سبز. عقربه ها که از پی هم دویدند ؛ بالاخره تابستان را تمام کردند . پاییز آغاز شد . بازی نسیم با برگ درختان ـ بازی کودکان در راه مدرسه ؛ باور کن که این نسیم خنکی که شبها می وزد دیگر تابستانی نیست و فریبت خواهد داد...
-
with your best space wishes
پنجشنبه 30 شهریورماه سال 1385 11:56
زمین از این بالا واقعاً زیباست و من ایمان دارم که اگر همه مردم میتوانستند زمین را چنان که من نظاره میکنم، ببینند تمام تلاش خود را در جهت حفظ و بقای آن به کار میبردند. من آرزو میکنم انسانهای بیشتری قادر به انجام سفری فضایی و دیدن چنین صحنههای با شکوه باشند. وقتی ای میل انوشه انصاری را برای نازی می خواندم اشکش جاری...