-
بنفشه آفریقایی
پنجشنبه 25 مردادماه سال 1386 12:15
گلهای یاس تمام شد بس نیست ؟ حالا نوبت توست که زجرم دهی ! غنچه های تو سر بالا آورده ، مرهمی است بر ذق ذق تنهاییم ، چه فایده ، درمان موقت برای فرو رفتن در قعر ِ زندگی ِسیاه. پ ن : تا حالا طبقه پانزدهم هتل شرایتون چای بعدازظهرت را سر کشیده ای؟
-
محکوم
سهشنبه 9 مردادماه سال 1386 18:45
یک دو سه گلدان یاس بس است؛ چهار پنج شش چقدر گلهایت را ؛ بوی مست کننده اش را برخم می کشی! هفت هشت نه این امیدواری بیهوده تو مرا می کشد؛ ده یازده دوازده سیزده ... هر عصر غنچه ها باز می شود چهارده پانزده شانزده هفده من یکی یکی گلها را می چینم هیجده نوزده بیست و لای کتاب مصلوب می کنم بیست و یک؛ بیست و دو کاش وقتی بیست و...
-
بغض می کنم و..
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1386 16:41
هزار و یک شب نو پ ن :شانه کمتر زن که ترسم تار زلفت بشکند؛ را بخوانید.
-
عصر تابستان
شنبه 30 تیرماه سال 1386 20:10
زن بدون فکر منقل را آورد ، ذغالها را همانطور که یاد گرفته بود تنوره چید ، تکه کاغذی را آتش زد و در میان ذغالها گذاشت و باد زد ، صدای مرد آمد که باز هم خوب نچیدی ؟ زن بی توجه باد می زد و مرد نگاه می کرد ، آتش نمی گرفت ، مرد باد بزن را گرفت و گفت اینطوری که آتیش نمی گیره و دوباره ذغالها را چید ، با فندکش روزنامه باطله...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 تیرماه سال 1386 20:00
در بیداری خودت را از من دریغ کردی ؛ پس به خوابم بیا !
-
I don t want to leave u
پنجشنبه 21 تیرماه سال 1386 20:44
۱ـ زن و مرد قوم و خویش بودند .در بهترین هتل شهر جشن گرفتند . زن با موهای لخت رها شده در لباس سفید می رقصید و مرد هیجان زده از مهمانها می خواست آنها را همراهی کنند . سه سال بعد زندگیشان از هم پاشید . مرد ، زن را دوست نداشت . مرد هوسباز و عیاش بود و زن صبور و خوددار ، اما دیگر تحمل هر دویشان تمام شده بود . زن برای همیشه...
-
شاید اگر روزی..
پنجشنبه 14 تیرماه سال 1386 16:26
مثل همین برگه ام . مثل همین رنگها . مثل این کاغذ ابر و باد که پر آشوب است .آشوبی نه نگران کننده که دلهره ای کوتاه . دلهره کوتاهی از رنگهای ساده . دلهره کوتاهی برای دوست داشتنی جاوید . برای اتفاقی فراموش نشدنی . حالا انگار تا عمر دارم این حس خوب دلهره با من خواهد بود . غرق می شوم در اسلیمی ها . در پیچشهای درونش و گلهای...
-
بی خیال
یکشنبه 10 تیرماه سال 1386 20:14
دلم می خواهد آب شوم ، کلمه آب و هر چه در آن است ، پاک و زلال ، جاری ، و هر جا که بروم زندگانی باشم ، دلم می خواهد آتش شوم ، کلمه آتش و هر چه در آن است ، نور و گرما ، محبت ، و هر جا که بروم نور و روشنایی باشم ، دلم می خواهد باد شوم ، کلمه باد و هر چه در آن است ، نرم و سبک ، خنک ، و هر جا که بروم بی وزن باشم ، دلم می...
-
چه عجب اتاقت مرتبه!
سهشنبه 5 تیرماه سال 1386 17:52
دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودم و داشتم کتاب می خواندم .روزهایی که امتحان دارم بیشتر کتاب می خوانم . چهارتا امتحان تئوری دادم و بقیه هم ژوژمانی است . هیچ وقت روزهای امتحان اینقدر آرام نبوده ام . کتاب را تمام کردم . کمی گریه کردم تا خوابم برد . و خوابهای عجیبی دیدم . این مدت طولانی کتابهای خوبی خواندم . مثل شوخی کوندرا که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1386 19:55
از من سوال می کنی و من می گویم خداحافظ.از سوالهای امتحانم سختتر است .و بعد از مدتها که حالم بد بود گریه کردم . انگار به این گریه لعنتی احتیاج داشتم و دنبال بهانه می گشتم . قرار نبود این بوق ممتد که آهنگ زندگیم شده بود تمام شود و کسی بگوید الو ، قبلا هم شنیده بودم اما آشنا نبود و می ترسیدم اگر حرف بزنم بگویی اشتباه...
-
به من وعده دیداری بده
شنبه 19 خردادماه سال 1386 10:19
روز جهانی صنایع دستی
-
دست مایه
شنبه 12 خردادماه سال 1386 10:13
من آخرین بچم . با پدر و مادرم زندگی می کنم .خرج اونها رو من می دم .البته من با داشام سه تایی این کارو انجام می دیم . اما بیشتر مسئولیتشون با منه.من خودم دوست دارم . همه زندگیمن. من می خام که بهشون احترام گذاشته بشه .من توقع دارم که احترام خیلی زیادی به اونها گذاشته بشه . دلم نمی خواد زیر منت کسی باشم . درسمو پنجم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 خردادماه سال 1386 11:11
زندگی کار مزخرفی است که بهش تن در داده ام . کاش رهایم می کرد بوی یاس های آویخته از دیوار ( که مستم می کند ؛ دیوانه ام می کند ) تا راحتتر خودم را خلاص می کردم .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1386 18:55
من ، شمعها را یکی یکی فوت می کنم ، و تو درد می بری، دردی عظیم که در هیچ زمانی نمی شود آن را تجربه کرد جز همان لحظه تولد ، شمعها یکی یکی خاموش می شوند ، بوی چوب سوخته با پارافین ذوب شده قاطی می شود ، من در خیالاتم بیست و شش ساله می شوم و در واقعیت ...، انگار هزار سال عمر کرده ام ، درد تو پایان یافته و من از خون وآب...
-
برای هستی
سهشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1386 22:47
حال که تو ، دخترک زیبای من ، برای من گل داده ای ، برای من ، من که بر لبه زندگی ایستاده ام ، بر لبه بودن و نبودن ، لبه شکها و تردیدها ، دو راهی ها ، سختی های طاقت فرسا ، شبها و روزهای سرگردانی ، برای من که در تاریکی های پیچ در پیچ خودم گم شده ام ، برای من ، گل می دهی ، و من انگار دوباره متولد شده باشم ، انگار که تمام...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1386 14:05
برای کاکتوسم ؛برای گلم ؛ برای کاکتوسم که مهربانانه گل داده است ؛ تو از آدمها چه می دانی دخترک ؛کوچک ؟ آدمهای پرحرف پرافاده ؛ آدمهای بی رنگ کودکانه ؛ آدمهای رنگارنگ شادمانه ؛ و آدمهای ساده آبی مهربانامه ؟ می شناسیشان ؟ دخترک سبز رنگم ؟ بعضی هاشان به تو دست نمی زنند ؛ چون تو تیغ داری و می ترسند تیغهای تو در دستهاشان فرو...
-
امروز ؛ دیروز ؛ فردا
شنبه 25 فروردینماه سال 1386 11:55
زن نشسته کنار پل عابر پیاده ؛ سی دی فیلم می فروخت . آمیلی پولن در درونم خاطرات را زنده می کند . نمی خواهی عکسهایت را چاپ کنی ؟ فردا یاد خواهم گرفت !
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 فروردینماه سال 1386 15:27
کاش می توانستم روسپی باشم...
-
می دانم
سهشنبه 14 فروردینماه سال 1386 12:17
خیال هیچ در سرم و همین روزهای م را سختتر می کند! سکوت می کنم ؛ (بغض نبودن از همان سال تحویل شروع شد . به مریم گفتم هر روز که بیدار می شوم بزرگ و بزرگتر می شود ) شاید دوست داشتنم تا ته دنیا برای خودم بماند .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1386 18:57
-
۸۵+۱
دوشنبه 28 اسفندماه سال 1385 12:11
سفره هفت سین که پهن می شود دست و دلم می لرزد! خودم را در آینه می یابم یکسال رفته است پشت شانه هایم روزهای تازه پیش رویم؛ سیب سرخ را می بویم چقدر خوشبختم !
-
تا ابد برایم کافی است
سهشنبه 22 اسفندماه سال 1385 16:15
قشنگترین خواب دنیا را دیدم . که دلم می خواست تا ابد طول بکشد و همین طور ادامه پیدا کند . و هیچ وقت صبح نشود . خورشید طلوع نکند . به خیالم زیباترین خواب دنیا بود . از آن خوابهایی که مفهوم کلمه را می بینی . یادم نیست چه شد .چه اتفاقی افتاد .اما احساس کردم حلقه دستان تو را دور گردنم و گرمی نفسهایت را که پایانی نداشت ....
-
روز جهانی زن
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1385 11:38
تبریک. مریم عزیزم دیشب آزاد شد .حالش خوب است . خیلی خوب. هفت نفر دیگر آزاد شدند. مراسم بزرگداشت روز زن نامه سرگشاده...
-
انتظار سخت
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1385 12:09
دیشب که باران آمد ؛ از پشت میله های زندان ؛ تو صدای قطره های درشت باران را شنیدی ؟ الان که جلوی اوین بودم باران دیشب تمام زمینها را گل کرده بودم ؛ جوابم را نمی دهند ؛ می گویند تو از خانواده اش نیستی!!!؟ تو هزار بار به من گقته ای خواهر و من هزار بار خواهرت بودم و هستم ... بغض می پیچد در تمام وجودم ؛ آقایی بیرون می آید...
-
تا هشت مارس
سهشنبه 15 اسفندماه سال 1385 19:19
از دانشگاه که بیرون می زنم ، تا آخر اتوبان می روم ، از تاکسی پیاده می شوم ، راننده می خواهد که مواظب باشم سوار چه ماشینی می شوم ، ترجیح می دهم پیاده بروم ، دیوارهای آجری زندان را می بینم ، قدمهایم را تند بر می دارم ، باد می وزد ، سردم می شود ، مهم نیست ، می ترسم ، ماشینها عبور می کنند ، بوق می زنند ، متلک می اندازند ،...
-
آزادی ...
سهشنبه 15 اسفندماه سال 1385 14:09
هنوز منتظرم. یک دو سه لطفا امضا کنید !
-
ماجرای تازه ای نیست .
دوشنبه 14 اسفندماه سال 1385 11:35
صدایت در گوشم می پیچد که تو هنرمندی پس نگذار به غم ببازی . مریم ! من به غم نباختم . تو هم نباز .می دانم که همیشه قوی تر و بهتر از من بوده ای. حال مریم عزیزم خوب است . یک دو سه چهار
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 اسفندماه سال 1385 10:11
زمستان مثل آدم برفی آب شد مثل آدم برفی ای که هیچ وقت نساختم تمام شد و رفت . شبیه داستان های عاشقانه که بدون پایان پایان می یابند! زمستان بر می گردد آیا..... پ ن : این نوشته را با کمک مولود نوشتم.
-
دل خنک
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1385 09:30
اینجا سایت دانشگاه . من نشسته ام پشت کامپیوتر . با سرعت بالا و حال می کنم . امروز برف می بارد و من با اینکه مشتاق آمدن بهارم اما دلم نمی خواهد برف تمام شود . خوشحالم که هنوز هوا سرد است و من شال گردن آبی ام را دور گردنم انداختم .خوشحالم و امیدوار. به جهنمی که گاهی از بهشت هم بهتر است . با کتابهایم و شعرها . با...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 اسفندماه سال 1385 14:49
از دانشگاه دارم می نویسم . سخت است . اما بهتر از هیچی است . خوبم . خیلی خوب . منتظر بهارم و روزهای بهتر زندگی . من خوبم .