-
شاید اگر روزی..
پنجشنبه 14 تیرماه سال 1386 16:26
مثل همین برگه ام . مثل همین رنگها . مثل این کاغذ ابر و باد که پر آشوب است .آشوبی نه نگران کننده که دلهره ای کوتاه . دلهره کوتاهی از رنگهای ساده . دلهره کوتاهی برای دوست داشتنی جاوید . برای اتفاقی فراموش نشدنی . حالا انگار تا عمر دارم این حس خوب دلهره با من خواهد بود . غرق می شوم در اسلیمی ها . در پیچشهای درونش و گلهای...
-
بی خیال
یکشنبه 10 تیرماه سال 1386 20:14
دلم می خواهد آب شوم ، کلمه آب و هر چه در آن است ، پاک و زلال ، جاری ، و هر جا که بروم زندگانی باشم ، دلم می خواهد آتش شوم ، کلمه آتش و هر چه در آن است ، نور و گرما ، محبت ، و هر جا که بروم نور و روشنایی باشم ، دلم می خواهد باد شوم ، کلمه باد و هر چه در آن است ، نرم و سبک ، خنک ، و هر جا که بروم بی وزن باشم ، دلم می...
-
چه عجب اتاقت مرتبه!
سهشنبه 5 تیرماه سال 1386 17:52
دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودم و داشتم کتاب می خواندم .روزهایی که امتحان دارم بیشتر کتاب می خوانم . چهارتا امتحان تئوری دادم و بقیه هم ژوژمانی است . هیچ وقت روزهای امتحان اینقدر آرام نبوده ام . کتاب را تمام کردم . کمی گریه کردم تا خوابم برد . و خوابهای عجیبی دیدم . این مدت طولانی کتابهای خوبی خواندم . مثل شوخی کوندرا که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1386 19:55
از من سوال می کنی و من می گویم خداحافظ.از سوالهای امتحانم سختتر است .و بعد از مدتها که حالم بد بود گریه کردم . انگار به این گریه لعنتی احتیاج داشتم و دنبال بهانه می گشتم . قرار نبود این بوق ممتد که آهنگ زندگیم شده بود تمام شود و کسی بگوید الو ، قبلا هم شنیده بودم اما آشنا نبود و می ترسیدم اگر حرف بزنم بگویی اشتباه...
-
به من وعده دیداری بده
شنبه 19 خردادماه سال 1386 10:19
روز جهانی صنایع دستی
-
دست مایه
شنبه 12 خردادماه سال 1386 10:13
من آخرین بچم . با پدر و مادرم زندگی می کنم .خرج اونها رو من می دم .البته من با داشام سه تایی این کارو انجام می دیم . اما بیشتر مسئولیتشون با منه.من خودم دوست دارم . همه زندگیمن. من می خام که بهشون احترام گذاشته بشه .من توقع دارم که احترام خیلی زیادی به اونها گذاشته بشه . دلم نمی خواد زیر منت کسی باشم . درسمو پنجم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 خردادماه سال 1386 11:11
زندگی کار مزخرفی است که بهش تن در داده ام . کاش رهایم می کرد بوی یاس های آویخته از دیوار ( که مستم می کند ؛ دیوانه ام می کند ) تا راحتتر خودم را خلاص می کردم .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1386 18:55
من ، شمعها را یکی یکی فوت می کنم ، و تو درد می بری، دردی عظیم که در هیچ زمانی نمی شود آن را تجربه کرد جز همان لحظه تولد ، شمعها یکی یکی خاموش می شوند ، بوی چوب سوخته با پارافین ذوب شده قاطی می شود ، من در خیالاتم بیست و شش ساله می شوم و در واقعیت ...، انگار هزار سال عمر کرده ام ، درد تو پایان یافته و من از خون وآب...
-
برای هستی
سهشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1386 22:47
حال که تو ، دخترک زیبای من ، برای من گل داده ای ، برای من ، من که بر لبه زندگی ایستاده ام ، بر لبه بودن و نبودن ، لبه شکها و تردیدها ، دو راهی ها ، سختی های طاقت فرسا ، شبها و روزهای سرگردانی ، برای من که در تاریکی های پیچ در پیچ خودم گم شده ام ، برای من ، گل می دهی ، و من انگار دوباره متولد شده باشم ، انگار که تمام...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1386 14:05
برای کاکتوسم ؛برای گلم ؛ برای کاکتوسم که مهربانانه گل داده است ؛ تو از آدمها چه می دانی دخترک ؛کوچک ؟ آدمهای پرحرف پرافاده ؛ آدمهای بی رنگ کودکانه ؛ آدمهای رنگارنگ شادمانه ؛ و آدمهای ساده آبی مهربانامه ؟ می شناسیشان ؟ دخترک سبز رنگم ؟ بعضی هاشان به تو دست نمی زنند ؛ چون تو تیغ داری و می ترسند تیغهای تو در دستهاشان فرو...
-
امروز ؛ دیروز ؛ فردا
شنبه 25 فروردینماه سال 1386 11:55
زن نشسته کنار پل عابر پیاده ؛ سی دی فیلم می فروخت . آمیلی پولن در درونم خاطرات را زنده می کند . نمی خواهی عکسهایت را چاپ کنی ؟ فردا یاد خواهم گرفت !
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 فروردینماه سال 1386 15:27
کاش می توانستم روسپی باشم...
-
می دانم
سهشنبه 14 فروردینماه سال 1386 12:17
خیال هیچ در سرم و همین روزهای م را سختتر می کند! سکوت می کنم ؛ (بغض نبودن از همان سال تحویل شروع شد . به مریم گفتم هر روز که بیدار می شوم بزرگ و بزرگتر می شود ) شاید دوست داشتنم تا ته دنیا برای خودم بماند .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 فروردینماه سال 1386 18:57
-
۸۵+۱
دوشنبه 28 اسفندماه سال 1385 12:11
سفره هفت سین که پهن می شود دست و دلم می لرزد! خودم را در آینه می یابم یکسال رفته است پشت شانه هایم روزهای تازه پیش رویم؛ سیب سرخ را می بویم چقدر خوشبختم !
-
تا ابد برایم کافی است
سهشنبه 22 اسفندماه سال 1385 16:15
قشنگترین خواب دنیا را دیدم . که دلم می خواست تا ابد طول بکشد و همین طور ادامه پیدا کند . و هیچ وقت صبح نشود . خورشید طلوع نکند . به خیالم زیباترین خواب دنیا بود . از آن خوابهایی که مفهوم کلمه را می بینی . یادم نیست چه شد .چه اتفاقی افتاد .اما احساس کردم حلقه دستان تو را دور گردنم و گرمی نفسهایت را که پایانی نداشت ....
-
روز جهانی زن
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1385 11:38
تبریک. مریم عزیزم دیشب آزاد شد .حالش خوب است . خیلی خوب. هفت نفر دیگر آزاد شدند. مراسم بزرگداشت روز زن نامه سرگشاده...
-
انتظار سخت
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1385 12:09
دیشب که باران آمد ؛ از پشت میله های زندان ؛ تو صدای قطره های درشت باران را شنیدی ؟ الان که جلوی اوین بودم باران دیشب تمام زمینها را گل کرده بودم ؛ جوابم را نمی دهند ؛ می گویند تو از خانواده اش نیستی!!!؟ تو هزار بار به من گقته ای خواهر و من هزار بار خواهرت بودم و هستم ... بغض می پیچد در تمام وجودم ؛ آقایی بیرون می آید...
-
تا هشت مارس
سهشنبه 15 اسفندماه سال 1385 19:19
از دانشگاه که بیرون می زنم ، تا آخر اتوبان می روم ، از تاکسی پیاده می شوم ، راننده می خواهد که مواظب باشم سوار چه ماشینی می شوم ، ترجیح می دهم پیاده بروم ، دیوارهای آجری زندان را می بینم ، قدمهایم را تند بر می دارم ، باد می وزد ، سردم می شود ، مهم نیست ، می ترسم ، ماشینها عبور می کنند ، بوق می زنند ، متلک می اندازند ،...
-
آزادی ...
سهشنبه 15 اسفندماه سال 1385 14:09
هنوز منتظرم. یک دو سه لطفا امضا کنید !
-
ماجرای تازه ای نیست .
دوشنبه 14 اسفندماه سال 1385 11:35
صدایت در گوشم می پیچد که تو هنرمندی پس نگذار به غم ببازی . مریم ! من به غم نباختم . تو هم نباز .می دانم که همیشه قوی تر و بهتر از من بوده ای. حال مریم عزیزم خوب است . یک دو سه چهار
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 اسفندماه سال 1385 10:11
زمستان مثل آدم برفی آب شد مثل آدم برفی ای که هیچ وقت نساختم تمام شد و رفت . شبیه داستان های عاشقانه که بدون پایان پایان می یابند! زمستان بر می گردد آیا..... پ ن : این نوشته را با کمک مولود نوشتم.
-
دل خنک
سهشنبه 8 اسفندماه سال 1385 09:30
اینجا سایت دانشگاه . من نشسته ام پشت کامپیوتر . با سرعت بالا و حال می کنم . امروز برف می بارد و من با اینکه مشتاق آمدن بهارم اما دلم نمی خواهد برف تمام شود . خوشحالم که هنوز هوا سرد است و من شال گردن آبی ام را دور گردنم انداختم .خوشحالم و امیدوار. به جهنمی که گاهی از بهشت هم بهتر است . با کتابهایم و شعرها . با...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 اسفندماه سال 1385 14:49
از دانشگاه دارم می نویسم . سخت است . اما بهتر از هیچی است . خوبم . خیلی خوب . منتظر بهارم و روزهای بهتر زندگی . من خوبم .
-
به میمهای زندگیم
شنبه 21 بهمنماه سال 1385 20:57
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 بهمنماه سال 1385 10:40
کاش بیدار شوم ، و ببینم، همه گذشته ها، بغض های بی گریه ، گریه های بی پایان ، که همه روزها و شبهایم، یک کابوس تلخ کشنده بوده (وقتی کابوس می بینم آنقدر واقعی است که باورم نمی شود خواب است ) و اکنون زندگی واقعی است که آغاز می شود !
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1385 23:05
دلم گرفته ؛وبغض دارد من را خفه می کند ؛
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 بهمنماه سال 1385 15:16
بی لیاقت؛ من تا آخر عمر به خاطر حجابت باهات مبارزه می کنم ؛ هه هه هه ؛ بچرخ تا بچرخیم ؛ آدمهای دورو ی خائن ؛ گند زدید به زندگیم ؛ خسته شدم ؛ برید بیرون ؛ ایینجا مثل سگدونیه ؛ حالم داره بد می شه ؛ بیا شریعتی تخت طاووس اگه می خوای حالت بهم بخوره ؛ مگه دیوونه ام ؛ برید گم شید ؛ من نمی خوام با شماها زندگی کنم ؛ گورتون رو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 بهمنماه سال 1385 14:37
چقدر حال بهم زن می شی وقتی که خودتو مثل احمقها می گیری، می دونم ، نمی دونستم بعضی چیزهای ساده اونقدر برات مهم می شن که دوستی رو بهش تف کنی ، ادای بچه ها رودر آری، اشک تو چشمام جمع شد ، دلم نمی خواست بمونم ، بق کردم و قیافه گرفتم و نخواستم بخندونمتون ، یاد دفعه قبل افتادم که رفتیم آتیشه ،چقدر خندیدم ، اصن فضای کوپه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 بهمنماه سال 1385 13:35
تو یه حیوونی ، یه آشغال به تمام معنا ،تازه دارم می شناسمت ، آره ، راست می گی من یه حیوونم ، که لباس تنم کردم ، آرایش کردم ، و جای آدم دارم خودمو بهت قالب می کنم ، حتما دلبری کردم که بهم هفده داد اما از تو خوشش نیومد، لامصب یه ذره گاز بده ، من این عقب له شدم ، لعنتی ، این مرتیکه لم داده رو من ، نفسم بالا نمی آد، همیشه...